درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

باران ...

خشم آسمان رعدی میشود پرغریو  

همچو طبل جنگی روزگار جنگاوران پر غوغا 

همزمان با ترکش و نور و جرقه و انفجار 

هیاهوییست در آن بالا ! 

و تو گمان میکنی آسمان جنگی را آغاز کرده با زمین 

اما 

لحظه ها را که میگذرانی  

شرشر بارانی بخودت می آورد

و رگباری کزان بوی خاک و رویش میرسد بر مشام 

و تو میبینی در اوج لطافتی ! 

وای باران باران 

چه صمیمانه میخواهمت  

از پس این عطش بی آبی ...

دانیشیک ...

اوموزلارین  مه نیم  اولمویور 

ال له رینده  

باخیشلاریندا ! 

ایندی  کیمده ؟ 

گویلونده  الینده ؟ 

دانیشماساندا  دانیشاجام  

بویله  آمما ...

ابدیت ...

خرما و خیمه و غم  

اشک 

نم نمی ؟

نه 

سرور و سرمستی الهی ! 

رها ز هستی  

پیوسته در ابدیت  

رها ...