فاوست به روایت ما ...
( با نگاهی به نمایشنامه " فاوست " نوشته " گوته " ) ...
پرسوناژها : فاوست ، مفیستو ، هلن ( فاوست مفیستو ) ، مومیاگر و خادم ...
انفجار رقص نور .
صحنه خالیست .
( تمامی صداهای فاوست در صحنه های خالی همراه با رقص نور از داخل سالن تماشاگران پخش میشود . ) .
صدای فریاد فاوست : در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق آمد و شعله بر همه عالم زد
خدا ،،، خدا ،،، خدا
این فاوسته که فریاد میزنه ، به دادش نمیرسی ؟؟؟
سیاهی .
صدای کارگردان از پشت صحنه شنیده میشود .
صدای کارگردان : آقا یکی به این مثلا فاوست مفیستو بگه زود باشه داریم شروع میکنیم ، دیر شده ، همه منتظر اونن ، اه ،،، آقا شمام
سریع صحنه رو آماده کنین ، این نویسنده هم که هنوز آخر متنش رو نیاورده تحویل بده ،،،،، اه ، یکی بره دنبالش
و بگه دیر شد آخه ،،،،،،،،،،،،،، مرده شور ببره این مثلا کارگردانی رو ، اه ...
سیاهی . نور .
مفیستو بالای برجی استوانه ای شکل نشسته و با دوربین اطراف را می پاید .
مفیستو : عجب بلبشوئیه این زندگی ،،، عجب دنیائیه ،،، البته به راحتی میشه شش روزه کاری رو به پایان رسوند و آخرش هم خود
را تحسین کرد و آب هم از آب تکون نخوره ،،،، کی میفهمه کارت درست بوده یا نه ، آخه قبلا که این اتفاق نیفتاده تا محکی
باشه برای درستی و نادرستی کار ،،، بگذریم ، کار هر کسی به خودش مربوطه ، من هم باید به کارهای خودم برسم ، ، ، ،
بذار ببینم کجا بهتره تا امروز تورم رو اونجا پهن کنم ،،،، هان هان هان ،،، همینه ، خود خودشه ، یه جای دنج برای خلوت
کردن و نوشیدن ،،، نوشیدن و نوشیدن و نوشیدن ، تا خرخره نوشیدن و لایعقل شدن تا حد دیوونگی ،،، خوبه ، برم تو ببینم
کی به کیه ،،،، چه بد انگار هیشکی نمی نوشه ، باید کاری بکنم ، بیچاره ها هیچوقت حدس نمی زنند سروکارشان با شیطونه
، ، ، کهنه کتاب جادوگریم کو ، این هم پر از چرند و پرنده ، برای نگارشش وقت بسیاری رو از دست داده ام ، خوبه ،،
این از این که اونا بنوشند و خوش باشن اینم از اینکه یکی رو پیدا کنم برای ور رفتن با روحش ،،،،،، شاید یکی پیدا بشه که
روح بدرد بخوری داشته باشه و بکارم بخوره ،،، بذار ببینم ، بعله یک روح با درخشش خاص ،،، به به به ،،، بد نیست ،،،،
میتونم شروع کنم ...
انفجار رقص نور .
صدای فاوست : من دکتر فاست پزشک امراض انسانی حیران از چرایی این زندگانی بی عشق و پر درد و رنج که جز مرض تن و غم
روانی و ناخوشی وجود و هرزگی روح هیچ نداره ، به گوشه ای خلوت گزیده بودم ...
میکده .
فاوست گوشه ای نشسته است .
فاوست : باید از خودم پاک بشم ،، به چه درد میخوره هوش برای جان آدمی ، مهربانی برای دل و دلیری برای بازوان ، درکشوری که
تب آشفته اش کرده و همه جا بدکاری و شر تا بی نهایت از شر زاییده میشه ؟ چه کاری باید کرد جز نشستن و در خود فرو 1
رفتن ،، وقتی جایی عشقی راستین نیست باید گوشه ای نشست و هرزگی رو تماشا کرد و بر عاملش فحش داد ...
مفیستو وارد میشود و در کنار فاوست می نشیند .
مفیستو : وقتی تو دریای فکر گم شدی دو سه پیمانه میتونه سر حالت بیاره و پروازت بده ،،،،،، ساقی ، یه دوری بزن و همه رو مهمون
من کن ...
فاوست : ندیده بودمت ؟!
مفیستو : سرگشتگی تو باعث شده از اطرافت غافل بشی ، اینجا پاتوق من هم هست ، من مفیستوام ...
فاوست : اما من اولین بارمه اینجام ، فاوستم ...
مفیستو : این هم دلیلی یه برای ندیدن ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اگه رقص و پایکوبی سرخوشانه این جمع
سرحالت نمی آره میتونیم قدم بزنیم ...
فاوست : تا کجا میشه قدم زد ، تا کی میتوان رفت و به جایی هم نرسید ؟؟؟
مفیستو : هی تو خیلی درهمی ،،، تو خواستار چی هستی؟ گلایه ات از چیه ؟؟؟
فاوست : تو کسی نیستی که بشه بهش اعتماد کرد و باهاش درد دل نمود ،،،،، اما خب از تنهایی بهتره ، بیهودگی حاصل از بی عشق
زندگی کردن داغونم کرده ...
مفیستو : بی عشقی ؟!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ خب ، درد بزرگی میتونه باشه اما میتونی با شرابی از یادش ببری ...
فاوست : و آخرش ؟؟؟
مفیستو : آخر هر کاری در آخر کار مشخص میشه ، اول از همه باید آغاز کرد ...
فاوست : با چه امیدی ؟ نه ، حتی فکر کردن بهش وقتم را بیهوده تلف میکنه ، ، ، راحتم بذار ...
مفیستو : خب ،،، یه پیشنهاد ...
فاوست : خب ...
مفیستو : اگه گمون میکنی با مثلا این عاشق شدن مشکل حل نشدنی بیهودگیت حل میشه عاشق شو ...
فاوست : اگر هرزگی نصیبم بشه چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه ...
مفیستو : شاید اگه شرطی در میون باشه رغبتی برای بردن شرط ایجاد بشه ...
فاوست : چه شرطی ؟
مفیستو : مثلا معامله ای ...
فاوست : خب ؟!
مفیستو : حالا تو فاوستی و اگر پیروز شدی شاه فاوست خواهی شد ...
فاوست : شاه فاوست بودن به چه دردم میخوره ...
مفیستو : شاه که بشی بر هر کاری توانا میشی ، ، ، شاه بدون گنج وجود نداره ،،،،،،، و تو بعد از یافتن گنج شاهانه تواناترین فرد تاریخ
خواهی بود ، خب اگه اون موقع هم همینجور آرمانگرا موندی دست به اصلاح بزن ...
فاوست : گنج ؟؟؟
مفیستو : گنج روح ...
فاوست : به چه دردی میخوره ؟؟؟
مفیستو : تمامی توانایی یک ابرمرد دراین دنیا ،،،،، کم چیزی نیست ،،، هر چند من به عشق اعتقادی ندارم اما میشه گفت روح با گنج
میتونه بهتر هم عاشق بشه .....
فاوست : و اگر پیروزی از آن تو شد ؟
مفیستو : تو روحت را داری و روحت بی گنج روح امید را نتونسته در تو زنده کنه ...
فاوست : منظورت رو نمی فهمم ...
مفیستو : از دست دادن چیزی بی ارزشی که تا حالا نتونسته به آرامشت برسونه نمیتونه چندان هم مهم باشه ...
فاوست : این چیز بی ارزش ، روح من ، به درد تو میخوره ؟
مفیستو : من کلکسیونی دارم ، شاید اونجا نگهش داشتم ...................................................................................
فاوست : پس من اولین نفر نیستم ...
مفیستو : نه نیستی ...
فاوست : اما میتونم آخریش باشم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،، با آن قدرت ، گنج روح ، هر کاری بخوام میتونم انجام بدم ؟
مفیستو : در جهان ماده بعله ...
فاوست : حتی اگر کمک برای پیدا کردن راه سعادت انسان باشه ؟ چیزی که تو زیاد از آن خوشحال نمی شی ، عاشقی ...
مفیستو : شاید اسمش عاشقی نباشه ، سعادت چیزی نیست که من هم ازش بدم بیاد ،،، در هر حال اگر صاحب آن قدرت شدی من دیگه
نمی تونم دخالتی در آن داشته باشم ، حتی اگه بخوای با عاشقی به سعادت برسی ...
فاوست : من نمیدونم تو سعادت رو غیر از عاشقانه بودن در چی میبینی ولی میتونم بگم که تو سعادت رو فقط برای خودت میخوای ،،،
برخلاف ما آدما ،،،،،،،،،، بگذریم ، خب میتونم بپرسم برد و باخت چگونه مشخص میشه ؟؟؟
مفیستو : میتونیم یک دوری تو این دنیا بزنیم و تو هر چی دلت خواست بکنی و در آخر کار تو خودت قضاوت کنی که برنده چه کسی
است ، شما آدمها یا من ...
فاوست : و آن دور از کجا تا به کجا و چگونه ؟
مفیستو : تمامی تاریخ و تمامی جغرافیا ،،، تا هر جایی که تو بتونی بری ، بی من یا با من ،،، تا آنسوی تاریکیها ...
فاوست : که چی بشه ؟؟؟
مفیستو : یک جوینده واقعی باید خطرکنه و تا مرزهای جهان دیگر بره تا بتونه غار باستانی ژرفی را که گنج در آن نهاده شده کشف 2
کنه ،،،،،، درد شراب ، رازها در تاریکی وطن دارند ...........................................
فاوست : تو چرا تا حالا دنبالش نرفتی ؟؟؟
مفیستو : من خیلی جاها نمیتونم برم ......................................................
فاوست : شروع کنیم ...
مفیستو : باید معامله رو تضمین کنی ...
فاوست : با چی ؟
مفیستو : خون ....................................................................................................................................
فاوست : قبول ...
