آدمها: خسللو، چوپین، فرهاد، قاضی و مونا، میهن بانو
صحنه: مکان های گوناگون در شکارگاه سلطنتی و جبهه جنگ.
.
1. گوشه ای از شکارگاه سلطنتی.
داخل چادر شکار خسللو.
خسللو و چوپین با لپ تاپ مشغول هستند.
خسللو: نه.
چوپین: این؟
خسللو: نه.
چوپین: این یکی؟
خسللو: نه.
چوپین: این؟
خسللو: نه.
چوپین: این یکی؟
خسللو: نه.
چوپین: این؟
خسللو: نه.
چوپین: این یکی؟
خسللو: نه. آخه اینا چیه نشونم دادی؟ عزیز من نیای من...
چوپین: نیا؟
خسللو: جدم. اومد به خوابم. دیشب. یعنی ول کن نیستا. تا سرم رو بذارم رو بالشت زرتی پریده اومده تو خوابم. من موندم سرگردانه تو اوو دنیا
بیکاره، علافه، چیه هی پامی شه می آد تو خواب من. خلاصه این که من موندم دستش. البته وقت خواب. این جد ما بهم گفت، همین
دیشب، فرزندم تو برای شاهی این مملکت انتخاب شدی. بعد پدرم اوروم آس...
چوپین: اوروم آس؟
خسللو: همون هرمز. آره خب. جدم گفت، تو خواب، برای همین باید چند کار انجام بدی، اولیش اینه سرزمین هایت را گسترش بدی، دومی زن
بگیری، سومی یادم نیست حالا. گفت زن بگیر. تا این رو گفت من به باقی حرفاش گوش ندادم. آخه من زن می خوام چکار؟! حالا چون
جدم گفته تا زن نگیرم شاهم نکنن، مجبورم زن بگیرم. این درست اما قرار نیست زنم زشت باشه. یکی باید باشه با دیدنش هوش از سرم
بپره. نتونم برا نگرفتنش مقاومت کنم. دور و بر من پر از دخترای خوب و مامانی و قشنگه. زنم باید از همه خوشگل تر باشه. نباشه خرم
زن بگیرم. حالا تو، یه چیز درست، کار درست نشون بده خلاص.
چوپین: اینا همه کار درستن. حالا اگه با سلیقه شما همخوان نیستن دست کم اسم رو بچه مردم نذارین سرورم.
خسللو: ناامیدم نکن چوپین. سلیقه کدومه؟ کاردرست ندیدی تو. پس چی. شایدم معنی کاردرست رو نفهمیدی تا حالا. اینا چین آخه.
چوپین: یکی هست اما یه کم لوث و ننر بار اومده. کار درست کاردرست. تیکه. اعلای اعلا. آسمون درش باز شده این پرتی افتاده بیرون. فقط
چون شما آدم جدی و خشکی...
خسللو: رو بچه مردم اسم نذارین. ببین کی داره به کی اینا رو می گه. مرد ناحسابی تو الان جلو روی من داری اسم رو من می ذاری. خشک.
جدی. دیگه چی؟ من یه نظامی ام بایدم جدی باشم. این تو بیرونه. تو که دیدی توی خلوت چقدر مهربونم. ندیدی؟ بگو ندیدم. نه بگو.
چوپین: من سگ کی باشم آخه رو حرف سرور خودم حرف بزنم؟ همه اینا قبول. درست شد؟
خسللو: خیلی خب. راستی این کت شکار قرمزم بهت می آد.
چوپین: خلعتی های شما همیشه توتیای چشممون هست. 1
خسللو: حالا اون ننره، اون عکسش هست؟
چوپین: من توصیه دارم نبینین...
خسللو: توصیه شما کاملا بجا، عکسه رو نشون بده.
چوپین: مصلحت نیست.
خسللو: تشخیص شما بجا، عکسه رو نشون بده.
چوپین: تبعات خواهد داشت. برای همین...
خسللو: یادآوری تبعات امور شما بجا، عکسه رو نشون بده.
چوپین: ببینین سرورم این...
خسللو: نشون ندی خودم...
چوپین: نگین. نگین. خیلی خب. من نخواستم نشون بدم شما خودتون اصرار داشتید. الان با ما تو همین شکارگاه سلطنتی هستن. اینم از عکس.
خسللو عاشق عکس شده است.
2. گوشه ی دیگری از شکارگاه سلطنتی.
محوطه بیرونی چادر میهن بانو.
فرهاد: واقعا که. تو خبر داشتی نگفتی به من اینا رو؟ بابا دست تو همیشه تو جیب من بوده برا خرج و مخارجت. خجالت نکشی ها یکوقت.
چوپین: به جان تو نباشه فرهاد جون به مرگ خودم اگر خبر داشتم.
فرهاد: مگه نگفتی ازش متنفری چوپین؟
چوپین: با دستای خودت کفنم کنی اگه نباشم. رذلم بدون اگه نباشم. گوش کن. کجا راه افتادی بری. ببین، چند نفری فرستادم برن بهش بگن
من رو نایب کنه. چند وقت پیش. چند تا از این اصطلاحات جنگی گفته ردشون کرده بعدش ور زده من نایب خودم رو برگزیده ام. کی
حالا؟ بگو کی؟ شیرو. پسر حرومزاده ش. ریغو. همه ش ادعا. فیس و افاده. شیرو! هاع. گربه م نیست. من چی؟ همون شر خر همیشگی.
نوکر حلقه بگوش. مباشر بدرد نخور.
فرهاد: دست من بیفته کشتمش. جلادش باشم بهتره تا رقیب مثلا.
چوپین: اینا چادرشونه. عمه ش خوابه حتما. بیدارش کن. داد و فریاد کن. بذار رسوا شه. ببینم چکار می کنی. کار کار خودته ها. منم برم. بمونم
باید شهادت بدم. با این عمل کارم رو از دست می دم. برم پشت درختای شکارگاه قایم شم تا اعتبارم پیش اربابم خسللو خدشه دار نشه.
فرهاد: آهای میهن بانو خانم. پاشو. پاشو و ببین هر چی داشتی از دستت رفته. کسی تو چادر نیست؟
میهن بانو از چادر بیرون می آید.
میهن بانو: چته اینجوری داد می زنی؟ چته سر صبحی؟ باز تویی؟ آقا جان هزار بار گفتم بازم تکرار کنم؟ من به تو دختر بده نیستم. برو رد کارت.
عجب گیری کردیم. آقا چی دادی نمی تونی پس بگیری از ما؟ بابا دختره ازت خوشش نمی آد. برادرزاده من از تو خوشش نمی آد.
عزیز من، آقای محترم، فرهاد دوست داشتنی، این برای هزارو یکمین بار، مونا از تو خوشش نمی آد. اون دوست نداره زن تو بشه. مرد
ایده آل اون تو نیستی. چرا یک روز درمیان جلو در ما، اینجا، توی این شکارگاه سلطنتی جلو چادر ماسبز می شی آخه؟ چرا دست از
سر ما برنمی داری؟ بابا نذاشتی برا ما آبرو بمونه. برا ما حیثیت نذاشتی بمونه. مام آدمیم. مام آبرو برامون مهمه. بابا بکش بیرون از ما.
آخه چرا من پیرزن لب گور رو وادار کردی دم مرگ از این حرفا بزنم؟ حالا با این داد و فریادای تو بیفتم بمیرم خوبه؟ اون دختره چه
گناه کرده باید اول صبحی اینجوری از خواب بپره؟چیه مثلا، فرهاد خان صبحی خورشید نزده اومده خواستگاریش!
فرهاد: خواستگاری کدومه عمه خانوم! میهن بانوی کبیر خواب دیدین خیر باشه. پاشین از خواب. دختره چه گناهی کرده!؟ کدوم دختره؟ دختره
خوابه هنوز؟ کدوم دختره. بابا چشماتون رو باز کنین ببینین اطرافتون چه خبره. مونا اصلا تو چادرش نیست. شب هم نبوده. فکر کردین
اون دختره معصوم خوابه! اصلا برین ببینین هست دارین سر من داد می زنین؟
میهن بانو: چی داری برا خودت بلغور می کنی تو؟ هوی بچه تو هنوز اون روی سگ من رو ندیدی ها. از این تهمت ها بزنی زدم تو دهنت ها. 2
حالا کارت کشیده اینجاها؟ خل شدی زده به سرت؟ تو فکر کردی چی؟ اگه همین الان گورت رو گم نکنی زنگ می زنم گزمه های
سلطنتی بیان و...
فرهاد: من هیچ فکری نکردم میهن بانو خانم. برو تو، خیلی رلکس، در چادر مونا جونت رو باز کن ببین حرفای من درسته یا نه. اونوقت بیا من رو
تهدید کن.
میهن بانو: رو که نیست. سنگ پای قزوینه واللاه. آقا جان برو این دم صبحی حال ما رو نگیر.
فرهاد: شما اول چادر خواب مونا رو چک کنین اگه بود من قسم می خورم برم و تا آخر عمر اینورا پیدام نشه.
میهن بانو: فرهاد، برو بذار دختره بدبخت بخوابه. اول صبحی پاشه سگ شده پاچه برات نمی مونه ها. گفته باشم.
فرهاد: تو چادر بود الان با شنیدن فریاد شما و من بیدار شده بود. ببینین هست اصلا. اگه بود من می رم و تا آخر عمر پشت سرم رو نگاهم
نمی کنم.
میهن بانو: قول؟
فرهاد: قول.
میهن بانو وارد چادر می شود.
چوپین: فرهاد جان دمت گرم. همینه. خوب شروع کردی. ببین حالا اون که بیاد بهش بگو خبر داری دوزدومونا کجاست. اوکی.
فرهاد: بعدش چی؟
چوپین: بیارش جلوی چادر خسللو. من رفتم.
چوپین خارج می شود.
میهن بانو از چادر بیرون می آید.
میهن بانو: وای بر من و بر بخت بدم. سیاه بخت بشی دختر. بمیری. تف تو صورتت. فرهاد فرهاد فرهاد کاش داده بودمش به تو تا این روزا رو
نبینم. اوف وای آخ. دختره بی حیا نیست. کجا رفته خدا عالمه...
فرهاد: غیر از خدا که بالای سر همه مون هست و اطاعتش بر هر جنبنده ای واجب و شکرش بر هر موجودی...
میهن بانو: بیل بخوره به کمرت فرهاد. حالا چه وقت روخوانی ادبیات کلاس چهارم هست آخه!؟ بابا این دختره نیست و من حالا چه خاکی به
سرم بریزم!؟
فرهاد: چند بار ازتون خواستم بدینش به من؟ هان؟ چند بار؟ ندادین خب. همینه دیگه. حالا هی بزنین به سرتون. هی گیسای سفیدتون رو بکنین...
میهن بانو: اولا گیسای من سیاه سیاهن و ربطی به تو نداره سفید شدن یا نه، دوما الان وقت این حرفاست آخه؟ سوما تو خبر داری این دختره الان
کجاست؟
فرهاد: دقیقا.
میهن بانو: با همین قاطعیت؟
فرهاد: بیشتر. حتی مطمئنم الان با کیه و...
میهن بانو: نگو. باقیش رو نگو. وای وای وای. دختره...
فرهاد: نگین ها. فردا بشه زن من اصلا خوب نیست از این حرفای زشت پشت سرش باشه...
میهن بانو: خیلی خب تو هم. راه بیفت بریم ببینم کجا رفته این دختره بی چشم و رو.
3. گوشه ی دیگری از شکارگاه سلطنتی.
محوطه بیرونی چادر خسللو.
قاضی: سرورم خسللو.
خسللو از چادر خارج می شود.
خسللو: جناب قاضی. چه عجب از این طرفا؟ سرفرازمون کردین. 3
قاضی: سعادتی بوده حامل پیامی باشم.
خسللو: حتم دارم پیام مهمی هست تا اینجا زحت کشیده اومدین. پیک و زنگ و تلفن هست و...
قاضی: بی ادبی نباشه، خود اعلیحضرت شاه فرمودن بیام دیدن شما. محرمانه ست. خودتون در جریانید به تلفن و نت و حتی پیک های امروزی و
خلاصه اینا اعتمادی نیست این روزا.
خسللو: اینجور مواقع نباید معطل شد. پیام محرمانه باید در اسرع وقت گفته بشه. حق با شماست.
قاضی: برای همین اول صبحی اومدم دم چادرتون تو شکارگاه. برم سر اصل مطلب. دشمن بهمون حمله کرده. از دریا و زمین و هوا.
خسللو: تا بخوان بخودشون بیان رسیدم اونجا و دمار از روزگارشون درآوردم.
قاضی: جز این هم انتظار نداشتیم.
میهن بانو و فرهاد وارد می شوند.
چوپین هم از طرفی دیگر وارد می شود.
میهن بانو: به به. دزد حاضر بز حاضر. اینم از قاضی. منم شاکی. از این بهتر چیزی رو نباید انتظار داشت!
قاضی: واقعا نباید از این بهتر چیزی رو انتظار داشت. میهن بانو جان...
فرهاد: جان؟!
قاضی: زهرمار. این مردک کنار شما چکار داره بانو جان؟
میهن بانو: هر چند خودتون...
قاضی: بگین خودت عزیز من.
میهن بانو: بله. هرچند تا دیروز دوست نداشتم این کنارم باشه و از شما حکم گرفته بودم پیداش شه باید بره زندان، امروز اما بهترین نفر هست
برای من. بنده شاکی ام.
قاضی: از کی؟ اسمش رو بگین تا بدم چوب تو، آستینش کنن.
میهن بانو: باید هم همین اتفاق بیفته.
قاضی: چی شده حالا...
میهن بانو: دزدی. دختر برادرم رو دزدیدن.
قاضی: دوزدومونا رو؟
میهن بانو: بله. ناموس دزدی کردن.
قاضی: با چوب تو آستین کردن حل بشو نیست این معضل. اسم بدین اعدامی تحویل بگیرین.
میهن بانو: بنازم به این حکم قاطع. بله. باید هم اعدامش کنین. همین درسته.
قاضی: تا من قاضی ام نباید از این خبرا باشه. خب. نگفتین کدوم حرومزاده دست به این عمل شنیع زده؟
میهن بانو: خسللو جناب قاضی خسللو...
قاضی: جان!؟
میهن بانو: درست شنیدین.
قاضی: نه. این غیر ممکنه.
خسللو: اتفاقا بله.
قاضی: نفرمایید.
خسللو: شما چرا غش کردید جناب قاضی؟! بنده مونا را فراری داده ام.
میهن بانو: بفرما. خجالتم نکشین ها.
خسللو: با افتخار باید اعلام کنم دوزدومونا ملقب به مونا اینک همسر بنده هستند.
میهن بانو: فقط اعدام.
قاضی: میهن بانو جان کمی حوصه کن. جناب خسللو اگر خود مونا این رو تایید نکنه تو دردسر افتادین. 4
خسللو: الان صدا خوام کرد تا مونا تشریف بیاورند.
مونا از چادر خسللو خارج می شود.
مونا: پشت در چادر بودم خودم. لازم نیست صدام کنین. من حاضرم. بله.
قاضی: چی بله؟
مونا: قاضی شهر باید زیر و زرنگ و تیز باشن. بله یعنی که من، دوزدومونا، خودم اومدم خونه خسللو و زنش شدم.
میهن بانو: یکی این رو جمعش کنه.
چوپین فرهاد را که بر زمین افتاده است بلند کرده و از صحنه بیرون می برد.
قاضی: اگر شما خودتون با پای خودتون و خواست قلبی خودتون...
مونا: بله. یعنی بنده با خواست قلبی و قبلی خودم اومدم. تشریف بیارین اینجا عمه جان.
میهن بانو: من گیجم هنوز.
مونا: عمه لطفا بیا.
میهن بانو: واللاه گیج شدم و...
مونا: گیجم گیجم نکن. بیا این طرف. ببین عمه جان من دوست ندارم ترشیده بشم تو خونه تو. کاخم باشه حال نمی کنم. دوست دارم شوهر کنم.
کی از شاه آینده بهتر؟ فردا پس فردا پدر شاهش بیفته بمیره این بجاش شاه...
میهن بانو: بابا تو هزار تا جوون فرمانده و فرماندار و نایب و فلان رو رد کردی. گفتی شوهرم باید عاشق پیشه باشه. جوون باشه. قد بلند باشه.
ائله باشه بئله باشه. خوشگل باشه. آخه این؟
مونا: آره خب. اینا رو من گفتم. اما کو؟ هان؟ کو؟ هیچکدوم از اون خواستگارا اینریختی نبودن که. چند تا جوون احمق هم مثل همین فرهاد اومدن
ور زدن خواستن من رو بگیرن بخاطر موقعیتم. بخاطر این که برادرزاده شما بودم. بخاطر این که بعد مرگ شما...
میهن بانو: یه زبونم لالی چیزی...
مونا: بالاخره چی؟ همه یه روز می میرن. حالا هر چی. اینا، امثال فرهاد رو می گم، اینا بخاطر این اومدن سراغ من فردا شما نباشین بشن شوهر من
ملکه. منم دوست ندارم اینریختی شوهر کنم. حالا واقعا عاشقم بودن یه حرفی. درسته خسللو همچین هم ایده آل نیست اما خب آینده که
داره. قراره شاه بشه. همین برا من کافیه.
میهن بانو: همین؟
مونا: همین.
میهن بانو: فردا دلت رو زد چی؟ خسللو. یکی پیدا شد ایده آل. قد بلند. چشم آبی. ورزشکار. خوشگل. شاعر مسلک. روشنفکر...
مونا: پیدا شده بود تا حالا می شد. کو؟ هان. بشه یه فکری می کنم حالا.
میهن بانو: طلاق بگیری بیای خونه راهت نمی دم ها.
مونا: نمی گیرم. بریم شوهر جان؟
خسللو: روشن هست؟
قاضی: کاملا.
خسللو: با میهن بانو، عمه محترم، حرفی نداری عزیزم؟
مونا: عمه جان، عمه مهربونم، مرسی این مدت من رو تحت حمایت داشتی. بزرگم کردی. پاپی و مامی اگه تو تصادف مردن شما بودین بالا سرم تا
منم بزرگ داشته باشم. صاحب داشته باشم. حالام مثل همه دخترا شوهر دارم. مرسی که بودی عمه جان. بوس بوس بوس. عزیزم خوبه؟
خسللو: عالی عزیزم. عالی همسرم عالی.
میهن بانو: خوبه حالا اینریختی تموم شد. همسرشه خب. تو زندگیم بی آبرویی بشه من همون دم سنکوب کردم رفتم اون دنیا.
خسللو: راستی قاضی بزرگوار یادمان رفت برای امر مهمی دنبال ما اومده بودین. امر محرمانه. بنده همین الان بطرف جبهه خواهم رفت تا با دشمن
یورش آورده بجنگم.
مونا: بجنگیم. 5
خسللو: یعنی...
مونا: پس چی. من تنهات بذارم؟ عمرا. من برای دیدن شجاعتت لحظه شماری می کنم. اصلا بخاطر تعریف از شجاعت های تو بود یک دل نه صد
دل عاشقت شدم. بریم پدرشون رو دربیاریم. پیش بسوی جبهه های جنگ.
خسللو: پیش.
خسللو و مونا خارج می شوند.
