درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

متن درام : دنیز ...

دنیز ... 

صحنه .

صحرا  . داخل چادر  . داخل قصر  .

( میتوان روی پرده انتهایی لامپهایی کوچک  به شکل چادر ، کوه ، خورشید ، دریا ، دشت و قصر با رنگهای مختلف نصب  و در صحنه های مربوطه استفاده کرد ) .

نور  .

صحرا  .

افراد ایل در حالیکه همه جای صحرا پخش شده اند به کارهای مختلفی مشغولند ،،،،،،،، یکی دختری را دنبال میکند ، چند نفر قمار بازی میکنند ، چند نفر مشغول شکار هستند و چندتایی هم دارند میرقصند . خان ننه  میگذرد  و نگاه میکند .

داخل چادر خان ننه   .

خان ننه با عصبانیت وارد میشود ، بدنبال او  بویوک دده  وارد میشود  . خان ننه رویش را از بویوک دده برمیگرداند  .

بویوک دده :                          قاش قاباق     ائدمه     مه نه                                      د    گوروم      نئله میشه م

                                              قاش قاباق     ائدمه     مه نه                                      د    گوروم      نئله میشه م

خان ننه : تو که هیچکاری نکردی اما ،،، چه بگم آخه بزرگ و کوچک نمونده که مرد ،،، دریاچه اورمو داره خشک میشه ، خواستم جوانها را جمع کنم

              ببرم صحرا برای دعا و تضرع به درگاه خداوند احدیت ، تا راه آسمون را باز کنه و بارون و برفش را برامون بفرسته ، اما چه فایده هیچکدومشون

              به حرفام گوش ندادن و نیومدن ،،، یکی افتاده دنبال دختر ، چند تایی داشتن قمار بازی میکردن ،،، همه مثل هم علاف ،،،،،،  چی بگم آخه ...

بویوک دده : پس برا همین بود ما را تحویل نگرفتی و وارد چادر شدی آی پیرزن ...

خان ننه : پیر خودتی پدربزرگ ایل ، بویوک دده   ...

بویوک دده : حالا دیگه اسم من را مسخره میکنی آی مادربزرگ ایل ؟!!!

خان ننه : اگه مسخرگیت را قبول نداری این جوونای ایل را صدا کن بیان تا قبول کنم هنوز دود از کنده بلند میشه ...

بویوک دده : حالا که اینجوری شد پس وایستا و نگاه کن ...

بویوک دده فریادی میزند که همه جا میلرزد ، جوانها به داخل چادر پرت شده اند  .

بویوک دده همه را بصورت مرتب سرجای خود نشانده و خان ننه شروع میکند به گفتن  قصه برای آنها   .

خان ننه : بچه های خوب من  میخوام یه قصه قشنگ براتون تعریف کنم ، از روزگاران رفته از یاد ، از گذشته های ایل و تبارمون ،،، یکی بود یکی نبود ،

              غیر از خدا هیشکی نبود ،،، ایل ما مثل همیشه تاریخ زنده بود وزندگی میکرد ،،، در زمانهای دور ساحربدکاری بود که برای اژدهای خبیث کار

              میکرد ، کار اون ساحربدکار بردن مردم بسوی بدیها بود ، ساحر مردم را فریب میداد و بطرف زندگی جهنمی اژدها سوق میداد ، مردم که ساده

              بودن و فریب ساحر را میخوردند می افتادند توی جهنم ، اونم خانه و کاشانه اونا را صاحب میشد ،،، یه روزی روزگاری ساحر اومد واومد تا  1

                 که رسید به دریاچه اورمو ما ،،، دید عجب جای با صفائیه این دیار سرسبز و زیبا ، خواست آدما را فریب بده و صاحب سرزمینشون بشه ،،، اما

                 نتونست ، مردم این دیار آگاه بودن و نیفتادن دنبال اون ساحربدکار ،،، دید نمیتونه از این دیارسبز آسمونی بگذره ، فکرش را بکار انداخت و

                 دید فقط یه راه براش میمونه و اونم اینه که آب دریا را ببره اژدها بخوره و خودش صاحب زمینای زیرآب بشه ، اینجوری بود که کار خودش

                 را شروع کرد ...

بچه ها با خان ننه و بویوک دده همراه شده و شروع میکنند به بازی کردن  نقشهایی مثل دریا ، توفان  ، گزمه ها ،  سولماز ، ساحر ، کئچن جان ، ایندی جان ، سولطان کیشی ، مباشر و لوت لات  .

صحرا   .

دریاچه اورمو به رقصی آرام نفس میکشد  .

کئچن جان و ایندی جان خوابیده اند .

ساحر وارد میشود ، خسته است ، گوشه ای می نشیند  .

ساحر : آخ وای هی ، خستگی درکن جان خسته ام خستگی درکن ، آخی ، چقدر خسته شدم ، بشینم روی این سنگ ، آهان ، آهان ،، آخیش ،،،، وای

            وای وای اینجا رو ببین ، هووه ، چه دشت سرسبزی ، اگه اینجا مال من بشه چه روزای خوبی میتونم داشته باشم ، برا گذروندن این زندگی دیگه

            لازم نیست این همه سگدو بزنم و جون بکنم ، میشینم و میخورم و میخوابم ، اونوقت همه برای من کار میکنن ، خودم هرازگاهی یه چشمه سحر

             جادو میکنم و خلاص ، اونم نه برای اینکه کاری کرده باشم ، نه ، برای اینکه تفریح کنم ، حال کنم ، خوش باشم ، ویی ،،،،، اما چکنم که زورم

             به مردم اینجا نرسید و نتونستم فریبشون بدم ، به حرفای من گوش ندادن تا از راه بدرشون ببرم و بندازمشون تو جهنم اژدهای بزرگ ،،،،،، اما منم

             ول کن قضیه نیستم که نیستم ، آب دریاچه شون را خشک میکنم و زمینای زیر آب را صاحب میشم ...

ساحر شروع میکند به نوشیدن و مست شدن و رقصیدن  ، در عالم مستی میخواهد با جادو آب دریاچه را خشک کند  .

دریاچه توفانی میشود  .

سوالاهه سی از آب بیرون آمده و توفان دریاچه را آرام میکند  .

سو  الاهه سی :  باز هم این ساحر مزدور میخواد کارایی را صورت بده ، باید جلوش را بگیرم  ...

کئچن جان و ایندی جان با صدای غرش توفان از خواب بیدار میشوند ، ساحر را میبینند ، او را شناخته اند  .

کئچن جان : اون ساحره ، انگار داره جادو میکنه ، باید جلوش را بگیریم ، این چوبدست چوپانی من ...

ایندی جان : من هم حاضرم ، این هم خنجری که از اجدادم به یادگار مونده ...

کئچن جان و ایندی جان با رقصی حماسی جلو ساحر می ایستند  .

ساحر : اوهوو  هوو ،،، باید اینا را سرگردان کنم برن دنبال کارشون ...

با رقص جدید ساحر همه جا در دودی غلیظ گم میشود  ، کئچن جان و ایندی جان در مه همدیگر را گم میکنند  .

سولماز بر روی تختی خوابیده است  .

ساحر : خواب دیگه بسه دختر زیبا ، تو خواب رفته بودی که به روز نیازم پا بشی ، حالا وقتشه  که پاشی ...

ساحر سولماز را با جادو از خواب بیدار میکند  .

سولماز کوزه ای را برمیدارد تا برود و آب بیاورد  .

                                                                                                                                                                           2

ایندی جان در حالیکه دنبال کئچن جان میگردد بر بالای کوهی رفته و با دوربین نگاه میکند  ، سولماز را بر لب چشمه میبیند و عاشقش میشود  .

سولماز کوزه اش را پرکرده است ، در بازگشت چند گزمه او را دوره میکنند ، میخواهد در برود ، نمیتواند ، همانند پرنده ای که گرفتار صیاد شده باشد گرفتار شده وبعد از تقلای زیاد از هوش میرود  .

ایندی جان برای کمک کردن به سولماز به راه افتاده است  .

گزمه ها سولماز را بر روی تختی گذاشته و میبرند  .

ایندی جان دنبالشان میکند  . 

ایندی جان : داخل قصر سولطان کیشی شدند ، چطور میتونم وارد قصر بشم ؟

ایندی جان از هر طرف که میخواهد برود گزمه ای سر راهش سبز میشود  ، در محاصره گزمه ها حیران شده است  .

ساحر : این از این ، حالا نوبت اون یکیه ...

ساحر به شکل پیرزنی درمی آید ، میخواهد از رودخانه ای عبور کند ، نمیتواند ، کئچن جان او را میبیند و کمکش میکند .

ساحر : زنده باشی پسرم  ...

کئچن جان : کجا میخوای بری مادر من ؟

ساحر : گزمه های سولطان کیشی گوسفندام را ازم گرفتن ، میخوام برم قصرش ازشون شکایت کنم ، اما ...

کئچن جان : اما چی ؟؟؟

ساحر : سولطان کیشی سلطان قلدریه ، منم که پیرزنم و ضعیف ، میدونم که اون به حرفای من گوش نمیده ...

کئچن جان : منم با تو می آم ، نترس ، من نمیتونم قبول کنم اون به تو ظلم بکنه ...

ساحر : زنده باشی فرزند  ...

سو الاهه سی کئچن جان و ساحر را میبیند  ، عاشق کئچن جان شده است  ، به دنبال آنها می افتد و پشت سرشان میرود  .

سو الاهه سی : داخل قصر سولطان کیشی شدند ، چطور میتونم وارد قصر بشم ؟

ایندی جان صدای سو الاهه سی را میشنود  .

ایندی جان : این سوال را من از خودم پرسیدم اما نتونستم جوابش را پیدا کنم ، اطراف قصر پر از گزمه است ...

سوالاهه سی : شما آدما شاید نتونید راهی به داخل قصر پیدا بکنین اما ما الهه ها حتما میتونیم ...

ایندی جان : تو الهه ای ؟

سوالاهه سی : اوهوم ، الهه آبم ، سوالاهه سی  ...

ایندی جان : منم با خودت ببر سوالاهه سی  ...

سوالاهه سی : کارم را خراب میکنی ، برو اونور بذار به کارم برسم ...

ایندی جان : من بین گزمه ها ایستاده بودم و دیدم چطوری عاشقانه داری کئچن جان را نگاه میکنی ، تا اومدم صداش کنم اونا رفتن تو ، اگه من را میدید

                    الان منم با اونا تو رفته بودم ، نگاههای عاشقانه توحکایت ازاین میکردکه دلت پیشش گرو مونده ، عاشقش شدی نه ؟ میری ببینی کجا رفت

                    نه ؟ اینجوری نگام نکن ، اسم من ایندی جان هستش و با کئچن جان دوستم ،،، منم مثل تو عاشقم و دربدر یه نگاه ، معشوق من را گزمه ها

                    بردن این تو و من نتونستم دنبالشون برم و معشوقم را پیداش کنم ، من را هم با خودت ببر ، بخاطر حرمت عشق ...

سوالاهه سی : اگه عاشق باشی و معشوقت را هم برده باشن این تو اجبارا تو را هم باید با خودم ببرم ، گفتی اسمش کئچن جان بود ؟؟؟ حاضری بریم ؟؟

داخل قصر  .                                                                                                                3

سولطان کیشی و مباشر بر روی تختی نشسته اند  ، لوت لات می رقصد ، بساط مهیاست  .

مباشر : آی سلطان من   اینجوری نپیچ به خودت ، برو و کارت را بکن و بیا ...

سولطان کیشی : مطمئن باش تو یکی از جا پاشدن من را نمیبینی  ، ، ، آی مباشر ببین اینا  کی ان   اومدن داخل قصر ما ؟

مباشر : آهای لات لوت شنیدی که ...

لوت لات : اولا که لات لوت نه و لوت لات ، دوما مگه اسم من مباشره ؟

مباشر : برو بچه جون ، کورخوندی ، نمیتونی ببینی من از جام بلند بشم و از تخت بیام پایین ،،، برو ببین چه خبره ...

لوت لات : یه روز نوبت منم میرسه تخت نشین بشم ...

مباشر : آره ارواح عمه ت ، به همین راحتیه که تو میگی ...

سولطان کیشی : هیچ میدونی ماها چقدر کمین نشستیم که تونستیم بشینیم روی این ؟ برو ببین چه خبره ...

لوت لات خارج میشود  .

مباشر : فکر کرده به راحتی اومدیم روی این تخت که به راحتی هم از دستش بدیم ، ببین شاه من ، سلطان من حالا که لات لوت رفته بیرون برو و کارت

             را انجام بده و بیا ، من اینجام ، نترس ...

سولطان کیشی : من از اون به اندازه ای که از تو میترسم نمیترسم ، کورخوندی مباشر ، جام هم خراب بشه از اینجا تکون نمیخورم ...

 لوت لات همراه با ساحر و کئچن جان وارد میشود  .

مباشر : باز که این پیرزن دست یکی را گرفته و آورده اینجا ...

سولطان کیشی : حالا خوبه پس از گرفتار شدن همراهاش بدست ما خودش راهش را میگیره و میره ...