انفجار نور سرخ .
مفیستو : آنچه میگویم تاریخ است ...
فاوست : و عجب که همه سیاهی و سرخی ...
مه قرمزی همه جا را فرا میگیرد . هیچ چیزی مشخص نیست ، مفیستو جادوگری میکند ، هلن رقص کنان از گوشه ای ظاهر شده و خارج میشود ، فاوست در جای خود خشک شده است .
انفجار رقص نور .
صدای فاوست : هجرتی آغاز کردم از خودم ، همچون یک فراری ، غولی بی هدف و بی آرام ، مانند سیلابی غران ، از تخته سنگی
به تخته سنگی دیگر ، دیوانه وار بسوی گرداب روان بودم ،،،،، شاید آن گنج روح ، آن نور را بیابم ...
سیاهی . نور 0
صحنه اطاقیست فانتزی با میزی در وسط و دو صندلی در طرفین .
مجسمه ای از شاه فاوست روی میز خوابانیده شده است . مفیستو دیوارها را رنگ میکند و خارج میشود . مومیاگر و خادم وارد شده و هرکدام روی یک صندلی در دو طرف میز مینشینند .
مومیاگر : همه کارا خوب انجام شدن ؟؟؟
خادم : دقیق و مرتب ...
مومیاگر : ماده اصلی مهیاست ؟؟؟ با ساعت چرا داری بازی می کنی خادم ...
خادم ماده را به مومیاگر میدهد .
خادم : فاوست خوابیده ،،، و ، ساعت دوازده و نیمه ...
مومیاگر : منم میبینم فاوست خوابیده ، عجب حرفی میزنی !!! ندیده بودم اینقدر مضطرب باشی و وقت هم برات مهم باشه ...
خادم : ارزش وقت به اینه که کارا به موقع انجام بشن ...
مومیاگر : نترس ، همه کارا بموقع انجام میشن ...
خادم : اما انگار اولین باریه که زمان برای تو مهم نیست مومیاگر ...
مومیاگر : نگران چی هستی ؟
خادم : نگران ؟! نه ،،، فقط انگار زمان ایستاده ...
مومیاگر : هنوز که دیر نیست ...
خادم : و اگر شد ؟
مومیاگر : هر چهار افق آسمان رو خوب دیده ام ...
خادم : شاید یه روز افقهای آسمان هم اشتباه کنند ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، فاوست راضی بود ؟؟؟
مومیاگر : شاعر شدی خادم ،،،،،،،،، اون میخواست روحش رو سر ساعت سیزده به یه دلدار بده تا عاشق بشه ، باید هم راضی میبود
آخه کیه که از داشتن هلن خوشنود نباشه ...
خادم : و مفیستو واقعا راضی بود ؟؟؟
مومیاگر : مثل همیشه ناراضی از همه چیز و همه کس و راضی از معامله روح با فاوست ...
خادم : تو میتونی بگی چرا مفیستو راضی به این کار شد؟؟؟ اون تا امروز فقط روح منتخبین خودش را از اونها می خرید ، اما این بار
قضیه فرق کرده چون داره روح فاوست رو عاشق میکنه ...
مومیاگر : چیزی از کارهای مفیستو نمیشه فهمید ، اون همیشه کارهاشو بی توضیح انجام میده ...
خادم : درست مثل خدایان ...
مومیاگر : با این تفاوت که خدایان پس از انجام کار و رسیدن به موفقیت بهت میگن قضیه چی بوده اما مفیستو نه قبل از انجام و نه بعد
تموم شدن کارا حرفی نمیزنه ...
خادم : و این همونیه که اون رو مرموزتر از خدایان میکنه ...
مومیاگر : همیشه باید صبر کرد تا خدایان از کارهاش سردربیارن و توضیح بدن تا بفهمی چی به چی بوده ...
خادم : من نمیتونم صبر رو تحمل کنم ...
مومیاگر : تا حالا که کرده ای ... 3
خادم : منظورم امروزه ...
مومیاگر : میتونی مشغول کاری بشی ...
خادم : نمیتونم ، سی سال منتظر این بودم که زمان انجام عملیات ابلیس روی روح یکی برسه و حالا زمونش رسیده ،،،،،،،، من هیجان
بدی دارم ، یه احساس ناجور ...
مومیاگر: این نیم ساعت هم می گذره ...
خادم : همیشه دلم می خواست وقتی فاوست روحش رو میفروشه ببینمش ...
مومیاگر : سی سال برای هدر دادن وقتت عمر کمی نبوده خادم ؟؟؟
خادم : تو گمون میکنی هدر دادن وقت بوده ؟؟؟
مومیاگر : من منظورم اینه که بدون نگرانی تو هم این اتفاق می افتاد و تو بیخودی عمرت رو در نگرانی سپری کرده ای ...
خادم : من دارم از فاوست حرف میزنم ! ؟
مومیاگر : فاوست هم قیمتی داشت ، مثل همه ،،، و بالاخره هم معامله رو قبول کرد ...
خادم : نیم ساعت زیادتر از اونیه که گمونش رو بشه کرد ،،، تو زیادی راحتی !!!!!! میخوای بگی میتونستی حدس بزنی یه روز فاوست
راضی میشد به فروش روحش ؟؟؟
مومیاگر : تو مطمئنی منو برانداز نمیکنی ؟
خادم : هنوز هم همه چیزت وانمود کردنه ،،، گاهی وقتها از اینکه تو واقعا کی هستی دچار سرگیجه میشم ...
مومیاگر : فکر نمی کنی داره برا خوندن وردت زیادی دیر میشه ...
خادم : وردم رو بموقع میخونم ، تو کارات رو درست انجام بده که اشتباه نشه ، جوابم رو ندادی ؟؟؟
مومیاگر : برای من مفیستو و خواسته خدایان همیشه مهمتر از خواسته ها و اعمال فاوست بوده ، خادم یادت باشه که ما نونمون رو از
در خدمت خدایان بودن بدست می آریم و این وظیفه ماست که کارها درست انجام بشن ...
خادم : نونمون !!!!!!! درسته نونمون ، یادم رفته بود ...
مومیاگر: شاه فاوست ،،، شاه فاوست کبیر !!!!!!!!!!! دیگه وقتشه فاوست ،،،،،،،،،،، ساعت سیزده روز سیزدهم ماه مارس داره از راه
میرسه و من ، مومیاگر بزرگ تمامی فرعونهای خداگونه و شاهان قدرقدرت آماده معامله روح توبا مفیستو ام ،،،،،،،،،،،،،،
اگه عجله ای نداری خادم بشین و ببین ، اما یادت باشه که خدایان در اینگونه مواقع مقرر کرده اند تو ورد بخونی ...
خادم : اما مفیستو از خوندن ورد خوشش نمیاد ، مگر اینکه خودش تعلیم داده باشه ...
مومیاگر : تو داری از طرف مفیستو صحبت میکنی ، حواست هست ؟؟؟
خادم : از طرفش که نه ، من زیاد هم ازش خوشم نمی آد ،،،،،، اما خب این رو هم میدونم که اونم میتونه همه جا باشه و تو کارها دست
داشته باشه ، بیچاره فاوست ...
مومیاگر : ما مزدبگیر خدایانیم نه جیره بگیر فاوست ،،،،،،، همانطور که خدایان بهت تعلیم کرده اند شروع کن به خوندن وردت ، عجله
کن ...
خادم : هی مومیاگر ، مومیاگر عجول ،، هنوز ساعت ضربه ای نزده ،،، تا ساعت سیزده نشه مفیستو پیداش نمیشه ، در ضمن شاید
فاوست نخواد ورد خدایان براش خونده بشه ...
مومیاگر : گاهی عجله خوبه ،،، منم هنوز شروع نکرده ام ، اینا رو گفتم که تو بدونی وظیفه ت چیه ، در ضمن همه بنده خدایان هستیم
، فاوست و ما همگی ،،، برو و به کارت برس ......................................
خادم : فاوست زیاد هم از خدایان حساب نمی برد ، در ضمن من کارهای لازم رو قبلا انجام داده ام و الان فقط باید صبر کنم که اینهم
برام سخته ...
مومیاگر : یعنی وردت رو خونده ای ؟؟؟
خادم : تو فکر میکنی مفیستو حاضر میشه ؟؟؟
مومیاگر : خودش قبول کرده ...
خادم : اگه کلکی داشته باشه ؟
مومیاگر : کلک ؟!!! گمون نکنم ، چون اونموقع اون به چیزی نمیرسه ، فقط شاه فاوست روحش رو از دست میده ، و این چیزی نیست
که مفیستو خواهان آن باشه ...
خادم : من اینجوری فکر نمی کنم ، گمونم اونوقت مفیستو به خواسته اش میرسه ...
مومیاگر : گمون نکنم ، مگر اینکه مفیستو به تو حرفی زده باشه ...
خادم : هی ، هی ، مومیاگر ببین درسته که من خادم تو هستم و زیردستت اما این دلیل نمیشه که فکر کنی من هالوام ، مفیستو دنبال
گرفتن روح فاوست بود و باهاش هم معامله کرد اما این دلیل نمیشه فاوست رو خائن به روح خودش دونست و این رو مفیستو
هم میدونه ...
مومیاگر : میدونی اولین جمله فاوست بعد از تعویض روحش با مفیستو چی میتونه باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خادم : لابد اسم تو ...
مومیاگر : تو بذله گوی خوبی نیستی خادم ،،، نه ، این نه ...
خادم : حتما به دنیای بی روحها سلام میده و بعدش شروع میکنه به ایراد سخنرانی و ازهمونجا از تو تشکر میکنه که برای سرگرفتن
معامله تعویض روحش با مفیستو اینقدر هنر به خرج داده ای !!!
مومیاگر : نه ...
خادم : پس حتما اسم خودش رو بر زبان می آره ،،، من فاوستم ، نه البته این نه ، اونجا اون فاوست نیست ،،، پس میگه من بی روحم ،
فاوست بی روح ...
مومیاگر : نه ...