میهن بانو: چی شد؟ سرعت حوادث بقدری بالاست من اصلا ملتفت نشدم چی به چیه؟!
قاضی: شما همراه بنده حقیر تشریف بیارین چادرم. خودم همه اینا رو با سرعت کم براتون توضیح خواهم داد. همه رو. سیر تا پیاز. از اول تا آخر
قصه رو خودم براتون یه جوری بگم که تمام کمال بپذیرید چی شده.
میهن بانو: دختره گذاشت رفت؟ حتی نخواست صورتم رو ببوسه؟ از دور بوس بوس بوس!
قاضی: اون برا بوسیدن شما رغبتی نداره دیگه. طالب بوسیدن های دیگه ای هست. شمام نگران بوس نباشین. واللاه.
میهن بانو: یعنی شوهر اینقدر چیز خوبیه؟
قاضی: امتحان نمی کنید دیگه. از من گفتن از شما دریغ کردن. بریم تا کاملا توضیح بدم شوهر چقدر چیز خوبی می تونه باشه.
میهن بانو: من برا این دختره عمر و جوونیم رو گذاشتم ها. ببین تو رو خدا. رفت!
میهن بانو و قاضی خارج می شوند.
چوپین و فرهاد وارد می شوند.
فرهاد: وای که تموم شد. وای که بدبخت شدم. وای که معشوقه م، عشقم رو ازم گرفتن. وای وای وای.
چوپین: خفه شو تو هم. عشقم رو ازم گرفتن! اون اصلا تو رو آدم حساب کرده آخه این همه مدت. عشقم. عشقم. کدوم عشقت. آی زیرت.
فرهاد: حالا تو نمک بپاش ها. نمک بپاش به زخمم. فردا که خودم رو از طناب آویختم قدرم رو خواهی دونست. من نباشم کی برات فرت و فرت
پول خرج می کنه هان؟ کی برات ماشینای مدل بالا می خره هان؟ کی برات سفرهای دور و دراز ردیف می کنه هان؟ کی برات خونه و باغ
و ویلا و رستوران می خره هان؟ کی برات راه براه لباس و چوب اسکی و گوشی های جورواجور می خره هان؟ کی...
چوپین: خیلی خب حالا. عالم و آدم فهمیدن حامی مالی من تو بودی. منت نذار...
فرهاد: منت کدومه. دیگه این دم آخری منت کدومه. پاشم برم خودم رو حلق آویز کنم تموم شه بره پی کارش.
چوپین: ور نزن بینم. خودکشی خودکشی. خودت رو جمع کن مرد. این چه وضعیه آخه. کلی کار داریم. انگار دنیا به آخر رسیده. خودکشی. پاشو.
ببین کار من و تو تازه شروع شده. یه انتقامی از این خسللو بگیرم اون سرش ناپیدا. صبر کن ببین. پاشو. برو هر چی زمین و ملک و
خلاصه هر چی داری و نداری به دلار تبدیلش کن بیا کار داریم. اینجوری بر و بر نگام نکن. پاشو. کلی کار نکرده داریم. پاشو.
فرهاد: چکار باید بکنیم؟ من مونا رو می خوام فقط...
چوپین: دستش رو نذارم تو دستت تف کن تو صورتم. ببین تو سریع برو پیش دکتر. یه عمل زیبایی بکن. کلی ها. یه جوری که وقتی از اتاق عمل
اومدی بیرون نباید کسی بشناسدت. حتی من. آره. بعدش می آی میدون جنگ. چته افتادی تو رعشه! انگار برق سه فاز گرفتتش. عاشقی
تو مثلا؟ قدیما مردم بخاطر عشقشون می رفتن دهن اژدها. این رو ببین جا زده چیزی نشده. گوش کن. بیا جبهه جنگ و بگو مهندس
هستی...
فرهاد: چی هستم؟
چوپین: مهندس...
فرهاد: مهندس چی؟
چوپین: مهندس درد...
فرهاد: من سیکل ندارم مهندس کدومه آخه.
چوپین: بدبخت خیلیا مدرک ندارن تو این دوره زمونه شدن همه کاره. مهندس شدن چیزی نیست که. از این دانشگاهای در پیت یه مدرک بخر
بیار...
فرهاد: بعدش چی؟ 6
چوپین: گوش کن خب. می پره وسط حرفم. می گی چی؟ گوش بده. مهندس تونل. چی شد؟ گوش کن. می گی مهندس تونلم.
فرهاد: مگه داریم؟
چوپین: مگه می فهمن که نداریم؟! گوش بده. بگو یه طرح دارم از وسط کویر تا دل دریا. این طرح اگه اجرا بشه کشتی های ما، یعنی کشتی های
جنگی خسللو می تونن کشتی های دشمن رو محاصره کنن. اونوقت پیروزی با خسللو هست.
فرهاد: من که بلد نیستم طرح و نقشه تهیه کنم آخه.
چوپین: هر کاری گفتم انجام بده. تو چکار داری به این کارا. فقط به گفته هام عمل کن. البته چند شعر هم حفظ کن. زنها از این خل بازی ها
خوششون می آد.
فرهاد: شعر چی؟
چوپین: چی می دونم. شعر دیگه. از خمسه. از، از همون خمسه نظامی. شعرهای خوبی داره. البته من فقط شنیدم نخوندم.
فرهاد: فقط بخاطر مونا. آخ مونا. آخ مونا. دوزدومونا. دوزدومونا. اگه اون بازم من رو نخواد و بخواد با خسللو ادامه بده چی؟
چوپین: من زنها رو بهتر از تو می شناسم. خسللو شبیه خرسه. امروز و فردا مونا ازش سیر بشه و بیاد طرف تو. بخصوص اگه عمل زیبایی کنی و
خوشگل بشی. اون خرس جنگی لایق مونا، دوزدومونا نیست. باید ازش انتقا گرفت. پاشو بریم.
4. گوشه ای از میدان جنگ.
خسللو: این جنگ شبیه اونای دیگه نیست. لامصبا چه آتیشی راه انداختن.
چوپین: شما لایق ترین فرماندهی هستین که من تو همه عمرم دیده ام. توانا. خوش فکر. شجاع. مدیر. مدبر. دلیر.
خسللو: تو هم آدم شناس خوب و کاربلدی هستی. چوپین درسته من توان رزمی و جنگی بالایی دارم اما لامصب طرف مقابل هم خوب تک زده.
چوپین: باید طرحی نو دراندازیم.
خسللو: آفرین. باریکلا.
چوپین: فرمانده کبیر، ای دلیر جاودانه، ای شجاع نترس، من دوست دارم مهندسی رو به شما معرفی کنم. طرح خوبی داره اما به من فقط کلیاتش
رو گفته. فکر کنم با طرح اون مهندس بشه پیروزی رو بدست آورد.
خسللو: خب بگو بیاد ببینیمش.
چوپین: حتما سرورم.
چوپین خارج می شود.
مونا: جنگ واقعا چیز سختیه ها.
خسللو: دلم نیومد چند روزی از تو دور باشم وگرنه جای تو اینجا نبود عمر من.
مونا: با تو بودن نهایت صلح و آرامشه عشقم.
خسللو: این حرفات خرم کرده دیگه مونا جان.
مونا: دور از جون آقای دلم.
خسللو: ناز. عشوه. کرشمه. چقدر خوبی تو...
مونا: دلبر شجاعم نبود من تو این جنگ و آتش تا حالا از ترس سنکوپ کرده بودم. دلم از توی شیر محکمه و قرص.
خسللو: تو کنارم هستی و من انگار توی خونه م. اونام هر چقدر دوست دارن گلوله بندازن. بمب هم بباره رو سرم عین خیالم نیست. خوشه ای.
موشک. کروز. بالستیک. تو بگو بمب اتم. هیدروژنی. هارپ. اوف مونا جان.
چوپین و فرهاد وارد می شوند.
چوپین: حتم دارم سرورم شجاع تر از این هستند که در میدان جنگ از بمب اتم و اینا بترسن اما فعلا این جنگ هسته ای رو متوقف کنید اگر به
بندگانی مثل ما رحم دارید.
خسللو: عجب بد موقعی اومدین ها. 7
چوپین: شما ببخشین. ایشون همون مهندسی هستن که خدمتتون گفتم.
خسللو: از کجایی؟
فرهاد: از دار ملک آشنایی.
خسللو: آنجا به صنعت در چه کوشند؟
فرهاد: اندوه خرند و جان فروشند.
خسللو: جان فروشی در ادب نیست.
فرهاد: از عشقبازان این عجب نیست.
خسللو: کدامین عشقبازان؟
فرهاد: عشقبازان جنگ و جبهه.
خسللو: از دل شدی عاشق بدینسان؟
فرهاد: از دل تو می گویی من از جان.
خسللو: عشق شیرین بر تو چون است؟
فرهاد: از جان شیرینم فزون است.
خسللو: چون نجویی سوی او راه؟
فرهاد: از دور شاید دید در ماه.
خسللو: خوشمان آمد. با این احوال میدان جنگ جای شعر نیست. گوشم با شماست مهندس جوان و خوش تیپ.
فرهاد: بنده نقشه ی یک تونل رو با خودم آوردم. این تونل آب، کشتی های ما رو هدایت خواهد کرد برسن پشت دشمن، بدون دیده شدن.
خسللو: چقدر زمان لازم هست برای کندن تونل؟
فرهاد: با دستگاه های مدرن طراحی شده توسط حقیر ده روز.
خسللو: وقت زیادی هست.
فرهاد: اگر دستیاری قوی داشته باشم در پنج روز هم ممکن هست.
مونا: من هستم.
چوپین: خوشم نیومد.
خسللو: تو آخه توانایی این کارا...
فرهاد: از نظر من گزینه خوبی هستند.
مونا: عشقم اجازه نمی دی؟ درخواست کننده منم ها، پیشی، ملوس...
خسللو: بروید و از همین الان شروع کنید.
چوپین: تونل های خوبی بکنین.
فرهاد: بهترین تونل ها رو خواهیم کند.
خسللو: فقط پنج روز فرصت دارید.
فرهاد و مونا خارج می شوند.
چوپین: ممنون از اعتماد شما.
خسللو: چرا گفتی خوشم نیومد؟ بین حرفهات.
چوپین: قصد خاصی نداشتم.
خسللو: تو هیچوقت بدون قصد حرفی نگفته ای.
چوپین: جوان رعنا و خوش قیافه ای بود.
خسللو: قیافه ای مردونه.
چوپین: دخترکش منظورتونه؟ 8
خسللو: چرا که نه.
چوپین: یعنی به نظر شما دخترها با دیدنش یک دل نه صد دل عاشقش بشن؟
خسللو: شاید هم بیشتر.
چوپین: یعنی وا بدن؟
خسللو: حتم دارم بله. نه فقط دخترها بلکه حتی...
چوپین: نگین...
خسللو: بی شعور منظورم زنها هستن.
چوپین: سرورم...
خسللو: چیزی گفتی چوپین؟
چوپین: با این احوال شما همسرتان رو باهاش فرستادین!؟
خسللو: به تو ربط داره؟
چوپین: من از طرف مهندس گفتم.
خسللو: همکاری خوبی خواهند داشت. حتم دارم.
چوپین: چه آتشی گشوده دشمن.
خسللو: باید پنج روز دوام بیاریم.
چوپین: سخته.
خسللو: برو و از کاراشون برام گزارش بیار.
سیاهی. نور.
چوپین: قربان.
خسللو: چیه چوپین؟ خبری شده؟ چند روزی نبودی. گزارش آوردی؟
چوپین: اجازه هست متفاوت باشم؟
خسللو: یعنی که چه متفاوت باشی؟
چوپین: دوست دارم گزارشم رو یه جور متفاوت به عرض برسانم. مثل شرقی ها.
خسللو: حال می کنم؟ با این نوع گزارش دادن؟
چوپین. حتما سرورم. از نوع نقل. از محتوا مطمئن نیستم. شاید حتی بدتان هم آمد. بیشتر حتی. خشم.
خسللو: جالب شد. عجب.
چوپین: البته مطمئنم یه جوری نقل خواهم کرد قصه رو که کل ماجرا بیاد جلو چشمتون. از این مطمئنم.
خسللو: اوکی. شروع کن.
چوپین: بشنوید از من، نقل گوی نقال تا بگویم با شما قصه ای که قصه عشق فرهاد بر شیرین را با آن قیاسی نیست. قصه عشق شیرین و فرهاد و
خسرو و شیرین نظامی رو از یاد خواهید برد از بس جاذبه دارد قصه ما. آری مونا با فرهاد قصه ما همراه شد. بشنوید، از زبان سراینده
خمسه، آن حکیم گنجه بشنوید، بشنوید قصه عشق فرهاد و مونا رو. حکایت فرهاد و مونا.
بدان نازک تنی و آبداری/ چو مرغی بود در چابک سواری
چنان چابک نشین بود آن دلارام/ که برجستی به زین مقدار ده گام
ز نعلش بر صبا مسمار می زد/ زمین را چون فلک پرگار می زد
خرامان می شد آن بدر منور/ پس و پیشش بتان مانند اختر
چو آمد با نثار مشک و نسرین/ بر آن کوه سنگین کوه سیمین 9
ز عکس روی آن خورشید رخشان/ ز لعل آن سنگها شد چون بدخشان
این از مونا و پز و افاده و عشوه و ناز. حالا فرهاد در چه حال است؟ بشنوید از قصه گوی پیر و فرزانه.
نظر چون در بت طنازش آمد/ دل شوریده در تن بازش آمد
بجوشید از هوای آن دلارام/ دلش در بر طپید و خون بر اندام
خروشی برکشید و زار بگریست/ چه گویم در غم دلدار بگریست
ز دیده خون روان گشتش به رخسار/ ز مدهوشی نمی کردش زبان کار
گشاد آن گه زبان لاله بشکفت/ چو بلبل با گل خوشبوی خود گفت.
فرهاد و مونا در قاب تصور خسللو.
فرهاد: که یارا دلبرا دلدار دلبند/ تویی بر نیکوان شاه و خداوند
بتا زیبارخا سروا صنوبر/ پری رویا سمن بویا سمن بر
خوشا خوبا نگارینا شکر لب/ مرا آرام دل هم روز هم شب
بگویم با تو جانا دلستانا/ گل خوشبوی سرو بوستانا
به بخت من چه طالع بود کامروز/ که گشتم بر مراد خویش فیروز
همانا بختم از خواب اندر آمد/ که ماه نازنینم بر سر آمد
دلم خوش نی و جانی هست رنجور/ قبولش گر کنی نور علی نور.
مونا: با کی هستی تو؟
فرهاد: با، با، با دوزدومونا!!!
مونا: ...
فرهاد: مرا تا عشق تو تعلیم کردند/ دل و جانم به غم تسلیم کردند.
مونا: عشق من؟
فرهاد: غلط کردم.
مونا: یه بار دیگه بگو. عشق من؟
فرهاد: ها. خب. من. آخه...
مونا: تا حالا کجا بودی؟
فرهاد: چی؟
مونا: گفتم تا حالا کدوم گوری بودی؟
فرهاد: من؟
مونا: د یاللا جواب بده، گفتم تا حالا کجا بودی؟
فرهاد: آخه...
مونا: آخه و درد، آخه و زهرمار...
فرهاد: یعنی...
مونا: نفهم. بی شعور. آقا. قشنگ. احمق...
فرهاد: با من...
مونا: آره خود خرت. با توام آره. خودت. خودت. خود الاغت. تا حالا کدوم گوری بودی؟
فرهاد: متوجه...
مونا: بله. درسته. بایدم متوجه نشی. بایدم توجه نکنی. بایدم نفهمی. بایدم حالیت نباشه...
فرهاد: گیج شدم آخه من... 10
مونا: گیج نبودی تا حالا باید اومده بودی که. گیجی نیومدی. خری پیدات نشده. از اینا نفهم تر بودی تا حالا تن لشت رو تکون ندادی بیای.
فرهاد: یه مقدمه ای چیزی بگین تا منم حالیم بشه قضیه چیه آخه؟
مونا: قضیه چیه؟! چی دوست داشتی باشه؟ آدم نفهم. آدم بی شعور. آدم احمق. آدم بی توجه. آدم دیر رس. آدم نرس...
فرهاد: منم باید بدونم چی به چیه یا نه مونا جان...
مونا: مونا جان؟ خاک بر سرت با این محبتت. خاک بر سرت با این حال و هوات. خاک بر سرت با این نگاه های عاشقانه ت. آخه مرد ناحسابی،
آخه خوش تیپ، آخه مهندس، نگفتی من مونای بدبخت یه عمر چشم انتظار بودم یکی مثل تو بیاد خواستگارم؟ یکی مثل تو پیدا بشه من رو
بگیره ببره تو کاخش! یکی مثل تو بیاد بگه عاشق منه. دوستم داره...
فرهاد: با منید؟
مونا: جز تو الاغ دیگه ای اینجا هست؟
فرهاد: نه...
مونا: پس با توی الاغ نفهمم. آره. با خود خودتم. وای که چه بدبختم. وای که چه سیاه بختم. وای که چه روزگار بدی دارم.
فرهاد: راستش من یه کم شوکه شدم. یعنی اصلا انتظار نداشتم.
مونا: خری دیگه. نبودی به وقتش اومده بودی. منم بجای خسللو زن تو شده بودم.
فرهاد: اومدم. یعنی...
مونا: چی؟ اومدی؟
فرهاد: یعنی چیزه. می گم حالا.
مونا: حرف نباشه. چیزی نگو. بذار با همون حرفای عاشقانه ت بشناسم تو رو. خرابش نکن.
فرهاد: خب باشه. اما تو زن خسللو هستی آخه.
مونا: من فکر می کردم جنگ و اینا چی هستن حالا. اونقده از شجاعت و جنگ و کشتن دشمن گفته بود من فکر می کردم چه خبره. باور کن. من
هیچ حس خوبی به جنگ و قهرمان و فرمانده و اینا ندارم. خوب شد اومدم جبهه. اینجا فهمیدم هیچی نیست. یعنی با دل من سازگار نیست.
ببین، می گم بیا فرار کنیم.
فرهاد: چی؟
مونا: چی و درد. شنیدی که. فرار.
قاب تصویر محو می شود.
چوپین: سرورم.
خسللو: بنال بینم چته چوپین.
چوپین: یادتون هست گفتم خوشم نیومد، شما گفتین از چی، منم حرف دلم رو نگفتم. یعنی سر بسته چیزایی گفتم و...
خسللو: باقیش رو نگفتی.
چوپین: آره نگفتم.
خسللو: آره. حالا چی شده؟ اومدی باز بگی خوشت نیومده؟
چوپین: بیشتر سرورم. دوزدومونا، بانومونا با فرهاد رو هم ریختن و قصد دارن فرار کنن.
خسللو: ...
چوپین: باور نکردین نه؟ سخته. حق دارین.
خسللو: دیدم.
چوپین: چی رو؟
خسللو: یعنی یه جوری تعریف کردی انگار دیدمشون.
چوپین: ... 11
خسللو: تو بهترین تصویرگر عالمی.
چوپین: ممنونم از تعریفتون. حالا حالتون یه جورایی نشده؟
خسللو: یهویی اتفاق افتاد...
چوپین: یهویی شد بله...
