درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

متن نمایشنامه: باباخان ...

آدمها:

مرد

دختر

 افسر

و

زن


 صحنه: جاهای مختلف.

 باباخان هست و نیست. لباس سفیدی بر تن دارد. هر جا

 هست یک پالتو نظامی بر روی لباس سفید می پوشد و با

 آدمهای اطرافش گفتگو می کند. هر جا نیست و صحبت می

 کند کسی صدایش را نمی شنود و حضورش را با همان

 لباس سفید حس نمی کند. با این همه حضورش زنده است

 و جاندار و با صالبت، در تمامی صحنه ها.

.1

دختر: حاج باباخان. اسمش برام وزن داشت. سنگین بود. وقتی اولین بار شنیدم کوچک بودم. خیلی کوچک. اسم باباخان اما

 به دلم نشست. نگو قراره مثل خود باباخان یه عمر همنشین ذهنم بشه. باهاش بزرگ شدم. با اسمش، با خودش، مرامش

 و بود و نبودش. نبودش!؟ مثل اسمش سنگین.

 دختر با یادی و خاطره ای به نرمی می رقصد.

 باباخان می گذرد و عاشقانه دختر را نگاه می کند.

.2

 باباخان وارد محوطه بقعه شیخ صفی می شود.

مرد: امروز یه چند تا گوسفند قربونی کنین. عیده و مردم چشم به راهن. با این اوضاع نابسامان و نبود ارزاق انتظارشون بیشتر

 هم هست. حقم دارن. ببین اصالن جان، اون فشنگا و تفنگا رو هم تحویل رفقات بده. بهشون سفارش کن سریع

 یادبگیرن تیراندازی رو. خودتم باال سرشون باش. دیگه سفارش نکنم. خودت واردی. به این حاکم اردبیلم، با ودود،

 پیغام بفرست بگو باباخان گفت من اهل ضیافت و شام و ناهار نیستم برم خونه اش. بگو خودش هم نمونه ها، برگرده

 بیاد. ببینم چکار می کنی. زنده باشی. برو.

دختر: آدماش رو راهیشون کرد برن. داشتم نگاش می کردم. بلند باال و استوار. راه افتاد طرف بارگاه.

 قربون بارگاه آقام شیخ برم. حاال باید وقتش باشه. نگفتم.

 باباخان می آید و روی پله ها سجده می کند.

دختر: سردار رو پله ها کثیفه ها.

مرد: گرد و خاکه. مهم نیست.

دختر: نه، با کفش کثیف اومدن روش. شما اجازه بدین. )چادرش را از سر برداشته و روی سکو می اندازد( حاال بفرمایین

 بشینین. سجده هم که کردین.

 باباخان صورت دختر را بی نقاب می بیند.

باباخان: ...

دختر: بشینین خب. 1

مرد: چادرتون چی؟ کثیف نشد؟

دختر: مهم نیست.

مرد: سرتون می کنین؟

دختر: نه دیگه.

مرد: یعنی دوست دارین بی چادر برین خونه؟

دختر: بی چادر برم خونه پدرم می کشه. با چادر خاکی برم مادرم با دستهای خودش چالم می کنه تو خاک. برا همین یه چادر

 دیگه م آوردم با خودم. )دختر چادر دوم را سر می کند(.

مرد: دختر خانم اسمت چیه شما؟

دختر: دختر آقا میرزا عبداله مجتهدم. کنیز شما زهرام.

مرد: مرد خدا حالش چطوره؟ سر حاله هنوز؟

دختر: شکر خدا بله.

مرد: چند سالتونه شما؟

دختر: می رم چهارده. خودم اما فکر می کنم هفده باشم.

مرد: اینا بینشون چهار سال فرق هست ها.

دختر: پلک بزنین تموم شده.

مرد: حتما تموم می شه. پدر رو سالم برسونین.

دختر: داخله. هر سال عید قربون مثل همه اردبیلی ها می آد اینجا. بخواین باهاش صحبت کنین می برمتون پیشش.

مرد: بهتره خودم ببینمش. چهار سال هم آره مثل پلک زدنه.

دختر: چهار سال بعد از عقدمون اولین بار دستش خورد به دستم. چهار سال تو خونه ش بودم و با خنده نگام می کرد. با

 خنده چهار تا انگشتش رو می آورد جلو چشای بسته شده ش و می شمرد. با خنده. وقتی اولین بار، بعد چهار سال

 دستم رو گرفت و زل زد تو چشام، دلم دوباره لرزید. مثل همون بار اول تو محوطه. انگار ساواالن بود جلوم. بلند و

 استوار.

.3

 باباخان می رقصد.

دختر: رقص؟ تو؟

مرد: باکو که بودم دیدم دوستام، مبارزان باکویی، هم دستشون اسحله ست هم به وقت خوشی پاهاشون به رقص. جالب بود

 برام. پرسیدم مبارزه و رقص؟ جوابشون میخکوبم کرد. یاشار گفت مبارزه برای زندگی کردنه، نه زندگی برای مبارزه.

 مبارزه هامون برا اینه که زندگی خوبی داشته باشیم. زندگی با لذت. زندگی همراه با دلخوشی. بدون اینا مبارزه برای

 چیه؟ کشتن؟ کشته شدن؟ نه. ارزش داره اونوقت؟ نه. مبارزه برای زندگی کردن. رقص جزئی از زندگی ماهاست. بیا تو

 هم. بیا باباخان.

دختر: اردبیلی ها ببینن حاج باباخان در حال رقصه که ...

مرد: اردبیل. اردبیل. اردبیل. اینم به عشق اردبیل. بجز بنده خدا مجتهد، بابات رو می گم، اینجام همه رقصیدن. دست کم تو 2

 عروسی هاشون.

دختر: یعنی بعد این مبارزات، همه افرادتون هم برقصن نباید تعجب کرد. اما زیباست.

 باباخان عاشقانه می رقصد.

.4

دختر: عاشق بود. به من؟ این جدا. قصه عشق باباخان سواست. از من و عشقش به من. نگاهاش برام کافی بود. ته نگاش خود

 عشق بود. این همیشه بود باهاش. حرفم چیز دیگه ای هست. اسم چند نفر که به گوشش می خورد هوایی می شد.

 همه اونا رو دوست داشت. با شنیدن اسمشون تو دلش صلوات می فرستاد. نور بباره به قبرشون.

مرد: هوایی چیه خانم من.

دختر: آره که هوایی شدی. اسم ستارخان، باقرخان، علی موسیو، حسین خان باغبان و کال مشروطه چیا هواییت می کنه. قبول

 کن آقای من، قبول کن..

مرد: باید برم. ربطی هم به اسم اونا نداره.

دختر: اینجام مبارزه مبارزه مشروطه ست با شاهچی جماعت، با حکومتی ها، با روسها. فرقش با تبریز چیه که باید بری اونجا؟

 اردبیل آزاده و نیاز به مبارزه نداره؟

مرد: خانم من، شنیدی خودت. گفت تو محاصره ن. گفت اوضاع خوبی ندارن. گفت یکی باید باشه بشکنه محاصره رو. باید

 برم کمکشون.

دختر: تو این مملکت جز تو کسی نیست بره بشکنه این محاصره رو؟ نجات بده اون آدما رو؟ ستارخان رو؟

مرد: ستارخان نبود اون چند نفرم االن نبودن اسمی باشه از مشروطه. تنهان. تنها. االنم تو محاصره تنهاتر شدن. به محض

 شکسته شدن محاصره برمی گردم. آره اینجام با دشمنای مشروطه در حال مبارزه ایم. کارمون مونده هنوز. تو نگران چی

 هستی؟ من با این جنگ ها نمی میرم.

دختر: دشمنات بمیرن.

مرد: باید هم بمیرن.

دختر: انشااهلل. قرآنه. تو که نمی مونی. می دونم.

مرد: پشت بندش هم یه کاسه آب. نگران نباش. باباخانت برمی گرده. نگران نباش. من دیگه اهل فرار نیستم. دست کم از

 دست تو.