خادم : خب ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! 4
مومیاگر : اون میگه من اومده ام تا خدمت خدای خدایان زئوس رو بجا بیارم .....
خادم : این چه ربطی به حرفهای قبلی داشت ؟؟؟
مومیاگر : ربطش اینه که بعد از گفته شدن این جمله توسط فاوست زئوس خدای خدایان از اینکه مفیستو باعث شده فاوست بتونه قدرت
برتر زئوس رو به همه نشون بده مفیستو رو هم بنده خودش اعلام میکنه ...
خادم : فاوست اگه روحش رو بده ، که نمیده ، تو دنیای بی روح خدایان اولین کلمه ای که بزبونش می آد یه فحش آبدار به تو و
کارهای توئه ،،، منتها گفتم که اون روحشو به مفیستو نمیده ،،، من به انجام شدن این معامله شک دارم ، تنها کاری که میشه
اینه که مفیستو روح داغون شده فاوست رو صاحب میشه و با اون نمیتونه به خواسته اش برسه ...
مومیاگر : خادم ، جملات تازه ای ازت می شنوم ؟؟؟ !!!!
خادم : دلخوش سیری چند ؟!
مومیاگر : میدونی ،،،،، زئوس اگه بفهمه تو به معامله روح فاوست شک کرده ای برات گرون تموم میشه ...
خادم : زهر هیچ ماری خودش رو نمی کشه ...
مومیاگر : تا زمانی که از کیسه زهر بیرون نیومده بعله اما ...
خادم : من بلدم از خودم مواظبت کنم ، تو فکر خودت باش ...
مومیاگر : من جان خودمو دوست دارم اما این در مورد تو انگار صدق نمی کنه ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سعی نکن به کارهایی که مفیستو
و خدایان میخوان انجام بشه شک کنی ...
خادم : من هیچوقت به مفیستو باور نمی آرم ، اما موندم چرا خدایان فاوست را منصرف نکردند ...
مومیاگر : شاید هم به مفیستو بیش از حد باور داری و با گفتن این جمله میخوای رد گم کنی !!! میتونی با من راحت باشی و حرف دلت
را بگی ...
خادم : خب ،،،،،،،،،،،،،،،،،،، میشه معامله ای کرد ...
مومیاگر : معامله ؟؟؟
خادم : توی این دنیا هیچ چیز به اندازه یه معامله پر سود به دل آدم نمی شینه .......
مومیاگر : آدم ؟؟؟!!! آهان ، منظورت به دل یه خادمه دیگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خادم : یعنی در آدم بودن من هم شک داری ؟؟؟
مومیاگر : گاهی فرشته و دیو و آدم را به راحتی نمیشه از هم تشخیص داد ...
خادم : برای همینه که گاهی من به تو شک می کنم ،،،،،،،،،،،،،، حالا ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب نظرت چیه ؟
مومیاگر : در مورد خودم ؟؟؟
خادم : در مورد معامله ...
مومیاگر : اگر فاوست با مفیستو معامله کرده چرا من نکنم ...
خادم : خوبه ،،،،،،، این نشانه خوبیه برای اینکه فکر کنم تو هم قابل اصلاحی ...
مومیاگر : من منتظر شنیدن فرمایشات حکیمانه شمام قربان خادم بزرگ !!!
خادم : اگر ...................................................................................................................................
مومیاگر : نگفته که درجا زدی خادم ، این سکوت نشون دهنده اینه که تو فقط بلدی لاف بزنی ...
خادم : دو دلم بگم یا نه ...
مومیاگر : اگر قراره فقط دهنت بجنبه و وقت منو بگیره نگی بهتره ..............................................................................
خادم : باشه میگم ...
مومیاگر : بیخودی وقتم رو نگیر ...
خادم : در هر حال بعدا ازم گلایه نکن که چرا بهت نگفته بودم .............................
مومیاگر : گفتم در آدم بودنت شک دارم اما بهت نمی آد بتونی جای مفیستو رو بگیری ،،، داری میری زیر جلدم ؟؟؟؟؟!
خادم : نه ،،، اما خوب بود گوش میدادی ...
مومیاگر : وقتمون کمه ، یا سریع حرفت رو بزن ، و ، یا ، شروع کن به خوندن وردت ...
خادم : درحین خوندن ورد میتونم بگم ؟
مومیاگر : انگار همه چیز برات مفهوم خودش رو از دست داده و این من رو در مورد تو نگران میکنه ...
خادم : تو خودت بیشتر از من به پوچی اعمالی که انجام میدی ایمان داری اما میدونی که با اقراربه این مطلب ابهت ساختگیت رو از
دست میدی و تو این رو نمی خوای چون این برات یه فاجعه محسوب میشه ...
مومیاگر : خوبه ،،،،،،،،،، خوبه ،،،،،،،،،،،،،،، داری از طرف من هم صحبت میکنی و نظریه صادر می کنی ...
خادم : من دارم چیزایی رو میگم که تو میترسی بزبونشون بیاری ، همین ...
مومیاگر : من از گفتن حرفی که نفعی نداره لذتی نمی برم ...
خادم : بخصوص اگه اون حرف بجای داشتن منفعت مضراتی هم داشته باشه ، ، ، نفع و ضرر ، ، ، خوب راه و رسم معامله رو یاد
گرفته ای ...
مومیاگر : حرف آخرت رو بزن خادم ...
خادم : هزاران ساله که با مومیایی کردن مرده ها ،،،،،، در واقع شاهان و فرعونها ، مردم رو داریم فریب میدیم که مردن اونها رو مثل
مرگ خودشون ندونن و به میرا بودن اونها توجه نکنن ، چون با این توجه میفهمن که ادعای خدایی فرعونها و ادعای بزرگی
شاهان دروغی بیش نیست ، و این آگاهی اونها رو به اطاعت نکردن سوق میده و این یعنی فروپاشیدن دنیایی که ما برای مردم
ساخته ایم ، ما یعنی من و تو و شاهان و فرعونها و خدایان ، به این ترتیب ما گوشه ای از قدرت این دنیا رو در دست گرفته ایم
و صد البته خودمون بهتر از همه میدونیم که این دنیا دنیای دروغین ساخت خود ماست ،،، زئوس و شاهان و خدایان و ما ،
دست در دست هم ،،، جهانی که در آن فریب ما حرف اول و آخر است ، دنیای دروغین ما ،،،،،،،،،،،،،،،،،،، مومیاگر ، 5
تو و من ، از آنهایی هستیم که از ناآگاهی مردم نونمون رو به عسل میمالیم و نوش جان می کنیم ،،، و میدونیم که این نا آگاهی
نباید به آگاهی تبدیل بشه ، اما من فهمیدم یه مساله دیگه ای هم هست ، و این چیزی نیست که خدایان از دونستنش توسط من
خوشحال بشن و این رو زمونی فهمیدم که خدایان با تصمیم فاوست برای معامله با مفیستو مخالفت نکردند ، زئوس با مفیستو
همکاری کرده ................
مومیاگر : تو در مورد خودت میتونی صحبت کنی اما وقتی راجع به من و خدایانی که بهشون معتقدم میخوای حرفی بزنی دقت کن که
اگه حرفت چرت باشه ،،،،،،، درسته ، اگه حرفت چرت باشه اینجوری خفتت رو میگیرم و مثل یه موش مردنی با تیپا از
اطاقم میندازمت بیرون ...
خادم : دست منحوست رو بکش تا نزدم ناکارت نکردم ...
مومیاگر : اوه ، خوبه ، دست بزن هم که داری انگار ...
خادم : برای کم کردن روی آدمهای پر رو لازمه ...
مومیاگر : خب ، پس تو شمشیرت رو از رو بسته ای ...
خادم : تا دنیای خدایان رو دقیق نشناخته بودم ازت کنار میکشیدم تا شرت دامنم رو نگیره چون پیش اونا تو جایگاهت بالاتر از منه اما
حالا که فهمیدم قبول حماقت توسط خود ما اسلحه اصلی اوناست دیگه ازت نمی ترسم ...
مومیاگر : اشتباه کردی خادم ،،، من قدرتم رو از اونا نگرفته ام ، من ...
خادم : تو چی مومیاگر ؟؟؟ نکنه می خوای بگی قدرت تو رو مفیستو هدیه داده ؟ یادت باشه که منم از جنس توام ...
مومیاگر : اگر بودی که وسط کاری به این مهمی از خزعبلات قصه نمی ساختی ،،، خودت رو با من مقایسه نکن ...
خادم : بحث مقایسه نیست ،،، میخوام بگم همه ما حتی زئوس خدای خدایان هم داریم برای مفیستو کار میکنیم ...
مومیاگر : وقت من با ارزشتر از اینه که ...
خادم : من حرفهای مهمتری می خواهم بزنم اگر تو بگذاری ...
مومیاگر : تو هیچ حرفی برای گفتن نداری جز چرندیات ...
خادم : اگر گوش میدادی نظرت عوض میشد ...
مومیاگر : لزومی نداره با تو دهن به دهن بشم ،، اگه نمی خوای وردت رو بخونی از جلو چشمم دور شو که میخوام کارمو ادامه بدم ...
خادم : کارت ؟!!! باشه ادامه بده ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، من ،،،،،،،،،،،،،، حتی اگه بخوای هم دیگه بهت نمیگم چی به چیه !!
کارات رو ادامه بده ،،،،،،،،،،، من منتظرم ببینم میخوای چکار کنی ...
مومیاگر : میدونم میخوای حرف بزنی ، اما تا خودت نخوای بهت نمیگم بگو ...
خادم : تا تو در خلوت دو تاییمون به عدم اعتقادت به ادعاهات اعتراف نکنی من ...
مومیاگر : هیچوقت این اتفاق نمی افته ...
خادم : اتفاق خواهد افتاد مومیاگر ، بزودی ،،، تو بزودی لب به سخن باز می کنی و مثل من بزبون می آری که هیچ اعتقادی به این
چرندیات نداری ...