خسللو: مردک می گم چرا یهویی گفتی اینا رو. یه مقدمه ای چیزی. من باید اول شک کنم به حرفات. بعد تو ثابت کنی. مثلا بگی دستمال کادوی
تولد من رو مونا داده به فرهاد فین کنه توش. بعد من بگم باید دستمال رو دست فرهاد ببینم. بعد شک من برطرف بشه. بعد تو هی من رو
بیشتر اغفال کنی. بعد...
چوپین: جدی نظرتون اینه؟
خسللو: نباشه؟
چوپین: سرورم اینا رو قبلا شکسپیر تو اوتللو گفته. آخرش چی؟ بالاخره می رسه همون قسمت آخر. شما باید مونا رو بکشین. به منم دستور بدین
تا مثل قصه خسرو و شیرین نظامی برم فرهاد رو بکشم. والسلام قصه تمام.
خسللو: پس همه اینا رو خوندی.
چوپین: با اجازه تون بله.
خسللو: خوبه. زرنگی و با هوش. اما نه اندازه من. ببین من اگه دوزدومونا رو بکشم و دستور بدم تو فرهاد رو بکشی اولا کار خلاقانه ای نکردم و
دوما منم منفور می شم، سوما من بجای تراژدی و غمنامه عاشق کمدی و طنز و خنده و شادی ام. برای همین با یه تیر چند نشان باید بزنم
تا آیندگان بجای نفرین و لعن و فحش عاشقم بشن.
چوپین: اینا درست. اما واقعا ناراحت نشدین مونا داره با فرهاد فرار می کنه؟
خسللو: نمی کنه.
چوپین: من اطلاع موثق دارم در فکرشه...
خسللو: نمی تونه.
چوپین: عرض کردم اطلاعات من موثقه...
خسللو: تو چرا فکر کردی من از وجود دوربین های مدار بسته غافلم؟ اونم تو این عصر و زمونه؟
چوپین: پس...
خسللو: آره که صفر تا صد قصه رو می دونم. دیدم یعنی.
چوپین: حالا برنامه تون چیه؟
خسللو: برنامه با پای خودش اومد به میدون جنگ.
میهن بانو وارد می شود.
میهن بانو: واللاه بللاه خدا رو خوش نمی آد من پیرزن رو کشوندین آوردین اینجاها.
خسللو: میهن بانو. پیرزن کدومه؟ شما از همه ما جوون تر و سر حال تر هستین شکر خدا.
چوپین: بزنم به تخته.
خسللو: خصوصا با اون دو سه تا عمل جراحی آخری...
میهن بانو: خیلی خب حالا. این دوزدومونای من کو؟
خسللو: راستش برا همین ازتون خواهش کردم بیاین تا خودتون با چشمای خودتون ببینین. این شما و اینم تبلت و فیلم دوزدومونا.
میهن بانو: ممکن نیست.
خسللو: به چشمای خودتون شک دارین؟ ایناهاشن خب.
میهن بانو: این پسره فرهاد نیست؟ چرا خودش رو به این شکل درآورده؟
چوپین: مهندسه. فرهاد کدومه.
میهن بانو: گم شو بابا. خود فرهاده. من این رو خودم از بچگی بزرگ کردم. اینقدی بود کون لخت تو کوچه اینور اونور توپ بازی می کرد. 12
خسللو: فرهاد؟!
چوپین: ممکن نیست.
میهن بانو: آره خودشه.
خسللو: عجب نابکاریه.
چوپین: واقعا ها.
خسللو: تو خفه.
چوپین: چشم.
خسللو: حالا فرقی هم نداره اگه بشناسینش. اصل مطلب چیز دیگه ای هست.
میهن بانو: خب بگو چی شده؟
خسللو: مونا به من خیانت کرده.
چوپین: بمیرم براتون سرورم.
میهن بانو: رفته دنبال عشقش.
چوپین: چرا قبل از انتخاب سرورم نرفت با اون؟
میهن بانو: خودش باید جواب بده.
خسللو: یعنی شما این اتفاق رو آبروریزی نمی دونین؟
میهن بانو: ما زنها عشق رو مهم تر از هر چیزی می دونیم.
خسللو: منظورم این نیست.
میهن بانو: پس چی؟
خسللو: این ماجرا ناراحتتون نکرد؟ الان طوری تون نیست؟ قلبتون نمی گیره؟
میهن بانو: ببین خسللو جان. خوب گوش بده. این اگه یه اتفاق بی برنامه بود، تو قبل از صدا زدن من برای اومدن به اینجا برای دیدن فیلم اینا، باید
غیرتی می شدی و می زدی یکی از اینا رو می کشتی. دست کم. هر دو رو البته باید می کشتی. مثل باقی قصه ها. اما چون من تو رو هم
اندازه فرهاد و مونا می شناسم و از بچگیات کاملا با خبرم...
خسللو: حاشا می کنم...
میهن بانو: خفه شو گوش بده. آره می گفتم، تو رو هم از بچگی می شناسم و تو نمی تونی سر من شیره بمالی. دوست داشتی با دیدن این صحنه
من سنکوب کنم بمیرم؟ نه؟ من بمیرم و بعدش مونا ملکه بشه!؟ نه؟ حالا بعدش. آی کلک. بعد برنامه ت این بود اونم یه جورایی بکشی
و صاحب مملکت من بشی؟ زکی. کور خوندی.
چوپین: شما دیگه کی هستین میهن بانوی کبیر.
میهن بانو: تو هم دستت با این تو یه کاسه ست؟
چوپین: نه واللاه. من اصلا روحمم از این جریانات خبر نداشته...
خسللو: گه نخور.
چوپین: چشم.
خسللو: میهن بانو جان این خودش در جریان کل امور هست که هیچ، استاد فرهاد خودشه اصلا.
چوپین: من...
خسللو: خفه نشی خودم خفه ت می کنم ها.
مهین بانو: خیلی هم عالی. حالا که اینجوری هست، ببین با توام خسللو، تو سریع دوزدومونا رو طلاق بده.
خسللو: ممکن نیست.
میهن بانو: خفه شو و گوش بده.
خسللو: آخه... 13
میهن بانو: گوش کن.
خسللو: گفتم ممکن نیست.
میهن بانو: من اگه عصبانی بشم از اینجا مستقیم می رم پیش پدرت و کل داستان رو براش تعریف می کنم. مطمئنم اونم از پادشاهی آینده که هیچ،
از ارث و میراث هم محرومت می کنه.
خسللو: امکان نداره.
میهن بانو: من با قاضی میونه م خوبه. مشاور ارشد پدرتان. حالا چی؟
خسللو: صد در صد ممکنه.
چوپین: بیشتر از صد در صد نداریم؟
میهن بانو: تو خفه.
چوپین: چشم..
میهن بانو: خسللو جان برو پیش قاضی و غیابی مونا رو طلاق بده.
خسللو: چشم.
میهن بانو: آفرین. تو هم، با توام چوپین، آره تو، از امروز نه نوکر حلقه به گوش خسللو که نوکر من می شی. خفه شو گوش بده. بذارین فرهاد و
مونا هم فرار کنن. بهتره مونا خودش بفهمه اونی که عاشقش شده فرهاد هست نه مهندس و فلان. باقی قصه هم بهتره یه پایان باز داشته
باشه تا هر کی هر جور دوست داشت تصورش کنه. والسلام قصه تمام.
پایان
1403.09.14
علی قبچاق
آس اولدوز. آس اوراوباجان. ایری آنا.
14
آدمها: آیدا، احتشام، سالدات، سولماز و فرخی
صحنه قبرستانی کهنه و متروکه است.
صحنه های دیگر همانجا و با ذهنیات آیدا تغییر خواهند کرد.
نور.
آیدا کنار قبر احتشام نشسته است و شعر می خواند.
آیدا: یوخ گئده بیلمدیم/ دئدیم گئدیم/ گئده ممدیم/ هله وار یوللار/ دوز/ داغلار/ داشلاردا تیکان اولمویوب/ دوز/ یولداکی
گوللرده سولمویوب/ دوز/ بیر کیمسه ده اولمویوب/ آیریلیقدان/ مجنون دا مجنون اولوب/ اولمویوب/ دوز/ آمما/
بیلیرسن نه دی ؟/ یولو تاپا بیلمه دی/ گوزلریمده قیچلاریمدا اللریمده/ آخی/ گوزلرینده گوردوقوم قارا گئجه ده
ایتمیشدیم/ بودور کی/ قالدیم/ گئده بیلمدیم.
سیاهی.
نور.
محوطه کاروانسرایی بین راهی کنار دریاچه اورمیه.
سالدات روی چهارپایه ای نشسته است.
سالدات: احتشام ...
احتشام: بله.
سالدات: ای جانم، عین قیرقی. خوشم اومده ازت.
احتشام: در خدمتم.
سالدات: البته نگی نفهمیده. از اون ارمنی ها اصلا خوشت نمی آد.
احتشام: وحشی ان. کل منطقه رو به خاک و خون کشیدن. حمایت شما اروپایی ها نبود خیلی وقت پیش دمار از روزگارشون
در اومده بود ...
سالدات: آره خب. ماها تا نخوایم کسی قدرت نمی گیره. بخصوص ما روسها. ارمنی جماعت هم عین خیلی های دیگه. برا ما
کار می کنن. نفعش رو هم بردن همه این سالها ...
احتشام: من یه نظامی ام. سیاستمدار نیستم تا باهاتون بحث کنم. تن و جسم و جان من آماده هست در راه مردمم بکارش
بگیرم و منم این کار رو همیشه کردم ...
سالدات: هوم. مطمئنم با این روحیه پیشرفت خواهی کرد. نظامی جماعت باید قبراق باشه. خوشم اومده ازت. ببین هوا خوبه
و آدم دوست داره خوش باشه تو این هوا. شاید یه تنی هم به آب زدیم ظهری. شنیدم آبش شوره این دریا. نه کوسه،
نه ماهی، نه هیچ حیوون دیگه ای قادر نیست زندگی کنه توش. گفتن اما شنا می چسبه. بذار روغن بمالم این تفنگ
سگ مصب رو بعد به اونم می رسیم. راستی برو اون دختر سولدوزی رو بیار ببینم از طایفه و ایل و تبارش چیزی
داره بگه. خودتم اون دور واییستا مواظب باش کسی نیاد این دور و بر. اگه گفته هاش بدردبخور باشن بهتره فقط
خودم بشنوم. یادت باشه، یه نظامی همیشه باید یه قدم از بقیه جلوتر باشه. بخصوص تو دانسته ها. برو بیارش.
احتشام دور شده و با سولماز برمی گردد.
سالدات: نترس. بیا جلو. فعلا فشنگی توش نیست. دارم روغن مالیش می کنم. هر تفنگی لازمه روغن کاری بشه. تو برو.
سولماز: منم باید برگردم. برم خونه مون ...
سالدات: خونه. منم دارم برمی گردم خونه مون. روسیه. با اون ارمنی ها که تو رو با خودشون آوردن. 1
سولماز: بدم می آد ازشون.
سالدات: حق داری. بد ذاتن. منتهی باید تحمشون کرد. تا من باهاتونم از هیچی نترس. نگران چیزی هم نباش. حواسم بهت
هست. تو اسیر اونا باشی هم ...
سولماز: اونا من رو اسیر نکردن. دزدیدن. من باید برگردم بین طایفه مون.
سالدات: باشه. نوبت اونم می شه. حالا بذار چند تا سوال بپرسم ازت. طایفه تون چقدر نفوس داره؟
سولماز: ...
سالدات: قاراپاپاق بودی نه؟ چند تیره و طایفه داره این ایلتون تو سولدوز؟
سولماز: ...
سالدات: نگفتی چیزی. بنظر نمی آد ندونی! با هوشی و تیز. چشات ...
سولماز: بذارین برگردم خونه مون آقا. شما که با اون ارمنی ها نیستین بذارین من برگردم خونه. باور کنین مادرم الان دق کرده.
شما که ندیدینش. وقتی جایی برم اونقدر گریه می کنه. حتم دارم اونقدر گریه کرده چشاش سرخ شده تا حالا. من
نباشم می میره.
سالدات: عاشق این جور حرف زدنم.
سولماز: التماس می کنم بهتون آقا. من نباشم بابام هم دق می کنه. بذارین برگردم خونه مون.
سالدات: باشه. اما کمی باید حرف بزنیم. زود بری چکار کنی آخه ملوسک.
سولماز: خیلی کارا باید بکنم. من نباشم کی گوسفندا رو باید بدوشه هان؟
سالدات: اوهوم. پس کارت دوشیدن شیره؟
سولماز: نه آقا. یعنی آره. فقط این نیست که. من گاوا رو هم می دوشم.
سالدات: پس باید تعداد گاو و گوسفندای طایفه رو بدونی؟
سولماز: ...
سالدات: باریکلا به تو.
سولماز: بذارین برگردم. من نباشم کی به مارال، اسبمه، من نباشم از دست کسی علف نمی خوره که.
سالدات: یکه سواره پس؟
سولماز: بذارین برگردم. اون الان گشنشه. تشنشه. وای آخه ...
سالدات: منم یه اسب داشتم. همیشه دستام رو می بردم لای یالای زیباش. تا حالا رقصیدی با اسبت؟
سولماز: ...
سالدات: یه لذتی داره که نپرس. دوست داری امتحان کنی؟
سولماز: من دلم هوای خونه مون رو کرده ...
سالدات: دستت رو باید سر بدی زیر موهاش ...
سولماز: آقا. بذارین برم خونه مون.
سالدات: موهای سیاهش رو بگیری تو دستات ...
سولماز: قربانتان بشم آقا ...
سالدات: موهاش که دستته آرام آرام شروع کنی به نوازشش ... 2
سولماز: التماستون می کنم آقا ...
سالدات: وقتی خوب نوازشش کردی تازه نوبت سوار شدنه ...
سولماز: التماستون می کنم ...
سالدات: تا حالا سوار یه مادیون ترکمن شدی؟
سولماز: ...
سالدات: یه اسب اصیل ...
سولماز: ولم کن نانجیب ...
سالدات: من عاشقم اسب وحشی باشه ...
سولماز: نیا جلو. گفتم به من نزدیک نشو. تو مگه مرد نیستی.
سالدات: وحشی باشه تا وقتی رامش کردم لذتش چند برابر بشه ...
سولماز: گم شو کنار. کفتار حرامزاده.
سالدات: چنگالن اینا؟ هوم. حالا این مزه خون که بره لای دندونام منم مثل تو وحشی می شم ...
سولماز: خدا. خدا.
سولماز با خنجری که از زیر لباسش در می آورد سالدات رو
زخمی می کند.
سالدات سولماز را بر زمین می زند.
سولماز روی زمین عقب عقب می رود.
سالدات مست و وحشی بطرف سولماز یورش می برد.
سیاهی. صدای گلوله.
نور.
احتشام با تفنگی در دست بالای جسد سالدات ایستاده است.
سیاهی.
نور.
آیدا: اون دختر سولدوزی فقط سیزده سال داشت. ارمنی ها با هجوم به ایلات قاراپاپاق سولدوز خیلی ها رو کشتن و خانه
خراب کردن. وقتی برمی گشتن اورمو این دختر سیزده ساله، اسمش سولماز بوده، اون رو هم همراه خودشون می بردن.
وسط راه تو کاروانسرای بین راه کنار اورمو گولو یه سالدات روس، اونم با ارمنی ها همراه بوده، از فرصت استفاده کرده
تا با سولماز خلوت کنه. اینا رو خودت بهم گفتی. یادته؟ یادته احتشام جان؟ من خوب یادمه. یادمه. گفتی تو هم اونجا
بودی. با چند نفر از فوج تبریز. برا کنترل ارمنی ها همراه شده بودین تا زیادی ظلم نکنن. گفتی سالدات روس با دیدن
زرنگیات ازت خواسته بوده کنارش باشی تا فوت و فن نظامی گری رو یادت بده. وقتی سالدات خواسته بود به دختره
تعرض کنه زدیش. بعد هم تا ارمنی ها بفهمن چی شده دختره رو سوار ترک اسبت کردی و از مهلکه گریختی. یادمه
وقتی سراسیمه اومدی خونه ما و خان بابام فهمید جریان چیه، راهیت کرد بری قایم شی تا آبها از آسیاب بیفته. بعد اون
دیگه نتونستی برگردی اورمو. روسها کنکاش کرده بودن. بهشون گفته شده بود تو اهل اورمو هستی. دنبال قاتل سالدات
روس بودن. تو رفتی جایی که فقط خان بابام می دونست کجاست. 3
سیاهی.
نور.
صحنه مخفی گاهی ساکت و آرام است.
آیدا صورتش را بسته و آرام آرام به مخفی گاه احتشام نزدیک
می شود.
احتشام با یک چوب دستی در دست از پشت آرام آرام به آیدا
نزدیک شده و چوب را مثل لوله تفنگ به پشت او می چسباند.
احتشام: هر حرکتی بکنی گلوله از همین پشت تنت رو سوراخ کرده رفته ته قلبت.
آیدا: تو کی هستی؟
احتشام: تو کی هستی؟ برنگرد.
آیدا: بخدا چیزی ندارم. نه پولی نه ...
احتشام: ور بیخود نزن بینم. با صدای خودت صحبت کن. ادای زنا رو هم در بیاری فرقی بحالت نداره.
آیدا: خیلی خب. خیلی خب. یه انگشتر دارم اونم مال شما راهزن ها ...
احتشام: خفه شو مردک. گفتم با صدای خودت صحبت کن.
آیدا: مگه دزد نیستی؟
احتشام: دزد جد و آبادته. نگفتی کی هستی و اینجا برا چه غلطی اومدی؟
آیدا: مسافرم ...
احتشام: نه که اینجا درست وسط جاده ست ...
آیدا: راهم رو گم کردم ...
احتشام: نه بابا؟!
آیدا: هوا تاریک بود. داشتم از اون طرف ...
احتشام: گفتم برنگرد ملعون ...
آیدا: خیلی خب. شلیک نکنی ها.
احتشام: راستش رو نگی چاره ای ندارم. یک ...
آیدا: چی باید بگم آخه؟
احتشام: اینجا برای چه کاری اومدی؟
آیدا: گفتم که راهم رو ...
احتشام: مرتیکه اینجا بز کوهی بزحمت می آد چرا راه تو از این حوالی باید بگذره؟
آیدا: خسته م. تشنه م. گرسنه م. هی راه اومدم و هی راه اومدم ...
احتشام: باید پذیرایی کنم که! باشه. باشه. حالا برا نشون دادن حسن پذیراییم از جنابعالی خواهش دارم برین بشینین رو اون،
اون سنگ و دستمالتون رو هم در بیارین تا بنده ببینم با چی باید ازتون پذیرایی کنم ...
آیدا: ممنون از ...
احتشام: واییستا بینم مردک. راه افتاده بشینه ... 4
آیدا: تو که مهربانتر بودی؟ یعنی چیزه، شما یعنی ...
احتشام: چی شد؟
آیدا: چیزه ...
احتشام: بشین زمین ...
آیدا: خیلی خب. باشه خب. اینم نشستم ...
احتشام: حرکت کنی خلاصت کردم.
آیدا: آخه ...
احتشام. خفه. ساکت شو. حالیته؟ حق داشتم شک کنم بهت. تو من رو می شناسی و اومدی سراغم ...