دختر: نگران بودم. حق با اون بود. یه بار گله کردم و گله کردم و گله کردم. از خونه نموندنش. از رفتناش. از تنهایی هام. از

 اینکه بخواد بره و برنگرده ترس داشتم. گفت، همیشه می گفت یعنی. گفت من یه بار فرار کردم. بسمه. فرار کرده ام،

 درست، اما آخر همون فرار هم برگشته م. برگشتم. گفت هیچوقت دیگه قرار نیست دوباره فرار کنم. رفت تبریز.

 برای درآوردن ستارخان و مشروطه چیای تبریز از محاصره. شنیدم، بعدها، ستارخان گفته، وقتی آقام باباخان داشته می

 جنگیده برای شکستن محاصره، ستارخان گفته، به آدماش، هر کی دوست داره جنگ و مبارزه یه شیرمرد آذربایجانی

 رو ببینه امروز به جنگیدن باباخان اردبیلی نگاه کنه.

 باباخان دوش به دوش افرادش می جنگد. 3

.5

 باباخان همسرش را که گوشه ای نشسته و انگار قهر هست

 را تماشا می کند.

مرد: کدوم دختره؟

دختر: ...

مرد: نگفتی کدوم دختره.

دختر: ...

مرد: قهری؟ با من؟

دختر: ...

مرد: حرف نزنی دوباره اسبم رو زین کردم رفتم ها.

دختر: ...

مرد: باشه. برم یه دختری پیدا کنم اون بیرون بیارم تو خونه بگم منظورت این بود ...

دختر: آره آره تو گفتی و منم قبول کردم. تو یه خانم از کنارت بگذره نیم ساعت زل می زنی به زمین تا رد شه بره.

مرد: خب باالخره زبون باز کردی. نگفتی کدوم دختره؟

دختر: تهرونیه.

مرد: آهان. تهرونیه.

دختر: بله. تهرونیه. نخند ها.

مرد: هنوز به فکرشی؟

دختر: برام مهم نیست حتی.

مرد: چقدرم مهم نیست.

دختر: نیست خب.

مرد: معلومه.

دختر: نخند ها.

مرد: ببین با دستای من چی کردی. حاال فقط یادت افتاده همچین کسی هم بوده. خودش االن اینجا بود نصفش کرده بودی.

دختر: پس دوست داری اینجا بود و ...

مرد: نیست که.

دختر: نخند ها.

مرد: حسود ...

دختر: نخیرم.

مرد: حسودی خب.

دختر: از تو مطمئن نبودم شاید.

مرد: هستی؟ مطمئن؟

دختر: خودت گفتی اون دنبالت بوده، نه تو. 4

مرد: اما تو هم باور نکردی. حسود. حرفام رو انگار اصال نشنیدی.

 باباخان دارد با زن تهرانی گفتگو می کند.

زن: کمیته خواستتون. باید برین سراغ رشیدالملک.

مرد: رشیدالملک؟

زن: بله.

مرد: باالخره نوبت من شد پس.

زن: بعد قتل میرزا اسماعیل خان و متین السلطنه تعداد خائنین کمیته مجازاتمون زیاد شده.

مرد: کی مثال؟

زن: کریم دواتچی خائن بوده انگار. شنیدین؟

مرد: به این حرفها باشه بایستی نشست و فاتحه کمیته مجازات رو خوند.

زن: من چشمم آب نمی خوره.

مرد: از؟

زن: آخر و عاقبت کمیته.

مرد: تا حاال خوب عمل کرده.

زن: شاید.

مرد: شاید چرا؟

زن: با کشتن چند نفر این مملکت درست بشو نیست. هر جا دست بذارین خائن هست. از اون باال تا همین هایی که بدست

 کمیته کشته شدن. تموم شدنی نیستن اما. زیادن. حتی درون کمیته هم پر شده از خائن.

مرد: با نشستن و دست روی دست گذاشتن مملکت درست بشو ...

زن: درست بشو نیست. درست. باید تالش کرد. مبارزه کرد. حرف من این نیست. تعداد با هم نمی خونه اما.

مرد: تعداد چی؟

زن: این طرف چند نفر تو کمیته موندن. اون طرف پر از دزد بیت المال و خائن و فاسد. حرف من اینه، پیروزی با این کشتارها

 بدست اومدنی نیست.

مرد: شما راه کار دیگه ای دارین؟

زن: گوش شنوایی باشه آره.

مرد: منظورت افراد رده باالی کمیته ست؟

زن: نه.

مرد: خب. پس کی؟

زن: ...

مرد: نگفتین کی منظورتون هست.

زن: من دوست دارم زندگی کنم. آزاد. مثل مردم ممالک پیشرفته. شاد. شاداب. اینجا از این حرفا خبری نیست. باید از اینجا

 رفت. 5

مرد: رفت؟ کجا؟

زن: هر جا شد. اروپا. فرانسه. قبله و آروزی هر روشنفکر ایرانی همین استانبول. باکویی که شما رفتین و دوستش دارین. یا هر

 جای دیگه ای غیر از اینجا. اینجا ...

مرد:: اینجا چی؟

زن: درست بشو نیست. عموی من برام پیغام داده بیا پیشم. استانبول.

مرد: پس رفتنی هستین.

زن: من آره. شمام اگه همراهم بشین با هم ...

مرد: من؟

دختر: گوش شنوا ...

مرد: باکو شهر قشنگی هست. خیلی هم از همین تهران ما پیشرفته تره. شهر موسیقی و نفت. آرمانشهر مبارزان هم هست.

 اونجا که بودم، با دیدن پیشرفتاشون، با دیدن خوشی هاشون، با دیدن خوشبختی اونا دلم می گرفت. بخاطر اینجا. بخاطر

 مردممون. بخاطر اینکه ما هم الیق همون سعادتی هستیم که اونا داشتند. فرانسوی ها هم سعادتمند و آزاد و پیشرفته

 هستند و خیلی چیزای دیگه هم دارند. بریتانیایی ها هم. همه دول پیشرفته. مردم ما هم الیق زندگی خوبند. من اما

 نتونستم بمونم باکو و فقط خودم خوش باشم و خوشبخت. سعادتمندی تنها، وقتی فکرت پیش مردمت هست فایده ای

 نداره.

زن: اشتباه کردین برگشتین.

مرد: چرا؟

زن: من باید از شما بپرسم ...

مرد: بپرسین.

زن: مردمتون رو خوشبخت و سعادتمند کردین؟ از نعمات اون طرفی ها برخوردار کردین؟

مرد: ...

زن: برگشتین تا تو بدبختیای مردم خودتون سهیم باشین. این درست تره.

مرد: شاید. خوشبختی، آزادی، کال این مفاهیم ماست و کره نیست بری بخری بیاری بخوری. اگه نداشته باشی، باید براشون

 بجنگی.

زن: حاال یه سوال، اینا، این مفاهیم، با کشتارهای کمیته مجازات دست یافتنی هستند؟

مرد: گفتم باید جنگید. تنهایی نه اما. با مردم. با اقدامات کمیته مجازات دست یافتنی نباشه، برمی گردم شهر خودم.

زن: برای؟

مرد: در کنارشون بودن. جنگیدن. مردم آذربایجان برای مشروطه از خیلی چیزها گذشتن. حقشون هست آزاد باشن. در سایه

 مشروطه سعادتمند باشند. اگه با کشتارهای کمیته مجازات مردم پایتخت تکون نخورن و نخوان کاری بکنن، من باید

 برگردم شهر خودم. راههای نرفته زیادی هست هنوز.

زن: پس با من همراه بشو نیستین؟

مرد: اول باید برم سراغ این، گفتین کمیته ازم خواسته برم سراغ رشیدالملک؟

زن: و بعد؟ 6

مرد: شاید برگردم اردبیل. تبریز. یا اورمو.

دختر: آخرش چی شد؟

مرد: برگشتم اردبیل. یادته که. اما اون رفت استانبول. یادمه بهش گفتم، اگه قراره هر انقالبی و آزادیخواه اینجایی وقتی به

 خواسته ش نرسید بغچه بغل بزنه بره اونور دیگه مبارزه معنا پیدا نمی کنه. مبارز وطن دوست تکلیفش مشخصه. مبارزه.