مومیاگر : بکش اونور ،،، می خوام شروع کنم ...
خادم : کاش قبل از آغاز کارت به حرفام گوش میدادی تا از لحاظ روحی آماده اتفاقاتی که میخواد بیفته باشی ...
مومیاگر : سعی نکن مرموز جلوه بدی ،،،،،،،،،،، من همه زیر و بم شخصیت تو رو می شناسم و با این حرفای احمقانه ات که باهاشون
تظاهر به دانستن راز میکنی نظرم راجع به تو عوض نمیشه خادم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خب وقتشه ...
خادم : مواد کارت ...
مومیاگر : وردت رو هنوز نخونده ای ...
خادم : نپر وسط حرفم ،،، مواد کارت دستکاری شده ............................................................................
مومیاگر : نمی فهمم ...
خادم : این همون حرفیه که من می خواستم بگم و تو نمی خواستی گوش بدی ..............................................................
مومیاگر : گفتم نمی فهمم ...
خادم : من خیلی وقته کارهای تو رو زیر نظر گرفته بودم ،،،،،،،، میدونستم که تو هیچ کنترلی روی کارهات نداری و فقط برای از سر
وا کردن کارهای محوله انجامشون میدی ،،، تو با اعتقاد کار نمی کنی ، برعکس اون چیزی که میخوای نشون بدی ،،،،،،،،،،،،
برای همین مدتی بود که زیر نظرت گرفته بودم و درواقع رفته بودم تونخت تا ...
مومیاگر : حرف اصلیت رو بزن خادم ...
خادم : نترس هیچ طورخاصی قرار نیست بشه ...
مومیاگر : گفتم حرف اصلیت رو ...
خادم : خیلی خب ،،، خیلی خب ،،، داد نزن ،،، داد نزن ،،، میگم ،،، حرف اصلی ام رو هم میگم ،،،،،،،،،،،،،، ببین مومیاگر تو بدن
شاه فاوست رو با مواد همیشگی پر نکرده ای ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، من باید مطمئن میشدم که همه این کارا الکیه ، برای همین
، برای همین ، در صندوق مخفی را باز کردم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اینجوری نگام نکن ، کلیدش رو قبلا از رو
کلید اصلی ساخته بودم ، زمانیکه تو رفته بودی برای سفر این کار رو کرده بودم ،،،،،،،،،، برای آماده کرده روح شاه فاوست
برای معامله با مفیستو از مواد داخل صندوق مخفی استفاده نشده ، من مواد رو عوض کرده ام ،،،،،،،،،،،، میدونستم تو قبل از
شروع کار حتی با گوشه چشمت هم نگاهی به مواد نمی کنی .............
مومیاگر : وای خادم ، وای ،،، وای که خانه خرابمان کردی ،،،،،،،،،،،،، حالا بجای اون مواد از چه استفاده کرده ای ؟؟؟
خادم : هیچ فرقی نمی کنه از چی استفاده بشه ...
مومیاگر : گفتم از چی استفاده کرده ای ؟؟؟
خادم : از موادی که برای آماده کردن روح خدایان برای جاودانه شدن استفاده می کردی ... 6
مومیاگر : احمق ، احمق ،،، تو یه احمقی خادم ،،، یه احمق بیشعور که اندازه یه گاو هم حالیت نیست چی به چیه ،،،، تا چند لحظه دیگه
ما شاهد عجیب ترین اتفاق تاریخ خواهیم بود ...
خادم : ما شاهد هیچ اتفاقی نخواهیم بود ...
مومیاگر : وای وای وای ...
خادم : تو بهتر از من میدونی قرار نیست اتفاقی بیفته ...
مومیاگر : هیچ کس نمیدونه که این اتفاقی که قراره بیفته چی هست و چی نیست ،،، فقط میتونم بگم اولین کار من بعد از مشخص شدن
وضع و اوضاع بعدی خفه کردن تو خواهد بود ...
خادم : تو داری غلو می کنی مومیاگر ،،، هیچ اتفاق خارق العاده تاریخی رخ نمیده و تو بهتر از من از این مساله آگاهی ...
مومیاگر : فقط یادت باشه که تمامی مسوولیت این کارگند با توئه و من هیچ چیزی رو به گردن نمی گیرم ...
خادم : شاه فاوست روحش رو از دست داده ، اون متوجه مساله نمیشه ، من و تو هم خوب میدونیم که قرار نیست اصلا اتفاقی بیفته ...
مومیاگر : من به اندازه تو احمق نیستم که متوجه وخیم بودن شرایط نشم ،،،،، روح فاوست که از جنس آدمهای عادی بوده با موادی که
برای روح خدایان استفاده میشده پر شده و این شومترین اتفاق ممکنی هست که ممکن بود بیفته ...
خادم : اگرقضیه اینقدر مهمه تو بدون دقت دست بکار نمیشدی و همه چیز رو زیر نظر میگرفتی و اگر اینکار نشده معنیش اینه که ...
مومیاگر : معنیش اینه که من اشتباه کردم ، اشتباه ،،،،، می فهمی ، مطمئنم نمی فهمی ...
خادم : تو هیچوقت مواد رو کنترل نکردی این ...
مومیاگر : من از مخفی بودن مواد مطمئن بودم ، من از خودم و از صندوق مخفی مطمئن بودم ، بیش از حد مطمئن بودم ، وای که این
اشتباه مهلک چقدر گران تمام خواهد شد ، وای که از دست رفتم ...
خادم : تو به مواد حتی نگاه هم نمیکردی و خدایان هم اونقدر براشون مهم نبود که بیان و تو رو کنترل کنن و یا با قدرتشون از اشتباه تو
جلوگیری کنن و اینا باعث میشن تا من بگم زئوس تمامی قدرت نبوده و نیست ،،،،،،،، تو هنوز هم کارهات وانمود کردنه ...
مومیاگر : مردک احمق من دارم از پریشانی داغون میشم اونوقت تو داری میگی که دارم وانمود میکنم ؟ من چه چیزی را باید وانمود
کنم ؟ هان ؟؟؟
خادم : تو دیوونه شده ای مرد ...
مومیاگر : دیوانه ام کرده ای ،،، تو دیوانه ام کردی ،،، تو با یک کار احمقانه همه چیز را به هم ریخته ای ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
وای وای وای ،،، تو اشتباه بزرگی کرده ای خادم ،،،،،، و مطمئن باش کمترین تاوان این اشتباه دادن جانت خواهد بود ...
خادم : من مطمئنم که حتی آب از آب هم تکان نخواهد خورد ...
مومیاگر : تو یه احمقی و من باهمین اطمینانی که تو به گفته ات داری به این قضیه ایمان دارم ...
خادم : این خوابیده ، بدنش سرد شده ، ببین ، مثل همه اونهای دیگه ، هیچ فرقی بینشون نیست و تو بی جهت نگرانی،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
ببین گفتم که حتی قرار نیست آب هم از آب تکون بخوره ...
مومیاگر : احمق اگر فاوست هم مثل خدایان صاحب قدرتی جاودانه بشه وضمون وخیم میشه ، چون اونوقت مفیستو با گرفتن روح
فاوست صاحب قدرت بزرگی میشه و با دست خودش کارمون رو میسازه ، کار همه آدمها رو ...
خادم : قصه جاودانگی روح خدایان دروغ زئوسه ، و همه این دروغ رو قبول کرده اند ، در ثانی من که گفتم فهمیده ام که اونها هم برا
مفیستو کار میکنن ...
مومیاگر : به جای این خزعبلات برو و محتویات صندوق را بیار اینجا ...
خادم : تو خودت هم میدونی که داری زیادی سخت میگیری ...
مومیاگر : ببین خادم اگر تا سی ثانیه دیگه کاری رو که گفتم انجام ندهی با همین دستهام خفه ات میکنم ...................
خادم : ولم کن دیوونه ..............
خادم خارج میشود .
مومیاگر : تا مفیستو متوجه نشده باید ببینم چکار باید بکنم ، زئوس مرا ببخشاید ...
خادم وارد میشود و موادی را تحویل مومیاگر میدهد ،،، قبل از آنکه مومیاگر شروع کند به انجام دادن کاری از زیر میز دختری که فاوست مفیستو می باشد بیرون می آید ، شبیه جادوگرهاست ،،، مومیاگر و خادم از ترس عقبتر رفته و به دیوار چسبیده اند .
فاوست مفیستو : هه هه ،،،،،،،،،،،،،،، اینه ،،،،،،، بالاخره تهش سوراخ شد و ما هم بعله دیگه ، یعنی اینکه چی ؟ متولد شدیم ،،،،،،،،
وقتی شاه بودیم فکر می کردیم تولد مفیستویی باید خیلی سخت باشه ، مثلا ، پر زرق و برق باشه ، مثلا ، آئینی باشه ،،،
هه هه ،،، چقدر خنگ بودیم اونموقع ، حالا ما رو باش که متولد شدیم ، هه هه ، مثلا ، مفیستوایم ها مثلا ، چه تولدی !!!!