آیدا: نه. یعنی ...
احتشام: خفه. خفه. خفه نشی خودم خفه ت کردم ها. بگو کی هستی و اینجا برا چه کاری اومدی؟ د یالا ور بزن.
آیدا: رفتین که خونه اول ...
احتشام: پس نمی خوای حرف بزنی. باشه. خونت گردن خودت. بگیر که اومد ...
آیدا: احتشام.
احتشام: ...
آیدا: منم خب.
احتشام: ...
آیدا: راستی راستی داشتی می زدی؟
احتشام: ...
آیدا: چیه؟ باور نکردی هنوز؟
احتشام: ...
آیدا: تو که اینقدر گیج نبودی ...
احتشام: آیدا؟!
آیدا: اوهوم. آیدا. نه خوبه. هنوز مشاعرت رو از دست ندادی. می تونم بشینم یا با گلوله می زنیم؟ اینم که چوب دستیه ...
احتشام: مسخره.
آیدا: خیلی وقته کسی بهم نگفته بود مسخره ...
احتشام: توی مسخره داری حال می کنی با حرفهای من؟
آیدا: نباید بکنم؟ تو قاتی کردی من نه که ...
احتشام: تو لباس مردونه پوشیدی این همه راه رو کوبیدی اومدی تو این کوهستان، اونم تو شب، برای، برا چی آخه؟ قاتی
نکنم؟ دارم دیوونه می شم ...
آیدا: آیدا قربون دیوونگیات بشه.
احتشام: دیوونه خودتی. اینجا؟ تو؟
آیدا: کارت داشتم.
احتشام: خان بابا چرا گفته من کجام؟! نگفته بودم بمیری هم نباید بیای دنبالم؟ 5
آیدا: می مردم که نمی تونستم بیام دنبالت ...
احتشام: مزه نریز بامزه. آیدا تو نمی دونی کل روسیه، کل نوکرای ارمنی شون دنبال منن؟ در به در دنبال منن تا بگیرنم؟
آیدا: می دونم ...
احتشام: اونوقت پا شدی اومدی مخفیگاهم؟
آیدا: باید تموم بشه یا نه؟
احتشام: آره خب. اونا دنبال آیدا خانم می آن و کار من رو تموم می کنن. آره. فکر خوبیه. باید تموم شه.
آیدا: باید تموم شه. من دیگه طاقت دوری ندارم. من دیگه ...
احتشام: باید می مردم تا خیالت راحت بشه ازم؟ فکر خوبی بوده. باریکلا. آره برا اتمام کار من بهترین کار همین بوده. لابد
الان هزار تا چشم دارن ما رو می پان و ...
آیدا: احتشام. این کولی بازی ها چیه؟
احتشام: کولی بازی؟ هی تو انگار یادت رفته من شب و روز تحت تعقیب بودم؟ من زیر نظر بودم؟ دنبالم بودن تا انتقام اون
سالدات عوضی روس رو ازم بگیرن؟ یادت رفته اینا؟
آیدا: گوش کن عمر من. گوش کن. یه دقیقه آروم بگیر. وقتی می گم باید تموم شه منظورم اینه که اوضاع باید درست شه.
احتشام: با لو رفتن مخفیگاه من؟
آیدا: گفتم آروم بگیر. کسی دنبالم نکرده.
احتشام: ...
آیدا: بشین تا بگم ...
احتشام: راحتم بگو ...
آیدا: اگه خیالت راحت شده، اگه مطمئن شدی کسی دنبالم نیست، اگه هنوز من آیدای همیشگی هستم برای تو، هان، بگو تا
بگم چرا اینجام.
احتشام: من همون قدر که فکر خودمم فکر تو هم هستم.
آیدا: می دونم. می دونم فقط بخاطر ترس از جونت پنهون نشدی. می دونم ماها برات مهم بودیم. می دونم چقدر سختی
کشیدی. می دونم. همه ی اینا رو با خیلی چیزای دیگه می دونم. آروم شدی؟
احتشام: می خوای بگی چرا اینجایی؟
آیدا: مرسی.
احتشام: ؟؟؟
آیدا: چماق بجای اسلحه. تهدید. دست بلند کردن. مرسی. بابت استقبال گرمت.
سیاهی.
نور.
آیدا عاشقانه می رقصد.
آیدا: چه حس قشنگی داشت وقتی این رو گفتم چشاش پر شد. نشست کنارم. شده بود مثل بچه ها. نوازشش کردم. آروم که
شد شروع کردم به گفتن حرفام. گفتم می شه ارمنی ها را شکست داد. بعد اون آرامش اولیه دوباره داشت خیره خیره
نگام می کرد. گفتم یه راهی هست. همچنان ساکت داشت نگام می کرد. همیشه بهم اعتماد داشت. گفتم ارمنی ها برا 6
این تاخت و تاز می کنن که روس و فرانسه و انگلیس پشتشون هستن. اگه اینا کنار برن نه حتی ارتش، خود مردم
آذربایجان دخلشون رو می آرن. گفتم کافیه پای مردم بیاد وسط. بعد زدم به خال. مریضخونه فرانسوی ها. گفتم مردم
اگه بدونن مهمات و اسلحه ارمنی ها اونجا ذخیره شده، اگه بفهمن فرانسه و اروپا از اونجا دارن مسلح می کنن این
ارمنی ها رو، اگه مردم بدونن می ریزن اونجا. فرانسه مجبوره پا بکشه عقب. ارمنی جماعت اگه مهمات نداشته باشه، اگه
اسلحه نداشته باشه، قربونی دم تیغه. باور نداشت. با توام ها. باور نداشتی. یادته گفتم اونی که بهم خبر داده مطمئن بود
مهمات از اونجا رفته رسیده دست ارمنی ها. گفتم فرانسه مدعی هست برا سربازای روسی ساخته این مریضخونه رو.
سربازای جبهه عثمانی و روس. گفتم کشکه اینا. درسته جنگ جهانی باعث شده همه ی اروپای مسیحی جلوی عثمانی
مسلمون بایسته اما مهمات و سلاح مریضخونه فرانسوی ها تو اورمو برا ارمنی هاست. یادته گفتم برا اثباتش باید باهام
بیای. این کار خودته. گفتم بیا و به مردم نشون بده چی به چیه.
سیاهی.
نور.
صحنه مریضخانه فرانسوی ها در اورمو.
آیدا روی تختی دراز کشیده و احتشام کنارش ایستاده است.
آیدا: یه وقتایی باید دل رو به دریا زد.
احتشام: منظور؟
آیدا: حالا وقتشه.
احتشام: اشتباه کرده باشی؟
آیدا: باز که شک برت داشته. برا همین گفتم بیاییم مطمئن شیم.
احتشام: بفهمن دخل جفتمون در اومده ...
آیدا: دیگه دیره برا این حرفا. در ثانی دخل آدمای دیگه چی؟ مهم نیست؟
احتشام: برای خاطر اوناست اینجام.
آیدا: باید تمومش کنیم.
احتشام: خیلی خب، اما ...
آیدا: اما چی؟
احتشام: اورمو به حد انفجار آشوبه. بی گدار نمی شه زد به آب. از طرف دیگه فرانسه مدعی شده برا مردم اورمو و سربازای
روس ساخته این مریضخونه رو. خودت گفتی اینا رو ...
آیدا: آره اینا رو من بهت گفتم. ببین احتشام اینا بهونه ست. دارن برا دنیا برنامه ریزی تازه ...
احتشام: هر چی حالا. همه فهمیدن اونا دنیا رو دست گرفتن. درسته. مهم اونا نیستن برا من. مهم مردمن.
آیدا: اینجا دارن بمب و باروت تولید می کنن احتشام. توی این مریضخونه. برا منم این مهمه.
احتشام: من ...
آیدا: حرف اصلیت رو بزبون بیار. تو داری یه چیزی رو نمی گی ...
احتشام: باشه. باشه. می گم. از بودن تو توی این موقعیت نگرانم.
آیدا: من بهیچوجه مهم نیستم الان. 7
احتشام: آروم تر. مثلا مریضی ها.
آیدا: نقشه تو بود این.
احتشام: نقشه بهتری داشتی؟
آیدا: چقدر از بوی الکل و خون و تعفن مریضخونه بدم می آد.
احتشام: من بیشتر.
آیدا: حالا چکار باید بکنیم؟ اینجوری نگام نکن. بالاخره من اینجام و باید کار رو هم تموم کنیم.
احتشام: اگه اینجا اسلحه و مهمات جمع کردن بهترین جا زیرزمین هست.
آیدا: و انباراشون.
احتشام: انبارا آخر محوطه ان. کار روز نیست. اگه زیرزمین خالی باشه باید بمونه برا شب.
آیدا: مثل دزدا ...
احتشام: اشتباه کنیم دولت به جرم توطئه و اغتشاش علیه اتباع فرانسه رسمون رو می کشه. می شیم جاسوس عثمانی ...
آیدا: جاسوس ...
احتشام: آره خب. ببین وقتی اومدی سراغم گفتی ارمنی ها هنوز هم تو شهر، نه، کل آذربایجان آدم می کشن. خوی. سلماس.
سولدوز. روزی نیست خبری نرسه. یه روز اینجا یه روز اونجا. قشون دولت کاری نکرده تا امروز. انگار اعلاحضرت
خوابن. مردم براش مهم نیستن. فکر حکومت خودشه فقط. گفتی خودمون باید بتونیم کاری انجام بدیم ...
آیدا: هنوزم حرفم همینه ...
احتشام: برا همین شانس اشتباه نداریم. یه طرف ماییم و یه طرف کل دولی که از ارمنی ها دارن حمایت می کنن.
آیدا: اینا رو که با هم طی کردیم ...
احتشام: آیدا. آیدا خانم. آیدا جان. ببین، نه من قهرمانم نه تو. هم تو ترسیدی. هم من. یه کم تمرکز لازم داریم. اینا رو گفتم
خودم حالیم بشه کجام و چکار دارم می کنم.
آیدا: تو همیشه شجاع بودی. هستی. یه نظامی شجاع و ...
احتشام: آدمم هستم.
آیدا: خیلی خب. خیلی خب. آروم باش. فقط همین لازمه الان. گفتی خودت رو بزن به مریضی. کلی زهرمار و کوفت ریختم
شکمم مسمومم کنه. الان اینجام. اینجاییم. مریضخونه فرانسوی ها. تا اینجا درست بوده کارمون. حالا فکر کن برا پیدا
کردن او مهمات کوفتی چکار باید بکنیم. حتم دارم راههای زیادی هست ...
احتشام: باشه. باشه. گوش کن. ببین، باید شلوغ کنیم. مثلا دعوا. من داد و بیداد که کردم اینا حواسشون می آد طرف ما ...
آیدا: احتشام. احتشام جان مگه جمعه بازاره اینجا؟ یا سر جالیزه که داد و بیداد کنیم ...
احتشام: درسته. درسته. درسته. خب، تو مریضی و این امکان هست که هر لحظه حالت خراب تر بشه، حتی اینجا، توی
مریضخونه. ببین، تو غش کن، منم اون دو نفر پرستار رو صدا می زنم. انگار فقط اونا تو همکف هستن. وقتی اومدن
بهت رسیدگی کنن سعی کن طولش بدی. منم به زیرزمین و جاهای دیگه سر می زنم و برمی گردم.
آیدا: کسی ببینتت؟
احتشام: می گم مریضم حالش خراب شده دست و پام رو گم کردم. یه چیزی می گم بالاخره. حاضری؟
آیدا: ببینم چکار می کنی. 8
سیاهی.
نور.
آیدا: وقتی پرستارا اومدن ببینن چی شده تو رفتی پایین. من دست گذاشتم رو شکمم و بخودم پیچیدم. هی بخودم پیچیدم و
هی ناله کردم. نهایت خودمم باور کرده بودم دارم غش می کنم. از دهانم کف می اومد. پرستارا مشغول بودن و من هی
داشتم طولش می دادم. وقتی دکتر اومد بالا سرم کمی آروم شدم. معاینه م کرد. درسته با خوردن یه عالمه هله هوله
خودم رو مسموم کرده بودم اما اون لحظه دیگه داشتم ادا در می آوردم. وقتی دکتر اومد بالا سرم کمی شک برم داشت
نکنه بفهمه. آروم شدم. دکتر داشت معاینه می کرد. وقتی دیدم احتشام تو برگشتی آروم تر شدم. تو چشمای تو غم و
نفرت و پیروزی از کشف چیزائی رو که دیده بودی دیدم. من دیدم. همه اینا رو تو چشات دیدم. دیدم و نه از آمپولی
که دکتر بهم زد تا آروم تر بشم، از احساس اینکه موفق شدیم چشام رو بستم و به خواب رفتم. حالا دیگه همه اورمو
متوجه می شن مریضخونه برا اروپا بهونه ست تا بمب و گلوله توش ذخیره کنه. برا کشتن مردم. برا کشتن زنا و بچه ها.
برا کشتن هر کی جلو ارمنی ها ایستاده. اینا انسان براشون مفهوم نداره. خون و خون و خون. این آرومشون می کنه. تو
تونستی همه رو آگاه کنی. احتشام من. آره تو. بعد فشار اومد رو فرانسوی ها. اونام جمع کردن و دمشون رو گذاشتن رو
کولشون و رفتن. بعد رفتن فرانسوی ها و جمع شدن مریضخونه دروغینشون ارمنی ها هر روز بیشتر از قبل ضعیف تر
شدن. هر روز بیشتر از قبل. نهایتا پیروزی از آن مردم بود. مردمی که تو عاشقشون بودی. اورمو و آذربایجان ارمنی ها رو
شکست داد. وقتی دیدن دارن شکست می خورن مارمیشون رهبر ارمنی ها رفت مهمون سیمیتقو شه تا باهاش متحد بشه
علیه مردم آذربایجان. همونجام بدست سیمیتقو کشته شد. مردم به کمک هم ارمنی ها و کردهای تحت رهبری سیمیتقو
رو شکست دادن.
سیاهی.
نور.
صحنه یک ناکجاآباد خیالی است.
آیدا: باز کجا؟
احتشام: خان بابا گفته این گاوا رو برسونم دست مردم قره آغاج.
آیدا: تازه رسیدی. هنوز گرد راه تبریز رو لباساته. از تبریز نرسیده قره آغاج. بعد هم لابد کل روستاهای اورمو.
احتشام: تبریزم گوسفند برده بودم. نرسیده بودم از گشنگی مرده بودن. ندیدی که ...
آیدا: خسته نیستی؟
احتشام: ...
آیدا: نیستی ؟ خسته ...
احتشام: چیزی شده؟
آیدا: نشده؟ من خسته م احتشام. این همه سال دویدی. دنبال کار مردم. خسته م من. منم آدمم. منم دوست دارم مثل همه
دخترا تو کنارم باشی. نامزدم کنارم باشه.
احتشام: وقت زیاده و ...
آیدا: نیست. باور کن ...
احتشام: خب منم خسته م. باور کن. به خان بابات بگو اینا رو. اون بزرگ منه. عموم هست. من روم نمی شه بگم. تو بگو. 9
منم خسته شدم هی کار کنم برا مردم. جنگ شد مهمات براشون تهیه کنم. قحطی شد نون براشون تهیه کنم. گوشت
تهیه کنم. علوفه تهیه کنم. منم خسته م آیدا جان. منم خسته م. باور کن. دوست دارم کنار تو باشم. کنار نامزدم. اما
عمو خان بابا مگه ول کن هست. هی برو اون روستا. هی بیا این شهر. منم خسته م گل من. برا منم فقط تو مهمی ...
آیدا: از این حرفام مگه بلدی تو؟
احتشام: ذوق کردی قشنگ من. مهربون من. نازدار جان. آره که بلدم. احتشام قربون اون چشمای درشت و قشنگت بشه.
احتشام فدای تو بشه.
آیدا: چرا پس عروسیمون هی عقب می افته اگه تو عشق و عاشقی حالیته.
احتشام: چرا حالیم نباشه. هان؟ باشه. عروسی گفتی نه؟ باشه. دوست داری بگو. ببین آهان آهان. اینم فامیلا و اهل طایفه. ببین.
کل نفوس بارانلی دوز ماحالی جمع شدن برا عروسی ما. ببین.
آیدا: وای خدا. همه هستن.
احتشام: آره که هستن. اونم رقص جلمان کنار بارانلی دوز چایی. دختر و پسر قاتی. اونم رقص تکی پسرای طایفه و ماحال.
آیدا: تو هم بلدی برقصی؟
احتشام: برقصم؟ اینم رقص من.
آیدا: من چقدر خوشبختم.
احتشام: این چیزی نیست حالا. ببین اونم اسب سفید. برا بردن تو آوردمش.
آیدا: سوارش بشم؟
احتشام: برا همین اینجاست. من فقط برای بودن کنار تو اینجام. نه مردم. نه هیچ چیز دیگه ای. فقط تو فقط من.
آیدا: دستم رو بگیر. احتشام جان دستم رو بگیر.
سیاهی.
نور.
آیدا: این رویا همیشه با من بوده. همیشه. حتی وقتی جنگ تموم شد. حتی وقتی قحطی تموم شد. یه رویا. حتی تو اون ده
بیست سال بعد از جنگ جهانی. تو همیشه فکر مردم بودی. فکر مردم. چقدر حسادت کردم به اونا. تو اما هیچ وقت
ازشون دست نکشیدی. حتی وقتی ازدواج کردیم و رفتیم زیر یه سقف. تو همیشه دنبال کار مردم بودی. اصلا خودت و
من و زندگیمون برات مهم نبود. بود. اما نه اونجوری که من دوست داشتم. نه گلایه نیست احتشام جان. فقط دوست
داشتم زیادی کنارم باشی. یه اسب سفید بیاری عروسم کنی. کنارم بشینی و جان بگی و جان بشنوی. اینا شده رویام.
هنوزم رویای من اینا هستن. دیدن تو. اینجوری. اما خب. هیچوقت تو ول کن مردم نبودی. برام عروسی نگرفتی. گفتی
مردم غم دارن. من رویام شده یه روز تو اونی بشی که من دوست دارم. نبودی. نشدی. تو زندگی نشدی.
سیاهی.
نور.
صحنه سلول زندان در تهران.
احتشام و فرخی بعد از یک زدوخورد جانانه خسته و کوفته
رو در روی هم ایستاده اند و با فریاد صحبت می کنند.
احتشام: مردم ... 10
فرخی: آزادی ...
احتشام: آزادی. آزادی. آزادی ...
فرخی: آره پس چی.
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی/ دست خود زجان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را/ می روم به پای سر در قفای آزادی.
احتشام: برای خودت می خوای تو. برای خودت. این آزادی رو برای خودت ...
فرخی: برای خودم. آره. چون می خوامش. دوستش دارم. بهش نیاز دارم. مردم هم اگه آزادی بخوان باید راه بیفتن.
آزادی اگر می طلبی غرقه به خون باش/ کاین گلبن نوخاسته بی خار و خسی نیست.
احتشام: غرقه خون نیستند مردم؟ نیستن؟ هستن. زیادی هم هستن. همیشه. همیشه بودن. پس کو؟ آزادی کو پس؟
فرخی: شیخ و شاب و شاه و شحنه و شبرو شدند/ متفق بر محو آزادی و استقلال ما،
اینام از مردمن. پس اول آزادگی و آزادی لازمه تا مردمی کنن. تا با مردم باشن. نیستن.