 نه فرار و نطق خارج از کشور.

.6

دختر: برگشت اردبیل. باباخان آرام و قرار نداشت. اون همیشه دنبال دست یافتن به ایده آل هاش بود. تسلیم شدن براش معنا

 نداشت. وقتی امیرالسلطنه ملعون دعوتش کرد بره خونه اش، گفتم این آدم مهمون سرش نمی شه، می کشتت. خندید و

 گفت، مثل دفعات پیش، گفت، هنوز گلوله ای که سینه باباخان رو بشکافه ساخته نشده. گفتم مشکل اونه، اون نامرد از

 پشت سر می زنه. باز خندید و گفت امیرالسلطنه و افرادش باید حرفهام رو بشنون. قرار بود باهاشون جنگ کنه. گفت

 به حرفهامون گوش ندن چاره ای جز جنگ نداریم. رفت خونه امیرالسلطنه و برنگشت. رفتم خونه اش. گفت در رفته.

 گفتم باباخان اهل دررفتن نیست. گفت بازاری که بوده در نرفته به باکو؟ گفتم از دست باج و خراج گیرهای دولتی یک

 بار در همان جوانی دررفته بوده. باقی عمر رو در رو جنگیده و مانده. گفتم باباخان اگه در بره هم بدون اسبش

 درنمی ره. اسبش اینجاست و بی قرارشه. امیرالسلطنه جوابی نداشت. یه سالدات روس مهمون امیرالسلطنه بود. ازش

 خواست نشونی بده بره دنبالش. امیرالسلطنه تعجب کرده بود. من هم. گفت این خانم بعنوان همسر باباخان حق داره از

 سرنوشت همسرش آگاه بشه. گفت آدمهات رو با ما بفرست بریم اونجایی که می گن از دستشون دررفته رو تجسس

 کنیم. گفت باید ببینه در رفته؟ زنده ست یا مرده. با خودم گفتم چرا مرده و زنده باباخان برای سالدات روس مهمه؟

 دختر به همراه افسر و افرادش به قبرستانی نزدیک شده اند.

باباخان با دست های بسته ظاهر می شود.

افسر: من ازشون خواستم راستش رو بگن. اونام دیدن چاره ای ندارن قبول کردن. حاالم اینجاییم، قبرستان.

دختر: قبرستان ...

مرد: خوش اومدی خانمم.

افسر: شما مرگ باباخان را پذیرفتین و ...

دختر: باباخان برای من همیشه زنده ست.

افسر: رخت سیاهتون نشون از پذیرش مرگ همسرتون داره. منم قبول دارم اون ...

مرد: فقط گالیه نکن چرا بدون خداحافظی اومدم اینجا. دست خودم نبود. این سالدات چرا اومده باهات؟

دختر: شما چرا اومدین دنبالش بگردین؟

افسر: بهم گفتن قصد داشته در بره با تیر زدنش. خواستم با چشمهای خودم ببینم. جسدش رو.

دختر: من هم تا با چشمهای خودم نبینم باور ندارم.

افسر: مرگش رو؟

دختر: در رفتنش رو. 7

مرد: اوضاع اردبیل چطوره؟

افسر: گفتم بکنن. اینجا پر از جمجه هست. اون اگه دفن شده باشه بدنش هنوز کامال نپوسیده. تازه ست.

دختر: اگه اینجا بودنش رو راست گفته باشند قبرش یکی از اینا باید باشه.

مرد: بذار خودشون بکنن متوجه بشن.

افسر: افراد امیرالسلطنه بهم گفتن همینجاها خواسته در بره زدنش ...

دختر: در بره؟

مرد: تو اردبیل هنوز هم قصد دارن مردم رو فریب بدن؟

افسر: آدمای امیرفیروز باهاش بودند. اونا به امیرالسلطنه گفتن اینجا خواسته فرار ...

دختر: باباخان فقط یک بار فرار کرده. از بازار به باکو. تموم عمرش موند. جای خودش. هر جا بود. صد بار گفتم برو جایی،

 جونت رو بردار برو. نگران ما نباش، تو برو. گفت همون یه بار کافیه. اگه هوس بود همون یه دفعه بس بود. باباخان

 اهل فرار نبود. اونم از دست فوالدلوها. از دست امیرالسلطنه.

مرد: باورش برای اونا هم سخت بود. گفتند چرا فرار نکردی، نمی کنی؟ گفتم این شماها هستین که باید فرار کنین.

افسر: خالصه همینجاهاست. مطمئنم.

دختر: ...

افسر: چکار دارین می کنین؟

دختر: باید بکنم.

افسر: قبرش مشخص نیست که هنوز ...

دختر: پیداش ...

افسر: با دستاتون بکنین صد سال باید بکنین.

دختر: کار دارین راهتون رو بکشین برین.

افسر: باید باهاتون برگردم.

مرد: اون دوست داره من رو با چشمای خودش ببینه.

دختر: بهتره شمام بکنین پس.

افسر: سربازام دارن می کنن. تحمل داشته باشید.

دختر: باباخان همسر من بود. شما چرا دنبالشین؟

افسر: بخاطر خودم.

دختر: خودتان؟

افسر: بخاطر کشورم.

دختر: کشورتان؟ مرگ و زندگی همسر من چه ربطی به شما و کشورتان داره؟

افسر: آرام باشید. باباخان فقط یک همسر نبود. اون قهرمان این مملکت بود.

مرد: بودم؟!

دختر: درسته. گفتین این مملکت. نه مملکت شما.

افسر: با مرگ ستارخان و باقرخان فقط یکی از سه ضلع مشروطه چی های آذربایجان باقی مانده بود. صد البته آدمهای زیادی8

 داشته آذربایجان، علی آقا موسیو، حسین باغبان و خیلی های دیگه. منتهی این سه شناخته ترین ها بودند و جریان

 سازی های خاص خود را داشته اند. بجز کشور ما روسیه، هم بریتانیا و هم دول دیگری پیگیر مسائل مشروطه ایران

 هستند. هر اتفاقی اینجا بیفتد برای رویدادهای فردا مهم هست. برای ما. برای دول دیگر.

دختر: با این همه آیا زنده یا مرده باباخان فرقی داره؟

مرد: مثل مرگ ستارخان و باقرخان آره.

افسر: اگر باباخان هم مرده باشه ...

دختر: خب؟!

افسر: یک زمانی امپراطوری روسیه ضمن رقابت با دیگران جایگاه بلندی دارا بود. گمانم اینست شاید االن عقب افتاده باشد.

 این حس بدیست. خوشایندم نیست. گمان دارم بریتانیا درست تر عمل کرده است. با مرگ قهرمان های مشروطه

 افکار بریتانیا جامه عمل بخود خواهد پوشید. فرداها از آن آنهایی خواهد بود که امروز طرح های بهتری داشته باشند.

 اگر جسد باباخان را پیدا کنیم بهتر است بگوییم قاجار دارد نفس های آخرش را می کشد.

مرد: نفس های آخر قاجار. این حرفش درسته.

دختر: حاال فهمیدم چرا نگذاشتند آسوده بمونه و زندگی را به خوشی در کنارمان سپری کنه.

افسر: روس دارد عقب می ماند و این درد بزرگی هست برای ما.

دختر: چه چیزی در انتظار ماست؟

مرد: بدبختی. متاسفانه. بدبختی عمر من. بدبختی زندگی من.

افسر: با مرور تحوالت اخیر در ذهنم دارم به اون مردک قزاق فکر می کنم. رضاخان.

مرد: چه دردی دارد مملکتم.

دختر: ...

افسر: حتم دارم باید اون را در جایگاه بلندتری ببینیم. روزهای مهمی در پیش هست.

دختر: برای من مرگ باباخان در این قبرستان دورافتاده مهم هست. بی مقبره ای در شان و مقام یک قهرمان.

مرد: نامم بر زبانها بماند کافیست.

افسر: مقبره. همه ش فکرتان به این هست و بس ...

دختر: برای ما ماندگاری نام مهم هست ...

افسر: برای؟

دختر: برای فرداها. نگفتین فرداها مهمه؟ هست. برای ما هم. نام هر قهرمانی یادآور بزرگی اونه. یادآور بزرگی کارش.