مثلا ، متولد شدیم ها ،،، همینطوری ساده ، بی شیله پیله ،،، انگار نه انگار ،، مثلا حالا ما هم مفیستوایم و هم اینکه
فاوست ،،،،، شاید هم هیچکدوم نیستیم ، هان ؟؟؟!!! ناسلامتی تیپ تازه زدیم باحال نشون بدیم ها ، مثلا ،،،، تو احوالات
خاص چشامون رو بستیم و باز کردیم شدیم فاوست مفیستو ، به همین راحتی ،، حالا ما فکر می کردیم چه خبره ،،، فکر
میکردیم چه ها که اتفاق می افته وقتی که ما متولد میشیم ،،،،،،،،، مثلا ، فکر میکردیم که آره خب آسمان و زمین به هم
میپیچند و بعله دیگه ، مثلا ،،، اما ،، نخیرهیچ خبری نیست که نیست ،،،،،،، چقدر ساده است این مفیستو شدن فاوستی یا
بهتر هست که بگم فاوستی شدن مفیستویی ،،،،، چقدر خوب ،،،،،، به به که چه هوایی ،،، به به ،،،،، اینجا خوبه ها ،،،
میشه نفسی به راحتی کشید ،،، آخ جان ،،، ببینیم کجاییم حالا ،،، مثلا ،،، نه جای بدی هم نیست ،،،،،، وای ،،، شما ؟؟؟؟
شما اینجایین و صداتون درنمی آد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ما شما رو می شناسیم ها ؟؟؟ مثلا ،،،
انگارشما مومی جان خودمونید و شما هم که خادمید ، نه ؟؟؟ آه ، نگیید که اشتباه می کنیم ، از نگاهاتون معلومه که دارین
تحسینمون می کنید ، حالا این تحسین بخاطر مفیستو فاوست بودن ما هست یا بخاطر خوشگلی ما از این مساله ما
بیخبریم ، مثلا ، ای بابا چرا حالا چسبیدین به هم ، زشته ، حالا از همدیگرجدا بشین بینیم ، خوبه ،،، خوبه ،،، خب خب
خب ،،، شماهم پس اینجا بودین و با اون چشمهای از حدقه دراومدتون دیدین ، مثلا ، مهم نیست ، مهم نیست ،،،، خب 7
تعریف کنید ببینیم چه خبر ...
مومیاگر : وای که هلاک شدم ، ابلیس !!! باید فرار کنیم ...
فاوست مفیستو : منظورت ماییم ؟؟؟ مثلا ...
خادم : گفتی ابلیس ؟؟؟
مومیاگر : کار از کار گذشته و فاوست شده مفیستو ...
فاوست مفیستو : بالاخره فاوست یا مفیستو ؟؟؟
خادم : فکر نمی کردم مواد داخل صندوقت بدردی بخورن و بجای جاودانه کردن فاوست ابلیس بسازند ،،،،،،،، میگم اما زیاد هم شبیه
ابلیس نیست ها ،، اینقدرها هم ترسناک نیست ...
مومیاگر : ابلیس هزار چهره داره ...
خادم : مثل تو ...
فاوست مفیستو : البته حالا دیگه وضع و اوضاع عوض شده ، تمدن که سراسر جهان را آراسته و پیراسته میکنه ، دامنه اش به شیطان
هم کشیده شده ، دیگر شاخی در کار نیست ، چنگال و دمی نیست ،،، مثلا ...
مومیاگر : از دست این ابلیس باید در بریم ...
فاوست مفیستو : اولا که ابلیس خالص نه و فاوست مفیستوی در هم ، دوما هم اینکه نباید در برید ، البته اگر بخواین هم نمی تونید ...
مومیاگر و خادم می خواهند فرار کنند که در تورهایی گرفتار می شوند .
مومیاگر : این پدیده شگرف برای هیچکس خیری دربر نداره ،،، حماقت تو گرفتارمان کرد خادم احمق ...
خادم : باید همه فوت و فن کارهایت رو یادم میدادی ...
مومیاگر : مخفی کاری های من دلیل نمیشد که تو دزدانه بخوای یاد بگیری ...
خادم : با ما میخواد چکار کنه حالا ...
مومیاگر : حتم دارم کمترین کارش با مرگ ما همراه میشه ...
فاوست مفیستو : کسی قرا نیست بمیره ، از مدتها پیش اصلی پذیرفته است که در جهانی بزرگ می توان جهانهای کوچک پدید آورد و
حالا ما می خواهیم این کار را بکنیم ، ما یعنی ، من و شما دو تا ،،، و اگر نخواین قبول کنین یک راه میمونه که من
اون راه را ناگزیر می پذیرم ، خرد کردن بیگناه !!! و شاید گناهکاری که سر فرود نمی آورد !!! یکی گناهکار است
، و من ،،، فاوست مفیستو ، مثلا ، باید او را پیدا کنم ،،، من جان برگزیده ای هستم که بر همه چیز توانایم ، مثلا ...
مومیاگر : دزدی تو گناهیه که این فهمیده ، شاید هم حرفایی که زدی گناه بزرگتری بوده ...
خادم : من چیزی نگفته ام ، شاید هم تو کاری کرده ای و من خبر ندارم ...
فاوست مفیستو : در گوش هم چی دارین میگین مثلا ؟؟؟
مومیاگر : من بیگناهم ...
خادم : من بیگناهترم ...
فاوست مفیستو : این رو من باید تشخیص بدم ، مثلا ،،،،،،،،،،،،، نکنه به من اعتماد ندارین ؟؟؟
خادم : شاید بشه به حرفاش اطمینان کرد ...
مومیاگر : دارم شک میکنم تو و اون دستتون تو یه کاسه نباشه ...
خادم : اون محصول نبوغ توئه نه من ...
مومیاگر : نه حالا که تو مواد رو عوض کرده ای ...
خادم : با این همه میشه باهاش کنار اومد ...
مومیاگر : اون دوگونه شخصیت داره و ممکنه حرفی بزنه و بعدش بزنه زیر حرفش ...
فاوست مفیستو : شرمم باد نرماده ام می نامند ، مهم نیست ، مثلا ،خوب گوش کنید قرار نیست اتفاقی بیفته فقط ما با هم یک بازی انجام
خواهیم داد ، یک بازی ، شما دو نفر و ما ،،،،،،،،، این مجسمه هم با ما همبازی میشه ، زمانی این جسم فاوست بوده
و حالا باید همبازی ما باشه ، مثلا ...
خادم : بازی ؟!
مومیاگر : نقشه ای داره ، قبول نکن ...
فاوست مفیستو : نقشه ای وجود نداره ، ما یه بازی خواهیم داشت که در آن رازی گشوده خواهد شد ،،،،،،، رازی آشکار و با این همه
سخت پنهان ، که تنها پس از دیرزمانی بر مردم و اقوام مکشوف میشه ،،، مثلا ،،،،،،، من از این خوشحال میشم که
ببینم مردم رشد می کنند ، باور کنید ،،،،، مثلا ...
خادم : مردم ؟؟؟
مومیاگر : او میخواد با کشیدن پای مردم به ماجرا اونها رو هم مثل ما گرفتار خودش کنه ، نباید اجازه داد ،،،،،،، باید مسیر حرکتش رو
عوض کنیم ...
فاوست مفیستو : ببین تو این جان هوشمند را اگر تونستی از سرچشمه اش دور کن ، نه تو و نه هیچکس دیگری توان این کار را
نخواهین داشت چون عاقبت کار این روح عقلانی یا عقل روحانی با اعمال برترش شما را شرمسار میکنه ،،،،،،، آن
نفرین شده راهمواره به خوشی پذیرا میشوند و گرامی اش میدارند و پیوسته به او یاری می رسانند و من اکنون اویم ،
ابلیس ،،، مثلا ،،،،،،، و میخوام چگونه مفیستو شدنم را با شما به بازی بذارم تا بفهمیم چه شد که اینگونه شد ، مثلا ...
مومیاگر : آخر به چه درد ما میخورد ؟؟؟
خادم : باید شنیدنی باشد ...
فاوست مفیستو : و البته دیدنی ، همه باید بخوان مثل ما بشن ، ، ، ما به اونا نشون میدیم چگونه صاحب قدرتهای بزرگ بشن ...
خادم : قبول ... 8
مومیاگر : تو چه ت شده خادم ؟ این ابلیسه ...
فاوست مفیستو : مومی جان من هم مثل تو نمیدونم چه ش شده اما از نگاههاش خوشم می آد ، مثلا ...
مومیاگر : هی نکنه عاشق ابلیس شده ای ؟؟؟
فاوست مفیستو : من بخاطر کاری مفیستو شده ام ، درست ، اما بخاطر کار دیگه ای هم فاوست مونده ام ، و حالا میخوام هر دو را با
هم به منزل برسونم ، عاشقی هم در این کار میتونه انگیزه زا باشه ...
مومیاگر : تو شاید دلت بخواد این کار رو بکنی اما من و خادم کارهای دیگه ای هم داریم که باید انجام بدیم ...
فاوست مفیستو : مگه شما برای خدایان کار نمیکردین ؟ مثلا ...
مومیاگر : منظور ؟
فاوست مفیستو : نیمی از من فاوسته هنوز ، مثلا ، و فاوست الان بدنش با مواد خدایی پر شده پس من حالا نیمه خدام ...
مومیاگر : کدوم نیمه ات بر اون یکی برتری داره ، خداگونه یا ابلیسی ...
فاوست مفیستو : مرحوم گوته در آخر نوشته اش فاوست را پیروز کرده بود ، به نظر تو مفیستو برترهست یا فاوست ؟
مومیاگر : من نمیدونم ...
فاوست مفیستو : اصلا لازم نیست بحث کنیم ، زمان این رو نشون خواهد داد ،،، حالا اگه تو هم هستی ما میخوایم شروع کنیم ...
مومیاگر : شما ؟؟؟
فاوست مفیستو : خادم خوشش اومده ، مثلا .........................................................
خادم : بدم نمی آد ،،، میتونه تنوعی باشه ..........................................................................................
مومیاگر : انگار چاره ی دیگه ای نیست ،،،،،،،،،،،،،،،، اما گفته باشم بعد از بازی هر کدوم از ما دنبال کار خودمون میریم ...
فاوست مفیستو : شرط معقولیه ،،، قبول ،،، مثلا ،،، خب ، شروع می کنیم ...
خادم : من چه باید بکنم ؟؟؟
فاوست مفیستو : عجول ،،،،، تو مومیاگر برو بیرون و وقتی من صدات کردم بیا تو ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، قرار نبود تردیدی به
دلمون راه بدیم ، مثلا ،،،،،،،،، بازی ما قوانین خودش رو داره ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، برو دیگه ...
خادم : بازی رو خودت قبول کردی ...
مومیاگر با اکراه خارج می شود .
فاوست مفیستو : از من خوشت اومده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هی چیزی بگو ...
خادم : من هنوز گیجم اما تو زیبایی ...