مباشر : چیه ؟ باز که با یکی دیگه پیدات شده ؟

ساحر : شما در حق من ظلم کرده اید ، خدا این ظلم شما را قبول نمیکنه ، این جوون برنا اومده حق من را از شما بگیره ...

کئچن جان با چوبدست چوپانیش رقصی حماسی انجام میدهد  .

ساحر : برم که کلکم گرفت  ...

ساحر ناپدید میشود  .

سولطان کیشی  : باز سرمون گرم شد اون پیرزن غیبش زد که ،،، بگیرین این را بابا ...

کئچن جان دلاورانه با گزمه ها میجنگد اما آخر کار خسته شده و از پا می افتد  .

 مباشر : سولطان کیشی به سلامت ، تو کتاب به یادگار مونده از اژدهای ما اومده اگه جوونی را پیش پای دختری که از هوش رفته قربانی بکنن اون دختر

             بهوش می آد و عاشق سلطان میشه ...

سولطان کیشی : مباشر سریع برو و اون دختر از هوش رفته را بیار اینجا ...

مباشر بی آنکه دلش بخواهد با اکراه از تخت پایین آمده وخارج میشود ، لوت لات بسرعت روی تخت رفته و جای مباشر مینشیند ، مباشر با چند گزمه سولماز را که روی تختی دراز کشیده است به داخل می آورد  ، با دیدن لوت لات که  در جای او نشسته عصبانی میشود و میخواهد درگیر شود که با اشاره سولطان کیشی از لوت لات دور میشود ، با اشاره دیگری از سولطان کیشی مباشر با آوردن ساطوری قصد زدن گردن کئچن جان را میکند  .

سوالاهه سی در حالیکه یک قاوال در دست دارد همراه با ایندی جان وارد میشوند  .

لوت لات : ای بابا اینا دیگه کی ان ؟

سولطان کیشی : اولین باره که میبینمشون ...

مباشر : من هم ...

سو الاهه سی : ما دوره گرد و رقاصه ایم ، من میزنم اینم میرقصه ، ببینید ...                                                                                                              4

سوالاهه سی میخواهد قاوال را بصدا درآورد که با اشاره سولطان کیشی میماند  .

سولطان کیشی : حالا که نخوانده مهمون شده اید اونجوری که اراده ماست میزنید و میرقصید ،،، دست اون جوون را باز کنید ، حالا تو بزن تا این دو تا

                              با آهنگ تو بیفتن به جون هم و تا میتونن همدیگه رو بزنن ،،، اینم بگم هر کی از زدوخورد دست بکشه به تیر لوت لات از پا

                              درمی آد ، یکی باید دیگری را بکشه ،،، حاضری لوت لات لیاقت تخت نشینی خودت را نشون ما بدی ؟؟؟

رقص جنگ با نواختن آهنگ توسط سوالاهه سی شروع میشود و به سختی ادامه می یابد  ، آخر کار پیروزی با ایندی جان است ، ایندی جان میخواهد کار کئچن جان را تمام کند  ، سوالاهه سی آهنگ را عوض میکند ، گزمه ها از هوش میروند ، سولماز بهوش می آید و پا میشود ، ایندی جان حیران شده بطرف سولماز میرود ، سوالاهه سی بطرف کئچن جان میرود و از زمین بلندش میکند .

مباشر : اوهوی لات لوت اینا تونگاه عاشقانه هم غرق شدن تو دیگه برای چی وایستادی خمارخمار اینا را نگاه میکنی ، از تخت بیا پایین کاری بکن ...

لوت لات : لات لوت نه و لوت لات ، خودت دست بکار شو ، من نمیتونم بیام پایین ، تازه اومدم این بالا ...

سولطان کیشی : د  یکی یه کاری بکنه آخه ...

مباشر : من که دست تنها نمیتونم کاری بکنم شمام بیاین پایین با هم دخلشون را درآریم ...

سولطان کیشی : بابا بجنبین خب ...

مباشر : آخه اگه شما کمک نکنین نمیشه که ...

سولطان کیشی : هنوز که لم دادی و تکون نمیخوری ، پاشو بینم ...

لوت لات : من نمیتونم از تخت برم پایین ، اگه برم مباشر جام را میگیره  ...

مباشر : تا اینا را سربه نیست نکردیم من که نمیتونم برم روی تخت ...

سولطان کیشی : راست میگه ، تو هم به کمکش برو بینم ...

لوت لات : من نمیرم ...

مباشر : بیا پایین بابا ...

لوت لات : به حریم من تجاوز میکنی ، بگیر که اومد ...

لوت لات ، مباشر و در نهایت سولطان کیشی به جان هم می افتند  ، در نهایت با منفجر شدن شکم سولطان کیشی هر سه از بوی بد آن مسموم شده و می افتند  .

سوالاهه سی : حالا دیگه وقت آهنگ عشقه ...

سوالاهه سی قاوال را به صدا درمی آورد ، سولماز ، ایندی جان و کئچن جان دستهای سولطان کیشی ، مباشر و لوت لات را میبندند ، گزمه ها بهوش آمده اند  ، جشن گرفته میشود  ، همه در جشن شرکت کرده اند  .

سوالاهه سی : حالا گوش به حرف الهه آب  ، چشمارا ببندین  ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خوبه ، حالا چشما باز ...

صحرا  .

همه با هم : ما تو صحراییم ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساحر در حال دزدیدن آب دریاچه است  .

سوالاهه سی : ساحر بدستور اژدها دارد آب دریاچه را میدزدد ...

مردم همگی بطرف ساحر هجوم می آورند ،،،،،،،،،،،، ساحر در میرود  .

همه با هم : دریاچه اورمو ماندنیست ...

سوالاهه سی : ساحربدکار دررفت تا بره پیش اژدها ، برای نابود نشدن دریاچه اورمو باید همیشه بیدار بود و مواظب ،،، خب ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب

                       کار من اینجا دیگه تمومه ،،،،،،،،،،،،،،،،، حالا دیگه باید برگردم به خونه خودم روی قله قاف کوهستان قافقاز ........................

کئچن جان : من را تنها میذاری و میری ؟؟؟؟؟؟ درسته که تو الهه ای اما پیش ما آدما بمون و با ما زندگی کن ...                                                    5

سوالاهه سی : من رفتنیم ........................................................................................................................................................

کئچن جان : اگه بری من خودم را میکشم ...

کئچن جان خنجر ایندی جان را گرفته و میخواهد خودش را بکشد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سوالاهه سی از رفتن بازمیماند  .

سوالاهه سی : اگه من بمونم کار نگهبانی از آبها را که تا حالا بعهده من بود باید شما آدما انجام بدین ، میتونین ؟؟؟

همه با هم : برای زنده موندن جاودانه آب و آینه و عشق آره که میتونیم ...

سو  ایلاهه سی : پس ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، منم میمونم پیش شما آدما ...

جشن  .                                                                                                                                                                                                            

داخل چادر خان ننه  .

خان ننه قصه میگوید و بچه ها گوش میدهند   .

خان ننه : سو الاهه سی نرفت و موند ، از اون زمون به این طرف کارهای اون را آدما انجام میدادن  ، دخترا و زنای ایل دعا میخوندن و پسرا و مردا هم راه

              آبهای جاری را که به دریاچه سرازیر میشن را بازمیکردن ، هم اینکه با اونایی که ابراشون را از آسمان میدزدیدن میجنگیدن و ابرا را ازشون پس

               میگرفتن ،،،، اما امروز دیگه انگار آدما اینا را فراموش کردن و به کار خودشون مشغولن ، دریاچه را از یاد بردن و کاری ندارن که آبش داره ته

                میکشه ، ابرامون بی بارش راه خودشون را میگیرن و میرن ، خدا میدونه دزدیدن اونا کار کیه ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اگه این وضع و اوضاع

                 همینجوری ادامه پیدا کنه دریاچه خشک میشه و نمکش با باد توی زمینا پراکنده میشه ، این یه فاجعه است ، باید که به خودمون بیاییم ...

همه از جا پاشده و یکی یکی از چادر خارج میشوند  .

صحرا   .

دخترها و زنها دعا میخوانند ، پسرها و مردها با بیلهایی در دست راه افتاده اند بطرف دیاچه اورمو  .

ساحر با فریادهایی به خود میپیچد    .

باران میبارد   .

                                                                                                                                                     پایان   .

متن درام : جان پر شراب ...

جان پر شراب ... 

نور .

صحنه خیابانیست خلوت و قدیمی . دو مغازه مخروبه در دو طرف مغازه کهنه ای که درش باز است وپشت ویترینش وسایل شکار دیده میشود قرار گرفته اند. سیبل بزرگی به شکل قلب در وسط خیابان و بصورتی که نصفی از راه را بسته بچشم می خورد .  صحنه خالیست .

صدای ممتد بوق ماشین .

بیجان ( از داخل مغازه ) : زهرمار ،،،،،،،،، کوفت ،،،،، درد ،،،،،،،،،،، چه مرگته آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه کوری نمی بینی خیابون بسته

است ،،،،،،،، گمشو برو  اونور ،،،،،،، برو جلوتر دور بزن از اونور گورتو گم کن و برو خب ،،،،،،،،،،،، آی درد ،،، الهی بگم

گوربگور بشی با این بوقت ،،،،، بابا کر شدم چته آخه ؟؟؟ گمشو میگم ،،،،،،، بخدا بیام بیرون ناکارت می کنم ها ،،، آی کوفت

و ورم ،،،،،،، آی درد بی درمان ،،،،،،،،،، مرتیکه خر دستم بنده گمشو برو ،،،،،،،، عوضی می گم گمشو .........

بیجان با عجله از مغازه خارج می شود و بطرف صدا هجوم می برد  ،،،،، چند قدم نرفته میماند . بربرات وارد شده است .

بربرات : آقا لطفا اینو از وسط راه بردارین ، می خوام رد شم برم ...

بیجان : راننده این قارقارک تویی ؟

بربرات : بله ، چطور مگه ؟

بیجان : پس اونی که داشت بوق می زد تو بودی دیگه نه ؟

بربرات : خب اگه راننده منم  که طبیعیه  من ...

بیجان : بر شیطون لعنت ...

بربرات : اون چکاره اس ؟ راننده منم ...

بیجان : خانوم اگه مرد بودی که می زدم ناکارت می کردم .....

بربرات : چرا ؟

بیجان : آخه مگه مریضی اینقدر بوق می زنی ؟

بربرات : این طرفا مگه فقط مریضا بوق می زنن ؟؟؟

بیجان : نه یه عده دیگه  هم که کرم دارن  بوق ممتد میزنن ...

بربرات : نمیدونستم  کرما با بوق رابطه ای دارن ...

بیجان : بر شیطون لعنت ...

بربرات : باز پای اونو کشید وسط ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، راهو باز نکنی میرم بازم بوق میزنم ها ...

بیجان : آخه برای چی ؟

بربرات : یکی باید راهو باز کنه یا نه ؟

بیجان : این خیابون خیلی وقته توش رفت و آمد نمیشه ...

بربرات : من عشقم کشیده از اینجا رد شم ...

بیجان : عشقت کشیده ؟؟؟ عشقت ،،،،،،،،، بر شیطون لعنت ...

بربرات : من عاشق جاهای بکرم  ، به شیطونم ربطی نداره  ...

بیجان : می خوام صد سال سیاه نباشی ...

بربرات : نمی فهمم ،  عشق من به شما چه ربطی داره ؟

بیجان : اگه مربوط نبود که نمی گفتم ،،،،،،،،، این همه خیابون ،،، بنده خدا این بسته است  دور بزن از اونور برو  ...

بربرات : آقای محترم من خودم تعیین می کنم که از کجا برم و از کجا نرم ،،،،،،، حالا هم سریع این راهو باز کن که کلی معطل شدم ...

بیجان : چی چی رو راهو باز کن ،،،،،،، مگه کوری ؟

بربرات : چشمای من کاملا سالمن و تازه هم چشم پزشکم معاینه شون کرده ...

بیجان : چشمات اگه سالم بودن که این سیبل به این بزرگی رو می دیدن که گذاشتم وسط خیابون و راهو بند آوردم  ...

بربرات : اگه این سیبله نبود که من رفته  بودم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، حالا  این سیبله ؟؟؟

بیجان : نخیر سنگ قبر عمه بالی منه ...

بربرات : خب سوال کردم چرا داد می کشی حالا  ،،،،،،،،،،،، اما شبیه سنگ قبر عمه ها هم نیست ها ، گفتی عمه بالی ؟؟؟؟؟؟

بیجان : خب ، سیبله رو دیدیش ؟؟؟؟؟  حالا سوار ماشینت شو و بزن به چاک ...                                                                1

بربرات : بزنم به چی ؟

بیجان : نه انگار گوشات سالمن  ،،،،  بزن به چاک ...

بربرات : انگار گوشای جنابعالی معیوبن و نشنیدن  که گفتم می خوام از اینجا رد بشم ...

بیجان :  نخیر انگار من باید حرفمو پس بگیرم ...