احتشام: نیستن. اینا از مردم نیستن. اینا همه چیز دارن. همه جاها از آن ایناست. بازار، منبر، دولت. زمین و زمان. مردم اما بی
خانمانن. مسکینن. بدبخت. غمگین. زار.
فرخی: آزادی باشه باقی حله. آزادی باشه غم و غصه و نداری نیست،
گر که تامین شود از دست غم آزادی ما/ می رود تا به فلک هلهله شادی ما.
احتشام: فقط با آزادی؟ آزادی برای کی؟ چی؟
فرخی: برای همه. برای کشیدن نفس. برای پرواز کردن. برای کشیدن یه سیگار کنار رودخونه آروم. برای نوشتن یه مقاله با هر
کلمه ای که دلت بخواد. برای در آغوش کشیدن عشقت. برای کار کردن نه بیگاری. برای درس خوندن. برای پیشرفت
کردن. برای ساختن ریل و ترن و هواپیما و اتول و کارخانه. برای خم نشدن جلو این و اون.
احتشام: درسته. اینا خوبن. همگی. عالین. برای کی آخه لامصب؟ برای اونائی که میلیون میلیون تو روستاها مردن و گندم و
نون نداشتن یا برای فکلی های شق و رق لاله زار و کافه نشینهای بی درد اینجا؟ برای دولتی ها؟ برای عاشقای سینه
چاک انگلیس و فرانسه یا برای عاشقان خاک و میهن؟ برای قدرتهای بزرگ؟ نه. برای مردم. همونائی که صبح تا شب
تو زمین بیل می زنن تا زن و بچه شون گشنه نمونه و می مونه. مردم. همونائی که جنگ که بشه جونشون رو می ذارن
کف دستشون تا جلو این و اون خم نشن. تا خاک ندن.
فرخی: آزادی نباشه مردم کیلویی چند؟ همه مظلوم. همه له شده. همه بی عقیده. همه چاپلوس. همه بی هویت.
احتشام: از اول همین بودن؟ نبودن. شکل و شمایل جدیدی براشون کشیدن. درست کردن. مردم خوب بودن. نیستن، درست.
چی شده شدن این؟
فرخی: وقتی در طوفان و هزار روزنامه دیگه رو تخته کردن و هر چی خودشون دوست داشتن به اسم روزنامه به مردم قالب
کردن نتیجه همینه خب. وقتی از رادیو هر چی خودشون دوست داشتن گفتن تا مردم همون شکلی بشن، همینه خب.
درسته. اینجا رو درست گفتی. هر که در خواب نشد خانه خرابش کردند. حکومت فشار.
احتشام: حکومت ضد مردم.
فرخی: اینا یکی ان، نیستن؟
احتشام: هستن. گفتم نیستن؟ 11
فرخی آرام تر شده است. می نشیند.
فرخی: فحش. توهین. تا حالا همه کارم شنیدن اینا بوده. یادمه نماینده مهابادی بخاطر نشان دادن سرسپردگیش باهام گلاویز
شد. تو مجلس ملی. یه نماینده مردم عین من خر نماینده مردم ...
احتشام: نماینده مجلسم بودی؟
فرخی: روزنامه نگار. مبارز. نماینده مجلس ملی. همیشه کتک خور. همیشه کتک خوردم. بارها.
احتشام: با من اما خودت درگیر شدی.
فرخی: تو جنست مثل اونای دیگه نیست انگار. کتک کاری کردم باهات. درست. اما فرق داری تو. اولش که اومدی سلولم
گفتم یکی مثل بقیه. دنبال بهونه بودم باهات کتک کاری کنم. داد بزنم نگهبانا بیان ببینن. جدامون کنن. اتاقت رو
عوض کنن. دوست داشتم تنها باشم. کم نیاوردی. عین خودم سر حرفت موندی و پا پس نکشیدی.
احتشام: از چی پا پس بکشم؟ من اینجام. بخاطر مردم. خیلی سال پیش بود جنگ جهانی شد. کی کتکش رو خورد؟ ده میلیون
جون دادن از گشنگی. یه دولتمرد مرد؟ نمرد. یه شاعر مرد؟ نمرد. اونائی که آزادی آزادی کردن مردن؟ نمردن. مردم
مردن مردم. مردم عادی. زنا و بچه های بی گناه. فقط مردم بدبخت. مردم بی صاحب. من اینجام. بخاطر اونا.
فرخی: چرا افتادی زندان؟
احتشام: داره دوباره جنگ می شه. قدرتهای بزرگ باز دنبال جنگ و خونریزی ان. دومین جنگ جهانی. امروز و فرداست
شروع شه. ده میلیون آدم تو جنگ قبلی با قحطی سوغاتی انگلیسی ها مردن. انبارای اونا تو این مملکت خراب شده
پر بود اما مردم نون نداشتن بخورن. گندم نداشتن نون درست کنن. زن، بچه، بزرگ. پیر. جوون. همه. مردن و کسی
ککش هم نگزید. دیدم داره جنگ می شه. نموندم آذربایجان تا شاهد قحطی تازه باشم. شاهد مرگ دوباره مردم
باشم. به خودم گفتم امثال سیمیتقو و مارمیشون به حد کافی کشتن از مردم. قحطی انگلیسی به قدر کافی کشته از
مردم. اومدم تهران. زنم رو زندگیم رو ول کردم اومدم پایتخت. اومدم ببینم این دفعه قراره کجاها انبار بشه آرد و
گندم مردم.
فرخی: چی شد؟ چیزی هم دستگیرت شد؟
احتشام: تازه سر نخهایی پیدا کرده بودم. تازه داشت کارم نتیجه می داد. یه چیزایی فهمیده بودم. به نتایجی دست پیدا کرده
بودم. اما ...
فرخی: اما اینجایی. عین من.
احتشام: تو چرا اینجایی؟
فرخی: یه کاغذفروش ازم شکایت کرد. الکی. انداختنم زندان. بعدش شد، جرمم، اسائه ادب به مقام اعلیحضرت. هاع.
اعلیحضرت. بالانشین. کبیر.
احتشام: الکی. عین من.
فرخی: وقتی امروز پزشک احمدی بهم آمپول زد فهمیدم آخر خطم. ببخش. دلم پر بود. سر تو خالی کردم.
احتشام: پس به تو هم آمپول تزریق کردن؟
فرخی: به تو هم؟
احتشام: فردا.
فرخی: شباهتامون بیشتر شد. 12
احتشام: متوجه نشدم.
فرخی: یه روز بیشتر زنده ای پس.
احتشام: ...
فرخی: ای عمر برو که خسته کردی ما را/ ای مرگ بیا ز زندگی سیر شدم.
احتشام: ...
فرخی: اهل آذربایجانی گفتی؟ من یزدی ام. یه زمونی، همون دوره که سیمیتقو داشت مردم آذربایجان رو سلاخی می کرد، یه
شعر گفته بودم برا آذربایجان. صدات خوبه؟ یه ترانه تورکی می خونی؟
احتشام: تورکی بلدی؟
فرخی: بخون تو. من شاعرم هستم.
احتشام: من ترانه بخونم، تو هم شعر بگو.
فرخی: بخون.
احتشام شروع می کند به خواندن ترانه تورکی.
فرخی همراه با احتشام شعر سروده شده اش را زمزمه می کند.
فرخی: بود اگر تهران دمی در یاد آذربایجان/ بر فلک می رفت کی فریاد آذربایجان
خاک خودخواه خطرخیز ری بی آبروی/ داد بر باد فنا بنیاد آذربایجان
یکسر از بی اعتنائی های تهران شد خراب/ خطه مینووش آباد آذربایجان
از فشار خارج و داخل زمانی شاد نیست/ خاطر غم دیده ی ناشاد آذربایجان
مکری و سولدوز و سلماس و خوی و ساوجبلاغ/ سر به سر پامال شد ز اکراد آذربایجان
از ارومی بانگ هل من ناصر و ینصر بلند/ کو معینی تا کند امداد آذربایجان
خصم خیره بخت تیره والی از اهمال سست/ سخت اندر زحمتند افراد آذربایجان
نیست رسم داد کز بیداد شخصی خودپرست/ کر شود گوش فلک از داد آذربایجان
کی روا باشد به بند بندگی گردد اسیر/ ملت با غیرت آزاد آذربایجان.
فرخی چشمانش را می بندد.
احتشام متوجه مرگ فرخی شده است، ملافه ای را رویش
می کشد.
سیاهی.
نور.
آیدا: نه نگران بودی مردم متوجه کارات هستن و نه برات مهم بود بدونن. برا کسی هم انگار مهم نبود. مهم نبودی. یه نفر
عادی بودی مثل هزاران نفر دیگه. این خاک تیره الان منزلت شده. خاک قدرش رو بدونی کاش. خیلی گشتم تا فهمیدم
اینجا خونه آخرتت شده. جای بدی هم نیست. منم از وقتی خان بابام مرد سرگردان شدم. یادته حتما. خان بابام کل
بارانلی دوز ماحالی رو فروخت. قحطی بود. مردم همه گشنه بودن. گوسفندا و گاوا رو هم فروخت. دونه به دونه داد
مردم گشنه نمونن. گشنه موندن اما. یادته. وقتی دنبال تو راه افتادم و اومدم تهران شنیدم اون دوره قحطی ده میلیون نفر از
نفوس مردم ما از قحطی جنگ کشته شدن. اون دوره متوجه نبودیم. کی بود؟ ده سال، نه بیشتر. بیست سال پیش. 13
شاید. تو اومده بودی تهران تا انبارا توسط انگلیسی ها انباشته نشه باز مردم آذربایجان گشنه بمونن. مثل جنگ اول
جهانی. راستی یادته وقتی تو زندان اومدم ملاقاتت و تو از مرگ هم سلولیت گفتی و بعد گفتی شاید فردام من بمیرم؟
گفتم خدا نکنه، زبونت رو گاز بگیر. اینا رو گفتم بهت و تو تلخ خندیدی. منم الان دارم تلخ می خندم. آخه چیزی که
گفته بودی، در مورد جنگ، اتفاق افتاد. جنگ شده باز. نخواستم زندان بگم بهت دلت بگیره. تازه شروع شده بود وقتی تو
اونجا بودی. دوباره ایران اعلام بی طرفی کرد و دوباره مثل جنگ اول جهانی قدرتهای بزرگ توجهی نکردن و ریختن و
هر کاری دوست داشتن رو انجام دادن. تو نگران بودی جنگ دوم جهانی بشه. شد. نگران بودی مثل دفعه قبل مردم از
گشنگی میلیون میلیون بمیرن. شهر و دیارت رو ول کردی اومدی تهران. یادته. تهران نگو بگو زندان. گفتن تو و اون
شاعر، فرخی و خیلیای دیگه رو با آمپول هوا کشتن اما جار زدن مالاریا داشتین. همین یه مورد کافیه تا امثال کسروی که
اینا رو تایید کردن شرمسار تاریخ باشن. شرمسار دروغهایی که به خورد مردم دادن. مردم. عشق تو. حسادت می کردم به
مردم. حالا؟ نه! منم یاد گرفتم دوستشون داشته باشم. مثل تو. حالام عین تو آخر خطم. نه خونه ای نه عشقی نه بچه ای
و نه هیچ چیز دیگه ای. دادم از چوب برام یه خونه ی کوچک ساختن بذارم کنار قبر تو. دراز بکشم توش و همیشه
کنارت باشم. این دفعه ولت نمی کنم تنها باشی. قشنگه نه؟ حالا برا همیشه اینجام. کنار تو. تو باید پنجاه سال رو رد کرده
باشی نه؟ منم پیر شدم دیگه. دستام لرزش دارن. مهم نیست. کنار تو که باشم کافیه.
آیدا درون تابوت کنار قبر دراز می کشد.
پایان
1402.09.05
علی قبچاق
آس اولدوز. آس اوراوباجان. اورآنا.
14
اقتباسی آزاد از تلفیق دو شاهکار ادبی جهان:
داستان بامسی بئیرک پسر بای بورا؛ اثر جاودانه دده قورقود،
نمایشنامه لیرشاه؛ شاهکار شکسپیر.
آدمها: دیرشاه،دموشاه،چینلی،پری اوچ،ملک اوچ،پری بیر،پری ایکی،ییرتیجی،پیک و آشیق
دده آشیق ترانه می خواند.
دده: من قورقود دده، آشیق اولین تمامی دوران ها، قصه ای خواهم گفت با هر آنکه اینجاست، از گذشته های گذشته. این قصه
را بشنوید و شما نیز با دیگران بازگویید. باشد که به گوش تمامی مردمانمان برسد. قصه ای از مردمان با مردمان. قصه
مردمانی که همیشه های تاریخ گندم کاشتند تا نان بپزند برای دوام زندگی و عشق و فرزند، و شمشیر ساختند تا حافظ
سرزمین هایشان باشد از هجوم و دغل کاری و دزدی و عناد و زشتی.
زایشگاه حکومتی.
دیرشاه: اوف. چه شد؟
چینلی: خیر است شاه شاهان.
دموشاه: برای ما چه؟
چینلی: آنهم خیر است قربانتان شوم. طالع فرزندان جفتتان سعد است.
دیرشاه: پس چه شد؟ اوف.
چینلی: اوضاع عالی ست فدایتان شوم.
دموشاه: برای ما چه؟
چینلی: آنهم عالیست شاهنشاه. نورسیدگان خوش یمن اند.
دیرشاه: آه هی نگویید عالی هست و فلان هست. بس است. چی شد آخر؟
دموشاه: هرزه گوی دهان چاک بد سرشت بد قیافه ی چینی که طالع بین دربار شود اوضاع بهتر از این نمی شود.
چینلی: طالع بین چینی حال بد سروران بزرگ را درک می کند.
دیرشاه: این که نشد جواب ما.
دموشاه: بدرک که درک می کند. صد سال سیاه درک نکند.
چینلی: این خشوم شاهانه ...
دیرشاه: خشوم؟
دموشاه: خشوم؟
چینلی: شرمم باد. بنده حقیر غضب شاهانه شما دو پادشاه بزرگ از به تاخیر افتادن دیدار روی فرزندانتان را می ستایم. با این
همه، کمی باید صبر پیشه فرمائید. اندکی.
دیرشاه: یعنی تا چه مدت؟ اوف اوف.
چینلی: کم.
دموشاه: این کمتان را توضیح دهید ...
چینلی: تا ساعتی دیگر شاهبانوهایتان دختر و پسری زیبا تقدیمتان خواهند کرد.
دیرشاه: پسر من ...
دموشاه: پسر من ... 1
چینلی: آه. نمی شود که فدایتان شوم. فقط یکی پسر هست. آن دیگری دختری زرین گیسو.
دیرشاه: در هر حال پسر از آن من است.
دموشاه: شک ندارم بانوی من مرا با به دنیا آوردن فرزندی پسر مسرور خواهد نمود.
چینلی: باید منتظر ماند و دید.
دیرشاه: اوف اوف اوف.
دموشاه: لعنت بر تو و جد و آباد نداشته ات مردک جن صورت.
دیرشاه: به میمنت این تولد هم زمان، دختر زرین گیسویتان را به همسری پسرم قبول خواهم کرد. حرف من برای پسرم در
حکم یک ندای آسمانی خواهد بود. همچون رعایا.
دموشاه: با این که می دانم دخترتان شایسته دختری خواهد بود، با این همه اگر من قبول کنم پسرم دخترتان را به همسری
برخواهد گزید. پسر باید که مطیع اوامر پدر باشد. بیشتر از رعایا.
دیرشاه: فرزندان آدمی نزدیک ترند به روح آدم، بیشتر از رعایا.
دموشاه: رعایا هیچ زمانی نزدیک به ماها، شاهنشاهان نبوده و نخواهند بود. فرزندان آدمی اما از روح و جان ما هستند.
دیرشاه: در هر حال آنها به اوامر ما گردن خواهند نهاد. بیشتر از دیگران.
دموشاه: در این شکی نیست. یکی اینکه شیره جانمان هستند و دیگری اینکه تربیت شده دستمان.
دیرشاه: برای همین هم بیشتر از هر کسی اوامرمان را اطاعت خواهند نمود.
دموشاه: من، دموشاه اعتقادم این است اگر کسی، حتی فرزندان شاهنشاهان از آنها تبعیت نکنند باید تاوان بدی پس دهند.
دیرشاه: من، دیرشاه اما به مردمان اعتقاد تمام دارم. آنها هرگز به جایی نخواهند رسید که بخواهند حرف ما را گوش ندهند.
دموشاه: کاری به افکار شما ندارم. در این لحظات تاریخی فقط و فقط به فکر تولد پسرم هستم. شما هم به فکر تولد دخترتان
باشید. برای او جهاز و ارثیه خوبی در نظر بگیرید. دارد همسر پسر من می شود. پسر دموشاه کبیر.
دیرشاه: نه دیگر. شما دارید پا روی جان و روح بنده می گذارید. دختر شما با پسر بنده مزدوج خواهد شد.
دموشاه: دقیقا برعکس. این شما هستید که پایتان را بر روی اعصاب بنده گذاشته اید.
دیرشاه: کمی باید بیشتر مواظبت می کردید، در این دقایق مهم روح بنده متلاطم است و آنوقت شما رعایت حالمان را ...
دموشاه: نخیر جان من. همین شما، بلی شما، شما از خطوط قرمز اعصاب بنده رد شده اید.
دیرشاه: اوف اوف. دیگر شرط دوستی بجای آوردن بس است. آخرین اخطارم به شما فاصله گرفتن از عصبانیت بنده هست.
دموشاه: شما هم اکنون در آخرین سرحد عصبانیت بنده قرار دارید.
دیرشاه: به مرز انفجار اگر برسم ...
دموشاه: دعا کنید منفجر شدن بنده را نبینید ...
چینلی: مژده مژده. وای خدایا. جنگ تن به تن دو شاهنشاه قدر قدرت!
دیرشاه: گفت مژده؟
دموشاه: ما هم شنیدیم گفت مژده.
چینلی: صلح بهترین انتخاب بود. درود بر شما. بلی مژده. 2
دیرشاه: پسرم ...
دموشاه: پسر کاکل زری من ...
دیرشاه: پسرم بدنیا آمد؟ اوف ...
دموشاه: آه، بگو تا بشنود دنیا. پسرم بدنیا آمد دیگر؟
چینلی: عارضم خدمت دو پادشاه بزرگ، دو جانشین بر حق تکشاه کبیر جان به جان آفرین تسلیم کرده ...
دیرشاه: اوف. نخیر. تا زبان از قفای این مردک بیرون نیاوریم حرف نخواهد زد.
دموشاه: ما هم چنین نظر شاهانه ای داریم.
چینلی: آن وقت بی زبان چگونه مژده تولد سه دختر زرین گیسو به شما و سه پسر کاکل زری را به شما بدهم.
دیرشاه: ...
دموشاه: تکرار کن.
چینلی: تولد سه پسر کاکل زری تان مبارک ...
دموشاه: سه پسر؟ مطمئنی از آنچه بر زبانت جاری شد؟
چینلی: مطمئن تر از همیشه.