افسر: اوهوم. بزرگی هدفش. درسته. روسیه داره عقب می مونه. از اهدافش. برای ما دانستن این باید مهم باشه.

مرد: این کشورهای بزرگ ممکنه به جان هم بیفتن. روسیه و بریتانیا و دیگر دول بزرگ.

دختر: ممکنه به جان هم بیفتین؟

افسر: ممکنه. مهم این نیست. مهم اینه اهداف رو از نظر نندازیم.

مرد: گفتم که. اینا برای رسیدن به اهداف خودشون فردا روزی به جان هم بیفتن تعجبی هم نداره. بهش بگو منتظر جنگ های

 بزرگی باشند.

دختر: وقتی بجان هم بیفتین این اهداف هم ... 9

افسر: نه. ماها حتی اگه مقابل هم بایستیم نهایتا بطرف هدفها حرکت می کنیم. ببینید، ما مسیحی ها مثل خود شما مسلمانها

 چند شاخه شده ایم. ارتودوکس، کاتولیک و پروتستان. شماها بخاطر اختالفات دینی همیشه با هم درگیر هستین و در

 جنگ. ما؟ نه. فرق ماها با شما در این مسائل هست. ماها بیشتر به فکر مملکتمان هستیم تا مذهبمان. مملکت و اهدافش

 برای ما از هر امری مهم تره.

مرد: با این همه دوست ندارن از بقیه دول بزرگ عقب بمونن. درد داره براشون.

افسر: انگار به یه جسد رسیدیم.

دختر: باباخان.

افسر: روسیه با ضعیف کردن مشروطه و آذربایجانی ها اشتباه بزرگی مرتکب شد. حاال با مرگ مشروطه این بریتانیای کبیر

 خواهد بود که اسبش را بتازونه. اینجا برای ما آخر داستان نفوذ در ایران هست. باید برگردم. باید به باالیی ها گزارش

 بنویسم. باید بگم بعد از ستارخان و باقرخان حاال باباخان هم مرده ست. ما با عهدنامه های گلستان و ترکمنچای قاجار

 رو ضعیف کردیم، با مرگ مشروطه مرگش رو امضا نمودیم. اینجا به دست بریتانیا افتاد. با کمک غیر مستقیم ما. با

 اشتباه ما.

دختر: باباخان با دست های بسته کشتنت. از روبرو. تیر تو قلبت زدن.

مرد: نباید گمان بد می کردی. گفته بودم دیگه فرار نخواهم کرد. درسته. از روبرو زدند. با دستهای بسته کاری ازم برنمی اومد.

 به همه بگو. به همه ی اردبیلی ها. همه ی آذربایجانی ها. همه ایرانی ها. بگو. قصه ی دست های بسته باباخانت رو بگو.

دختر: باید بگم. قصه دست های بسته ات رو. به همه باید بگم.

.7

دختر: حاج باباخان. اسمش برام وزن داشت. سنگین بود. وقتی اولین بار شنیدم کوچک بودم. خیلی کوچک. اسم باباخان اما

 به دلم نشست. نگو قراره مثل خود باباخان یه عمر همنشین ذهنم بشه. باهاش بزرگ شدم. با اسمش، با خودش، مرامش

 و بود و نبودش. نبودش!؟ مثل اسمش سنگین. باباخان برای من همیشه زنده ست. همیشه خدا. روحت شاد.

پایان

متن نمایشنامه: تپه گوز ...

برداشتی آزاد از داستان تپه گوز اثر جاودانه "دده قورقود" و اودیسه شاهکار "هومر"


آدمها:

اور ایز

تپه گوز

پری

دده

اجاق چی

چوپان

و

پیرزن


 صحنه ها:

 کوهی بلند به شکل هالل ماه. غاری در دل کوه بلند. جنگل.

 غار دل کوه بلند.

تپه گوز: بشتابید. آری آری. گاه گاه شتافتن است و رسیدن. جا نمانید. هر آنکه جا ماند تقصیر از خود اوست. بزم برپاست.

 بزم. آری. اینک سفره ها گسترانیده خواهند شد. من به میزبانی اینجایم و شما به میهمانی. بشتابید. هزار رنگ است و

 از هر آنچه نام او طعام است انباشته. سفره از این رنگین تر کجا سراغ خواهید داشت؟ اینک شراب و شربت است و

 جام های نوشانوش از پی هم. بشتابید. غاز و بلدرچین بر سفره نهاده ایم و آهو و کبک و بره از پی بره. ادویه از هند

 آورده ایم و شاه میگو از چین و ماچین. رنگ در رنگ؛ سفره مان. لبالب؛ جام هایمان. بشتابید. به چنین بزمی شاهانه

 چه مسرورم من اینک. بشتابید. تبق تبق زیتون و سبزی و ترشی. سینی سینی برنج دم کشیده. هزاران سیخ کباب ناب

 و راسته و دنده و فیله خوش طعم. بشتابید. بزممان دائمی باد.

چوپان: سرور و خوشی ام بی حد است و پایان ناپذیر.

اجاق چی: دائمی باد.

چوپان: آمین و صد آمین.

اجاق چی: سیخی دیگر؟

چوپان: چرا که نه. جامی دیگر؟

اجاق چی: چه بی ذوق خواهم بود اگر نپذیرم.

چوپان: نوش جان. این نیز شربت و شرابی دیگر.

اجاق چی: نمک نشناس خواهم بود اگر نپذیرم.

چوپان: پدر را چه افتخاری باالتر از این. پسر میزبان. مردمان میهمان سفره اش.

اجاق چی: به حق امروز او را باید برترین آدمی بدانیم که سرزمینمان تا به امروز بخود دیده است.

چوپان: آدمی؟

اجاق چی: بی شک...

چوپان: راه به اشتباه مرو اجاق چی. او پریزاده است.

اجاق چی: آری. از مادر. پدرش اما چون تو انسانی با شرف است و چوپانی بزرگوار.

چوپان: مادرش با من گفت؛ به آن دم لذت آفرین، امانتی به سپردی. پسش خواهم آورد. یکسال بعد بازآمد و با من گفت؛

 اینک امانت من است پیش تو و ایل و تبارت.

اجاق چی: حرف دیگری نگفت؟

چوپان: آه. من امانت دار حرف اویم.

اجاق چی: شرمنده از پرسش بی جا. درست است، ما نگاهبانان اماناتیم.

چوپان: باید که به نیکی بجای آوریم این خصلت نیکو.

اجاق چی: آری. بهتر از هر ایل و تباری. وای کباب هایم نسوزد؟!

چوپان: اجاق چی اودجاق افروز بشتاب. هاهاها. 1

اجاق چی: رفتم.

چوپان: اجاقت پر آتش باد.

 کوه بلند هالل ماهی.

پری: بر این بلندای ایستاده ام به نظاره. چه باشکوه روزگاری با فرزندم، تپه گوز. اینک میزبان آدمیان است به بزمشان. به

 پایکوبی شان خوش است و آدمیان او او دلخوش و خرسند. چنین باد. همیشگی. دوربینم را بچرخانم آن سوی ها. آنجا

 نیز به شعبده ام بازیگاهی گسترانیده ام به وسعت جنگل. وحوش و دد و جانور در جانور جایگاه. بگذار بازگیرم خبر از

 آن که آن جا دارمش و او مرا پرورانده خود می داند. چنین باد. همیشگی.

 جنگل.

اور ایز: آرام گیرید. آرام گیرید. این چه بلواییست؟ این چه آشوبیست؟ آه. چه می گویم! تا دیده ام این بوده و جز این نیز

 ندیده ام. اینجا جنگل است و جز وحشی گری انتظار دیگری بیهوده است. دریدن و دریده شدن. این عرف اینجاست.

 هر آنکه بیشتر بدرد زنده تر ماند. آنکه وحشی تر سرورش به راه تر. جنگل قانون خود را دارد. بی گذشت. خشن.

 بی مالحظه. خالی از هر آنچه بوی رام شدگی دارد. من شیر این بیشه ام. سلطان. چه بیجا لقبی. سلطانی بر وحوش!