بربرات : حالا زیاد هم مهم نیست نمی خواد خودتو بخاطر حرفت ناراحت کنی ، لازم نیست معذرت خواهی کنی  ...

بیجان :  معذرت ؟!!! هاع ،،،،، اینو ،،،،،،، منظورم این بود که اشتباه کردم گفتم گوشات سالمن ، انگار گوشاتم عیب دارن  ،،، تو انگار    

           نشنیدی که گفتم ازاینجا نمی شه رد شد ...

بربرات : آره گفتی ،،، منم برا همین گفتم این سیبله رو بردار ،  وگرنه راست میگی  اینجوری نمیشه رد شد  ،،، راستی این سیبله ؟؟؟

بیجان : ای بابا ، گفتم که آره ...

بربرات : یه جوری نیست ؟؟؟

بیجان : حالا ...

بربرات : درسته ، حالا ،،،،،،،،،،  این سیبله رو بکش اونورتر تا من رد بشم ...

بیجان : انگار حرف حساب حالیت نمیشه ...

بربرات : اینی که تو داری میگی کجاش حرف حسابه آخه ؟

بیجان : ببین ،،،،، بیا و اون روی سگ منو بالا نیار ...

بربرات : چکار نکنم ؟

بیجان: اون روی سگ منو ...

بربرات : اصلا بحث   روی سگ شما نیست که ...

بیجان : سگ خودتی ...

بربرات : خودت گفتی روی سگتو بالا ...

بیجان : نخیر اینریختی نمیشه ،،،، اصلا تو برو با مردت بیا تا من حالیش کنم ...

بربرات : با مردم بیام ؟

بیجان : بعله ...

بربرات : مگه من  خودم چمه ؟؟؟

بیجان : من دیگه حرفی با یه زن  ندارم ...

بربرات : از خیابون رد شدن که زن و مرد نداره ...

بیجان : لابد داره که میگم ...

بربرات : برو بابا انگار تو زده به سرت ، حالا من رد میشم ببینم تو چکار می خوای بکنی .............................................

بیجان : چکار داری می کنی ؟؟؟

بربرات : هیچی ،،،،، دارم این سیبله رو از سر راهم برمیدارم ،،،،،،،، این سیبله آخه ؟؟؟؟؟

بیجان : ای بابا گیر داده به سیبل بودن این ،،،،،،،،،، ولش کن تا نزدم ناکارت نکردم .....

بربرات : اگه تونستی بزن ...

بیجان داخل مغازه اش می شود . بربرات در حال جابجا کردن سیبل است .

صدای بیجان از داخل مغازه  : اگه عجله نداری دارم می آم ...

بربرات : زحمت کشیدن اینو و  بدرقه منو به خودت نده خودم کنارش میکشم و میرم ...

بیجان با اسلحه ای شکاری از مغازه خارج می شود . بربرات سیبل را رها کرده و عقب عقب می رود .

بیجان : گمون نکنم بتونی تا آخر عمرت بدرقه منو از یادت ببری ...

بربرات : این پره ؟

بیجان : جفتشم پرن ...

بربرات : پس خطرناکه ...

بیجان : خوبه این یکی حالیته ...

بربرات : بگیرش اونور ...

بیجان : قابل توجه جنابعالی که بنده یه پشه رو از صد متری میزنم ...

بربرات : یه سر بیا طرفای ما ...

بیجان : برا چی ؟

بربرات : شاید شدی کلانتر شهر ...

بیجان : پیشنهادتو دادی ؟

بربرات : گفتم که تو اینجا استعدادتو هدر ندی ...

بیجان : پیشنهاد دیگه ای نیست ؟

بربرات : آدما باید قانع باشن ...

بیجان : تا قناعتم تموم نشده و گلوله هامو حیف و میل نکردم بزن برو که دیگه داره حوصله ام سر می آد  ...

بربرات : باز که حرف خودتو میزنی  حالا اگه نرم چی ؟

بیجان : گفتم که میزنمت ...

بربرات : بهت نمی آد دست بزن داشته باشی ...                                                                                                         2

بیجان : میبینی که ...

بربرات : داد میزنم ها ...

بیجان : اینورا کسی نیست بدادت برسه ...

بربرات : مطمئن نباش ...

بیجان : هستم ...

بربرات : مرد من تو ماشین خوابیده ...

بیجان : هیچ مردی همراه تو نیست ...

بربرات : گفتم که تو جای خواب ماشین خوابیده ...

بیجان : مهم نیست ...

بربرات : بازم بیای طرفم داد میزنم ...

بیجان : تو دادتو بزن منم تو رو میزنم ...

بربرات : منو بزنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  منو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یک زن تنها رو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای داد ، ای هوار ،،، والا خجالت هم خوب چیزیه ،،، آی

            بالر بیا کمک من که دارن خونمو میریزن ،،،، پس این وسط حقوق زنا چی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ ای هوار .....

بیجان : صداتو بیار پایین ،،،،،،،، اسمش بالره نه ؟

بربرات : اوهوم ، ، ، قلچماقم هست ...................................................................................

بیجان : چرا من که گفتم برو مردتو بیار صداش نکردی تا نخوام بزنمت  ...

بربرات : یعنی چی ،،، اینجا هر کی مردشو نیاره میزننش ؟؟؟

بیجان : اگه مردشو بیاره اونو میزنن  تا برا این درس عبرت باشه ...

بربرات : درس عبرت ؟ جز درسهاست ؟؟؟

بیجان : چه جوری هم ،،، مهم هم هست ،،، خیلی ...

بربرات : حالا بین این همه درس چرا باید درس عبرت مهم باشه ؟

بیجان : قانون ما اینه خانوم ...

بربرات : من این حرفا حالیم نیست ،،،،،،،،، قانون شمام بدردم نمیخوره ، یه چیزی بیشترم نمی فهمم و اونم اینه که این سیبل رو باید از سر

            راهم بردارین تا رد بشم ،،،،، آخه این کجاش شبیه سیبله ؟؟؟

بیجان : ای بابا ،،،،،،،،، عجب گیری داده ،،،،،،،،  اصلا این سیبل نیست ،،، راحت شدی !!!!!!!!!

بربرات : خب منم دارم همینو میگم ،،،،،،،،،،،،،،،، حالا این ، این ، این ،،،،،،، میگی اسمشو چی بذاریم ..........

بیجان : نمی خواد تو براش اسم بذاری  ، حرف آخرتو بزن ...

بربرات : باشه ، این ، این ،،،،، اینجوری هم نمیشه که اسمی نداشته باشه ....

بیجان : عجب بدبختیه ها ،،،، تو حرف اصلیتو بزن من می فهمم منظورت اینه ...

بربرات : نه آخه نمیشه که ،،،،، باید یه اسمی داشته باشه ،،،، نمیشه که ...

بیجان : بر شیطون لعنت ...

بربرات : باز که اونو کشیدی آوردی اینجا ...

بیجان : اصلا ، اصلا من که میگم همون سیبل خوبه ...

بربرات : ولی آخه این که سیبل نیست ،،،،، بیشتر شبیه قلبه .....

بیجان : مشکلت اگه اینه  خب همون اولش میگفتی تا برات حلش میکردم ، این سیبله منتهی شبیه قلب درستش کردن ،،، منم وقتی اولین بار

           دیدمش بخاطر شباهتش به قلب  از پتی خریدمش .....

بربرات : چون شبیه قلب بود؟

بیجان : آره دیگه ...

بربرات : چرا ؟

بیجان : خب دیگه ....

بربرات : خب دیگه چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟ بگو دیگه ...

بیجان : آی جوونی ...

بربرات : جوونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی فهمم ...

بیجان : تو چقدر خنگی ...

بربرات : اینو نگو بده ،، من  فقط کنجکاوم  ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، نگفتی  ....

بیجان : لب مطلب اینه که بسوزه پدر عاشقی ...

بربرات : بهت نمی آد آدم عاشق مسلکی باشی ...

بیجان : مگه من چمه ؟؟؟؟؟؟

بربرات : همچین یه کمی خشن به نظر می آی !!!

بیجان : ظاهرمو نبین ،،،،، دل لطیفی دارم ........

بربرات : حالا عاشق کی بودی که بیادش این سیبلو خریدی ،،، البته بگم ها   این اصلا شبیه سیبل نیست  ...

بیجان : یادآوریش هم عذابم میده ...

بربرات : حالا بگو شاید سبکتر شدی ...

بیجان : یکی بود که لنگه اش تو عالم و آدم نبود ، انگار اصلا اهل این دنیا نبود ، زیبا ، مهربون  ،،،،،،،،، من خیلی دوستش داشتم  ، اونم

          منو دوستم داشت  ،،، عمه بالی همیشه میگفت خدا شما رو برای هم آفریده ....

بربرات : خب ....                                                                                                                                                3

بیجان : قبل از اینکه دستم و دستش به هم برسن یه روزی همینجوری افتاد و مرد ... ....................         

بربرات : حالا گریه نکن خب ،،،،،،،،،،،،،  منو هم گریه انداختی  ..................................................................

بیجان : دست خودم نیست ...

بربرات : حالا اون نشد یکی دیگه ...

بیجان : مثلا کی ؟

بربرات : تو بخوای خیلیا عاشقت میشن ...

بیجان : با این غمزه ها منظورت خودتی دیگه نه ؟

بربرات : حالا ...

بیجان : بیا جلو ثابت کن ...

بربرات : هی اینقدر نیا طرف من ،،، عاشقی کشکی نیست که مراحل داره ...

بیجان : خب ، اگه در نمی رفتی شاید حرفتو باور می کردم اما حالا که ازم فرار میکنی دارم میفهمم می خوای کلک بزنی ،،، وای وای ...

بربرات : ببین ...

بیجان : نمی خوام ،،،،،،،،،،،،، دلم  دلم  دلم  آخ وای  دلم ،،، چه خوش بودی دلم آخ وای دلم هی ،،، دلم آی بی او شدی وای بر .........

بربرات : دلم  دلم  دلم  آخ وای  دلم ،،، چه خوش بودی دلم آخ وای دلم هی ،،، دلم آی بی او شدی وای بر ......... آخرشو نگفتی ...

بیجان : وزن شعر داشت بهم میریخت  ، موندم چی بگم ...

بربرات : این شعره ؟

بیجان : محلیه خب  ، برا مواردی که دلمون میسوزه میخونیمش ...

بربرات : زیادم سنگین و با وقار نیست ...

بیجان : دل آدم سوخته که پی وقار و سنگینی شعر نیست که ...

بربرات : پس برا چی نگران وزنش بودی ...

بیجان : ای بابا حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم ،،، پاشو برو گرفتی ما رو ...

بربرات : تو اگه راهو با این سیبلت ، سیبلم نیست که لامصب ، با این دلت نمی گرفتی که من تا حالا راهمو کشیده بودم و رفته بودم ...

بیجان : آخه تو اگه گیر ندی  راه برا رفتن زیاده که ...

بربرات : نمی خوام برم دور دنیا رو دور بزنم ،،، بنزین ماشینمو لازم دارم ...

بیجان : دور دنیا کدومه ، دو خیابون اون طرفتر راه هست ...

بربرات : از اونجا برم بنزین تموم میکنم ، نمی فهمی ...

بیجان : پس برات مهمه ...

بربرات : حیاتیه ...

بیجان : پس تا ده میشمرم اگه نرفتی با یه گلوله سوراخ باکتو نشونه میگیرم که تا ابد نتونی بری ...

بربرات : تو هم با این قارقاراکت منو کشتی  ،،، هی تهدید میکنه ...

بیجان : بذار قارقارک باشه ، ماشینت که رفت رو هوا می فهمی قارقارک چیه ؟؟؟

بربرات : از کجا معلوم فشنگات مشقی نباشن ...

بیجان : فشنگای پتی سردسیری حرف ندارن ...

بربرات : اون اینورا رو به گند کشیده ، اگه اولش میگفتی از اون فشنگ خریدی اینقدر معطل نمی کردم و از تفنگت نمی ترسیدم ...

بربرات به طرف سیبل رفته و میخواهد آنرا از سر راه بردارد .

بیجان : انگار تو یکی غیر از اونی که تو کله ته حرف دیگه ای حالیت نیست ...  

بیجان گلوله ای هوایی شلیک می کند . بربرات می افتد .

بربرات : وای که من از دست رفتم  ،،،، بالر ،،، بالر بیا که بربراتتو کشتن .....

بیجان : فکر کردی باهات شوخی دارم ،،،، هه هه مشقی ،،،،، اینو ...

سرو صدایی از بیرون . بالر سراسیمه وارد می شود .

بالر : چی شد ، چی بود ، چی ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، چی ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، وای ، وای ، وای ،،،،،،،، چی شده بری ،،، چرا

        اینجوری رو زمین ولو شدی تو ،،،،، اینجا چه خبره ؟؟؟؟؟؟؟ این صدای چی بود منو از خواب پروند ؟

بیجان : چقدر سوال میکنی تو ،،،،،،، اینو بلندش کن .......

بالر : وای خدای من این چقدر آشناست؟؟؟؟؟

بیجان :  من  ؟

بالر : ببینم ما همدیگه رو نمیشناسیم؟

بیجان : از کجا باید بشناسیم  آخه ...