دموشاه: وای وای وای. سراپایت را طلا هم بگیرم کم است. وای وای وای.
چینلی: شنیدنش هم حقیر را مسرور و سرمست کرده سرورم.
دموشاه: چندین روستا را بنامت خواهم کرد. بگذار ببینم بخشش دیرشاه هم اندازه بنده خواهد بود؟
چینلی: سرورم! دیرشاه بزرگ ...
دموشاه: آه بله دیرشاه. بله بله. هر سه دخترت را برای سه پسرم خواستگارم دیرشاه.
چینلی: دموشاه بسلامت، ایشان چرا سخن نمی گویند؟
دموشاه: دیرشاه. دیرشاه جان.
چینلی: زبانم لال زبانم لال گمان کنم ایشان نیم سکته ای زده اند.
دموشاه: مردک تو در مورد پادشاه خودتان هم چنین گستاخانه لب به سخن می گشایی؟
چینلی: گفتم زبانم لال ...
دموشاه: ساکت. ساکت. دیرشاه. دیرشاه جان. دیرشاه من. بله. ایشان سکته را زده اند. روحشان شاد.
چینلی: در طالعشان که مرگ نبود!
دموشاه: حالا که قالب تهی کرده اند طالع بین. بد جور هم.
چینلی: حساب و کتاب ما ماند.
دموشاه: حساب طالع بینی؟
چینلی: دقیقا. اصلا فکرش را هم نمی کردم ایشان بمیرند و پول های ما را پرداخت ننمایند. آخر چرا؟
دموشاه: مردک حساب بین ...
چینلی: آه. بگذریم. دیدار به قیامت دیرشاه.
دموشاه: گمان نکنم ایشان همچون تو بروند به جهنم. هر چند بهشت برو هم نیستند.
چینلی: نفرمائید قربانتان شوم. 3
دموشاه: در طالع بینی شما چینی جماعت گمان نکنم به روزرسانی صورت گرفته باشد. بومی سازی. یا همچین چیزهایی.
شماها از روحیات ماها هیچ نمی دانید. ماها دوست داریم فرزندانمان پسر شوند. بزرگ که شدند پا جای پای پدر
بگذارند. او را در این دنیا با کارهای خود شاد کنند و در آن دنیا روحش را شادکامی ببخشند. روحیه ما اینگونه است
که وقتی فرزندمان پسر شد جانی دوباره گرفته و جوان تر می شویم. ماها با به دنیا آمدن فرزندان پسر حالمان حال
شود و روزگارمان روزگار. آنهم از نوع گل و بلبل. تو هیچ از ما و اخلاقیات و روحیاتمان به طالع بینی هایت
ندیده ای. این بنده خدا هم، دیرشاه کبیر دیروز و مرحوم فلک زده امروز، از غصه پسردار نشدن سکته زده است و ...
چینلی: چه کار باید کرد؟
دموشاه: دفن و کفن. ساده است. بنده هم صاحب سرزمین های ایشان خواهم شد.
چینلی: شما؟
دموشاه: مگر نشنیدی دم آخر وقتی مشاهده کرد بنده کمان نیاکانی را کشیدم سرزمین هایش را به من بخشود ...
چینلی: واقعا؟ ایشان؟ به شما؟ دم آخر؟ کمان نیاکانی؟!
دموشاه: ببین مردک چینی. تو همانی را شنیدی که من گفتم. این را با همه خواهی گفت. مفهوم هست؟
چینلی: آخر من چنین حرفی را نشنیدم ...
دموشاه: شنیدی.
چینلی: باور کنید نشنیدم.
دموشاه: پس از این اتاق جسد دو مرده خارج خواهد شد.
چینلی: آخر سهم من چه ...
دموشاه: تو، آهان بله تو. این شد حرفی. خب تو هم ارتقا خواهی یافت. تو، بگذار ببینم. آهان، اصلا خودت چه دوست داری؟
چینلی: به ایشان باید بگوییم دیدار به قیامت. بعد اما دوست دارم جشن نخست وزیری بگیرم. در رکاب شما شاهنشاه قدر
قدرتم ...
دموشاه: با آنکه لیاقتش را نداری، با این همه کور شود هر آنکه نتواند دید.
چینلی: حالا، در این لحظه چه کنیم؟
دیرشاه: به کوری چشم بدبینان و حسودان برای تولد دخترهای زرین گیسویم طبل بنوازید و جشن بگیرید. چهل شبانه روز.
دموشاه: آه. ایشان زنده اند؟ نمردند باز هم؟
چینلی: دیرشاه بسلامت. امرتان به گوش عالم و آدم خواهد رسید.
دموشاه: چه سرعت خیره کننده ای! دیدار به قیامت کجا و این دستمال کشی کجا مردک چینی!
چینلی: در طالع بینی ما چینی ها همیشه باید به روزرسانی انجام داد سرورم. امور را.
دموشاه: مردک فرصت طلب هزار چهره ی هزار رنگ هزار ...
دیرشاه: در گوش هم چه پچپچه می فرمائید شما دو جانوری که مرگ ما را لحظاتی از دل تمنا کردید؟ البته این چینی بدذات
چشم تنگ بیشتر نگران پول طالع بینی اش بود ...
چینلی: بنده حقیر برده شما بوده ام و خواهم بود ...
دموشاه: در هر حال فعلا زنده اید دیرشاه ...
دیرشاه: دموشاه، پسرهایت باید در عشق دخترهایم بسوزند و از هجران بمیرند و جواب بعله نگیرند. تا من اذن ندهم آنها در 4
عشق دخترانم خواهند سوخت. هر زمان پذیرفتند بنده و برده دخترهایم شوند ما هم اذن خواهیم داد. اوف.
دموشاه: اگر پسرهای منند که خوب دخترهایت را براه خواهند آورد. خوب.
دیرشاه: خواهیم دید. اما یک حرف خوبی هم بین شما دو رذل ردوبدل شد، کمان نیاکانی.
دده آشیق ترانه می خواند.
دده: من قورقود دده، آشیق اولین تمامی دوران ها، سالیان بعد دوباره به دربار خوانده شدم. درباری که همچون همیشه گریزان
بوده ام از آن. به حکم ادب رفتم. از من خواسته شد دعایی کنم دختران و پسران دو شاه سرزمین های چسبیده به هم را.
آری چنین بود. دو شاه بر دو تخت در دو سرزمین چسبیده نشسته بودند. من تا خواستم دعایی کنم، سحر جادوگر چینی
آغشته به هزار طلسم و فسون و جادو، دو دختر دیرشاه را از آن دو پسر دموشاه کرد. آن ساحر چینی با این تدبیر در دل
دیرشاه جا باز کرد. دیرشاه خواهان آن بود از این راه پسرهای دموشاه را برده دخترانش، و در اصل، برده خودش نماید.
محوطه کاخ دیرشاه.
پری اوچ: خواهرانم کجا با این عجله روانند؟
پری بیر، پری ایکی: وای بر تو. ترساندی ما را ...
پری اوچ: حضورم ترساند شما را؟ مگر چه در سر داشتید؟
پری بیر، پری ایکی: هیچ.
پری اوچ: چنین باشد. من اما آنسوی رود پسران شاه دمو را دیدم.
پری بیر، پری ایکی: کجا؟
پری اوچ: پس این دوان دوان رفتن بی دلیل نبوده خواهران شاهزاده ی من.
پری بیر، پری ایکی: کجا دیدی آنها را؟ بگو جان خواهر.
پری اوچ: وای بر من. تا امروز چنین مهربانانه جان خواهر نشنیده بودم.
پری بیر، پری ایکی: خواهر جان بگو دیگر.
پری اوچ: یک بار دیگر بگویید این خواهر جان را.
پری بیر، پری ایکی: خواهر جان. زیباترین دختر دیرشاه بگو کجا دیدی آن دو رعنا جوان را.
پری اوچ: دلتان را برده اند؟
پری بیر، پری ایکی: ترا چه به این حرف و حدیث ها. یا بگو کجا دیدی آنها را یا راهت را بکش برو.
پری اوچ: هان. همین است. من راهم را می گیرم و می روم و شما دو از پی ام روان شوید. هر زمان مرا گرفتید جایشان را با
شماها خواهم گفت.
پری بیر، پری ایکی: بازیت گرفته خواهر؟ بگو شاهزادگان ملک بیر و ملک ایکی را کجا دیدی؟
پری اوچ: آنجا.
پری بیر، پری ایکی: کجا؟
پری اوچ: اینجا.
پری بیر، پری ایکی: کجا؟ 5
پری اوچ: اصلا یادم رفت کجا.
پری بیر، پری ایکی: ملعون روباه صفت زشت.
پری اوچ: آه. دیگر چه ها هستم خواهران زیبا رخ و ماه من؟
پری بیر، پری ایکی: گم شو برو. ریخت بدترکیبت را از جلو چشمانمان دور کن.
پری اوچ: آنوقت ملک بیر و ملک ایکی را می توانید پیدا کنید؟
پری بیر، پری ایکی: دیگر حوصله مان را سر بردی. بگو کجا دیدیشان؟
پری اوچ: چه حریصید شما دو تن.
پری بیر، پری ایکی: بی حیا. لاف زن.
پری اوچ: واه واه واه. چه هم عصبانی شدند.
پری بیر، پری ایکی: خیلی خب. اصلا تمامش کنیم. تو هم بیا به تماشا، با ما.
پری اوچ: من باید مشق ساز کنم. حتم دارم آشیق دده منتظرم هست.
پری بیر، پری ایکی: و لابد ملک اوچ هم همچون تو به تعلیم در حضور دده آشیق خواهد بود؟
پری اوچ: شما جز اینگونه خیالات خیال دیگری در سر ندارید؟ بروم.
پری بیر، پری ایکی: پیش از رفتن شادمان کن.
پری اوچ: اصلا شوخ طبعی ام گل کرد. جایی ندیدمشان.
پری بیر، پری ایکی: جان پدر کجا دیدیشان؟
پری اوچ: اوف بر شما. من رفتم. خدا نگاهدارتان باد. کنار پل را اما فراموش نکنید. شاید آنجا محل بازی یا شنای پسرها
باشند. (خارج می شود)
پری بیر، پری ایکی: به جان پدر قسم دادیم و گفت. همیشه جواب داده این ترفند. برویم.
کاخ دیرشاه.
دیرشاه: چه کردی چینلی؟
چینلی: همانگونه که امرتان بود.
دیرشاه: اوووووف. هر سه دخترم هر سه پسر دموشاه را به تور انداختند؟
چینلی: ملک بیر و ملک ایکی با عشوه های دخترانه ی پری بیر و پری ایکی پای سفره عقد خواهند نشست.
دیرشاه: دموشاه بشنود از غصه قصه این عشق برده پرور سکته را خواهد زد. اووووف. آه، و پری اوچ؟
چینلی: دوست دارد اول با ملک اوچ حرف بزند تا بعد انتخابش نماید ...
دیرشاه: اوف باز هم. غلط کرده است دخترک. شرط من برای بردن ارثیه ام تور زدن پسرهای دموشاه بود. به او بگویید از ارث
محرومش کردم.
چینلی: من که اعتقاد دارم او را هم محروم نفرمائید. هر چند شاید این کارتان تاثیرات بدی در آینده داشته باشد.
دیرشاه: یاد بگیر روی حرف من حرف نزنی، یاد خواهی گرفت یا فکر طالع بین دیگری باشیم؟
چینلی: حرف سرورم بالاترین حرفهاست. قرار بود مشاورم کنید البته. محض یادآوری.
دیرشاه: آری. تو از این پس مشاور اعظم من خواهی بود. کارت هزاران احسنت دارد. هزاران. اوف. 6
چینلی: سعادت بزرگتر از این نه پدید خواهد آمد و نه کسی خوشبختی داشتنش را خواهد داشت. سرورم.
دیرشاه: اوف.
کاخ دموشاه.
دموشاه: مردک الدنگ مافنگی ...
چینلی: بنده هرگز لبه به وافور نزده ام. تهمت نزنید.
دموشاه: لیاقت وافور را نداری تو مردک سیخی. سیخ هم از سرت بیشتر است. مردک نافهم امورات را خراب کرده هیچ، دارد
روی نوع مصرفش چانه هم می زند!
چینلی: جانفشان چانه نزدم یادآوری کردم.
دموشاه: لازم نکرده تخم جن. مردک به تو گفته بودم کاری کن دخترهای دیرشاه واله و حیران و سرگردان پسرهای من شوند
آنوقت چه اتفاقی روی داده؟ جفت پسرهای من شده اند شوهر حلقه بگوش دخترکان لوث و ننر آن دیرشاه ...
چینلی: نگویید فدایتان شوم. عروسهای شما هستند.
دموشاه: خبر مرگشان. نخواستیم آقا نخواستیم.
چینلی: نخواهید هم هستند.
دموشاه: مردک چینی، الدنگ چشم خمار، هالوی بی طالع، نحس روزگار، تو گفتی در طالع پسرانم خبری از دختران اون اوف
اوفوی بدریخت نیست؟ چه شد پس؟ اینها که دو تا دو تا به آنها نرد عشق باختند.
چینلی: قربانتان شوم من گفتم خبری از عشق در دل پسرهایتان نیست ...
دموشاه: بود که مردک ...
چینلی: آنها نه برای عشق، برای ارثیه کلان با دختران دیرشاه مزدوج شده اند.
دموشاه: بالاخره ازدواج کرده اند دیگر ...
چینلی: فرق دارد سرورم. پسران شما عاشق نیستند. آنها ارثیه را تصاحب خواهند کرد. فقط همین.
دموشاه: فقط همین؟
چینلی: دقیقا.
دموشاه: و بعد؟
چینلی: و بعد دختران دیرشاه را رها خواهند نمود.
دموشاه: رها نکنند؟
چینلی: خواهند کرد.
دموشاه: باور کنم؟
چینلی: باور کنید. کی من نتوانسته ام خواسته های شما را برآورده کنم؟
دموشاه: همیشه کرده ای.
چینلی: همیشه کرده ام، برآورده.
دموشاه: خب حالا ...
چینلی: این بار هم خواهم توانست. 7
دموشاه: حتما؟
چینلی: حتم داشته باشید.
دموشاه: و آن وقت آنها به دنبال پسران من روان خواهند شد؟
چینلی: بی هیچ شکی سرورم.
دموشاه: دیرشاه هم بدنبال دختران مجنونش؟
چینلی: شاید زمان ببرد اما آری یقینا.
دموشاه: سه بر هیچ به نفع ما؟
چینلی: البته هنوز تکلیف پسر کوچکتان نامشخص هست.
دموشاه: آه از دست تو، باز اگر و اما ...
چینلی: فرزند شما هست و لجوج تر از همه.
دموشاه: آن چموش دیگر فرزند من نیست.
چینلی: نفرمائید قربانتان شوم. با این همه حق با شما خواهد بود اگر طردش کنید.
دموشاه: ببین چینلی، اگر، خوب گوش کن، اگر تا یک هفته نتوانی افسار ملک اوچ را بدست بگیری و او را بر همان آخوری
ببندی که من می خواهم نام او را از فرزندی خودم حذف خواهم نمود و کاری خواهم کرد که تو برگشتن به همان
چین و ماچین خراب شده را آرزو کنی. فهمیدی یا با عمل بفهمانمت؟
چینلی: عمل چرا؟ کاملا ملتفت شدم سرورم.
دموشاه: خوب است. این برای هر دوی ما خوب است. فهمیدن تو.
چینلی: و اگر بتوانم؟
دموشاه: بهترین و مهمترین آدم سرزمین های من خواهی شد.
چینلی: البته بعد از شما سرورم.
مقر حکومتی.
چینلی: نداریم.
پری بیر، پری ایکی: نداریم؟
چینلی: نداریم.
پری بیر، پری ایکی: خرچنگ؟
چینلی: نداریم.
پری بیر، پری ایکی: خاویار.
چینلی: نداریم.
پری بیر، پری ایکی: گوشت بوقلمون.
چینلی: نداریم.
پری بیر، پری ایکی: گوشت گوزن و آهو.
چینلی: نداریم. 8
پری بیر، پری ایکی: غاز و بلدرچین.
چینلی: نداریم.
پری بیر، پری ایکی: سیب زمینی هم؟
چینلی: نداریم.
پری بیر، پری ایکی: آن وقت چرا؟
چینلی: قربانتان شوم. خزانه خالیست.
پری بیر، پری ایکی: مگر ممکن هست؟
چینلی: با هزینه های سنگین نگهداری پدرتان بللللللله.
پری بیر، پری ایکی: چی؟
چینلی: بیشترین مخارج ملک داری این سرزمین سهم پدرتان هست. مصرف بالا. اسراف. ریخت و پاش. کمک به هر کسی که
دستش را ببوسد و آقا صدایش کند. هزاران خرج و مخارج دیگر هم.
پری بیر، پری ایکی: هزینه ها را کم کنید.
چینلی: دیرشاه است و در توان حقیر نیست هزینه هایشان را کم کنم.
پری بیر، پری ایکی: باید کم کنید.
چینلی: در توان بنده نیست. عرض نمودم. شاه هستند و ...
پری بیر، پری ایکی: او دیگر نه شاه است و نه سرزمینی دارد.
چینلی: ندارد؟ سرزمین؟
پری بیر، پری ایکی: ارثیه های ما را به خودمان داده اند. مگر نشنیده ای. حتی سهم خواهر کوچکمان را.
چینلی: شنیده ام. با این همه او دیرشاه است و ...
پری بیر، پری ایکی: گمانم شنیدی چه گفتیم. او دیگر شاه نیست، هزینه هایش را کم کنید.
چینلی: مکتوب فرمائید.
پری بیر، پری ایکی: خودتان مکتوب کنید و مهر ما را پایش بزنید.
چینلی: تا کجا محدودشان کنیم؟
پری بیر، پری ایکی: تا راحتی مطلق ما.
دده آشیق ترانه می خواند.
دده: من قورقود دده، آشیق اولین تمامی دوران ها، به دربار خوانده شدم. درباری که همچون همیشه گریزان بودم از آن. رفتم.
از من خواسته شد در سرزمین نیاکانی بگردم و با همه بگویم دختر کوچک دیرشاه از ارث محروم است. با آنکه حق را
با او دانستم و خواسته اش را نیک درک کردم اما باید فرمان با مردم بازگفته شود و من راهی شدم. در راه با پری اوچ،
دخترک دل شکسته روبرو شدم. گفت دیدی دده پدر با من چه کرد؟ منی که تمامی جانم را فدای او هم بکنم از دوست
داشتنش پا پس نخواهم کشید. گفت شنیده ای سهم مرا به خواهرانم بخشوده اند؟ من دیگر هیچ سهمی از سرزمینم
ندارم. من دختری تنها . بی پناه. گفتم سحر و جادویی بکار رفته و تو جز صبر چاره ای نداری. گفتم شرطی را از زبان تو
گفته اند، راست است؟ گفت آری. آنکه کمان نیاکانی نتواند کشید لایق من نخواهد بود. گفتم خواسته ات بجا و متین. 9
تو با اینکه از ارث محروم گشته ای و این در چشم دیگران از جایگاهت خواهد کاست اما به خود و جایگاه انسانی ات
باور داشته باش و با تدبیر باش تا بدل از اصل بازشناسی به روز انتخاب. گفت مگر شدنی است؟ گفتم این زمانه زمانه
جاانداختن بدلها بجای اصل است. گفت چگونه؟ گفتم با گذران زندگی داستان های بسیاری برایت روی خواهد داد و تو
با آدمهای بسیاری رو در رو خواهی شد. منتظر بمان تا به وقتش خود از سر بگذرانی سرنوشت. بدان تو در آن لحظه
که باید وارد تاریخ خود شوی مسئول تمامی انتخابهایت خواهی بود. درست انتخاب کن. درست عمل نما.