 وحشیانی بی رحم. وحشیانی بی فکر. وحشیانی بی هر آنچه بوی آرامش دارد. من سلطان این بیشه ام. حریص تر از

 هر آنچه دیده ام. حریص تر به هر آنچه خواسته وجودی است. از خوردن تا به چنگ آوردن قدرت. اینجا غرش من

 ختم غائله هاست. ختم کالم آنیست که از حلقوم من بیرون خواهد آمد. غرشم آخرین غرشهاست. با این همه، دلم، به

 آن لحظه های تنهایی، به آن دمی که با خود خلوت گزیده ام، هرگز چنین هیبتی را دوست نداشته است. از چه؟

 نمی دانم. دلم اما، به آن لحظه های خلوت یکریز با من از اسمی گفته که آن را جز خلوتم به جایی نشنیده ام. ایر ایز!

 کیست این؟ من شیر بیشه ام و خویم به خلوتم به شنیدن این از درون آرام می گیرد و من به حیرتم از چه! آه. گم

 شوید. دور شوید وحشی جماعت بیشه ها. بیش از آنکه از شیر بودنم، از قدرتم خوش باشم، پس هر خلوتی، بیش تر

 دوست داشتم به چمنزاری پای بگذارم و زیر ستارگان آسمان، به شبی آرام، به رقص آیم. رقصی با جان. آه. چه لذتی

 دارد. افسوس. افسوس. افسوس و صد هزار افسوس. من به هر چنین حالی از خود بیخود شده اند. داد زده ام. غرش

 کرده ام، و، از پس آن لذت، آن دمی که به خود آمده ام، آن دم که روحم را در محاصره هزاران درخت و هزاران

 دد و جانور دیده ام، خواسته ام االغی باشم بد ذات تر از هر چه بدیست. خری باشم بی هیچ مالحظه ای. با یورش از

 پی رویش. بی پدرامی و آراستگی و نیکویی. بی کریمانه خوی و خصلت. نه حتی اسبی نجیب و رام. االغی به غایت

 االغ. نه صدایم شیهه اسب. نه بانگم بانگ و صدای اسب. صدای اسبها را رها کن؛ با خود گفته ام، هزاران بار، نه

 صدای نجیبانه اسبی، منم درازگوش. نهایت بانگ ها بانگ من خواهد بود و بس. نهایت هر بانگ و فریاد غرش من

 خواهد بود و بس. حجت تمام. وحشیت من آخر هر چه وحشیت بد ذات است. ته خرانگی. جان خواه و جان ستان

 و جان گیر. دور از هر رحم و رحمانیت و رحیمیت و دل نازکی. پر هیاهوتر از هر عرعری. هر عربده ای کم آورد در

 برابر عربده هایم. آخر این چه دوگانگی و سرگردانی است در من؟

پری )با ماسک آهویی بر صورت(: آخر نه تو شیر سلطانی؟

اور ایز: باشم. ربطی به چون تویی دارد؟ 2

پری: بر ضعیفیم رحم نما.

اور ایز: نتوانم.

پری: از چه؟

اور ایز: فقط همین به خاطرم هست. نتوانم.

پری: ضعیف و زار و ناتوانم. تو سلطانی. با ما مهربان تر باش.

اور ایز: یاد ندام با کسی چنان بوده باشم.

پری: یاد گیر.

اور ایز: بگویم چنین نیز نخواهم راحت خواهی شد؟

پری: تا به کی چنین خواهی بود؟

اور ایز: زمان برای من مفهومی گنگ و ناآشکار است.

پری: ده روز؟ ده سال؟ ده قرن؟

اورایز: چه فرقی دارد؟ شاید ده هزار قرن.

پری: چه سر در گمی تو!

اور ایز: دور شو. نهایت خوبی ام به تو این خواهد بود. دور شو.

 پری نقاب را کنار می زند.

پری: نباید چنین باشی.

اور ایز: نادانسته پیش آمد.

پری: نباید پیش آید.

اور ایز: باشد. تکرار نخواهد شد.

پری: باشد. اما به یاد داشته باش آنها تا آن زمان از تو ترس خواهند داشت که خوی وحشیانه ات را با خود داری. هر آن دم

 این خصلت از تو دور شود، هر آن دم مهربان تر شوی، هزاران زخم خورده از وحشی گری هایت به تو هجوم خواهند

 آورد. به انتقام.

اور ایز: هرگز مهربان نخواهم شد. هرگز.

پری: کاری دارم. باید بروم. تو نیز به انعکاس شکوه هیبت خود بپرداز.

 پری ناپدید می شود.

 دده ظاهر می شود.

دده: در افق خیاالتت غرق شده ای یا از دیده محو شدن مربی ات را نظاره گری؟

اور ایز: باز تویی به جامه ای دیگر و صورتکی دیگر؟

دده: مرا با او یکی مدان.

اور ایز: بازی دیگری آغاز نموده ای ...

دده: جلوتر آی. نگاه کن، از میان انگشتهایم. اوست یا نه؟ ببین دور گشت.

اور ایز: آری اوست. کیستی تو؟

دده: خواهم گفت. 3

اور ایز: گمان برده ای هر که از راه رسید بازی تواند با من؟ او اگر می تواند مادرم هست و ...

دده: مربی ات.

اور ایز: ...

دده: مادرت نیست.

اور ایز : پس آمده ای مرا سرگردان تر کنی؟ باید سر از تنت بکنم.

 اور ایز هجوم می برد.

 دده ناپدید می شود.

دده: آرام گیر.

 دده آن طرف تر ظاهر می شود.

 اور ایز چند بار هجوم می برد و دده ناپدید شده، و آن طرف تر

 ظاهر می شود.

اور ایز: چه ها می شود اینجا؟!

دده: گفتم آرام گیر.

اور ایز: من شیر بیشه های درخت در درخت اسیر چون تو پیری نخواهم شد. هرچند تو اینک با یک االغ وحشی رو در رو

 خواهی شد.

دده: درازگوش با لجام زدن هرگز یک قاطر خوب و راهوار نمی شود. لباس فاخر نیز کنیز را خاتون نگرداند. تو حتی شیر نیز

 نیستی.

اور ایز: معما می بافی؟

دده: تو انسانی.

اور ایز: ...

دده: همچون من. همچون پدر و مادرت.

اور ایز: او گفت پری هست و من پریزاده ام. به هیبت شیری ...

دده: دروغی زشت گفته. تو انسانی. همچون هزاران انسان دیگر. گفتم که او مادرت نیست.

اور ایز: تا خواستم بگیرمت ناهویدا شدی. دستم به تو نرسید. خشمگینم از این. بیش از این خشمگین ترم مساز. دور شو.

دده: او با تو دروغ گفته است. بهتر آنکه هیچ دروغی در دنیا نباشد. بهتر آنکه حقیقت سی سال و یک ده سال بپاید. تو انسانی.

 فرزند الیق پدری بزرگنام و مادری پاکدامن. پسر شایسته اجاق پدر است.

اور ایز: میازار بیشم. دور شو گفتم.

دده: حتی اگر برای آگاهیدنت آمده باشم.

اور ایز: آگاهی از چه؟

دده: تو فرزند خان حمل کننده عالم وجود هستی. او آفتاب را در جای خود می نشاند. اگر پرسنده نام مادرت باشی درخت

 عظیم، درخت سایه گستر. نام پدرت شیر درنده آفتاب گستر.

اور ایز: چگونه باور کنم؟

دده: چکاوک می داند کاروان شب هنگام از کجا می گذرد. اسب می داند سوارکارش سنگین است یا سبک. آنچه در دل تو 4

 سرگردانی به ارمغان آورده بود از دل پاکت، مقام انسانیت نشات گرفته بود. دوست داری بدانی از چه پس هر وحشیگری

 دل گرفته از خود و جهان و اطرافیانت خشمگین شده گوشه ای به خلوت به غم زانو بغل کرده ای؟ قهرمان برخیز.

 خواب بر چشمان زیبایت خزیده. این خواب ناآگاهانه را از خویش دور نما. فرزند ناتنی جای فرزند تنی را نمی گیرد.