بالر : گفتم شاید ....

بربرات : یکی به داد من برسه که دارم میمیرم ...

بالر : آخ اصلا یادم نبود ،،،،،،، تو برا چی ولو شدی ؟

بربرات : تیر خوردم .......

بالر : وای ، وای ، وای ،،،،،،، نه !!!!!!!!!!!!!!!! تو تیر خوردی !!!!!!!!!!!!!!!!  وای که من از دست رفتم ......

بالر کنار بربرات می افتد .                                                                                                                                 4

بیجان : اهه ،،،،،،،،، اینم که وا داد بدبخت ،،،،،،،،،،،،،،، پاشین بینم بابا ......................................

بالر : کی تو رو کشته ؟

بربرات : این قاتل ...

بالر : بد ، بد ، بد .......

بربرات : نکشش حالا ...

بیجان : پاشین بینم بابا ...

بالر : جانی ، قاتل ، آدمکش .......

بربرات : بیرحم ....

بالر : باید تو رو ببرن و دادگاهیت کنن ...

بربرات : هم حقوق زنا رو زیر پا گذاشتی هم حقوق آدما رو ...                                                                                   

بیجان : یعنی میگی زنا و آدما یکی نیستن ؟!

بالر : نه که نیستن ، زنا کجا آدما کجا !؟

بربرات : بالر ،،، یه بار دیگه اینی که گفتی رو تکرار کن ...

بالر : هان ...

بربرات : هان و کوفت ...

بالر : کوفت برای چی ؟

بربرات : برو که دیگه نمی خوام ببینمت ...

بالر : مگه من چی گفتم که ...

بربرات : خجالت بکش ...

بالر : آخه بگو چی شده ؟

بربرات : نمی خوام باهات حرف بزنم ، گمشو ...

بالر : بری ،،،،،،،،،،،، بری ،،،،،،،،،،،،،،،، بربرات من ،،،،،،،،،، من بی تو میمیرم ....

بربرات : گمشو برو حالتو ندارم ...

بالر : هی بری من   تو چته آخه ؟

بربرات : حالا دیگه زنا جز آدما نیستن دیگه هان ؟

بالر : کی اینو گفته ؟

بربرات : تو گفتی ...

بالر : من غلط بکنم اینو بگم ...

بربرات : می خوای حاشا کنی ؟

بالر : من منظورم این بود که  ...

بربرات : منظورم  ،،،،،،،،،،، منظورم  .................

بالر : بابا غلط کردم ...

بربرات : جو که می گیردت حالیت نیست چی میگی ...

بالر : حالا تو قهر نکن ...

بربرات : برو اونورتر ...

بالر : ببین آخه ...

بربرات : می خوای جیغ بکشم ؟

بیجان : این چقدر دوست داره جیغ بکشه ...

بربرات : به تو مربوط نیست ...

بالر : بعله آقا اصلا به شما چه ربطی داره ....

بیجان : دعواتونو ادامه نمیدین ؟ بامزه است ...

بربرات : به خودمون مربوطه ...

بالر : بعله که به خودمون مربوطه ...

بیجان : تو همیشه حرفایه اینو تکرار میکنی ؟

بربرات : ببین یه حرفی زدی که حالا اینم فرصت گیرش اومده و داره مسخره میکنه ...

بالر : تو داری کشش میدی  ...

بربرات : لابد باید زیر حرفتو امضا میکردم که زنا با آدما فرق دارن دیگه هان ؟

بالر : نه ....

بربرات : پس چی ؟

بالر : خیلی خب داد نزن حالا ...

بربرات : خوشم می آد داد بزنم ...

بالر : ببین قشنگ من ، زیبای مه جبین من ، سیندرلای شبهای تاریک من ....

بربرات : جدی من شبیه سیندرلام ؟

بالر : خیلی هم از اون خوشگلتری ...

بربرات : بگو جون بری ...

بالر : جون بری خوشگله خودم .........................................                                                                                    5

بیجان : خر شد ...

بالر :  مودب باش آقا ،،،،،، نزاکتم خوب چیزیه ...

بربرات : هرچی بهش چیزی نمیگی روش زیادتر میشه ...

بیجان : انگار خانوم گلوله هه   کلا یادش رفته  نه ؟

بربرات : آخ قلبم ...

بالر : تو که چیزیت نشده عزیزم ...

بربرات : اما این نامرد گلوله در کرد ...

بیجان : هوایی بود  ،،،،،،،،،، هه هه هه هه هه هه هه هه ............

بالر : چقدرم بد میخنده لاکردار ...

بربرات : همینجور واینستا و نگاش کن ...                                                                                                           

بالر : میگی چکارش کنم ؟

بربرات : چه میدونم ، یه کاری کن ادب بشه و رو یه خانوم متشخص اسلحه نکشه ...

بالر : ببینین آقای محترم طبق ماده 5 قانون 5 تبصره 5 الحاقیه شماره 5 پنجمین نشست 5 منطقه بزرگ  .........

بیجان : بسه بابا ،،،،،،،، هی داره بیخودی پنج پنج میکنه برا من ،،،،،،،، الدنگ ....

بالر : بی تربیت .........

بربرات : بیا اینور حیف تو نیست با این ،،،،،،،،، حالا ،،، باهاش  دهن به دهن  میشی ...

بالر : قربونت برم ...

بربرات : خدا نکنه ...

بالر : فدات بشم ...

بربرات : همیشه زنده باشی ...

بالر : زنده هم باشم از خدا میخوام همیشه زیر سایه تو باشم عزیزم ...

بیجان : آره خب زیر سایه اش بد نیست ...

بالر : این دفعه دیگه ...

بیجان : این دفعه دیگه چی ؟

بالر : این هنوز گلوله داره ؟؟؟

بیجان : یکیشو درکردم ، این یکیش هنوز پره ...

بالر : ما مخلصیم ...

بربرات : خاک تو سرت ...

بالر : بری این پره ...

بربرات : مثلا اسمتو گذاشتی مرد ها ...

بالر : گلوله که شوخی نداره با کسی ...

بیجان : مخصوصا که گلوله پتی باشه ...

بربرات : بالر ...

بالر : جانم ....

بربرات : تو که میگفتی گلوله های این پتی سردسیری همشون نم کشیدن و بدرد نمی خورن ...

بالر : همه جا استثناهایی هست دیگه نه ...

بیجان : خیلی خب حالا ،،،،،،، بیشتر از این نمی خوام وقتمو برا شما دو تا تلف کنم ،،،، هری ،،،،، برین که حوصله بیجان خالدار هم حدی

          داره ...

بالر : چه ربطی به اون داره ...

بیجان : اون کیه ؟

بالر : همینی که گفتی ،،،،، بیجان خالدار ...

بیجان : این که خودمم ...

بالر : نه ...

بیجان : شناسنامه بدم خدمتتون ....

بالر : ای خدا ،،،،،،،،،، من خنگو بگو دو ساعته میگم این چرا اینقدر برام آشناست  ، نگو بیجان خالدار خودمه ....

بربرات : بعله ؟!!!

بیجان : بیجان خالدار خودت    کدوم خریه ؟

بالر : تو دیگه ...

بیجان : منو میگی ، بگیر که اومد ................

بالر : هی چکار داری میکنی ،،،،،،،، هی ....

بیجان : فحش دادی تاوونشو هم باید بدی ،،،،،،،،،،، از پشت اون خانوم بیا اینورتر ...

بالر : بیام اونورتر که با اون دو لولت سوراخ سوراخم کنی ...

بربرات : سوراخ سوراخ کدومه بالر ، اون تفنگه فقط یه گلوله توشه ...

بیجان : حق با خانومه ،،، بیا اینورتر تا همین یکی رو هم خالی کنم و خلاص ...

بالر : هوایی دیگه نه ؟

بیجان : نه ، می خوام خالیش کنم تو قلبت ...                                                                                                               6

بربرات : بیرحم بین این همه جا چرا قلبش ؟

بیجان : مشکلی داره ؟

بالر : دریچه آئورتش تنگه ...

بربرات : این شر و ورا چیه بالر ،،،،،،، مساله اصلی اینه که  قلبش مال منه ...

بالر : اینم هست ...

بیجان : پس مجبورم بزنم تو ،،،،،،،، تو ،،،،،،،،،، نه اونجا بده ،،،،،،،،،،،، اجبارا میزنم تو مغزش ....

بربرات : خب انگار راه دیگه ای هم نیست ،،، خب بالر ، برو اونور وایستا تا در تیررس باشی و شرت دامن منو نگیره  ، دیدار به قیامت

             بالر خوب من ....

بالر : بری ،،،،،،،،،،، میفهمی چی میگی  ،،،،،،،،،، اون می خواد بزنه بالر تو رو ناکارش کنه ، بالر تو  ....

بربرات : ببین بالر ، وسط دعوا نرخ تعیین نکن ،،، در ثانی تو که هی میگفتی سوسول نیستی و نترسی ...                             

بالر : کی از مرگ نمی ترسه که من دومیش باشم ...

بیجان : چی شد بالاخره از پشت  خانوم می آی اینور یا بزنم جفتتونو با هم ناکار کنم ...

بربرات : بالر نکنه میخوای منو هم به کشتن بدی  ...

بالر : بیجان تو که بچگیات اینجوری نبودی ، بچه خوبی بودی که ...

بیجان : چی شد ؟؟؟؟؟ بچگیای من ؟؟؟؟؟

بالر : من خودم تو رو  بزرگت کرده ام ، دست کم به حرمت گذشته ها دست از این کارات بردار ...

بیجان : بچه جون  سن منو با سن خودت مقایسه کن بعد حرف بزن تا بهت نخندن ...

بربرات : بالر با اینکه تو جراحی زیبایی کردی تا جوون نشون بدی اما این بنده خدا هم حق داره ، ببینش اندازه سن سه تا لاکپشت سنشه ...

بالر : بری من بخاطر تو خودمو به این روز انداختم وگرنه خودت که میدونی چند سالمه ....

بیجان : هی یکی به منم بگه اینجا چه خبره ؟ در ضمن لاکپشت هم خودتی خانوم خانوما ...

بالر : واقعیتش اینه که من اینقدرا هم که نشون میدم جوون نیستم ،،، تو هم بیجان خالدار خودمی که بچگیات خودم ازت پرستاری کردم ...

بیجان : گوشای من اینقدرا هم دراز نیست  ،،،،،،،،،،،، باورکردن چرندیاتت همچین هم آسون نیست .....

بربرات : این که سن بالر زیاده شکی توش نیست ، تو رو هم که خوب میشناسه پس ممکنه حرفش راست باشه  ...

بیجان : آخه چطوری این سنش از من بزرگتره ...

بربرات : تکنولوژی امروزه روز غوغا میکنه ،،،،،،، یه عمل جراحی خوب روی تمامی صورت  ، همین ...

بالر : من تو رو از سر خیابون پیدات کردم و بزرگت کردم  ،،، وقتی  که بزرگتر شدی  من هم برام مشکلاتی پیش اومد و ترکت کردم و

        رفتم سراغ بربرات .....

بیجان : اینم کلک جدیدتونه ؟!!!!!

بالر : کلک کدومه ؟

بیجان : من به شما اعتمادی ندارم ...

بربرات : هی منو قاطی نکن ، چرا میگی شما ، من که بزرگت نکردم ، این بوده ...

بیجان : شما دو تا با همین ، تو هم که قبلا  می خواستی کلک  بزنی  ...

بربرات : اون زمونها که این بزرگت میکرده که ما با هم نبودیم ...

بالر : قضیه کلک چیه ؟

بربرات : داره ور میزنه تا ما رو به هم بدبین کنه عزیزم ...

بیجان : بدبین هان ؟ بگم ...

بالر : بگو خب ...

بیجان : این از وقتی اومده داره یه جورایی منو خر میکنه که سیبلمو از وسط خیابون بردارم تا با ماشینش رد شه بره ...

بالر : این کجاش خر کردنه ...

بیجان : طریقه عملش اینجوری بود ...

بیجان ادای دخترهای عشوه گر را در می آورد .

بالر : باید با هم حرف بزنیم بری اما بعد ،،،،،،،، پس دلیل توقفمون اینجا این بوده ...

بربرات : هی این راهو با این سیبله بسته ، میگی پس من چکار میکردم ،،، البته گفته باشم من هنوز تو اینکه این سیبله یا نه مشکل دارم ...

بالر : آره خب یه جوراییه ،،،،،،،،،،،،،،، این سوراخا هم خب البته نشون میدن که بهش تیر خورده .....

بربرات : هر سوراخی که نشونه سیبل بودن نیست ...

بیجان : بالاخره دست از سر من و سیبلم برمیدارین و میزنین به چاک یا نه ؟

بالر : بیجان بخاطر اون سالهایی که زحمتتو کشیدم و تربیتت کردم بهم بگو  اینو برا چی گذاشتی وسط خیابون ؟

بیجان : زحمت بزرگ کردن و تربیته منو فقط عمه بالی کشیده ...