فاوست مفیستو : من معشوقه ای داشتم بنام ،،، بنام ،،، مهم نیست که نامش چی بود ،،،،، تو ، آره تو ، تومیتونی جای اون باشی ،، من
میتونم گرما را تقدیم زندگی تو کنم ، تو در کنار من سعادتمند میشی ،،،،،، همان اولین لحظه که دیدمت فهمیدم تو ، تو
میتونی مرد رویاهای من باشی ، من تو را تا آسمانها پرواز میدم ، هیچکس سعادتی را که من میتونم به تو بدم نمیتونه
بهت بده ، مثلا ...
خادم : تو هنوز من رو کاملا نمیشناسی و من هم تو رو ،،، چطور باید به هم اعتماد کنیم ؟؟؟
فاوست مفیستو : من الان به دیدن چیزهایی قادرم که تو نیستی ، من دارم روح تو رو میبینم ،،،،، تو روح خوبی داری و من عاشق
روحهای خوبم ، مثلا ...
خادم : اما من هنوز با چه بودن تو مشکل دارم و نمیدونم چه جنسی داری ؟؟؟
فاوست مفیستو : من ، مثلا ،،، مهم که نیست ، هست ؟؟؟
خادم : اما خودت گفتی هم مفیستویی و هم فاوست ...
فاوست مفیستو : این که مهم نیست ، تو از من خوشت اومده این مهمه ، مثلا ...
خادم : در اینکه از تو خوشم اومده شکی ندارم اما میخوام بدونم تو دنبال چه هستی که من نیز باید با تو همراه بشم ؟؟؟
فاوست مفیستو : من بدنبال یه بازی ام ، همون بازی که فاوست و مفیستو با هم وارد اون شده اند ، فهمیدن راز ...
خادم : و پس از اون ؟؟؟
فاوست مفیستو : پس از بازی همه چیز مشخص میشه ، حالا تنها کاری که تو باید بکنی اینه که من رو باور داشته باشی ، فقط همین
و نه چیز دیگه ای ، مثلا ،،، بیا کنارم و از من کناره نگیر ...
خادم : گرمای تو داره من رو میسوزونه ...
فاوست مفیستو : این گرمای عشقه ، مثلا ..............................................................................
خادم : من چکار باید بکنم ...
فاوست مفیستو : فقط من رو باور کن و ، و البته دوستم داشته باش تا بموقع بهت بگم که چکار باید بکنی و تو اونموقع باید همونی رو
انجام بدی که من ازت میخوام ، مثلا ......................................................
فاوست مفیستو عشوه گرانه می رقصد . خادم حیران شده است .
خادم : من تمامی جانم را قربانی تو خواهم کرد ، تو با نگاههای مهربانت بر دلم آتش میزنی ، تو مرا تسخیر کرده ای و من حاضرم
همچون غلامی به پای تو بیفتم و زندگیم را تقدیمت کنم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، آه ای دلبر رویایی من ، من رو
پذیرا باش ...................................
فاوست مفیستو : آه ،،، نباید مومیاگر از خلوت ما آگاه بشه ، مثلا ، بیشتر از این منتظر بمونه سرک میکشه ...
خادم : پس از این آشنا شدن از من نخواه که ازت جدا بشم ...
فاوست مفیستو : جدا نخواهیم شد اما برای با هم بودن همیشگی باید درد جدا بودن کم مدت را به جان بخریم ،،،،،،،،، برو و تا صدایت
نکرده ام به اتاق نیا ، مثلا میخوام با مومیاگر هم به دروغ خلوتی داشته باشم تا گمان بد را از او دور کنم ... 9
خادم : حتی این جدا شدن کوتاه مدت هم برام سخته ...
فاوست مفیستو : درد من کمتر از تو نیست دلدار من اما تا این بازی را به آخر نرسونیم نمیتونیم در کنار هم باشیم ...
خادم : فقط برای رسیدن به تو قبول ، بعد از بازی چی میشه ؟؟؟
فاوست مفیستو : مطمئنا یه درگیری بزرگ ، مثلا ...
خادم : درگیری ؟
فاوست مفیستو : ابلیس براحتی کنار نمیکشه ...
خادم : ابلیس ؟؟؟!!!!!!!
فاوست مفیستو : اگه مفیستوی وجود من یه بازی رو شروع کرده حتم دارم که دنبال یه چیز مهم بوده ، و از طرف دیگه این فاوست
وجود من هم مطمئنا راضی به هر کاری نمیشه ، پس امکان هر چیزی هست ، حتی یه درگیری بزرگ ...
خادم : من چکار باید بکنم ؟؟؟
فاوست مفیستو : قبل ازهرچیزی یا باید مومیاگررو آدم خودمون بکنیم و یا علمش رو ازش بگیریم و به زنجیرش بکشیم تا برای همیشه
از شرش در امان بمونیم ، مثلا ...
خادم : شدنیست ؟
فاوست مفیستو : با کمک هم بعله ،،، فعلا برو تا صدات کنم ...
خادم خارج میشود . مومیاگر وارد میشود .
فاوست مفیستو : اومدی ،،،، تو به من اعتماد نداری ؟؟؟
مومیاگر : باید داشته باشم ؟؟؟
فاوست مفیستو : میتونی داشته باشی ، مثلا ...
مومیاگر : تو مطمئنی داری راهت رو درست میری ؟
فاوست مفیستو : باید مطمئن بشم چی به چیه ، مثلا ...
مومیاگر : اگه اشتباه کنی برات خیلی بد میشه ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، من جای تو باشم نمیگذارم این اتفاق برام بیفته ...
فاوست مفیستو : این تهدیده ؟
مومیاگر : یه توصیه دوستانه ،،،،،،،،،، وقت داره میگذره ...
فاوست مفیستو : خادم آماده است اگر تو هم آماده ای شروع کنیم ...
مومیاگر : امیدوارم که بعد از این بازی بتونیم حضور هم را تحمل کنیم ...
فاوست مفیستو : و من هم امیدوارم پس از بازی بتونیم دوری هم رو تحمل کنیم ،،، مثلا ...
مومیاگر : دوری هم را ؟؟؟
فاوست مفیستو : با این علاقه ای که من بتو پیدا کردم برام خیلی سخت میشه ...
مومیاگر : داری کلک میزنی ؟
فاوست مفیستو : نمیخوام وادارت کنم عشقم رو باور کنی اما خب نمیتونم کتمونش کنم ، مثلا ...
مومیاگر : خادم رو صدا کن تا من از راه بدر نشدم ...
فاوست مفیستو : این از راه بدر شدن شاید هم خوب باشه ...
مومیاگر : به تو نمیشه اعتماد کرد ،،،،، آهای خادم بیا ...
فاوست مفیستو : نه ، اون نمی آد ، ما میریم کنارش ،،، قبل از هر چیزی باید همه جا رو گلسرخ بکاریم ...
با اشاره فاوست مفیستو مه همه جا را فرامیگیرد و آنها را در خود گم می کند .
مفیستو از داخل مه پیدا میشود که با نخ تعدادی عروسک را بازی میدهد .
مفیستو : مشغولیت خوبی برای این آدمها فضول پیدا کردم تا توی کارهام دخالت نکنن تا من هم با خیال راحت به کارام برسم ، فعلا این
احمقها هستند و با حماقتهاشون دنیا رو سرگرم میکنند ،،، اگه فاوست دوست نداشته باشه از راههای من بره همیشه کسایی
هستن که میخوان از این راهها بگذرن ، یعنی اگه نخوان هم با این دون و بذری که من میپاشم حتما میگذرن ،،، احمقها
نمیدونن که من میتونم مشغولشون کنم که فریب در فریب بخورند ، حالا که قراره فاوست بفهمه زئوس خدای خدایان برای من
کار میکنه بذار اینها هم بدونن ، خودم بهشون بگم بهتر از اینه که کسی مثل فاوست بهشون بگه ...
مفیستو بر راهها دانه می پاشد و خارج میشود .
سیاهی . نور .
در قسمت زیر فاوست مفیستو و مومیاگر و خادم نقشهای مختلفی را بازی می کنند ،،،،، برای بازی در نقشهای مختلف صورتک بر چهره میگیرند ،،،،، در بازی از مجسمه فاوست هم استفاده میشود .
فاوست مفیستو : هلن ، مومیاگر و خادم : آرمانگرا و واقعگرا و طبیعت گرا وشکاک و جزم اندیش و نرمخو و سرگشته و مست و رقاص و دلقک و منادیگر و مردریشو و ارابه ران و امپراطور و خزانه دار و منجم و شوالیه .
آرام آرام راههای تاریکی هویدا میشود . 10
افراد زیر در راههای تاریکی می آیند و میگذرند و میروند ، فاوست بالای سنگی ایستاده و هنگام عبور کردن افراد از مقابلش بر سر او فریاد میزند که نه تنها شنیده نمیشود بلکه آن فرد حتی متوجه او هم نمیشود .
آرمانگرا : کاش همه موجودات هستی به حقیقتی که من رسیده ام برسند ، بیشک دنیایی زیبا خواهیم داشت ، با خوشی بی پایان ،،،،،،،
گنج را میشه یافت ، یافتن آن سخت نیست و خوشبختی را میتوان با آن به زندگی آورد ،،، من بر این توانایم ...
واقعگرا : دنیا هم بدی دارد و هم خوبی ، جدا کردنشون سخته و حقیقت بدی و خوبی به راحتی مشخص نمیشه ، اما این دلیل نمیشه که
انسان از جستجو دست بکشه ، من تلاشم را برای پیدا کردن گنج خواهم کرد ، میتونم امیدوار باشم ، باید واقعیت رو دید ...
شکاک : گنج ؟؟؟ قصه گنج شاید راست باشه و شاید هم ناراست ، اما داشتنش بد نیست ،،، هر چند بنده شک دارم ، این هم همانند دیگر
ساخته های انسانی قصه ای بیش نباشه ...