مقر حکومتی.
دیرشاه: ندیمه هایمان را کم کنیم؟!
چینلی: و محافظانتان را؟
دیرشاه: و محافظانمان را؟!
چینلی: خورد و خوراکشان در این مدت زیاد هزینه برده است. آه سفرهایتان را هم لغو خواهیم کرد.
دیرشاه: و؟!
چینلی: شاید برایتان، برای تمامی کارهایتان سرورم، برنامه بچینیم تا خرجتان کم شود.
دیرشاه: دیگر چه؟
چینلی: دوستانتان را هم کم خواهید کرد. و بخشش هایتان را. فعلا همین را از من خواسته اند.
دیرشاه: چه کسی؟
چینلی: جانشینانتان.
دیرشاه: دخترهایم؟
چینلی: دخترهایتان ...
دیرشاه: آی وزغ زشت و بدترکیب، ای موجود پست اهریمنی، تو گمان کرده ای چه کسی در برابرت قرار دارد؟ هان؟ حرف
نباشد. این که به چون تویی جانور افتخار هم صحبتی داده دیرشاه است. دیرشاه که شنیدی به سجده باید در آیی.
گمان کرده ای من، دیرشاه کبیر، شاه سرزمین های نیاکانی از تو فریب خواهم خورد و بر دخترانم شک خواهم نمود؟
این درست سومین دخترم نافرمانی کرد و حرفم را نشنید اما یقین دارم دو دخترم مرا به حد آسمان دوست دارند و
هرگز راضی نخواهند بود غمی بر دلم و بر جانم بنشیند. تو هم ای روح پلید بدسرشت بدذات آخرین بارت باشد با
چون من شاهی آسمانی چنین به گزافه سخن گفتن. حتم بدان دخترانم تو را از این سرزمین بیرون خواهند راند.
گذر.
پری اوچ: دل گرفته ام و سخت پریشان. پدرم، روحم، جانم، عشق اولینم بی آنکه حرفم گوش دهد از خود رانده مرا و از
ارث خویش محرومم نموده! ارثی که هرگز طالبش نبوده ام. چه دردی دارد این. چه دردی دارد آدمی میل و
خواسته اش چیزی باشد و آنچه او را بدان سوق داده اند باب دلش نباشد! چه دردی دارد آنچه آدمی را از آن
محروم کرده اند دلش را نشکند اما بر زبانها جاری شود و همگان گویند غم از دست دادن آن با خود کشید و
دلشکسته شد! آه ای روزگار نامراد تو چگونه چنین سرنوشت تلخی بر من نگاشته ای؟
ملک اوچ وارد می شود. 10
ملک اوچ: این آه کوهها را از هم بپاشد، و بر این عجبی نیست. ای بانوی خوش رخسار کدامین تلخ غم چنین وادارتان کرده
به برکشین چنین آهی جگرسوز؟
پری اوچ: آه ای ملک اوچ بی گمان داستانم شنیده ای و این طعنه ایست بر زبانت.
ملک اوچ: چنین کوتاه اندیش باشم به درد انسانی مزاح کنم و طعنه زنم؟ گذشته از آن من نیز از نام پدر محروم گشته ام بانو
همچون محروم شدن شما.
پری اوچ: چه؟
ملک اوچ: گفتم. همچون شما. از فرزندی پدر. و ارثم.
پری اوچ: چرا ؟
ملک اوچ: بخاطر شما.
پری اوچ: وای بر من. ندانسته شوم طالعم و خود از آن خبرم نیست؟
ملک اوچ: شما شوم طالع نیستید ...
پری اوچ: خود گفتی بخاطر من از فرزندی پدر محروم گشتی ...
ملک اوچ: گفتم و نگفتم.
پری اوچ: در این شرایط بد روحی من معما مگو و سخن آشکارا بگو.
ملک اوچ: پدرم دموشاه کبیر خواستار این بود بی هیچ حرف و حدیثی با پری اوچ بانو ازدواج کنم ...
پری اوچ: همچون پدر من دیرشاه بزرگ.
ملک اوچ: و شما نپذیرفتید؟
پری اوچ: سوالی دارم، شما آیا روشنائی را ستایش می کنید یا تاریکی را؟
ملک اوچ: روشنائی را.
پری اوچ: بی شناخت چگونه دیگری را با خود شریک کنم در سرنوشتم؟ شما را چه شد همسری من را نپذیرفتید؟
ملک اوچ: خود گفتید، بی شناخت می پذیرفتم؟
ملک اوچ: و نتوانستید؟
ملک اوچ: آری نتوانستم. گفته اند شرطی گذاشته اید برای انتخاب همسر؟
پری اوچ: آری. کشیدن کمان نیاکانی.
ملک اوچ: آیا زور بازوی کشاننده برایتان کافیست ای پری اوچ بانو؟
پری اوچ: ملک اوچ بی گمان زیرکید و با هوش. این سوال را پرسیدن کار هر کسی نیست. گمانم این است شما هم چون من
از دده آشیق شنیده اید کمان نیاکانی جز به پاکی و پاکیزگی و عاشقی و عارفی و رندی و هزاران توانائی دیگر
کشیده نخواهد شد.
ملک اوچ: پس بانوی زیبارخ ما خواهان انسانی ایده آل است؟
پری اوچ: نیاکان ما از آدمیزادگان برای ما تعریف ها بجا گذاشته اند. من خواهان آدمی هستم بتواند آنچه آنها از خوبی ترسیم
کرده اند را با خود داشته باشد.
ملک اوچ: کمان نیاکانی را جز من کسی توان کشیدن ندارد.
پری اوچ: منتظر خواهیم ماند و خواهیم دید. 11
ملک اوچ: چنین باشد. برق نگاهتان را در دل نگاه خواهم داشت تا شعله هایش را بعد کشیدن کمان گرمی روحم کنم.
پری اوچ: سخنانتان زیباست. منتظرم ببینم با کمان چه خواهید کرد.
ملک اوچ: این انگشتر من است.
پری اوچ: گفتم. باید منتظر بمانیم.
ملک اوچ: آری گفتید. این انگشتر برای انگشت من به اندازه ساخته شده است.
پری اوچ: برای انگشت شما. نه من.
ملک اوچ: دوست دارید رازی از من بشنوید؟
پری اوچ: تا چه رازی باشد.
ملک اوچ: دده آشیق با من گفته روزی اگر خواستند اصل و بدل را جای هم اندازند جهان در تاریکی فرو خواهد رفت. نباید
چنین شود. شما نیز چون من دوستدار روشنائی هستید، شاید روزی این انگشترم رسواگر بددلان باشد. شاید بتواند
نوری باشد در تاریکی ها.
پری اوچ: چگونه؟
ملک اوچ: نمی دانم. این گفته ی آشیق دده است.
پری اوچ: برای پاس داشت روشنائی انگشترتان با من باشد. آنچه آشیق دده بگوید خود روشنائی است..
مقر حکومتی.
دیرشاه: اینجا مقر پادشاهی دختران من است. دختران دیرشاه. پادشاهان عادل. دادگستر. حاکمان مردم پرور. عشق و محبت
آنها به مردمانشان کم از عاطفه مادرانه مادران بر فرزندانشان نیست. آنها دوست دار مردم خویشند. اینجا ایستاده ام تا
سرافرازی ام بیش از پیش باشد با شنیدن سخنان مهرآمیز آنها. حتم دارم با دیدنم اشک شوق خواهند ریخت. بی شک
امروز آخرین روزی است که آن مردک چینی در این سرزمین نفس می کشد. دخترانم با شنیدن حرفهای آن اهریمن
بدذات او را به سرزمینش پس خواهند فرستاد. چه سعادتیست داشتن فرزندان نیک. آن دختر کوچکتر با نافرمانی اش
دلم بشکست و خدا با این دو دختر زیباسرشت روحم را جلا داد. پیکی بسویشان فرستاده ام تا خبرشان کند پدر پیر
فرزانه شان بدیدار آمده است. بی گمان در پی تدارک استقبالند. من سرزمینم را به آنها بخشوده ام. می دانم آن دو در
چنین حالی نیز جز خواسته های من کاری دیگر انجام نخواهندداد. چنین است و در این شکی نیست. این که هست
تفکرم در مورد سرزمین های دموشاه نیز به آنجایی خواهد رسید که خواهان آنم. پسران دموشاه نیز مطیع دختران من
خواهند شد. فرداها، سرزمینهای بسیاری از آن نوادگان من خواهد بود. آه او پیک من است روان بدینسوی.
پیک وارد می شود.
پیک: دیرشاه بسلامت.
دیرشاه: ای پیک خبرهای خوش، پیغام آمدنم به این مقر شاهی که رساندی دخترانم از شوق چه کردند؟ بازم گوی.
پیک: اجازه دهید من صحبتی نکنم.
دیرشاه: حق داری زبانت قاصر شود از بیان دیده هایت. با این احوال باید بگویی و دل مرا نیز از شعف لبریز سازی.
پیک: سرورم معافم بدارید.
دیرشاه: این خستگیست با تو یا لرزش صدایت از ... 12
پیک: سرورم، لرزش صدایم از شنیدن سخنان نامهربانانه دختران شماست.
دیرشاه: اگر بخواهی چرندیات آن مردک چینی را باز گویی حتم خواهم داشت او ترا با سحر و جادو از راه بدر برده است.
پیک: سرورم آنچه دیدم و شنیدم بدتر از سحر ساحرانه بود.
دیرشاه: بگوی مردک ...
پیک: دخترانتان نخواستند شما را ملاقات کنند.
دیرشاه: نخواستند مرا ملاقات کنند؟
پیک: گفتند با شما بگویم به منزل ویلائی تان برگردید تا از آن محرومتان نکرده اند. گفتند بگویم اگر به آنچه چینلی از شما
خواسته تن ندهید به اجبار تمامی داده هایشان را پس خواهند گرفت و یک اتاق بیشتر برای شما باقی نخواهند گذاشت.
دیرشاه: دور شو از من ای پست ذات بی مایه. این فرومایگی ها از آن چینی یادگرفته ای و آموخته های او بر زبان آورده ای و
من بر شما باوری ندارم. اینک خود با پای خویشتن بسوی دخترانم روان شده و با آنها خواهم گفت دمار از روزگار
تو و آن مردک روباه صفت درآورند.
پیک: سرورم رحم کنید. تن من تاب چوب دستی های شما را ندارد. روزگار اگر بر کامتان نیست این را از چشم من پیک
نبینید. من ماموری بیش نیستم.
پری بیر و پری ایکی وارد می شوند.
پری بیر و پری ایکی: شما با این کارتان آبروی ما را بردید. اگر تا دیروز شاه نبودید و آداب دربار نمی دانستید با خودمان
گمان می کردیم یکی از رعایای وحشی مان هستید که اینگونه با فریادهای نابجایتان مقر حاکمیت را
روی سرتان گذاشته اید. چرا به فکر ما و آبروی ما نیستید؟ چه بی ملاحظه بوده اید و ما بی خبر
بوده ایم از آن؟! اینک که چنین است دستور خواهیم داد شما را عنصری خطرناک برای امنیت
سرزمین هایمان معرفی کنند و ببرند و در اتاقی نگاهتان دارند. آهای چینلی.
چینلی وارد می شود.
چینلی: از دور مشاهده گر این صحنه های دردناک بودم. سرورم دیرشاه دیگر مشاعرشان را از دست داده اند. تصمیم بزرگ و
مهمی گرفته اید. سرزمینتان این تصمیم را هرگز فراموش نخواهد کرد. آی سرباز بیا و دیرشاه را به اتاقش راهنما باش.
سرباز وارد شده و دیرشاه ناباور از اوضاع را با خود می برد.
پری بیر و پری ایکی: تو شیطان را هم درس خواهی داد به این همه نبوغ. یادت باشد اما اگر آنچه ما را آموختی جواب ندهد
سرت را از تنت جدا خواهیم کرد.
چینلی: شما تمامی درسهایم را خوب فراگرفته اید. آنچه بجاآوردید به نفع خود دیرشاه هم هست.
پری بیر و پری ایکی: ما به نفع او کاری نداریم. آنچه انجام یافت فقط برای آینده خودمان بود. حال بگویید چه وقت
سرزمینهای دموشاه به خاک ما افزوده خواهد شد؟
چینلی: بزودی. بزودی سروران من. بزودی. فقط یک مساله، شما خواستار این هستید فقط پدرتان را از دخالت در امور و
حضور در کنارتان بازدارم یا هر کسی سر راهتان قرار گرفته باشد؟ وظیفه ام هست یادآور شوم اگر قدرت شما بتمامی
بچشم نیاید اقتدارتان زیر سوال خواهد رفت. شما باید قدرت برتر ملک معرفی شوید تا هم رعایا و هم دیگر حاکمان
در برابرتان سر تعظیم فرودآورند.
پری بیر و پری ایکی: ما خواهان دیده شدن تمامی قدرتمان هستیم. هیچ کسی حق ندارد مقابل ما بایستد. هر کسی ایستاد 13
او را از سر راه ما بردارید.
پری بیر و پری ایکی خارج می شوند.
ییرتیجی وارد می شود.
چینلی: آماده باش. کار تو شروع شده است. دیگر دیرشاهی وجود ندارد پشتیبان اینها باشد.
ییرتیجی: صورت بندهایم آماده هستند.
چینلی: خودت چه؟
ییرتیجی: آماده ی آماده. راستی اگر ملک اوچ بازآید؟
چینلی: تا او پی برد چه اتفاقی افتاده و آفتابی شود همچون آنهائی که بر سر راهم بوده اند نیستی را تجربه خواهد کرد. او پیش
آن آشیق مشق موسیقی و قوپوز می کند. داستانهای نیاکان می آموزد.
شکارگاه 1.
دیرشاه: این درختان مرا از چشم آن سرباز دور نگاه خواهد داشت. خوب گریختم. گریختم اما در کاسه سرم هجوم هزاران
توفان جان و روحم را به تلاطم درآورده ست. گریخته ام از سرزمینم و از دخترانم و از سربازانم و از رعایای دیروزم.
آه من دیروز دیرشاه بودم، امروز مفلوکی گریزان از خود و از فرزند و از مردمان. چه بادی می وزد در کاسه سرم. چه
توفانی است در روح و جان خسته ام. بوزید ای بادها. بوزید بر جان و روحم. روان آشفته ام را آشفته تر سازید. این
جان و روح مغرور را به کوبش های تند تر از تند به نهایت آزردگی کشانید. تنبیه کمترین کلامی است برای چون منی
بی تدبیر. نه بی تدبیر، چون منی نابینا. نافهم. من ندیدم و ندانستم مار در آستین پروردیده ام. جز این است که مار مار
زاید و کفتار کفتار. آن دو کفتار کرکس صفت دختران منند و حاصل سالهای زندگی ام. گله از کسی و جایی نتوانم.
اینک اینجا به شکارگاهی گرفتار اندیشه های جان گدازم و طبیعت نیز دارد از من انتقام می گیرد. انتقام آنکه جنگل و
و باد و دریا و آسمان و خاک سرزمینم را به فرزندانی سپرده ام خودکامه و سرکش و گستاخ و دزد و نافرمان و در
یک کلام بگویم اگر آنها را حرامزاده هم بنامم بد نگفته ام. وای بر چون منی احمق و نادان. آه پنهان شوم. این صداها
صدای آدمیزادگان است. از جنگل و شکارگاه و طبیعت چنین وحشی نهراسیدم و اینک از آدمیزادگان گریزانم و
هراسان و لرزان. امروز دیگر آدمیان ترسناک تر از گرازان و ددان و وحشیان این جنگل اند. آه این چینلی باید باشد و
آن که در کنار اوست دموشاه است. با هم گرم گفتگویند. چه خوب شامه انسان کم از سگ جماعت است وگرنه با
بوییدن و جستن پیدایم کرده بودند. آه یکی دیگر با کمانی در دست به آنها نزدیک شد. به گمانم چهره ای شبیه فرزند
کوچک دموشاه دارد. ملک اوچ است آیا؟ گمان کنم او باشد یا کسی بی نهایت همشکلش. چینلی از آن دو جدا شد و
دورتر به درختی تکیه داد. دموشاه و فرزندش انگار با هم بگو و مگویی آغاز کرده اند. آری آنچه روی داده نه صحبت
پدر و فرزند که دعوای دو خصم است. دموشاه دور شد و پسر جوان تهدیدکنان در پی اوست. دموشاه هراسان قصد
دارد دور شود اما پیری اذن دویدن از او گرفته است. ترسان و لرزان به پشت سر نگاهی انداخت تا مطمئن شود
گریخته است. پسر جوان تیری در کمان کرده و مترصد است دموشاه باز پس نگرد. آه دموشاه باز برگشت اما در
همان لحظه ی خوفناک تیر از چله جوان رها شده و بر دیدگانش نشست. چه صحنه ای. چه صحنه ی دردآوری. من
که بیننده ی این لحظه ی ترس آورم چنین لرزشی بر جان و تنم است وای بر حال دموشاه. چینلی از چه به کمک
دموشاه نگونبخت نیامد؟ آه پسر و چینلی هم را در آغوش گرفتند. اینک دموشاه به خود پیچان بر زمین افتاده و آن 14
دو ترانه خوان و پای کوبان از او دور شده اند. دموشاه با تیر دو سر هر دو چشم از دست داده انگار. باید کمک کنم؟
اگر برگردند؟ بدون شک آنها باقی کار خود را بر عهده درندگان جنگل گذاشته اند تا با یافتن تن نیمه جان دموشاه
جسم او را بدرند تا گناهی متوجه آنها نشود. وای بر انسان. وای بر من پیر. چگونه او را و خود را از این مهلکه دور
گردانم. باید کمکش کنم؟ گریه امان از من برده و من تنها باید در این بی کسی و ضعف کمک حال ضعیفی
مفلوک تر از خود باشم. ای دیدگان امانم دهید. درد آنچه اینجا دیدم و آنچه فرزندانم با من کردند از پا خواهدم
انداخت. چشم هایم را با دست پاک کرده ام اما پرده ای آویزان است برابرم. چه تیره روزم اینک. نکند تیری نیز بر
دیدگان من فروآمده؟ آه از تاریکی. اوف. ای خدایگان تاریکی بر کدامین لوحتان این نفرین با ما، دو پادشاه بدشگون
سرزمین های سرسبز، نگاشته بودید؟ بر چنین سرنوشت هولناکی هزاران نفرین باد و صد هزاران تف. افسوس.
افسوس. اوف اوف.
شکارگاه 2.