بالر : خب ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب اگه من همون عمه بالی باشم چی ؟

بربرات : تو که میگفتی فقط جراحی زیبایی کردی ؟

بالر : بری بذار مساله مونو با این حل کنیم بعد ...

بربرات : بعد چی ؟؟؟؟؟؟ بعد چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ هان !؟؟؟؟؟؟؟؟ باید به من میگفتی تغییر جنسیت هم دادی ....

بالر : بری من مگه تا حالا به وظایفم عمل نکردم ؟ مگه نسبت به تو کوتاهی شده ؟؟؟؟ توی این وضعیت تو از چی داری شکایت میکنی ...

بربرات : من حقم بود بدونم تو اصلت چی بوده ، نکنه تو اینجوری فکر نمی کنی .....                                                            7

بالر : بعدا با هم صحبت می کنیم ،،،،،،،،،،، بیجان تو باید پسر بزرگی بشی و شهرتت همه عالمو بگیره ، این چی رو یادت می آره بیجان؟

بیجان : عمه بالی ،،،،،،،،،، عمه بالی ،،،،،،،،،،،، این صدای خودت بود ،،،،،،،،،،،، عمه بالی مهربون من ...

بیجان خودش را به آغوش بالر می اندازد .

بالر : بیجان ،،،،،،،،،، بیجان چی کار داری میکنی ، تو که همه صورتمو خیس کردی ...

بیجان : عمه بالی با صدای خودت صحبت کن ،،، زود باش زود باش زود باش ...

بالر : لوس نشو بیجان ، تو دیگه بزرگ شدی ، بچه که نیستی ...

بربرات : مهد کودک خوبی راه انداختی بالر ...

بیجان : عمه من اینو دوست ندارم ، بهش بگو راهشو بکشه و گم شه بره ...

بربرات : بالر اینه بچه ای که تو تربیتش کردی ؟

بالر : بیجان ،،،،،،،،،، من حالا عمو بالرم و بعد از این هم تو باید این خانومو عمه خودت بدونی و عمه بری صداش کنی ...

بیجان : آخه ...

بالر : بیجان آخه بی آخه ...

بیجان : ولی ...

بالر : بیجان ولی بی ولی ...

بیجان : اما ...

بالر : بیجان اما بی اما ...                                                                                                                                    

بیجان : لکن ...

بربرات : بیجان همشون بی همشون ...

بیجان : عمه بالر ...

بالر : عمو بالر بیجان ...

بیجان : عمو بالر ......................

بالر : چرا داری هر و هر میخندی حالا ...

بیجان : آخه اصلا به عمه بالی نمیاد عمو بالر باشه ...

بالر : بسه دیگه بیجان ،،،،،،،،،،،، حالا دیگه پسر خوبی بشو و با عمه بری آشتی کن ...

بیجان : فقط به خاطر تو ...

بربرات : هی صبر کن بینم ،  ندو طرف من ،، من به آب دهن حساسم ، نمی خواد منو ببوسی ، وایستا اونور بینم ...

بیجان : خیلی هم دلت بخواد تا ماچت کنم ، اینو ...

بربرات : نه که خیلی خوشگل و تو دل برویی حالا ...

بیجان : چشم حسود کور ، نبودم که اینهمه خاطرخواه نداشتم که  ،،، در ثانی تو هم که میخواستی باهام ، روم نمیشه بگم  ....................

بربرات : چطور هم خودشو گرفته  ، من داشتم کلک میزدم ، نکنه باور کرده بودی ....................................................

بالر : خب حالا که هر دو طرف دارین از ته دل قهقهه میزنین بریم سراغ ...........

بیجان : سراغ بازی ...

بربرات : بازی ؟!

بیجان : اون زمونا ما با عمه بالی که حالا شده عمو بالر گرگم وگله میبرم بازی می کردیم ...

بالر : بازی بمونه برای بعد بیجان ...

بیجان : نه ، همین حالا ، همین حالا ...

بالر : هنوز هم مثل بچگیات سرتق و بازیگوشی ...

بیجان : من بازی میخوام  ، من بازی ...

بربرات : انگار کار دیگه ای نیست بالر جز بازی نه ؟؟؟!!!!!!!!!

بالر : بازیشو که کرد خسته میشه می خوابه ،،،، اونوقت ...

بیجان : دارین  تو گوش هم پچ پچ می کنین و نقشه می کشین که کی گرگ باشه نه ؟

بالر : آره بیجان ...

بیجان : این که نقشه کشیدن نداره ، این بری میتونه ...

بالر : بیجان ، عمه بری ...

بیجان : باشه حالا ، این عمه بری میتونه گرگ خوبی بشه ...

بربرات : گرگ خوب ؟

بیجان : چقدرم هالوست ، بابا تو بازی  ، آخه قیافت زیادی ...

بربرات : بی تربیت ...

بالر : باشه حالا بری ، زیاد سخت نگیر ، بچه است دیگه  ،،،،،،،،،،،،،، خب ، شروع می کنیم ...

سه نفری شروع می کنند به بازی گرگم و گله می برم .

بربرات : بالر داره دیر میشه ...

بالر : خب خب خب ، بچه ها کافیه ، ما باید بریم که خیلی دیرمون شده ...

بیجان : عمه بالی ، شرمنده ، عادته دیگه   ،،، عمو بالر بعد از این همه سال اومدی دیدن من او نوقت به همین زودی می خوای بری ؟

بالر : ببین بیجان تو الان یه مرد شدی و باید بتونی مشکلات منو درک کنی ...

بیجان : آخه تو که هیچوقت مشکلی نداشتی ...                                                                                                           8

بربرات : بالر تو برای چی داری اینقدر وقتو تلف می کنی ...

بیجان : حالا هم اگه مشکلی برات پیدا شده مقصر خودتی ، اینو ولش کن بره ، مطمئن باش مشکلاتت حل میشه ...

بالر : بیجان اونوقت من تنها میشم ...

بیجان : من که هستم ...

بربرات : بالر به نظر می آد این برای پر کردن وقتت و در آوردنت از تنهایی کافی باشه ...

بیجان : به کوری چشم تو ما که اون موقع با هم بودیم احساس تنهایی نمی کردیم ، مگه نه عممممممممممممو ...

بالر : بیجان الان اوضاع فرق کرده و من بدون عمه بربراتت نمی تونم سر کنم ...

بیجان : پس حدسم درست بوده و تو اونو به من ترجیح میدی ...

بربرات : خودتو با من مقایسه نکن ...

بالر : قهر برا تو خوب نیست بیجان ، حالا هم پسر خوبی باش و این سیبلتو از سر راه بردار تا ما بریم ...

بیجان : دیدی ، دیدی ، دیدی مثل همون موقعها داری سرمو شیره میمالی تا کار خودت راه بیفته ، تو هنوزم به من به چشم بچه سرراهی

         نگاه میکنی ...

بربرات : که هستی ...

بیجان : تا نکشتمت گورتو گم کن ...

بربرات : دیوونه ...

بالر : این حرفا کدومه بیجان ، تو بد شدی ...

بیجان : برا همین هم نمی تونم حرفتو گوش بدم و این سیبله رو بردارم ،،،،،،،،،، شرمنده ...

بربرات : بالر یه کاری بکن ...

بالر با بیجان صحبت می کند ، از بالر اصرار و از بیجان قبول نکردن  .

با صدای عربده پتی که از بیرون بگوش می رسد بالر و بربرات خودشان را گم کرده و پشت بیجان مخفی می شوند .

صدای پتی از بیرون : بیجان ، من اومدم ، کجایی تو ، اه ...

بیجان : من اینجام پتی ،،،،،، نترسین بابا ،،،،، چتونه شما دو تا ،،، مسته اما آزاری نمی رسونه  ،،، بیا اینور داری راهو عوضی میری ...

بربرات : من تحمل این دلقک رو ندارم ...

بالر : بری ما که می خوایم از این خیابون رد بشیم باید خیلی چیزا رو تحمل کنیم ...                                                              

بربرات : هم خیابون اینوری و هم خیابون اونوری رو که داشتیم رد میشدیم به اندازه کافی تحملش کردیم ، بسه مونه ...

بالر : فقط این یکی ،،،،،،،،، از این که رد بشیم دیگه خیابونی نمی مونه که رد نشده باشیم ،،،،، در ثانی اون که همیشه بعد از موفقیت ما

        با ما همراه شده و تو جشنمون شرکت کرده و رقصیده  ،،،،،،،،،،،،  تحمل کن بری ، فقط بخاطر رکوردمون ...

بربرات : مطمئنی این خیابون آخریشه ؟

بالر : آخرین خیابونو بی خیال ، تو خودت آخرشی عزیز من ...

بربرات : با اینکه ازت دلخورم اما این حرفت مثل چسب دوقلو چسبید ...

بیجان : باز که چسبیدین به هم و دارین تو گوش هم ...

بالر : داشتم از پتی براش تعریف می کردم که ترسش بریزه ...

پتی سلانه سلانه وارد می شود . دستش پر است از بسته .

پتی : اینا رو چکارشون کنم ؟

بیجان : بذارشون اون گوشه و بیا اینجا پتی ،،،،،،،،،،،،، هرچند دلم شکسته اما تو با عمه بالی ، ببخش عمه ، عمو ،،، با عمو بالر و بری

         آشنا شو ...

پتی : سلام بچه ها ،،،،،، شمام اینجایین ...

بیجان : همدیگه رو می شناسین ؟؟؟؟؟؟؟؟

پتی : درسته که مستم اما قرار نیست که دوستای قدیمی خودمو فراموش کنم ...

بالر : سلام پتی ...

پتی : هی بری تو هنوزم از من دلخوری ؟

بالر : نه پتی  ، اون فقط سرش درد میکنه همین ...

پتی : بیا یه کم از این  دوای درد بی درمان  ، جام پر شراب  ، بخور ،  اگه سر دو دقیقه خوب نشی تف کن تو صورت   من ساقی  ...

بالر : راحتش بذار پتی ، خودش خوب میشه ...

پتی : از ما گفتن خود دانید ...

بیجان : هی پتی عجب گلوله هایی برام آوردی ، اینا محشرن ...

پتی : همه جدیدن و با آخرین تکنولوژی درست شدن ...

بیجان : همینجوری بیخودی ازشون تعریف نکن من باید امتحانشون کنم ...

پتی : برای من مهم نیست که تو در چه فکری هستی ، اما من کارمو درست انجام دادم و مطمئنم که اینا جواب میدن ،،، حاضرم قسم بخورم

        که اینا بهتر از یه بمب ، حتی یه بمب اتمی عمل می کنن ...

بالر : پس خطرناکن پتی ...

پتی : من هشدار خودمو دادم ...

بیجان : من خودم باید با دستهای خودم کارا رو انجام بدم ...                                                                                              9

پتی : این تو و اینم سیبلت ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، صبر کن ، اول خودم ،،،  بیاین اینورتر ،،،،،،، می خوام نشونه گیری کردنمو به این بربری

        مغرور نشون بدم تا بدونه نمی تونه بیخودی خودشو برا من بگیره  ...                                                                    

پتی در حالی که تعادلی ندارد شروع می کند به نشونه گیری کردن که از بیخ گوش بربرات و بالر رد می شود ، با تیراندازی های بعدی  بالر و بربرات که تیرها از اینور و آنورشان رد می شود پا به فرار گذاشته و خارج می شوند .

بیجان : پتی هیچکدومشون به هدف نخورد ،،،،،، البته خوب شد اینا رو  ترسوندی تا گورشونو گم کنن و برن  ، میدونستم اینجور میشه ...

پتی : ترسوها در رفتن نه ؟؟ هی مهم نیست ،،،،، اونا آشغالای عوضین که فقط بلدن اون ماشین گنده شونو از خیابونا عبور بدن و بالماسکه

        راه بندازن ،،،،،،،، اسمشونم گذاشتن هنرمندای راههای بکر ،،،،،،، آی ذرت ،،،،،، ازشون خوشم نمی آد ، هر جا میرسن من باید

        از اونجا دک بشم ،،،،،، لعنتیای عوضی حرومزاده ،،، جایی برای مفت خوری من نذاشتن و همه جا رو صاحب شدن  ...

بیجان : بخاطر اونا خودتو ناراحت نکن ، اگه ازشون خوشم می اومد تو که اومدی ردت میکردم بری تا با اونا باشم اما من صدات کردم ...

پتی : راست میگی اونا ارزش ناراحت شدنو ندارن ،،، پس به سلامتی و خوشی خودمون ...

پتی در چند جرعه از محتویات بطری مشروبش را نوشیده و شروع می کند به رقصیدن مستانه .

بیجان : هی پتی تو زیادی مستی ...

پتی : از قدیم گفتن مستی و راستی ،،، اونا حرومزاده ان ، اصلا من نمی دونم چرا اونا باید اینقدر مهم باشن ،،، همه جا مال اونا شده ، ، ،،

        لعنتیا ...

بیجان : هنوز که داری به اونا فکر میکنی ،،، عمه بالی من دیگه اونی نیست که بود ،،، حالم ازش به هم میخوره با اون بربرات احمق  ...