 چون بزرگ شود راه خویش پیش گیرد. برای تو آن لحظه فرارسیده است. راهت را خود برگزین.

اور ایز: بگو چه کنم؟

دده: خواهم گفت. پیش تر از آن تو را با خود جایی خواهم برد.

اور ایز: همینجا بگوی.

دده: اگر بر اسب سوار نشوید سفری انجام نگیرد.

اور ایز: سفر؟ بکجا؟

دده: آنجا که جواب تمامی پرسش هایت را خواهی یافت.

اور ایز: نیایم؟

دده: باختی تلخ خواهی داشت.

اور ایز: من هرگز نباخته ام.

دده: اگر شمشیر فوالدین از نیام برنکشید دشمن عقب نمی نشیند.

اور ایز: کدامین دشمن؟

دده: آنکه شمشیری به کف خون مردمان ریزد. بهتر است شمشیر بران به دست فرومایه و دون نیفتد.

 کوه بلند هالل ماهی.

پری: هاهاهاهاهاهاها. هاهاها. چه حالی دارد این لحظه هایم. نشئه هیچ افیونی جای این شاه افیون خوشی ها را نتواند گرفت.

 انتقام. انتقام. انتقام. چه طنینی دارد این کالم. روحم به پرواز است. چه سرخوشانه بر لب جاری شده ای. آی، با توام.

 آری. سرقبیله اوغوز. با توام. بی شک اگر حتی هزاران فرسنگ دورتر هم باشی موج در موج کالمم خواهد پیچید و

 چون پچپچه ای دیوانه کننده به گوشت خواهد رسید. آری با توام. غازان خان. اینک ببین. بیشه را بنگر. بیشه ها را. آنکه

 چون خری بدذات بر هر آنکه سر راهش قرار گیرد وحشیانه تاخت و تاز آورده پسر دور افتاده از توست. اور ایز تو.

 آری. همان پور جدا مانده از قبیله. از شهر. همان که در هجوم لشگریان من به قبیله ات فراموشش نمودید و من او را در

 میان شعله های چادرانتان یافتم. اینک افتخار کن. او هر آنچه من خواسته ام به سرانجام می آورد و من جز وحشی گری

 به او نیاموخته ام. چه انتقام شیرینی. چه انتقامی. یادت هست؟ باید باشد. من هرگز آن لحظه های خرد شدنم را فراموش

 نکرده ام. تو نیز باید به یاد داشته باشی. یادت هست. به زیبایی پریوشانه ام شهره عالم بودم. بسویت آمدم. غازان خان.

 واالترین اسم در میان اسم انسان ها. بسویت آمدم. با هزاران عشوه و ناز. پری گونه. یادت هست. هزاران رقص و

 کرشمه در جان و تنم بود. تنم داغ خواستن تو. وای که چه رویایی داشتم. فرزندی از من با غازان خان. بزرگ قبیله

 اوغوز. قبیله مردمان نیک اندیش. مردمان روشنایی خواه. آک ایز. ریشه در رشنائی. با خود گفتم این وصلت را ثمری

 خواهد بود به نهایت امر سرافرازی و سعادت. بستری شدم برای تو. تنم داغ خواستن بود. بستری شدم برای تو. با

 هزاران عشوه و زنانگی. وای بر چون تویی. وای. پسم زدی. آه. او مرا پس زد؟! چه هولناک دمی برای من. برای زنانگی

 جانم. او مرا پس زد. باشد که سزاوار انتقامی سخت باشد . اینک او فرزند توست. فرزند انسانی با انسانی دیگر. تو 5

 مرا پس زدی و با زنی از جنس خود به حجله رفتی. اینک ثمره اش را ببین. وحشی پسری وحشیانه تر از هر جانوری.

 به هجومم به قبیله ات او را جا گذاشتید به آن لحظه که از آتش چادرهایتان فرار می کردید و من او را بفرزندی گرفتم.

 آه. آنجا را هم ببین. بزم است و بساط خوشی. من بیکار ننشستم. تو مرا به آغوش نگرفتی اما من بی آغوش از میان

 انسان جماعت برنگشتم. با آنکه خوب فهمیده بودم ذات چوپان از آدمیان برتر نیست، اما، او در میان شماها زیسته بود،

 در هیبت آدمی. هرچند به ارزش دون و کم پایه. اما هیبت آدمیان داشت. آری. سراغ او رفتم. رفتم تا از من صاحب

 فرزندی شود به شکل آدمیان. برای زوال آدمیان. زوال اوغوز. زوال هستی انسانها. او تک چشم به دنیا آمد اما به شکل

 انسان. آه، آری. آنجا او به مردی سعادتمند تبدیل شده است. میزبان هر روزه بزم و شادی آدمیان. او. آری. فرزند من و

 چوپان. به چشم مردمان الیق تر از فرزند وحشی تو. آنجا. آری. میزبان مهمانان همیشگی. آنجا چه روی داده است؟ باید

 ببینم این های و هوی از چه است؟ باید بدانجا روم.

 درون غار دل کوه بلند.

تپه گوز: این هیاهو برای چیست؟

اجاق چی: پیرزنی ست معترض.

تپه گوز: حرمت موی سپیدش واجب است. چه درخواستی دارد؟

اجاق چی: فرزندش ...

تپه گوز: فرزندش چه؟ ساکت نمان بازگو.

اجاق چی: مخالف مرگ اوست.

تپه گوز: ما توافق نامه داریم.

اجاق چی: اطالع دارد.

تپه گوز: اگر اطالع دارد از چه تمکین نکرده است؟

پیرزن: این قلب من مادر. از چه باید تمکین کنم؟

تپه گوز: بانوی سالخورده، در این سالها مادران بسیاری عزادار فرزندانشان بوده اند. شما تافته ای جدا بافته اید؟

پیرزن: من توافق تو با دده قورقود را محترم دانسته ام و ...

تپه گوز: محترم دانسته بودی تمکین ...

پیرزن: تمکین کرده ام ...

تپه گوز: اینجا چه خبر است؟

اجاق چی: او دو پسر دارد.

تپه گوز: خب ...

پیرزن: داشتم. دو پسر برومند. داشتم. حال اما فقط یکی دارم.

اجاق چی: با توافق انجام شده از هر خانواده یک فرزند پسر گرفتیم و مغزشان را برای شما پختیم ...

تپه گوز: من به اجبار روزانه با یک غذا موافقت کردم وگرنه توان خوردن روزانه بیش از ده نفر را داشتم ...

پیرزن: چه راحت از خورشت و خوردت می گویی و خبر از دل مادران نداری.

تپه گوز: من به اجبار پذیرفتم. فهم این چندان سخت نیست. پدر آیا جز اینست؟ 6

چوپان: چنین است. به کنار چشمه، من هم آغوش شدم با ...

 پری ظاهر می شود.

پری: با من. آه فرزندم. چه خرسندم از دیدارت. تو نیز مرد مهربانی هستی چوپان. حالت خوب هست آیا؟ آری، با من هم

 آغوش شدی. این جوان رعنا یادگار آن همآغوشی ست. مشکل چیست؟

تپه گوز: مادر. خرسندم در کنار پدر می بینمتان. مشکلی اگر باشد هم مهم نیست. این مادر پیر از قربانی شدن فرزندش برای

 شام من ناراحت بوده انگار. تمکین نکرده.

پری: توافق دده قورقود را نادیده گرفته اید؟

پیرزن:: هرگز نادیده نگرفتم. من پسری به قربانگاه فرستاده ام. حال با رفتن دومی مخالفم. چه زجری کشیدم با رفتن اولی، چه

 زجری. شب تا سحر، کارم ناله بود و افغان، سحر تا شب دوباره ناله و افغانم بلند بود. دیگر تحمل قربانی شدن دومی

 را ندارم. من مادرم نه سنگ.

