ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دزد نیمه شب ها می برد به یغما
تک چادرم را
زلزله سرمست غرورست
سنگها را مست کرده و هنوز گاهی می غرد
تن سرزمینم تب دارد
ستاره ها را می شمارد کودکی غمزده و نالان
یکی گم شده انگار
وای مادرم !
شاید پدرم باز آید
چشم به کدامین جاده نساخته بدوزم
درد دارم
درد !
و دریغ از مرحمستانی تا فرسنگها آن سوتر از اینجای خراب آباد !
زیر پای خاک طلاگونم مس روئیده
میهنم بی مسکن اما آبادی آنسوی آبها از منست !
چگونه نگریم
که
فریادها در گلویم بغض می سازد
و
می شکند !
کاش دستم گلویی را می فشرد
گلوی آن که با با فشار دکمه ای اهریمنی
سرزمینها را ویرانه ای می کند در هم
بی هم !
چه دردی دارد دلم !
خدا صبر را آبیاری می کند انگار
و من چه بیصبرانه بندگی او را پس می زنم !
کاش وعده اش دروغین نباشد
همچون مردمان روزگارم
فرداها از آن کیست ؟
کاش وعده اش دروغین نباشد ...
آغلاما یوردوم
سیل گوز یاشلارین
مه ن اونودوروم
کوتو آنلاریمی
سه نده اونود
آخی
یاشام سه نیندیر
گه له جه کده ...
گفت هر آنچه عزیزترین تان باشد
به دل و جان
همان را
پیشکش می خواهم !
قابیل بدترین گوسفند گله را برد
بزکی بد بو !!!
هابیل بهترین ساقه گندمزارش را
با دل !
شاید هم برعکس
چه فرقی می کند !
یکی اسماعیلش را
دیگری هرزه های باغ گند گرفته را !
ابراهیم شدن سخت است
تاریخ دیریست چنین قصه می گوید !
تو چه برده ای ؟
شعور نداشته ات را ؟
یا
شرف بی شرفی ات را ؟
با توام
آری
ای خدای روزگار بتهای بی نهایت
با توئی که نامت را دجال خوانده ام
و تو چنان هستی و خواهی بود !
حتی
اگر تمامی آدمیان تعظیمت کنند !
من خاکم را به آسمان خواهم پاشید
و می دانم آن بالا خداییست که نگران آدم شدن ماهاست
از پای نخواهم نشست به هزار زلزله و توفان
هزار بار اگر زمینم زند نامرد !
زمانه را به داوری برمی گزینم
آخرین روز را نام از آن مردمان من خواهد بود ...