پتی : خوبه گورشونو گم کردن و رفتن ،،، اگه اونا نبودن من همه جا میتونستم خوش باشم و مست کنم ...

بیجان : ماشینشون هنوز اونجاست و نرفتن ،،، باید همون اول میزدم باکشونو داغون میکردم تا ماشینشون میرفت هوا  ...

پتی : بذار دو تا دیگه بالا بندازم حسابشونو می رسم ، با چند تا تیر هوایی خفن حالشونوهمچین بگیرم که تا خونه شون پشت سرشونو نگاه

        نکنن ...

بیجان : اون داروی دردات ، جام پر شرابتو میگم  زیادی بهت اعتماد بنفس داده نه ،،، اونا از تو نمی ترسن  ...

پتی : حرفام از ته دلمه و ربطی به این کوفتی نداره ،،،،، من بهتر از اونام ،،،،،، مگه نه بیجان ،،،،،،،، شده تا حالا جنس بدی بهت بدم یا

        بخوام سرتو   شیره بمالم ،،،، مگه  این سیبله به تو اعتماد بنفس نمیده ؟؟؟ همینایی که امروز آوردم از بهترینهای دنیان  ، مگه نه ...

بیجان : هنوز که به سیبله نخوردن که من قبول کنم قدرتشون همونیه که تو میگی  ،،، بذار چندتا تیر از اینایی که آوردی در کنم ...

پتی : تو داری با این حرفات منو آزار میدی بیجان ،،،،،،، اصلا اون سیبله رو بکش وسط  و نشونه بگیر ...

بیجان : بده من امتحان کنم ،،، چندتا میندازم تا هم اینا رو امتحان کنم و هم اونا رو فراری بدم ،،، بذار جای این سیبله رو عوض کنم   ...

پتی : اول خودم میزنم که اگر و امایی توش نباشه و تو مطمئن بشی اینا عین بمبن  ...                                                         

بیجان سیبل را بر پشتش گذاشته و با راهنمایی پتی اینور و آنور حرکت می دهد ، پتی مکررا  از جای سیبل ایراد میگیرد   ، عوض کردن جای سیبل بصورت تکراری  ، پتی از تکرارها عصبانی می شود ، در اوج عصبانیت و مستی گلوله ای از دستش درمی رود ، سیبل از وسط جر خورده و دو تکه می شود ، بیجان بی حرکت بر زمین افتاده است ، پتی به خودش آمده است و به طرف بیجان رفته و او را معاینه می کند ، بیجان مرده است ، پتی دستپاچه اسلحه را بر زمین انداخته و یواشکی از صحنه خارج می شود .

بربرات و بالر وارد شده و آرام آرام به بیجان نزدیک میشوند ،  بعد از مطمئن شدن از مرگ او شروع می کنند به زدن و رقصیدن . پتی هم بعد از لحظاتی در حالیکه در اوج مستیست به آنها می پیوندد و مستانه می رقصد .

بربرات خارج می شود . صدای روشن شدن موتور ماشین . بالر با حرکاتی موزون مسیر حرکت ماشین را نشان میدهد .

                                                                                                تمام .

متن درام : آوارهای مانده ...

آوارهای مانده ... 

نور  .

سال 56   .  تبریز  .

صحنه زیرزمین یک خانه است که با تغییرات کوچکی ( استفاده از تابلو و عکسهای مختلف   و تعویض پرده آویزان شده جلو پنجره ) برای هر سه صحنه نمایش مورد استفاده قرار خواهد گرفت  .

علی درگوشه ای بر روی تختی دراز کشیده و خوابیده است . هاشم روی یک صندلی نشسته وکتاب میخواند . یاشار با عجله وارد میشود .

یاشار : بچه ها پاشین که گند کار در اومد ...

هاشم : چته ، باز تراکتورسازی باخته ؟! در رو ببند ، چه سرده هوای این تبریز ...

یاشار : د  پاشین میگم ...

علی : چیه باز داری هوار میکشی ...

یاشار : باید بزنیم به چاک ، یالا زود باشین ...

هاشم : میگی چی شده هول برت داشته یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علی : با تو بود یاشارخان ،،،،، دنبال چی میگردی تو  ؟

یاشار : لو رفتیم ...

علی : لو رفتیم ؟!

هاشم : شوخی کنی مختو میریزم تو قابلمه برا ناهار بپزمش ...

یاشار : تکون نخورین ناهار رو باید جایی مثل اوین سرو کنین ...

علی : انگار جدیه نه ؟

یاشار : د   یه تکونی بخورین آخه لامصبا ، تو محاصره ایم ...

هاشم : محاصره ؟

یاشار : اوهوم ...

علی : زیادن ؟

یاشار : زود باشین ...

هاشم : میگی کار کی بوده ؟!

یاشار : از کجا بدونم ...

علی : چه فرقی میکنه حالا  ، لابد بیست و نه بهمن  شناساییمون کردن ...

یاشار : اینجور باشه که کل تبریز باید شناسایی شده باشه ...

هاشم : زیادن ؟ خوبه این زیرزمین این یه پنجره رو داره ...

یاشار : پرده رو بنداز احمق ...

هاشم : سر من داد نزن ...

علی : تو این وضعیت وقت گیر آوردین ، هاشم بیا اینور ...

یاشار : انگار هنوز نمیدونن تو کدوم خونه ایم ، اگه پرده باز بشه و اونا متوجه اینجا بشن میان سراغمون  ...

هاشم : بالاخره چی ؟

یاشار : از پشت بام باید در بریم ...

علی : اگه اومدن سراغمون که پشت بام هم حتما تو قرقشونه ...

هاشم : تو چی دیدی ؟

یاشار : علی اعلامیه ها رو کجا گذاشتی ؟

هاشم : چیزی ازشون نمونده ...

علی : دیشب که تو رفته بودی جلسه پخششون کردیم ...

یاشار : نباید مدرکی جا بذاریم ...

هاشم : کار به اونجاها بکشه اینا که مدرک حالیشون نیست ...

علی : حق با یاشاره ، اون عکسم بردار ...

هاشم : کتابا رو میخواین چکار کنین  ؟

علی : همه شون تو یه ساک جا میشن ...                                                                                            1

یاشار : واسه چی وایستادی نیگاه میکنی ، بجنب دیگه ، عکسا رو پاره کن ...

هاشم : عجب بساطیه ، حالا مطمئنی ؟

یاشار : تو یکی میتونی به کتاب خوندنت ادامه بدی ...

هاشم : اگه اینقده حساسه که ممکنه گیر بیفتیم ...

علی : هاشم گیر بیفتی حرفی نزنی ها ...

هاشم : من دهنم قرصه ،،، برم بیرون یه سروگوشی آب بدم ؟

یاشار : نه ...

هاشم : پس تنها کاری که برامون مونده در رفتنه نه ؟؟؟

علی : اگه از هم جدا شدیم کجا همدیگه رو ببینیم ؟

یاشار : گمون نکنم بتونیم در بریم ...

هاشم : تو شاید از اوین خوشت بیاد اما من یکی دوست ندارم برم اونجا ، اسفند داره تموم میشه و تعطیلات  نوروزی هم داره می آد

         معشوقم چشم براهمه  و  ...

یاشار : اگه جای من بودی و میدیدی دوروبر خونه چه خبره قبل از رفتن به سراغ معشوق چشم براهت اول باید شلوارتو عوض

         میکردی ...

هاشم : شیطونه میگه بزنم داغونش ...

علی : هاشم ،،،،،،،، یاشار سربسرش نذار خب ...

یاشار : بابا این هنوز حالیش نیست چه خبره ، آقا میخواد بره سراغ معشوقه چشم عسلیش برا ماه عسل ...

علی : اون یه چیزی گفت تو چرا گیر دادی ، آخه کی معشوق این فلکزده میشه ...

یاشار : انگار تموم شدیم ، علی چیزی نمونده که ؟

هاشم : اگه آجرای زیرزمین بدرت بخوره اینارم بریز تو ساکت ...

علی : هاشم اونو هم بردار ،،، بریم ؟

یاشار : سه تایی با هم نمیشه ، مامورا ببینن کارمون تمومه ...

هاشم : نگفتین همدیگه رو کجا ببینیم ؟

یاشار : دیگه نمیشه برگشت دانشگاه ، حتم دارم فهمیدن دانشجوییم ، میریم شهرهای خودمون ، بعده سیزده که اومدیم تو دانشکده

         هماهنگ میشیم و یه زیرزمین دیگه اجاره میکنیم ،  هر جا باشین من میام و پیداتون میکنم  ...

علی : خوبه ...

هاشم : تایید شد ...

یاشار : بدین بیاد ...

هاشم : چی رو ؟

یاشار : کرایه این ماهو میذاریم اینجا و میریم ...

علی : هنوز اسفند تموم نشده که ...

هاشم : راست میگه ...

یاشار : ور بیخودی ممنوع ، زود باشین ..................................................................

علی : بذارش اینجا ...

هاشم : اینم بنداز روش که آقا موشه نیاد سراغش ...

یاشار : اول من میرم ، وارد حیاط نشین ، پله ها رو بگیرین بیاین پشت بام ،از پشت بامها بگذرین و بپرین توخیابون ، کوچه نه ها ،

        خلوته دیده میشین  ، من رفتم ، هاشم تو دلت صافه دعام کن ...

علی : دستت درد نکنه ...

هاشم : حالا یه باراین منو تحویل گرفته ها ، چه اخمی کرده این یکی ...

یاشار : شوخی قبله مرگ بود علی آقا ...

هاشم : زکی ...

یاشار : خداحافظ بچه ها ....

علی : مواظب خودت باش ...

هاشم : دیدار به قیامت ...

یاشار : امیدوار نباش ، من که جام جهنم نیست ...

علی : برو دیگه ...

هاشم : خدا به همرات ...

یاشار خارج میشود . چند لحظه میگذرد . صدای مامورها از دور شنیده میشود که ایست میدهند . صدای دویدن . صدای گلوله .

علی : یا ابوالفضل ...

هاشم : خدا کنه نخوره بهش ...

علی : از لب پنجره بیا اینور ...

هاشم : کوچه پر شده از مامور ...

یاشار با اسلحه ای در دست لنگ لنگان وارد میشود .                                                         2

یاشار : نترسین منم ، نتونستن ببینن کجا اومدم ،،، یکی کمکم کنه   ...

هاشم : خدایا این تیر خورده ...

علی : الان میریزن تو ...

هاشم : این اسلحه رو از کجا آوردی ؟

یاشار : پشت بام بغلی یکی از همسایه ها داد بهم ، گفت اگه درگیر بشین همه تبریز کمکتون میکنن  ...

علی : حتم دارم از مشروطه به یادگار مونده ...

هاشم : این زخمیه ، مامورا هم که دوره مون کردن ، حالا چکار کنیم ؟

علی : من با این اسلحه میرم مشغولشون کنم و دنبال خودم بکشونمشون ،،، هاشم تو برو ببین میتونی دارو و دکترگیر بیاری ، این

        باید درمون بشه ...

یاشار : بچه ها شما برین ، من که کارم تمومه ، دست کم شما از مهلکه در برین ...

هاشم : من رفتم دنبال دارو ...

علی : بپر حیاط یه خونه ای و از در برو بیرون ، همسایه ها الان میدونن جریان چیه و کمکت میکنن ...

یاشار : هاشم مواظب باش ، چشم براهتو به عزا ننشونی ...

هاشم : تو بمیری هم دست از مسخرگیت برنمیداری ، من رفتم ...

یاشار : هاشم ...

هاشم : هان ...

یاشار دستش را دراز میکند .

یاشار :                     آی اوشاقلار ال اله

                             آی اوشاقلار ال اله

                             ال اله وئرین گئده ک آرزو گیله

                             آرزوگیل بیزدن کوسوبله ر  بیلیریک

                             بو زامان بیز ال اله وئرمه لی ییک

علی و هاشم بطرفش رفته و با هم دست میدهند و روبوسی میکنند .

هاشم : دعام کنین ...

یاشار : برنگرد اینجا ، چیزی گیرت اومد بیا پاتوق همیشگیمون ...

هاشم خارج میشود .

علی : منم دارم میرم ،،، یاشار دعام کن ...

یاشار : خدا به همرات  ، سعی کن دربری ، مردم میان کمک من تو نگران نباش ...

علی خارج میشود . چند لحظه بعد صدای گلوله هایی شنیده میشود . درگیری و صدای گلوله ها لحظه به لحظه دورتر میشود . یاشار به زحمت از جا پا میشود و بعد از نگاه کردن از پشت پرده و مطمئن شدن از اوضاع خارج می شود . صدای ایست دادن ماموران با ورود هاشم همراه میشود . هاشم از پنجره بیرون را نگاه میکند .

هاشم : گرفتنش ، گرفتنش لامصبا  ،،، د   د    د    ،،، اون ، اون که همراهه ماموراست عمو شهکار خودمونه که ...

سیاهی  .

صدای یاشار که ترانه میخواند :                               من یانماسام گر

                                                                سن یانماسان گر

                                                                بیز یانماساق

                                                                هانسی هالولار ایشیق سالار بو یوللارا ...