پری: آه پس قصه اینست. فرزند دوم. آیا قحطی آمده است؟ قحطی فرزند پسر؟ مگر نه این که دده قورقود توافق نموده بود از

 هر خانواده فقط یک پسر؟ حال چه شده است گریبان این پیرزن را گرفته اند و خواستار فرزند دوم او شده اند؟

چوپان: اجاق چی چرا به کمال از آنچه روی داده خبرمان نمی کنی؟

اجاق چی: تمامی پسران را قربانی کرده ایم. از هر خانواده یک پسر. دیگر خانه ای نمانده پسر اولش را قربانی نکرده باشیم.

 حال یا می بایست از قربانی کردن پسران جوان شهر چشم بپوشیم ...

پری: که شدنی نیس ....

تپه گوز: هرگز شدنی نیست.

اجاق چی: پس چاره ای جز قربانی کردن فرزندان دوم نداریم.

پیرزن: این نیز شدنی نیست.

تپه گوز: این را ما مشخص خواهیم نمود.

پیرزن: و ما فقط نظاره گریم به قربانی شدن فرزندانمان؟

پری: بگویید دده قورقود چاره ای برایتان بیابد.

تپه گوز: معقوالنه است.

پری: چه لذتی باالتر از اینکه با فرزند به سفره شاهانه اش بنشینم و از بوی طعام نشئه شوم.

تپه گوز: نوش باد. پیرزن هنوز که اینجایی.

پیرزن: هرگز اجازه نخواهم داد فرزند دومم نیز قربانی شود.

تپه گوز: راه خروج آنسوست.

پیرزن: شنیدی چه گفتم. تکرار نخواهم کرد.

تپه گوز: آهای عجوزه در حال باال آوردن آن روی سگ من هستید، مراقب باشید.

پری: هاهاهاها. چه زیبا به خال زدی فرزندم. سو ایتی. هاهاهاها. سگ آبی ملوس من؛ حاکم سرنوشت مردمان.

چوپان: آی پری، با آنکه دل با تو دارم هنوز، اما اگر بخواهی روی بچه من اسم بگذاری با خشم پایان ناپذیر من روبرو خواهی

 شد. فرزند من آدمیزاده است و پریزاده. نه سگ آبی.

پری: تو همیشه راحت گول خورده ای چوپان. همیشه. راحت. یادم هست کنار چشمه مرا دیدی، یک پری بسیار زیبا، 7

 درواقع نهایت زیبایی، یک دل نه صد دل عاشقم شدی. هوم. عالی بودی. در عشقبازی. هرچند خودم به سویت آمده

 بودم اما تو نیز کاربلد بودی و خبره. ممنونم آن لحظه های خوب را برایم آفریدی. با این احوال تو نتوانستی ذات مرا

 ببینی. خب. برای من مهم نبود. دوست نداشتم فرزندمان را از خود برانی. او می بایست در میان آدمیان تربیت می یافت.

 گذاشتم رفتم. تو او را بزرگ کردی. او بزرگ شد و بزرگ تر. اگر تو نیز چون من می دانستی ذات ما پری های آبی با

 ذات سگان آبی یکیست هرگز راضی به نگاه داشتن او نمی شدی. سو ایتی. درست است. این درست است.

چوپان: این اراجیف ...

پری: ادامه دهی گلویت را خواهم درید مردک احمق. بنشین و باقی قصه ام را گوش بده. هرچند تو و تمامی ایل و تبارتان با

 این قصه آشنایید. پسرم تپه گوز بزرگ شد و بزرگ. شماها نتوانستید حریف بزرگ شدن و قدرت بی حد و مرز او

 شوید. او قدرت بی انتهای نسل ما را داشت. با عقل به ارث برده از آدمیان. نه شما و نه آن دده قورقود، عالم فرزانه تان،

 نتوانستید با او مقابله کنید. نهایت توافقی به امضا رسید مبنی بر قربانی شدن روزانه یک پسر از هر خانواده. خب. تا

 امروز همه به توافق پایبند بودیم. امروز با پایان یافتن فرزندان پسر در خانواده شماها، توافق نیز به فرجام خود رسیده

 است.

پیرزن: دیگر قربانی نخواهیم داشت؟

تپه گوز: هرگز چنین نخواهد شد.

پری: آری. هرگز چنین نخواهد شد.

تپه گوز: درب ها را ببندید.

چوپان: چه در سر داری؟

پری: فرزند من اشتهای بی اندازه ای دارد.

چوپان: به وضوح با ما سخن بگو ...

تپه گوز: اجاق چی کارت زیادتر خواهد شد. از امروز من به هر تعداد بخواهم قربانی خواهم گرفت.

چوپان: دده قورقود، ایل تبارمان این را برنخواهند تابید.

پری: خواهیم دید. اگر شماها توان مقابله داشتید ماجرا به امروز نکشیده بود.

چوپان: گمان ندارم توافق جدید پابگیرد ...

تپه گوز: من از امروز توافقی ندارم.

چوپان: این گستاخیست.

پری: جای فرزندم بودم از تو شروع می کردم.

چوپان: تو ساکت باش.

تپه گوز: شنیدی مادرم چه گفت؟ پس، تو ساکت خواهی ماند. درب ها را ببندید.

 بیرون غار دل کوه بلند.

دده: باید درب را باز کنیم.

اور ایز: این با من. تا من درب را باز کنم تو مرا آگاه گردان قصه چیست.

 اور ایز شروع به باز نمودن درب می کند. 8

 دده همچنان که تالش اور ایز را می نگرد برایش صحبت آغاز

کرده است.

دده: پسر بخشندگی نمی آموزد مگر از پدرش. تو فرزند بخشنده پدری هستی جاویدنام. خورشیدگستری سپیدی خواه. تو نیز

 باید بدانی سپیدی بر سیاهی چیره می گردد. پس هنگامی که تو کوه سیاه را زیر پا می گذاری راه خوبی پیش پایت باد.

 اینک بر فراز آسمان سپید، باالی ابرهای سپید، بر فراز آسمان نیلگون، باالی ابرهای نیلگون، ای مرغ بر آسمان بر شو.

 برای آسمانی شدن از زمین باید آغاز کنی. اینجا تو آغازی تازه خواهی داشت. از سیاهی شروع خواهی نمود. در پس این

 درب سیاهی حاکم است. مرد دژخیمی آنجاست، او به ظلم و ستم کله ها از تن جدا سازد. آیا ننگ مردان نیست که از

 کاری بترسند؟ بی ترس و واهمه درب غار آن تک چشم را باز کن. کمانت را برگیر، آماده شو، این نیز بدان برای دالور

 چماق همچون شمشیر و تیر است. سرنوشت تو پایان دادن به سیاهی هاست. سوزاندن چشم تپه گوز. بدست آوردن

 شمشیر نور.

 اور ایز درب غار را باز نموده است، به محض ورود دده را درون

 غار منتظر می بیند.

اور ایز: این چگونه ممکن است؟ تو بیرون درب بودی و اینک بی گذشتن از آستانه غار اینجایی؟!

دده: تو نیز روزی چنین خواهی آموخت، اگر به تمامی انسان شوی.

اور ایز: اگر بی زور بازو درب ها باز شوند چرا من بی جهت زور زدم؟

دده: هر کاری راهی دارد. گاهی به زور بازو و گاهی به تفکر و تدبیر.

اور ایز: مشتاق ترم نمودی پیر فرزانه. اینک کجاست آن ستمگر بر آدمیان؟

دده: انتهای غار. برویم آنجا.

 دده و اور ایز به کنار دیگران رسیده اند.

چوپان: با این بی حرمتی قصد آن داشتم به شکایت نزد دده روم، او خود آمد.

تپه گوز: دده راه گم کرده ای؟

دده: راه روشن هرگز گم شدنی نیست.

تپه گوز: درب ها را بسته بودیم.

دده: درب برای گشوده شدن تعبیه می گردد.

پیرزن: من شکایتی دارم.

دده: دردمند می داند درد کجاست.

چوپان: اول باید حرف مرا ...

دده: دور بایست، سوری ایتی. این همه مصیبت و زوال ایل و تبارمان از همان کار زشت تو نشات گرفته است. تو سگ گله

 بودی و اینک رازت را فاش شده خواهی دید. روزی تو با جنی ...

پری: آی مردک، من از پریانم نه از اجنه.