جزم اندیش : وای به حال دیگرون ، مگر غیر از من هم ممکنه که کس دیگه ای بتونه به گنج برسه ؟؟؟ راههای رسیدن به گنج فقط در
دست منه و بس ...
نرمخو : باید با همه کس مشاوره کرد ، تنها راه پیدا کردن گنج اینه که همه با هم بر سر یک سفره بنشینند و در مورد راههای رسیدن
به آن با همدیگه مذاکره کنند ، من از همه دعوت خواهم کرد ...
سرگشته ای آوازخوان وارد شده و خارج میشود ، آواز از گنج یار حکایت دارد . رقاصی به آواز او می رقصد ، مستی نامتعادل ادای رقاص را درمی آورد .
مست : من شعرم ، شاعری هستم که با پراکندن نهفته ترین ثروتم به کمال می رسم ،،، اونی که رفت اگر عاشق نبود گنج دلم را نمیدادم
بهش تا با ترانه ای به باد بده ...
منادیگر : بشتابید ، بشتابید که هم اکنون هم دیر شده ، ، ، بشتابید ، بشتابید که مسابقه گنج یابی شروع شده ، ، ، بشتابید ...
ارابه ران : گنج از آن منه ،،، به تیزپایی این اسبهای تندر قبل از همه به خط پایان خواهم رسید ،،، هی هی هی ،،، بتاخت برین ای یال
به باد داده های مست من ، گنج به انتظارماست ،،،،،،،،،،، من باد مستم ،،،،،،، با سم ضربه هایتان بشکن بزنید ، ، ، گنج ،
آتشی با شرار تابان بر پیشانیها و تنها منم که به حقیقت دست خواهم یافت ،،، هی ...
مردی ریشو سوار بر تختیست که دیگری بزور آن را میکشد و میبرد .
مفیستو بذر پاشان میگذرد .
مفیستو : در شرط بندی روی جوانان نو خط ، برد چندان حتمی نیست ، باید دخترکان رو هم وارد بازی کنم ...
انفجار رقص نور .
صدای فاوست : و من در میان این آدمها که هر یک به اندک دانستن چیزی خود را خداوندگار علم میدانست گریزان بودم از نادانی و
ناآگاهی ، شاید نوری از جایی بیابم و به آن گنج پنهان راهم را پیدا کنم ...
سیاهی .
صدای آواز دختری از دوردستها .
روحی رقصان میگذرد .
نور .
کاروانسرایی هویدا میشود . صدای رقص و آواز و صدای کاروانی که میرود و کاروانی که میرسد .
هلن کنار پنجره ای نشسته است و خود را آرایش میکند ، مفیستو آینه دار است .
صدای کارگردان از بیرون : ببین عزیزمن کاروان قبلی رفته ، هلن شاهزاده خانوم بزرگ هیچکدام را نپسندیده ، کاروان بعدی تازه از
راه رسیده ، مدعیان عشق از برابر شاهدخت خواهند گذشت ، شاید یکی را برای عشق برگزید ، شما با
همان صورتکهای آدمهای قبلی نوبتی از جلوش می گذرین ، همین ...
سیاهی . نور .
فاوست و هلن گردش کنان میگذرند . مفیستو در تعقیب آنهاست . فاوست خود را از دست هلن رها کرده و میگریزد . مفیستو با هلن بگو مگو میکند . مفیستو خون نقره ای دستانش را می لیسد و می رود .
هلن گلسرخ میکارد .
هلن : من گلسرخ میکارم ، اما دیگه نه گلهای دروغین برای صورتکهایی که گمون میکنند آدمن ،،،،،،،،، شما ای گلسرخهای راستین
در نهان به انتظار آن خوشبخت بنشینید که شاید بیاد و کشفتان کنه ،،، انگار عاشقش شدم ، پاریس یه تصویر از عشق بود اما
این یکی تموم وجودم رو گرفته و یه لحظه هم ولم نمیکنه ... 11
هلن آوازی را دلگرفته زمزمه میکند .
سیاهی .
انفجار رقص نور .
صدای فاوست : من از دروغ بیزارم و از دروغ عاشقانه بیزارتر ،،، و این هلن زیبارخ بود که گلسرخ از ریشه کنده شده را تقدیم من
کرد ، اما گلسرخ کنده شده دیگه بوی خوشی نداشت و من خون نقره ای مفیستو را بر گلبرگهای آن دیدم و گفتم درود
بر خارهایی که آن ساقه دلیر بر تن داشته ، هلن دیروز معشوقه پاریس بود و امروز معشوقه من و فردا را هم خدا
میدونه ...
نور .
فاوست و مفیستو میگذرند .
مفیستو : عشق دروغین دیگه چیه ؟ آدما یا عاشقن یا نیستن ، این دیگه چه حالتیه که من ازش بیخبرم ؟
فاوست : شاید هم بیخبر نباشی !؟
مفیستو : ای بابا ، تو که به همه چیز شک داری ...
فاوست : بازیه سختیه و من نمیخوام بازنده باشم ...
مفیستو : زیادی سخت گرفته ای ،،، مهم نیست ،،، باید به دیدار چند نفر دیگر بری ...
فاوست : قبلی ها که حالم رو به هم زدند ، اینها کی اند ؟
مفیستو : اونها عامه بودن و اینها خواصند ...
فاوست : شاید از اینها چیزی بیاموزم که تو پیدا کردن گنج روح بدردم بخوره ، شاید هم چیزی یادشون دادم ...
سیاهی . نور .
مفیستو شراب درست میکند .
مفیستو : به که چه شرابی شد این درد ، مطمئنم خیلی ها رو مست خواهد کرد ، این هم یک نوع رسیدن به گنج وجود آدمیست ، رفتار
هلن کمی نگرانم کرد اما با این شراب ناب اون هم کاملا براه می آد ...
بزمگاه .
بزمیست ؛ امپراطور و خزانه دار و منجم و شوالیه یک یک وارد شده و پیاله ای مینوشند و جمله ای میگویند و میروند ،،،،، هلن ساقی شده است .
امپراطور : مردم همیشه فریب خورده ، با سرنوشت محقر ، پیوسته از زمان آدم گرفتار حماقت ! رقاصه های رقصان ،،، میگویم ما
که امپراطور بزرگی هستیم چرا پس ما به بازی نگیریمشان ، هان ؟؟؟
منجم : یک قارچ باید بترکه ...
خزانه دار : قارچی که میتونیم در زیر زمین پرورشش بدیم و همونجا هم بترکونیم ...
شوالیه : زیرزمین چرا دیگه ؟ بازی بدون خون که حالی نداره ...
امپراطور : من میگم جنگ خوبه ، هان ؟؟؟
شوالیه : همین که جنگی در جایی به پایان میرسه بزودی در جای دیگه آغاز می شه ، هرگز به فکر یکی از حریفان نمیرسه که خودش
عروسکی بیش در دست نیست ،،، خون و آتش و شب و وحشت و تیر و چکاچک شمشیر و عربده و شهرت ،،، همه چیز در
برابر ما باید سر فرود بیاره ...
منجم : به جایگاه مقدس ما هیچکس دست درازی نمی تونه بکنه ، ما کوزه و طلا و دیگر آثارزیرخاک را پیشنهاد میدیم ...
امپراطور : باشه ، حرف حرف منجم خواهد بود نه شوالیه ،،، زیر خاک را پر کنید از اشیا ...
خزانه دار : باید کاری کرد تا خود مردم این کار را بکنند ...
شوالیه : از جنگ ناگزیریم ، پرکردن زیر خاک کیلویی چند ...
منجم : اگه پر کردن زیر خاک برای رسیدن به جنگ باشه چی ؟
خزانه دار : میشه کاری کرد تا مردم کاری بکنن تا مواد لازم آن قارچ بزرگ مهیا بشه ...
امپراطور : در هر حال همانی شد که من دوست داشتم ،،، یه جنگ بزرگ ...
جنگی بزرگ اتفاق می افتد . میتوان بر پرده انتهایی تصاویری از جنگهای بزرگ را نشان داد ، فاوست مایوسانه در تلاش است تا وارد بزمگاه بشود اما خادم و مومیاگر در لباس نگهبانها جلو او را میگیرند .
مفیستو فاوست را با خود همراه کرده و تماشاکنان میگذرند .
مفیستو : هر که عقل دارد باید بگریزد زیرا در این محل وحشت فرمانرواست ، همه جا آشوب و غوغاست ...
فاوست : در این هیاهو عجیب زیر کلاه دیوانگی میتوان عاقل موند ، و یا دل به دریا زد و مردم رو راهنمایی کرد ... 12
مفیستو : به گمان من چنین نمی تونه باشه ،،، احتیاج ، گناه ، حرص و آز و طمع ، بینوایی ، نگرانی نمیگذارن که آدمی راحت بشینه
و کاری به اونای دیگه که راحت نشسته اند نداشته باشه ...
فاوست : چاره چیه ؟
مفیستو : میتونی از خدایان روزگاران گذشته سوال کنی ، شاید راهی پیدا کردی برای زنده کردن گنج دل انسان ...
فاوست : حتما راهی هست ...
سیاهی . نور .
دریا و طوفان . فاوست با قایقی از مقابل تصویر الهگان باستانی که بر صخره ها کنده شده است میگذرد .
زئوس : انسان به هشدار من نخواهد باز ایستد ،،، انسان با جنگ بدنیا می آید و با جنگ از دنیا میرود و گنج از دستی به دست دیگر
میرود ، گنج در پس جنگ است ، خوشا به حال آنکه گنج جان را بیابد و با آن از نو زاده شود ،،، اما ،،، زنده ماندن جز با
کشتن نمیتواند باشد ،،، اگر ماندن را می طلبی پس بکش و اگر راه دیگر خواهی از دیگران بپرس که من جز این نمیدانم و
و جز این نیز از مردمان نخواسته ام ، همیشه آنها را به جنگ فراخوانده ام تا گنجهای زیر خاک را تصاحب کنند و زاده
شوند و بمانند ...
سیاهی .
