ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دئدین قاییدمیشام
بیرده گه لمیشه م
هئچ که سله قالا بیلمه میشه م !
دئدیم کیمسه ن ؟
دئدین خاطیره له ری یین آختار
اوندا اوزون بیله رسه ن !
نئچه گوندو کئچمیشله رده ایتمیشه م
بیلیرسه ن نی یه ؟
مه ن کئچمیش خاطیره له ری بیر بیر سیلمیشه م !
یوخ یالان اولدو
مه ن سیلمه میشه م
اوزو سیلینیب !!!
گئدمه غین بیر توفان اولدو
بیر توفان اولدو سیلدی
یودو
آپاردی !
مه نیده کئچمیش خاطیره له ریده ...
تو هم دیدی ؟
ندیدی ؟
ای بابا
کل پایتخت دید اونوقت تو میگی ندیدی ؟
چی را ؟
میگم اگه گوش بدی :
من رفته بودم بالای برج میلاد
ـ اکبر اوتی را بی خیال باداباد !
آره خب رفته بودم اون بالابالاها !
که دید بزنم تهران را ؟
نه بابا !
تا ببینم کی پوشیده یه مانتو آبی !
چرا ؟
میگم حالا !
رفته بودم دید بزنم شهر بزرگ دود گرفته را
آره خب دبدم زدم !
اون بالا که ایستاده بودم انگار پریزیدنتی سان میدید از رژه !
از رژه آدما !
یه پریزیدنت واقعی
توی این شهر خیلیا کلکند و دروغ !
کشک و دوغ ؟
آره خب شایدم زرشک اگه بگیم بهتر باشه !
میدونم روزگار روزگار درستی نیست !
میشه ؟
چی ؟
اینکه بی خیال روزگار بشیم ؟
چرا که نه !
آره خب داشتم می گفتم
نه
داشتم میسرودم !
من رفته بودم اون بالا و نگاه میکردم تا ببینم کی پوشیده یه مانتو آبی !
میدونی
یه شعر گفته بودم از رخت آبی تو
همینجوری !
الکی !
برا خوش کردن دل خودم
اونوقت همه رنگ آبی به تن کرده بودند !
من که اینجوری دیدم
تو ندیدی ؟
اون بالا که بودم به خودم گفتم :
نکنه رنگ ساله این ؟
یا
نکنه مد شد با سروده من ؟
نفهمیدم
اما خب همه تنشون مانتو داشتن به رنگ آبی
باید میفهمیدم ؟!
یعنی که همه عاشق من هستن و من بیخبرم ؟
میگم آخه برا چی حس یه پریزدنت را داشتم !!!
نگو همین بوده !
این جمله چند بار تکرار شد
دفعه آخر بلندتر از قبل
انگار یکی داشت داد میزد !
این بود که از خواب پریدم !!!
شاگرد راننده بالای سرم ایستاده بود و با چشمای ورقلمیده اش نگام میکرد
یه نگاه عاقل اندر سفیه !
بلیطت را چرا ندادی تو ؟
نگو همین بوده !
بلیط را که گرفت
رو کرد به راننده و این جمله را گفت !
تازه داشتم میفهمیدم اینا همه خواب بوده
یه خواب ماه و قشنگ
برا من مشنگ !
آخه بابا کی میشه عاشق من ؟
هان ...