چینلی: ای لشگریان دموشاه کبیر درودها بر شما باد. بدانید و آگاه باشید من مشاور اعظم ملک اوچ شاه کبیر حامل پیام مهمی
هستم بر شما. بدانید و آگاه باشید در این شکار، دیگر سردار سپاه ما، دموشاه نیست. آرام گیرید. آرام گیرید و گوش
فرادهید. او در جنگل گرفتار ددان و جانوران خونخوار گردیده است. شاید گرگ یا پلنگ و یا شیری. آرام باشید. آرام
باشید. آرام باشید و گوش دهید. ما جسد او را یافتیم. گوش دهید. او اینک مرده و دیگر شاه ما نیست. حال دیگر شاه
سرزمین های ما کسی جز آنکه بتواند کمان نیاکانی بکشد نخواهد بود. من مشاور اعظم کمان نیاکانی را دادم به سه
فرزند دموشاه. ملک بیر و ملک ایکی و ملک اوچ. ملک بیر کمان از من ستاند و نتوانست بکشد. با خشم کمان را بر
زمین انداخت. ملک ایکی کمان را برداشت و خواست بکشد. او نیز نتوانست. کمان باز بر زمین انداخته شد. آنکه
توانست کمان را بکشد ملک اوچ بود. آری. ملک اوچ کمان را برداشت و کشید. اینک او شاه است. برادران سر تعظیم
فروآورده و شاهی او را پذیرفتند. ملک اوچ نیز با درایت بر فروتنی آنها درود فرستاد و راهی شان کرد. اینک آنها در
راه سرزمینهای اهداشده برای حکمرانی شان گام گذاشته اند ...
پری بیر و پری ایکی: آهای مردک چینی این چه لاف است بر زبانت جاری؟
چینلی: بی شک آقازادگان را شایسته نیست اینگونه با مشاورشان صحبت نمایند.
پری بیر و پری ایکی: دم فرو بند و جواب سوال را پاسخ گو ...
چینلی: آنچه بر زبانم رفت تمامی ماجرا بود. دیگر چه بگویم؟
پری بیر و پری ایکی: شوی ما بی مشورت با ما کاری نکرده و نخواهد کرد. چگونه است این ماجرا که ما از آن بی خبریم؟!
چینلی: من مشاور مسائل سیاسی و حکومتی شما و دموشاه و اینک جانشین او ملک اوچ کبیر هستم نه مشاور خانوادگی تان.
بروید و از شوی خود سوال کنید تا پاسختان دهند. به گمان حقیر اگر هم اینک راه بیفتید عصر به استراحتگاه نیمه راه
خواهید رسید و شب با آنها خواهید بود.
پری بیر و پری ایکی: گستاخ تو اینک از حد خود آن طرف تر پا گذاشتی و رعایت حال فرادستان خود را نکردی. این مستحق
بالاترین مجازات ها خواهد بود. آهای سربازان ما ...
چینلی: حقیر پیشنهاد دارم از این خواسته درگذرید ...
پری بیر و پری ایکی: ساکت بمان و به تماشا منتظر بمان. تو در آخرین لحظات زندگانی خود هستی و دمی دیگر به زندان 15
خواهی رفت.
چینلی: من آنچه لازم بود با شما گفتم، باقی با خودتان است. آهای سربازان ملک اوچ کبیر این دو آقازاده با فرمان شاه جدید
و پذیرش آن از طرف همسران این بزرگواران دیگر سمت و مقامی در سرزمین هایشان دارا نمی باشند و تمامی
سرزمین های تحت امرشان به سرزمین ملک اوچ ملحق شده است. چه دوست داشته باشند و چه نه، آنها را بسوی
راهی که همسرانشان راهی شده اند راهنما باشید.
پری بیر و پری ایکی: چگونه این امکان دارد؟
ییرتیچی وارد می شوند.
ییرتیچی: با فرمان من. آهای سربازان سلحشور من، سرداران دلاور، بدانید و آگاه باشید با کشیده شدن زه این کمان نیاکانی به
دست من، تمامی سرزمین های این طرف رود و آن طرف رود بزرگ از آن من شده است. برادرانم این را پذیرفتند و
با فرمانهای من راهی شدند تا مرزهای شرقی و غربی را نگاهبان باشند. خداوند حافظ آنها باد. اینک همسران آنها نیز
باید حکم را پذیرفته و راهی شوند تا به همسرانشان بپیوندند. من از این پس حاکم تمامی سرزمینهایمان خواهم بود.
چینلی: به افتخار شاه کبیر هر دو طرف رود بزرگ جشن بزرگی خواهیم گرفت.
پری بیر و پری ایکی: بی گمان توطئه ای در کار است. آهای سربازان ما به جنبش درآئید و دمار از روزگار این خائنان
درآورید. پس کجایند سرداران ما؟! اینجا چه خبر است؟! تمامی سرداران با ما همراه بودند و اینک
خبری از آنها نیست؟!
ییرتیچی: آنها را به جرم عدم تمکین راهی زندان کرده ایم. حال شما را نیز به همین علت راهی سیاهچال خواهیم نمود تا
درس عبرتی باشد برای همگان. در پادشاهی ما مصلحت سرزمینهایمان از هر کسی ارجح تر است. بگیرید این دو
خواهر را.
پری بیر و پری ایکی: هرگز چنین نخواهد شد. دست شما به ما نخواهد رسید. توطئه تان ناکام خواهد ماند.
ییرتیجی: اگر ادامه دهید خواهیم گفت سر از تنتان جدا کنند.
پری بیر و پری ایکی می خواهند بگریزند اما گرفتار سربازان شده اند.
چینلی: وای بر آنهائی که علیه ملک خویش شدند و بر بزرگ خود گستاخی کردند. ببریدشان و بابت این سرکشی در ورودی
شهر از بلندترین درخت آویزانشان سازید تا درس عبرتی باشد همگان را.
دده آشیق ترانه می خواند.
دده: من قورقود دده، آشیق اولین تمامی دوران ها، دعوت شدم به شکارگاهی که تمامی عمرم گریزان بودم از حضور در
همچون جایی. سر راهم به شکارگاه پری اوچ را دیدم و حکایت او و ملک اوچ را شنیدم. به هوش و درایتشان آفرین
گفتم، که ملک اوچ انگشتری اش به امانت به پری اوچ سپرده است. آه، با پری اوچ نگفتم ملک اوچ پنهان شده است.
نگفتم جسد برادرهای ملک اوچ را ناشناسی پیش از دفن نشانش داده. با پری اوچ نگفتم تا خود به زمان مناسب بشنود.
او کار بزرگی در پیش دارد. ملک اوچ به خواسته ی من پنهان شده و در آن دم موعود باید بیاید و با کمک پری اوچ و
مردمان کار را تمام نماید. با پری اوچ راهی شکارگاه شدیم دوباره. در راه با جسد بی جان دموشاه و تن لرزان دیرشاه
روبرو شدیم. چه دلخراش صحنه ای. درس عبرت تاریخ. تمامی آنهائی که در روز توانائی حد و مرزی برای خود و
خواسته هایشان نشناسند و هر آنچه هوای نفسشان گفت انجام دهند و ایده آل های انسانی را زیر پا بگذارند بی شک 16
چنین روزی را خواهند دید. ذلیل شده و خوار. رانده شده و بی کس. این دو روزی خود را خدا دانستند و اینک کمترین
قدرتی حتی برای دورکردن کوچک ترین جانوران موذی و مزاحم ندارند. دیرشاه ترسان و لرزان بود. حقیرترین. نابود.
پری اوچ پدر را در آغوش گرفت و با او گریه ها سرداد. دیرشاه تا احساس امنیت کرد لب به سخن گشود. گفت من
نتوانستم دموشاه زخمی را زنده نگاه دارم. کاش من نیز چون او مرگ را پذیرا بودم تا چنین زار و ناتوان و تحقیرشده
نباشم. او با پری اوچ گفت دخترم من و دموشاه جز برای نابودی خود زندگی نکرده ایم. تمامی کرده های ما برای
برآوردن خواسته های مغرورانه مان بود. ما فرزندانمان را نیز برای خواهش های درونی خود به راهی هدایتگر شدیم که
خود می خواستیم. خواسته ما رسیدن به نهایت قدرت و مالکیت بود. ما تمامی هستی را فرمانبر و مطیع می خواستیم و
این نشد. چه بد کردیم با خودمان و با سرزمینمان و با مردمانمان و با فرزندانمان و با روزگارمان. اوف بر ما. پری اوچ او
را دلداری ها داد. دیرشاه هر آنچه از مرگ دموشاه به یاد داشت با ما بگفت. او با آخرین کلام جان به جان آفرین تسلیم
کرد. به هزار ترفند و دلداری پری اوچ را از جسم بی جان آن دو پادشاه مغرور روسیاه دور کردم. اینک من به همراه
پری اوچ راهی شکارگاهیم. تا چه پیش آید.
شکارگاه 3.
چینلی: اینک این دده آشیق. آنهم پری اوچ بانو عروس شاه کبیر. دیگر جشن کامل است و باید که رقص ها نمود و شادکامی
به جا آورد و پای بکوبید. آی دده آشیق با ترانه های سرمستانه ات شادمان نخواهی کرد؟
ییرتیچی: بی گمان عروس زیبای ما سرور و خرسندی اش از کامیابی هایمان را با عاشق جان رسیده بر لب سهیم خواهد شد.
چینلی: آی مردمان سرزمین های سرسبز بنوشید و پای بکوبید و برقصید. زهی سعادت. زهی خوشوقتی. زهی شادکامی.
ییرتیچی: به گرمای این جسم شعله ور از مستی و می غم را اخگرها خواهیم زد.
چینلی: بگذار غم ها دور شوند. بگذار شادی ها آغوش بازکنند. ما در اوجیم.
ییرتیجی: اوج. آری. آری ما در اوج اوجیم. ما اوج لذتها را تجربه خواهیم کرد به این جشن پر ستاره. آسمان هم با ماه و زهره
و پروینش با ما در این خوشی شریک گشته.
چینلی: باور کنید در پوست خود نمی گنجم.
ییرتیجی: ما نیز.
چینلی: از بس شادی رفته زیر پوستم تک تک استخوان هایم به رقصند.
ییرتیجی: چه خوشحالم و چه خوشحالیم.
چینلی: وای از خوشی.
ییرتیچی: بانوی اول ما، بی شک شادی تان درونتان را از شوق و شور و شرر انباشته کرده اما شرم اذن نشان دادن سرخوشی
نمی دهدتان.
پری اوچ: آنها که در رقصند شمارشان کم نیست.
ییرتیجی: با ما همراه شوید تا قسمت مردمان دیدن شادی شما هم باشد ...
پری اوچ: پیش از آن سخنی دارم.
ییرتیجی: به جان و دل گوش خواهیم داد. اول رقص و بعد از آن ...
پری اوچ: پیش از آنکه شادی آغازیم سخنی باید گفته شود. 17
چینلی: بازگویید. بازگویید. به گفته سرورم به جان و دل گوش خواهیم ایستاد تا دانه دانه سخنان گهربارتان را نوش کنیم.
اینجا کمی شلوغ است بیائید این کنارتر تا در خلوت گفتگو کنیم.
ییرتیچی: چه بالاتر از این که بانوی ما با حرفهای دلنشین سرگرممان کند؟ بازگویید.
پری اوچ: پدرم دیرشاه کجاست؟
چینلی: پیر هست و زود خستگی جانش را آزرده ...
پری اوچ: دموشاه، پدرتان کجاست؟
ییرتیجی: بی شک در این لحظات با دیرشاه کبیر هم سخنند. شاید هم در خفتن.
پری اوچ: خواهرهایم؟ برادرانتان؟ آنها کجایند؟
ییرتیجی: برادرانم؟ یکی با همسرشان سوی شرق رفت به امارت و مرزبانی و دیگری نیز بسوی غرب، او نیز به همراهی
همسرشان.
پری اوچ: چه تنهائی سنگینی.
ییرتیجی: آری. با این همه، خوشی سرزمین و مردمان دلمان را خوش داشته است.
پری اوچ: مرا نیز سهیم گردانید.
ییرتیجی: تمامی خوشی ما از آن شماست بانوی اول قلبم. بفرمائید رقص و ...
پری اوچ: این انگشتری یادتان هست؟
ییرتیجی: انگشتری؟!
چینلی: لابد همان که داده اید بانو پری اوچ برای روز جشن نگاهدارد تا در انگشتشان فروکنید.
ییرتیجی: آری. همین است. بدهیدش به من تا رسم بجای آورم.
پری اوچ: این انگشتری را شما باید در انگشت خودتتان کنید. هدیه من به شماست.
چینلی: سرورم بی گمان مستی خاطرتان را پریشان کرده، وگرنه چنین سهوی از شما بعید است.
ییرتیجی: امان از شراب و بدمستیه پس مستی. انگشترم را بدهید. تمامی جانم انگشت است این دم، برای در آغوش کشیدن
عزیزترین هدیه. هدیه ای از محبوبه جان و روحم.
پری اوچ: بگیرید. این انگشتر.
ییرتیجی: هنوز مستم یا اینکه انگشتر اندازه ی انگشت من نیست؟
پری اوچ: پس دهید. خواهمش داد به استاد زبردستی تا اندازه کند.
چینلی: چه فکر خوبی. مبارک است.
پری اوچ: آه، دوست دارم در چنین لحظه شادی بخشی با کشیدن کمان نیاکانی بزممان را شادتر کنید.
ییرتیجی: کمان ...
چینلی: آفرین بر این وقت شناسی بانوی من. کمان نیاکانی باید توسط سرورم ملک شاه کشیده شود.
ییرتیجی: آری. چنین خواهیم کرد. این هم از کمان نیاکانی.
پری اوچ: آفرین بر بازوانتان.
ییرتیجی: آفرین شنیدن از لبهای شما کمال افتخار است بانوی من.
پری اوچ: بدهید تا من از نزدیک کمان نیاکانی را بنگرم. 18
ییرتیجی: شما ای بانوی زیبای من این کمان را در شبی چنین خوش هدیه عاشق ترین عاشق این سرزمین بدانید ...
پری اوچ: چنین باشد. وای بر من. کمان شکست.
ییرتیجی: شکست؟!
چینلی: فدای سرتان.
ییرتیجی: آری، کمان چه ارزشی دارد. غم به دل راه ندهید.
پری اوچ: دده آشیق لطف فرمائید نزدیک تر شوید. خواهشی دارم.
دده آشیق: خواهشتان برآورده خواهد شد.
پری اوچ: می توانید کمان نیاکانی را ترمیم کنید؟ شکسته شد.
دده آشیق: اگر منظورتان کمان نیاکانی است که آن کمان هرگز شکسته نخواهد شد. این را همه می دانند.
پری اوچ: همه می دانند؟ ملک اوچ و مباشرشان نمی دانستد آخر!
دده آشیق: جدا از این، بی گمان این که در دستان شماست کمان نیاکانی نیست.
ییرتیجی: این چه لافی است بر زبانت ای پیرمرد ...
چینلی: سرورم آرام باشید. چه سعادتی بالاتر از این که دده آشیق کنار ماست، تا با علم ازلی خویش اصل از بدل بازشناسد و
بازشناساند؟ ما خوشحال و مسرور خواهیم شد اگر شما آنچه فرمودید را اثبات نمائید.
ییرتیجی: من به این ...
چینلی: سرورم گفتم آرام بگیرید.
ییرتیجی: مباشر با من به این گوشه بیا.
چینلی: گفتم آرام بگیر. این چه عکس العملی بود از خود نشان دادی؟ تمامی چشمها بر روی شماست.
ییرتیجی: اگر رازمان فاش شود؟
چینلی: باید از من و خواسته هایم تبعیت کنی مردک. من تو را نیاورده ام کارهایم را خراب کنی. حالا مثل بچه آدمیزاد به جمع
برخواهی گشت و منتظر اشاره های من خواهی بود. اگر لازم باشد پیرمرد آشیق را خواهی کشت. دقت داشته باش.
نباید اشتباهی در کارت باشد.برویم.
ییرتیجی: من ...
چینلی: تو و خفگی محض. راه بیفت الدنگ. راه بیفت و به خودت اعتماد داشته باش.
دده آشیق: ملک اوچ، بی گمان شنیده ای هر که بتواند کمان نیاکانی را بکشد شاه خواهد شد؟ شنیده ای و با آن کمان بدل
انجامش هم داده ای. اینک در برابر چشم مردمان و سرداران باید بتوانی این کمان را بکشی. کمان اصل.
ییرتیجی: کمان را به من دهید.
دده آشیق. ما منتظریم. این کمان و این شما.
چینلی: پیش از کشیده شدن کمان با همه بگویم اگر ملک اوچ نتواند کمان را بکشد، بر فرض، باز او شاه است. ساکت بمانید
و به سخنانم گوش فرادهید. در این لحظات حساس تاریخ ساز دو برادر بزرگتر ملک اوچ برای انجام امور ملک داری
راهی شرق و غرب شده اند و تنها اوست که می تواند این کشتی را در امواج توفانی روزگارمان به ساحل نجات 19
برساند. حال حتی اگر او نتواند کمان را بکشد چاره ای جز پذیرفتم شاهی او نیست. هر ملکی باید شاهی قدرقدرت
داشته باشد و بی شک ملک اوچ توان گرداندن امور مملکت بزرگ ما را داراست.
ییرتیجی: با این سخنان دیگر نیازی نیست من کمان را امتحان کنم.
چینلی: هر چه خواست سرورم باشد همان خواهد شد. همه گوش فرادهید، سرورم ملک اوچ شاه نخواستند کمان نیاکانی را
بکشند. ساکت بمانید و گوش دهید، این رسم جدیدی خواهد بود از ما برای آیندگانمان. کمان دیگر توسط هیچ
شاهی کشیده نخواهد شد.
دده آشیق بر سازش زخمه می زند.
ملک اوچ وارد می شود.
ملک اوچ: من اما کمان را خواهم کشید.
ییرتیجی: تو کیستی؟
ملک اوچ: آنکه کمان نیاکانی را خواهد کشید تا روشنی خورشیدی باشد برای روسیاه کردن تاریکی. ( کمان را می کشد).
پری اوچ: او را بگیرید. مگذارید فرار کند. آن دغلکار زشت کردار نتوانست کمان را بکشد و پا به فرار گذاشت. بگیرید این
ملعون پلیدی زاد را.
ملک اوچ: این ساحر چینی را هم بگیرید و در سیاهچال اندازید.
چینلی: پیروزی هرگز از آن شما نخواهد شد.
ملک اوچ: این انگشتری در اصل از آن من بود. دروغگو نتوانست در انگشت کند. اینک رسوا شد. تو نیز رسوا شدی ساحر.
ملک اوچ انگشتر را در انگشت می کند.
دده: من قورقود دده، آشیق اولین تمامی دوران ها، ملک اوچ را با پری اوچ بر سفره عقد نشاندم. آنها سالیان سال به خوشی و
خرمی زندگی کردند. با آمدن ایلچی از کشور چین به اجبار ساحر چینی آزاد شد تا به مملکت خود برگردد. مردمان اما
همچنان گندم کاشتند تا نان بپزند برای دوام زندگی و عشق و فرزند، و شمشیر ساختند تا حافظ سرزمین هایشان باشد
از هجوم و دغل کاری و دزدی و عناد و زشتی.
پایان
1402.08.07
علی قبچاق
آس اولدوز. آس اوربایجان. اورآنا.
20