نور  .

سال 66  . انبار آذوقه ارتش .

صحنه زیرزمین دخمه شکل یک انبار آذوقه ارتش شاهنشاهی است که همچنان ناشناخته باقی مانده است . بدلیل خراب شدن قفل در ، در از داخل باز نمیشود . یاشار روی تختی دراز کشیده و کتاب میخواند . زندانبان _  شهکار  _  در حال درست کردن ناهار می باشد .

شهکار : شاهکاره ، شاهکار ...

یاشار : دستپخت عموشهکار باید هم شاهکار باشه ، چی هست حالا ؟

شهکار : سفره رو پهن کن که حاضره ، تا این انبار هست و ذخیره هاش ته نکشیده ، یاشارخان من و تو غذای بد نمیخوریم ...

یاشار : میگن خدا گر ببندد دری گشاید در دیگری ...

شهکار : شعر رو هم که ناقص خوندی  ، ، ، بیخود با دستگیره در  ور نرو ، سفره کجاست ؟

یاشار : میارمش ، حالا ما نمیتونیم از تو در  رو  وا کنیم اوناچرا به فکر ما نیستن که بیان سراغمون ؟

شهکار : ده ساله اینو تکرار میکنی و جوابتم میگیری اما بازم می پرسی ، سفره رو بده من ، حضرت اشرف فکر کردن زاپاتان یا

          چه گوارا که راه براه مامورا بیان سراغش ، یه دانشجوی دربدر که نصف شبی دو تا شعار رو دیوار پشت خونه شون

          نوشته و در رفته  که این حرفا رو نداره ...                                                                              3

یاشار : برا نوشتن همون دو تاشعاری که میگی ده ساله تو این خراب شده گرفتارم و هنوزم نمیدونم تکلیفم چیه اگه  چه گوارا بودم که

         تو این ده سال هر روز ده دفعه اعدامم میکردین سپهبد شهکار ...

شهکار : سرجوخه شهکار ، اینو چند بار بهت بگم ...

یاشار : البته سرجوخه بودن بیشتر از دربان دانشگاه بودن بهت میاد ...

شهکار : مطمئن باش تا گروهبان یکمی هم پیشرفت میکنم ...

یاشار : میگم تو هم عجب بدبختی بودی که بین این همه مبارز من و دوستام رو برا لو دادن انتخاب کردی ها ، نه ؟

شهکار : چی میدونستم به کاهدون زدم ، گفتم هم  دانشجو ان   هم فعال ...

یاشار : رفتی و گفتی آقا بیاین که لونه اصلی مخالفای شاهو پیدا کردم ، نه ؟

شهکار : اعلی حضرت بچه ، اعلی حضرت ...

یاشار : بشین بابا سر سفره است گناه داره ...

شهکار : برا من فرقی نمیکنه هر جا اسم پادشاه آریامهرم که بیاد باید ادای احترام کنم ...

یاشار : لازمم هست برا شاهنشاه قدر قدرت آریانژادت احترام هم گذاشته بشه ، نه که سراپاش هنره ،،، چکار داری میکنی ، بشقابو

         چرا برداشتی ...

شهکار : حیفه که نون اونو تو بخوری و قوه بگیری و دهنت بجنبه و ازش  بد بگی ...

یاشار : نون اون کدومه عمو ، همه اینا رو از پول نفت من و تو خریده ریخته تو این زیرزمین ، معلومم نیست اصلا برا چی  این

         همه آذوقه رو اینجا ذخیره کرده وکسی هم نیست سراغشون بیاد ...

شهکار : وقتی از بیمارستان نظامی  آوردیمت اینجا و به من گفتن بالا سرت باشم و ازت مواظبت کنم بهم گفتن اینجا ذخیره گاه آذوقه

          ارتش شاهنشاهیست که برای جنگ سوم جهانی ذخیره شده ...

یاشار : آی زرت ...

شهکار : چی ؟

یاشار : هیچی بابا ، حالا چرا ذخیره گاه ؟؟؟

شهکار : زندونا پر بودن برا تو جا نبود ...

یاشار : شانس که نیست ، حالا دوستام پیروز که شدن میرن سراغ تموم زندونا  و من همینجوری فراموش میشم ...

شهکار : به همین خیال باش که دوستات پیروز بشن ،،، اصلا آزادت کنن که چه گهی بخوری هان ؟ تو که اینجا خوب داری    

          میخوری ...

یاشار : تو که برداشتیش ، اما مهم نیست از قدیم گفتن    کئچمه نامرد کورپوسونده ن    قوی آپارسین سئل سنی ...

شهکار : یعنی چی ؟

یاشار : هیچی بابا ، امروزم نمیخورم ...

شهکار : برا این بشقابتو برداشتم که ناشکری یاشار ، ناشکر ،،، آدم باید پای همچین شاهی رو که تاریخ نظیرشو ندیده ببوسه ...

یاشار : خدایا شکر امروزم اینجوریه دیگه  ، کاش همه سیر باشن ...

شهکار : میگی اون دوستات ، چی بود اسمشون ؟؟؟

یاشار : هر چی حالا ...

شهکار : میگی اونا الان مردن یا زنده ان ؟

یاشار : ببین کی اینو بهت گفتم ، اونا یه روز میان و منو نجات میدن ...

شهکار : بزک نمیر بهار میاد ...

یاشار : فکر کردی پادشاه آریانشان کوروش نژادت ابدی و جاودانه است ؟

شهکار : اولا که  به کوری چشم جوجه کومونیستهایی مثل تو هست ، این ملت که مفتی جاویدشاه نمیگن که ، دوما نباشه هم چیزی

          به امثال تو نمیرسه ...

یاشار : حالا کی تو اون مخت فرو کرده که ماها کومونیستیم ؟

شهکار : لازم نیست کسی تو مخم بکنه ، هر کی شاهنشاه آریامهرو نخواد حتما کومونیست و خدانشناسه ...

یاشار : آخه چرا ؟

شهکار : خدا ، شاه ، میهن ،،، اینو که نگی یعنی کومونیست ...

یاشار : آهان خوب شد آخرین معنای کومونیست بودن رو هم فهمیدیم ...

شهکار : نرو دراز بکش ، سفره رو جمع کن ...

یاشار : بزرگی گفته پس از خوردن غذا چند لحظه ای استراحت کنین بعد پاشین ، مرد حسابی من نخوردم که ، تو خوردی ،،،،،،،،،،

         میگفتی نظریه پرداز سیاسی ...

شهکار : بگو تنبلم تمام ،،، در ثانی در مورد اونای دیگه هم اشتباه کنم در مورد تو یکی اشتباه نمیکنم قیافه تو یکی داد میزنه

          کومونیستی ...

یاشار : قیافه ام ؟

شهکار : پس چی ، اون سیبیلا ، اون عینک و قیافه شبیه  صمد بهرنگت داد میزنه که کومونیستی ، کت و شلوار هم که میپوشی و    

          ترکی هم که حرف میزنی ...

یاشار :ای بابا ترکی که زبون مادریمه  چه ربطی داره به ایدئولوژیم ،،، راستی عمو شهکار اون کت و شلوار منو چکار کردن ؟ تو

        ندیدی ؟                                                                                                         4        

شهکار : من از کجا بدونم بچه ، گیر دادی ها ...                                                                              

یاشار : من که چیزی نگفتم ، کدوم گیر ؟!                                                                                       

شهکار : حالا که استراحتتو کردی پاشو ظرفو بشور ...                                                                          

یاشار : عمو شهکار ...

شهکار : چته باز ؟

یاشار : میای بازی ...

شهکار : تو هم خوب رگ خواب منو بلدی ها ،،، بذار اینا رو جمع کنم بعد ...

یاشار : اینم کاغذ و قلم تو ...

شهکار : اومدم ...

یاشار : شروع کن ...

شهکار : شین ...

یاشار : مثل همیشه شین ، باشه ،،،،،،،،،،،،،،،،، بخون ، اسم ...

شهکار : شاهنشاه ...

یاشار : بمیره انشالا ...

شهکار : خفه نشی خفه ت میکنم ها ،،، تو بخون ...

یاشار : شعله ..................

شهکار : شهرت ، شاهی ...

یاشار : شریعتی  ...

شهکار :  مرده اش هم دست از سرمون برنمیداره ،،، شاهین شهر ...

یاشار : اون تو دل شاگرداش زنده است ،،،،،،،، شوش ...

شهکار : منظورت شوشه دیگه ...

یاشار : من تلفظ اصلیشو گفتم ...

شهکار : بگو لهجه دارم ، کتاب ، کتاب ، کاش این کتابو به بازی اضافه نمیکردی ،،، شاهنامه ...

یاشار : شورش در کشتی ...

شهکار : این که اسم فیلمه ، میخوای برات تعریفش کنم ؟؟؟

یاشار : لازم نکرده ، باشه ، شیعه یک حزب تمام ...

شهکار : شیعه رو هم وارد بازار حزب و احزاب کردن این خدا نشناسا ،،، شادی ...

یاشار : شهادت ...

شهکار : تو چقدر از مردن خوشت میاد ، مساوی ، تویی ...

یاشار : کاف ..............................

شهکار : کوروش ...

یاشار : کوراوغلو ...

شهکار : قبول نیست ...

یاشار : باز برای چی ؟

شهکار : من  معنی چیزایی رو که میگی  باید بدونم ، کیامهر ...

یاشار : ای بابا کوراوغلو که جهانیه ،،، کارگر ...

شهکار : دیدی کومونیستی ،،، کرمانشاه ...

یاشار : پیغمبر من دست کارگرا رو بوسیده بوده ،،، کربلا ...................................................................

شهکار : مجبوری با کاف شروع کنی که چشات خیس آب بشن ،،، کثیف ...

یاشار : کار ...

شهکار : کتاب ، کتاب ، نمیدونم ...

یاشار : کویر ...

شهکار : یکی تو ،،،،، سین ، ساسان ...

یاشار : ستارخان ...

شهکار : شهرت ، سپهداری ...

یاشار : سرداری ...

شهکار : سرمایه ...

یاشار : سعادت ...

شهکار : ساری ...

یاشار : سامره ...

شهکار : کجاست ؟

یاشار :  قبلا چند بار گفته م  ...

شهکار : خارجی قبول نیست ...

یاشار : میگفتم سانفرانسیسکو مهم نبود خارجی باشه نه ، اصلا سینا ، صحرای سینا  ...                                     5  

شهکار : باز پر رو شدی که بچه ،،، بهت که گفته بودم وارد معقولات بشی شکنجه میشی ،،،،،، پاشو که وقت کلاغ پر رفتنه ...

یاشار : بگو وقتی کم میارم کرمام میجنبن ...

شهکار : خفه ، ، ، بنام شاه شاهان ، آریامهر کبیر یک دو ، یک دو ، یک دو ...                                              

یاشار : اما من اینجوری هم ادامه میدم ، صبرا ، شتیلا ، بابک قالاسی ...                                                         

شهکار : بسه میگم ...

یاشار : نه هنوز ادامه داره ، خودت خواستی و باید ادامشو هم گوش بدی ، میدونی صحرای سینا کجاست ؟؟؟

شهکار : شلاق دوای درد توئه ، تمومش میکنی یا ...

یاشار : تو خودت منو تحریک کردی و احساسات خفته مو بیدار کردی و حالا از این تشنه که سراب رو نشونش دادی انتظار داری

         بی خیال آب بشه ...

شهکار : میدونی که من از وظیفه ام روی گردون نیستم ...

یاشار : تو هم میدونی که منم از اصولم ...

شهکار : پس چاره ای نیست و من باید مثل همیشه برم سراغ اون لعنتی ...

یاشار : تو از این کار متنفری ، خسته شدی ، شلاق زدن من آزارت میده ، میدونم که مقاومت کردن من غرور تو رو میشکنه و

         کوچکت میکنه ...

شهکار : با اینکه از این کار خسته ام اما بخاطر شاه و میهنم باید شلاقت بزنم ...

یاشار : هزار بار هم این کارتو تکرار کنی من از راهم برنمیگردم ...

شهکار : مطمئن باش این در که باز بشه من یه آدم سالم تحویلشون میدم ...

یاشار : سالم ، درسته سالم ، سالم از نظر شما یعنی یه خودفروش ، اما منم بهت قول میدم این در بدست دوستای من باز میشه و اونا

         که اومدن میبینن من همون یاشار انقلابی باقی موندم ...

شهکار : فکر کردی چند تا دانشجوی گشنه میتونن سلطنت اعلی حضرت همایونی رو ساقط کنن ، زهی خیال باطل بچه ...

یاشار : لازمه یادآور بشم پایه های حکومت آریامهرتون خیلی وقته سست شده و داره فرومیریزه ، بریز بپاش بیت المال تموم شد   

         عمو ، بعد از جشنهای دوهزاروپانصدساله دیگه گند کار اربابت در اومد و اون افتاد به پیسی ...

شهکار : تو این مملکت دو هزار ساله شاهها حکومت کرده ان و شما جوجه کومونیستها میخواین با چهار تا شعار حکومتو عوض

          کنین ...