دده: راز تو نیز همین است. باز خواهم گفت. جن و پری از یک ریشه اند. روزی سگ گله ای در لباس چوپانی بر سر

 چشمه ای جنی از هم ریشگان خود دید و با او آمیخت.

چوپان: من سگ گله ام یا ... 9

دده: سگ گله بودی. در هیبت آدمیان.

پری: آه، من با آدمی زاده ای نیامیخته بودم؟

دده: دو هم جنس، از ریشه اجنه در هم آمیختید. به زشتی و زشتی. فرزندی به دنیا آمد. تپه گوز نامیدمش. از آدمیان یکی با

 من گفت این را به من بدهید تا با پسرم بزرگشان کنم. چنین شد. آن کودک تک چشم فرزند مردی شد نیک نام. آن مرد

 فرزند خود را روزی به جنگی نابرابر به هنگام گریز در چادر جاگذاشت. فرزند را شیری با خود بیشه برده بود و بزرگ

 نمود. اینها همه از زشتی زایید. زشتی درون تو. پری نام جن ذات.

چوپان: وای بر من. دور خواهم شد. از آدمیان. روی نگاه کردن به آنها را نخواهم داشت. باید بروم. دور خواهم شد. من سگم.

اور ایز: من آن کودک گم شده ام؟

دده: آری.

تپه گوز: پدر تو مرا به فرزندی گرفته است. ما برادریم.

دده: نه به خصلت و ذات. تربیت انسان ها در تو کارگر نیفتاد. تو با آنکه در میان انسان ها بزرگ شده بودی خوی وحشی به

 ارث رسیده از اجداد جن ات را در خود پرورانیدی. اینک نوبت این جوان رعناست تا به همه اثبات نماید نه دد که ذات

 او از آدمیان به ارث رسیده است. تو نان و نمک انسان خوردی اما نمکدان شکستی.

پری: این نیز نان و نمک من خورده است. باید به حرمت نمک من باز چون همیشه به حرفم گوش دهد و با پسرم تپه گوز

 همراه شود. من او را پیدا کردم و به شیران سپردم بزرگش کنند.

اور ایز: تو را مادر خویش می دانستم و حال می دانم هر چه با من گفته ای دروغ بوده است.

پری: بوده باشد ...

اور ایز: دروغ بدترین آفت هستی است.

پری: چه زود پیرو دده شده ای ...

اور ایز: از او آموخته ام. اینک برای گسترانیدن سپیدی خواهم زیست. سیاهی باید محو شود. دروغ نهایت سیاهی هاست.

پری: بهتر است بدانی هیچکس بر فرزند نامیرای من پیروز نخواهی شد، هرگز ، بهتر آن است تو نیز پیرو او شوی.

اور ایز: مرا از پی کسی رفتن ممکن نخواهد بود.

دده: چاره کار این دو به میدان مردانگی مشخص خواهد شد. این مرد جنگی و آن درنده ی سیری ناپذیر از خون.

تپه گوز: بگو ای مرد جنگی، از کدامین سرزمین هستی؟ از جنگل و بیشه؟

اور ایز: آری. آنجا بوده ام و زیسته ام. راه های بسیاری هست برای پیمودن. من روزهای تلخ را تکرار نخواهم نمود.

تپه گوز: جهان از آن ما خواهد بود. من و تو. اگر تو در کنار من باشی.

اور ایز: شایسته تر آن است با آدمیان بزیم. چون پدر و مادری واقعی ام. بی دروغی.

تپه گوز: حال که برادری ام را نپذیرفتی گمان داری بر نامیرایی من غالب خواهی آمد؟

اور ایز: خواهیم دید.

دده: او یگانه چشم است. یگانه ضربه ای او را کفایت خواهد نمود.

تپه گوز: اگر چنین گمان دارید از چه تا امروز نتوانسته اید بر نامیرایی من غلبه نمایید؟

دده: هر کسی را بهر کاری آفریده اند.

 اور ایز و تپه گوز درگیر می شوند. 11

 تپه گوز نامیراست، هیچ ضربه ای از سوی اور ایز بر او کارگر

 نمی افتد.

تپه گوز: مغز تو نیز طعمه ای خواهی شد برای من.

اور ایز: به نامیرایی خود مناز. من فرزند انسانم و راهی برای شکست تو خواهم یافت.

تپه گوز: برای مرگ آماده باش.

دده: مرگ جز آفرینش اهریمن است.

تپه گوز: بعد مرگ این پرورده بیشه ها نوبت توست پیر خرفت.

اور ایز: ببند آن پوزه ات را کافر بی ارج تر از سگ.

دده: به گاه رزم خشم از خود دور نما. آنچه به کارت خواهد آمد تدبیر است.

اور ایز: آه تو پیر فرزانه با من گفتی او یگانه چشم است و یگانه ضربتی با او کافیست.

دده: هنوز هم حرفم همان است.

اور ایز: آری. چنین است و من دیر فهمیدم بجای بازوانم می بایست از درایتم کمک بگیرم.

پری: انسان ها یاوه بسیار می بافند.

تپه گوز: انسان ها یاوه بسیار می بافند.

اور ایز: من نیز انسانم. پایان دهنده سیاهی ها.

 اور ایز با ضربه ای بر چشم تپه گوز او را زمینگیر می کند.

تپه گوز: برادر به من رحم کن. امان ده.

اور ایز: جاییکه گرگ هست جن وارد نمی شود. این را امروز فهمیدم. هر آن زمان پری به دیدارم می آمد گرگ ها از کنارم

 دور می گشتند. گمان داشتم از او در هراسند، حال دانسته ام از ذات کثیف او دوری می جسته اند. اینک می دانم

 رحم بر چون تو جنی ستم بر آدمیان خواهد بود.

 اور ایز با ضربه ای دیگر بر چشم تپه گوز او را راهی دیار عدم

 می گرداند.

پری: اینک درد در من تولد یافته است ...

پیرزن: همچون من و هزاران مادر داغدار دیگر.

دده: آن همه مادر به داغ های تو به عزاداری فرزند نشستند و رحمی نکردی.

 پری جسم بی جان تپه گوز را با خود می برد.

اجاق چی: از این لحظه باشکوه باید مژده ها برد بر مردمان.

دده: بشتاب.

اجاق چی: به چشم.

 اجاق چی و پیرزن خارج می شوند.

دده: آن همه مادر به داغ به عزاداری فرزند نشستند و جن بد سرشت رحمی نکرد. آخر جسم بی جان فرزند خویش بر دوش

 کشید و رفت. این تقدیر ستمگران است.

اور ایز: دوباره برنخواهد گشت؟ 11

دده: این سرنوشت جهانیان است. آمدن و رفتن. در این میان هر موجودی بهشت و جهنم خود را ساز خواهد نمود.

اور ایز: با چه؟

دده: با نیک و بد اعمالشان. با هر آنچه به جهان از کردارشتان تقدیم خواهند نمود.

اور ایز: پس جهان برای انجام اعمال نیک و بد ساخته شده است؟

دده: هستی سرنوشت خود را دارد. موجودات نیز. انسان ها نیز. اینها را دیدی، اینها نیز مانند همه در این دنیا بسان کاروانی

 چند روزی خیمه ها افراشتند و کوچیدند.

اور ایز: آیا کسی همیشگی ماندگار خواهد بود؟

دده: کدامین وارث اکنون صاحب دنیاست؟ همان دنیا که مردم پیوسته می آیند و می کوچند. همان دنیا که پایانش فقط مرگ

 است و دیگر هیچ.

اور ایز: سرنوشت ما چگونه خواهد شد؟

دده: پس این زندگی آنسوتری هم هست.

اور ایز: از آنجا با من بگوی.

دده: به وقتش خواهی شنید و راهی خواهی شد. درست راه بروی آنسوتر نیز سپیدی و درستی با تو خواهد بود.

اور ایز: دعایی برایم بخوان.

دده: کوه های پابرجایتان واژگون نشود، درخت سایه افکنتان قطع نگردد، رود زالل جاری تان خشک نگردد. نیزه رنگارنگتان

 به گاه فرورفتن خرد نشود. تو به آغوش مادر و پدر واقعی ات برخواهی گشت.


پایان.


12