یاشار : اربابت بعد از سخنرانیش تو پاسارگاد که به کوروش گفت کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم  وقتی دید همه جا نوشتن

          کوروش پاشو که گندش در اومد از خواب بیدار شد و سربازاشو ریخت تو خیابونا اما کسایی مثل تو هنوزم خوابین و خیال

          بیدار شدن هم ندارین ...

نور قرمز .

شهکار شلاق میزند .

شهکار : یک ...

یاشار : ایمان ...

شهکار : دو ...

یاشار : مردم ...

شهکار : سه ...

یاشار : آزادی ...

شهکار : اسم دوستات ، مجبوری معرفیشون کنی ،،، اسم ، شهرت ...

یاشار : چه گوارا ، حیدرعمواوغلو ، صمد بهرنگ ، شریعتی ، ستارخان ، باقرخان ، زینب پاشا ...

شهکار : کی بهتون تعلیم داده ...

یاشار : حسین ، علی ، عباس ، خیابانی ، اقبال ، اسدآبادی ، بابک ...

شهکار : جلسه های مخفیانتون کجا تشکیل میشه ؟

یاشار : ارگ تبریز ، چنلی بئل ، اریتیره ، صبرا ، شتیلا ، نوار غزه ، بابک قالاسی ، بولیوی ، شیلی ، کوبا ، قاراباغ ...

شهکار : اصولتون ؟؟؟

یاشار : خدا ، برابری ، آزادی ...

شهکار : خدا ، شاه ، میهن ...

یاشار : خدا ، خلق ، خاک ،،، عرفان برای مردم ، نان برای مردم ، آزادی برای مردم ،،، آگاهی ، رهایی ، فلاح ...

شهکار : برای رسیدن به کدام منظور ؟

یاشار : من از ستم بیزارم ، از بند بیزارم ، از زنجیر بیزارم ، من از باید بیزارم ، از دیوار ، پستی ، ظلم ، نابرابری ، از هر چه

         آدمی را ، آزادی آدمی را ، رستگاری آدمی را در بند کشد بیزارم ، زندگیم بخاطر آزادیست ، جوانیم بخاطر آزادیست ،

         بودنم بخاطر آزادیست ...

 

                                 منی بینادان بسله دی                               داغلار قوینوندا قوینوندا

                                 تولک ترلانلار سسله دی                         داغلار قوینوندا قوینوندا

شهکار : شما خرابکارا باید به زنجیر کشیده بشین تا سلطنت شاهنشاه آریامهر بر جا بمونه ، هزارو یک ...                   6

یاشار :                       کوراوغلو اییلمز یاغی یا  یادا

                                مردین اسگیک اولماز باشیندا قادا

                                نعره لر چکرم  من بو دونیادا

                                گوستردارم محشری دوشمانا گلسین                                                                   

شهکار : هزار و دو ...                                                                                                           

یاشار : ای آزادی کاش میتوانستم تو را از دست پاسداران وحشت ، سازندگان شب و تاریکی و سرما ، سازندگان دیوار و مرز و

         زندان رهایت کنم ، کاش قفست را می شکستم و پروازت میدادم در آسمانهای بی ابر ، چه کنم که دستهایم شکسته و پایم در

         زنجیر است ، چشمانم را بسته اند و راه مه آلود است ...

یاشار به زانو درآمده است .

شهکار : تو در این لحظه نماینده همه اونایی هستی که اسمشون رو بردی و اگه اونا اینجا بودن میدیدن که چه بد آبروشونو بردی ...

یاشار به خود آمده است .

یاشار بند دستانش را می شکند و به طرف شهکار هجوم می برد . گلاویز شده اند . شهکار دارد خفه میشود .

شهکار : کمک ، کمک ، یکی منو از دست این دیوونه نجات بده ، کمک ...

صدای انفجار بمبی بزرگ . هر دو گوشه ای می افتند . قسمتی از سقف فرو میریزد . هجوم نور به داخل . متوجه

شده اند . صدای مردم از بیرون که به کمک آمده اند . صداها از افتادن بمب خبر می دهد .

سیاهی  .

نور  .

سال 86  . زیرزمین برجی در تهران .

یاشار با تلفن صحبت می کند . زنگ در زده میشود . یاشار از صحبت کردن تمام شده است ، پرده پنجره را پس زده و به بیرون نگاه می کند . تعجب کرده است . صدای باز شدن در از بالا و صدای پای کسی که نزدیکتر

می شود . یاشار که بطرف در رفته است موقعی که در را باز می کند با شهکار روبرو می شود . همدیگر را در آغوش کشیده اند .

یاشار : خوش گوردوخ آی کیشی ، تو کجا اینجا کجا ؟

شهکار : هووه ، تو هنوز نمردی مرد ، درست عین بیست سال پیشت سرحال و قبراقی که ...

یاشار : بزن به تخته که چشمم نزنی ، تو هم بد نموندی سرجوخه شهکار ...

شهکار : هاهاها ، رفت دوران سرجوخگی و اون حرفا ، یه بفرمایی چیزی ، مثلا از راه رسیدیم ها ...

یاشار : شرمنده ، یهویی اومدی و حواسم اصلا نبود ،،،،،،، چه خبر ؟

شهکار : تو چه خبر ؟

یاشار : سلامتی ، از آخرین باری که بهت نامه داده بودم وضعم تغییری نکرده ، همونم که بودم ...

شهکار : پس هنوز تو کار توزیع روزنامه و اینایی ؟

یاشار : خب آره ، روزنامه های صبح رو پخش میکنم ،،، هنوزم پررنگ میخوری ؟

شهکار : نه بابا ، الان دیگه کلاسم رفته بالا ، لطفا قهوه ...

یاشار : شرمنده ...

شهکار : پس همون پررنگ همیشگی ...

یاشار : خب چکارا میکنی شهکار ؟ یادمه دفعه آخرنوشته بودی داری اونور موفق میشی ...

شهکار : یادته که من عاشق فیلم و سینما بودم و اون اواخر که ایرون بودم شده بودم آرتیست  ...

یاشار : اوهوم ...

شهکار : خب ، تو الان چایی رو گذاشتی جلوی یه کارگردان موفق هالیوود ...

یاشار : کارگردان ؟ تو !؟

شهکار : مگه من چه مه ؟

یاشار : چی بگم والا ...

شهکار : اینجا که بودم ، از اون دخمه که اومدیم بیرون ، یادته که ؟

یاشار : مگه میشه به این راحتی ده سال گرفتاریم تو دست تو رو فراموش کنم ...

شهکار : پشت یه در بسته من از کجا باید میدونستم ده ساله انقلاب پیروز شده و شاه در رفته و یه حکومت تازه اومده سرکار ؟ باور

          کن وقتی فهمیدم از اینکه ده سال تمام تو یه زیرزمین هم عمر تو رو تباه کرده بودم هم عمر خودمو داشتم دیوونه میشدم ،،،

          بگذریم حالا ،،، داشتم چی میگفتم ؟ آهان ، آره از اون دخمه که اومدیم بیرون همه فهمیدن قضیه چیه ، تو که تو بیمارستان

          بستری بودی ، من شده بودم سوژه روزنامه ها و مجله ها ، عکسم رو هر مجله ای بود ، اینا رو که بهت گفته بودم ،

          مخلص اینکه ، این قیافه شاهنشاهی مونده تو زیرزمین ما به دادمون رسید و چند تا تهیه کننده و کارگردان که عکسامو دیده

          بودن اومدن سراغم و منم همینجوری الکی الکی شدم آرتیست ، یه فیلم که برات آورده بودم ، همون که گفتی عین اینو قبل

          از انقلاب بهروز هم بازی کرده بوده !

یاشار : اینا همه شون یادمه ، حتی یه بار یه فیلم بازی کرده بودی که عین فیلمای فردین بود ...                             7

شهکار : حالا ، اون ور آب که رفتم یه ایرونی خر پول دستمو گرفت و گذاشت تو دست یه بازیگر ناموفق آمریکایی که همه فیلماش

          با شکست روبرو شده بودن ، ایرونیه خر پول بود و میخواست اسمی در کنه ، آمریکائیه رو هم کسی تو فیلماش بازی

          نمیداد و دنبال یکی بود مثل همین ایرانیه ، منم که بیکار و علاف بودم ، یه مثلث تشکیل دادیم و زدیم به قلب هالیوود ...

یاشار : همینجوری هم کارت گرفت ؟                                                                                              

شهکار : اونجا پول برای آدم هر کاری میکنه ، با پول اون خرپول ایرونی چند تا فیلم ساختم ، الان برای خودم کسی ام ...

یاشار : خوبه ، حالا برای چی اومدی اینجا ؟                                                                                       

شهکار : میدونم اگه بگم دلم برات تنگ شده بود میزنی زیر خنده ...

یاشار : خنده هم داره دیگه مگه نه ؟

شهکار : پس راستشو میگم ، تو دبی یه فیلم میساختم ، گفتم یه سر بیام و تهرانو هم یه دوری بزنم ، تو چکار کردی ؟ نمیخوای از

          این وضع و اوضاع نجات پیدا کنی و یه حالی به خودت بدی ؟

یاشار : من وضع و اوضاع خودمو دوست دارم ...

شهکار : میدونم بحث کردن با تو فایده نداره ، ادامه نمیدم اما راستی بالاخره از دوستات که همیشه دنبالشون میگشتی خبری شد ؟

یاشار : پیش پای تو آخرین تماس رو با یکی از دوستای قدیمی هم دانشگاهی داشتم ، یه شماره بهم داد و گفت همین امروز هر دوی

         اونا تو یه جلسه با هم ملاقات دارن ...

شهکار : پس داری به آرزوت میرسی ، پسر تو چه کله خرابی داشتی و جون خودت و منو بالا آوردی و اسم اونا رو نگفتی ، هه

         ،،، حالا که دیگه همه چیز تموم شده بازم نمیخوای بگی رفیقای خرابکارت کیا بودن ؟

یاشار : رفیقای خرابکارم نه رفیقای همسنگرم ...

شهکار : هنوز عوض نشدی ، خب ...

یاشار : میگم ، اول بذار باهاشون صحبت کنم ، بعد ، یکی شده مدیر یه شرکت تولید مواد شیمیایی و اون یکی هم رفته تو کار خرید

         و فروش زمین و ملک ، همین الان هم با هم یه جلسه تشکیل دادن ، انگار این یکی زمینای شمال کارخونه رو معامله کرده

         و اون یکی قصد داره سود این کار رو بزنه به توسعه کارخونه ، منم الان میخوام باهاشون صحبت کنم ...

شهکار : پس تا تو باهاشون حرف میزنی من یه دستشویی برم و بیام ...

یاشار : پشت در همین زیرزمینه ...

شهکار : عجب برجایی تو این تهران ساخته اند اما خب انگار همیشه خدا سهم تو یه زیرزمینه ................

شهکار خارج می شود . یاشار با تلفن صحبت می کند .

یاشار : سلام ، خسته نباشین ، با آقای علی شرقی کار داشتم ،،، من سولدوزیم ، یاشار سولدوزی ، از دوستان قدیمیشونم ، ، ، ممنون

         ، ، ، ، ، ، ، جانم ؟ گفتن نمیشناسن ، ، لطف کنین بهشون بگین دوست دوران دانشجوییشون هستم ، ببین خانوم اینم بگین که

         با آقای هاشم گرمسیری که الان در حال مذاکره هستن با هم تو یه اطاق میموندیم ، ممنون ،،،،،،،،،،، گفتن نه ایشون و نه

         گرمسیری کسی رو به اسم یاشارسولدوزی نمیشناسن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نمیتونم با خودشون صحبت کنم ؟؟؟  با هاشم آقا چی ؟

         ممنون ، ایام به کام ..............................

شهکار وارد میشود .

شهکار : چی شد ؟ پکری ؟

یاشار : نه ، نه ،،،،،،، چیزی نیست ...

شهکار : تونستی پیداشون کنی ؟

یاشار : اونا نبودن ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،  بازم باید دنبالشون بگردم ...

شهکار : تو مطمئنی حالت خوبه ؟

یاشار : از این که نتونستم پیداشون کنم کمی ناراحتم ، باور کن ، فقط همینه ...

شهکار : من به خاطر اون ده سال به تو و عمر تو بدهکارم ، تعارف هم نمیکنم ، اگه بخوای میتونم و میخوام که تلافی کنم ، یه

          اوکی  بده تا با خودم همرات کنم و ببرمت اونور آب ، باور کن باقی عمرتو تو راحتی و خوشی میگذرونی ...

یاشار : میدونم و ممنونم ،،،،،،،،،،،،،، من مطمئنم که دوستام رو پیدا می کنم ، بیست سال که هیچ صد سال هم بگذره بازم میگردم و

         پیداشون میکنم ...

شهکار : صلاح ملک خویش خسروان دانند ، پس تا دیداری دوباره خدا نگهدار...

یاشار : ما رو هم قاطی خسروان کردی آخر کار  ، خدا نگهدار ...

                                                                                                          پایان .