انفجار رقص نور .
صدای فاوست : زئوس این را گفت و روی خود پوشاند، من به او گفتم من خواهان زاده شدن انسانم و تو میتوانی کمکم کنی و او حوالتم
داد به دیگری و دیگری به آن دیگری و همچنان تا کوچکترین خدایان رفتم و دیدم که هیچیک را قدرتی در دست نبود
و همه دست ساز مفیستو بوده اند ، هدیه خدایان به آدمی کشتار بود ، دیدم امپراطوران هر زمان در اوج جنگ به جشن
خویش مشغولند ،،، چه سخت است خود را از دیو و شیطان رها کردن ،،، و من اسیرتر از همیشه باز به کنجی خلوت
گریختم تا شاهد این همه خونریزی نباشم ...
نور .
فاوست گوشه ای نشسته است . هلن از دریچه ای وارد میشود .
هلن : خلوت و تنهایی ژرف ،،، تنهایی سخته نه ؟؟؟
فاوست : چه خبر ؟
هلن : اگه خبری بد باشه زیبایی پیام آور دیده نمیشه ...
فاوست : با این همه بگو ...
هلن : تو شاید هزارمین مرد این بازی باشی ، اول کار همه غران چون شیر و در این نقطه همه را دیدم خاموش ،،، هیچکس را توان
گذشتن از خود نبود ،،، توی این بازی یا باید به گفته خدایان تن داد و یا از خود گذشت ...
فاوست : هیچ دعایی نیست ، هیچ نجات دهنده ای نیست که بتونه موعد پایان را دورتر ببره ، همه این را میدونن ، اما مگر فقط همینه
معنای انسان بودن و گنج دل او ؟؟؟
هلن : انسان هست پیش از آنکه زاده شود و خواهد بود پس از آنکه بمیرد ، اما همینگونه ...
فاوست : درست اما چه باید بکنه این انسان تا از نو زاده بشه و گنج روح رو پیدا کنه و نه البته آنگونه زاده شدن که زئوس گفت ...
هلن : من نمیدونم ، اما میتونم حس خوبم را به تو در خودم احساس کنم ، سینه ام لبریز از آرزویی ژرف شده ،،،،،، تو از آن من و من
از آن تو،،، این چیزیه که فکر میکنم درست باشه ، تو و من ، ما شدن ،،، و تو این ما شدن هرچه پیش بیاد دوست دارم ما برای
همیشه با هم باشیم ، هر چند میدونم رشته پیوند شاید جاودانه نباشه و روزی ناخواسته پاره بشه ..........
فاوست : ساکت نمان باز هم بگو ...
هلن : باید بروم ...
فاوست : آخه برای چی ؟
هلن : مفیستو در خواب بود که اومدم ،،، اگه مثل همیشه پیداش بشه برای هر دو نفر ما بد میشه ...
فاوست : اما اون خودش قبول کرده که من هر کاری بخوام انجام بشه ...
هلن : این ظاهر قضیه هست ،،، اون هیچوقت دلش نمیخواد تو حقیقتا به خواسته هات برسی ...
فاوست : همه بازی داده شدن ...
هلن : بعله ، همه ...
فاوست : اما من دلم نمیخواد مثل یه عروسک باشم ...
هلن : و من هم بخاطر اینگونه بودنت خواهان توام ، منهم از عروسک بودن بیزارم ...
فاوست : اگه نتونم چنین بمونم بمیرم بهتره ...
هلن : همیشه راهی هست ...
فاوست : اگه راهی باشه من پیداش میکنم ...
هلن : اگه روزی خواستی با من یکی بشی شبی که دوباره او در خواب میره به سراغم بیا ، راه سوم تو اینه ، ، ، ، ، ، البته ، من قبل
از یکی شدن با تو به فریب با او یکی میشم تا نخواد جلو کارم رو بگیره ...
هلن میخواهد از دریچه بیرون برود اما قبل از خروج چندین بار درها را باز و بسته می کند و فاوست را عاشقانه نگاه میکند ، 13 موقع رفتن لباسش بر جای میماند و خودش ناپدید میشود .
فاوست : اگه این پیوند جاودانه نباشه چه خیری داره پس؟! من یکبار گوشه نشین بودم وکاری ازم برنمی اومد این بارهم اگه گوشه نشین
باشم نمیتونم کاری بکنم ، شاید اگه با هلن یکی بشم و عشق اونم راستین باشه کاری ازمون بربیاد ، می تونم امتحانش کنم ...
فاوست لباس هلن را برداشته و تن مجسمه فاوست می کند و با آن می رقصد .
سیاهی .
صدای هلن : تو با من ، من با تو ...
انفجار رقص نور .
فاوست : و من و او ما شدیم ...................................................................................
سیاهی . نور .
مفیستو دنبال هلن میگردد .
مفیستو : کجایی تو ، هلن ؟ هلن دیوونه ام کردی کجایی آخه ...
سیاهی . نور .
فاوست مفیستو ، مومیاگر و خادم در حال کندن زمین می باشند .
مومیاگر : تو مطمئنی اشتباه نمیکنی ؟
فاوست مفیستو : خب باید بدونید که در زندگی سرشت جاودانه زن پیوسته شما را بسوی بالا می کشه ، مثلا ...
خادم : با گلسرخ های تو بالا رفتن لذتبخشه ، همراه با دید آزاد و جان متعالی در یک طرف و طرف دیگر پایان نیستی ناب ، این
همانی کامل ، خلا جاودانه ...
مومیاگر : چه میگویی ؟
فاوست مفیستو : خوشی ...
مومیاگر : کدوم خوشی ؟ من که جز بیگاری چیزی ندیدم ...
فاوست مفیستو : این قارچ که از زیر خاک داریم درش می آریم میتونه تموم خوشی رو نصیب ما کنه ، مثلا...
مومیاگر : این جز نابودی نمیتونه ارمغانی داشته باشه ، ما گلسرخ کاشته بودیم ...
خادم : از حرفات خسته شدم ...
فاوست مفیستو : مومیاگر من تلاشم رو کردم که تو با ما همراه بشی اما خب تو انگار زیادی با خودت مشغول بودی ...
مومیاگر : من که دارم کار خودم رو میکنم !؟
خادم : اگه گنجی توی این قارچها باشه سهم ما دو تا بیشتره ...
مومیاگر : آخه برای چی ؟
فاوست مفیستو : مثلا تو فقط خودت رو مشغول نشون دادی بدون اینکه واقعا کمکی بکنی ...
مومیاگر : من کارم رو کرده ام ...
خادم : من که میگم نه ...
مومیاگر : چطور به این نتیجه رسیدی ؟
فاوست مفیستو : تو خواهان درگیری نیستی ...
مومیاگر : صحبت از درگیر شدن به این بزرگی نبود ، قارچها سمیند ...
فاوست مفیستو : ابلیس وجود من خواهان اینه که ما مشغول بیهودگی باشیم ، تا ابد هم طول بکشد برایش مهم نیست ، مثلا،،، اما فاوست
وجودم راه دیگری ندارد جز درگیر شدن با او ،،،،،،،،، برای رها شدن یکی بیشتر نباید بمونه ، یا تعالی روح انسانی
فاوست و یا خلا جاودانی مفیستو و من چاره ای جز از بین بردن یکی از آنها ندارم ، مثلا ،،،،،،،،،،،،،،، من فاوست
وجودم را از بین میبرم تا مفیستو وجودم بمونه و پادشاهی کنه ، مثلا ، بیهودگی محض ...
مومیاگر : چرا فاوست ؟
فاوست مفیستو : نابود کردن مفیستو سخته ،،،،،،،،،،،، فاوست خود به بن بست کار خود اعتقاد پیدا کرده بود ، از بین بردن آدم شکست
خورده راحتتره ...
مومیاگر : نباید عجله کرد ، اگه اینجا شکست بخوریم حاصل ننگ جاودان خواهد بود ،،، رانده ای رسوا ،،،،،،،،،،،،،، باید حساب شده
عمل کنیم تا نهایت استفاده را ببریم ، اگه روح فاوست از بین بره و مفیستو هم به خواسته اش نرسه باید آماده نابودی همه
چیز باشیم چونکه ابلیس براحتی شکست را پذیرا نمیشه ...
فاوست مفیستو : برای آنکه اثر بزرگ به اجرا دربیاد چه لازمه ؟ مثلا ، تنها یک هوش با هزار بازو که در خدمتش باشند .............
مومیاگر : و این هوش گلسرخ کاشته شده شماست ؟ محصول این که قارچه نه گل ...
خادم : تو هیچوقت به راز گلسرخ پی نخواهی برد ...
فاوست مفیستو : مثلا ، ما مجبوریم کار خودمون رو ادامه بدیم ...
مومیاگر : صبر کن ...........................................................................
فاوست مفیستو : اینبار برای چه ؟ 14
مومیاگر : من از نتیجه مطمئن نیستم ،،، تو ضعیفتر از اونی که بتونی این کار بزرگ را به سرانجام برسونی ......
خادم : من کمکش خواهم کرد ، اونکه همواره تو نبرد پای می فشاره می تونه نجات بیابه ...
مومیاگر : این را که دانایی سرشار از حیله و فلسفه خود را به یک بازی مسخره و کودکانه می سپاره نمی توان آسان و سبک شمرد ،
و نه آن دیوونگی را که سرانجام بر او چیره میشه ...
خادم : نفهمیدم ...
فاوست مفیستو : من هم مثلا ...
مومیاگر : شاید خدایان خودشان خواهان این بوده اند ...
خادم : تو که خودت میگفتی برای آنها داری کار میکنی ، پس اگر به این نتیجه رسیده ای با ما همراه شو ...
مومیاگر : من خودم رو بیشتر از اونها دوست دارم و الان شک دارم که کارم درست باشه ...
فاوست مفیستو : چرا ؟؟؟ مثلا ...
مومیاگر : گلسرخ هیچ نسبتی با قارچ نداره ، ما کلک خوردیم و زئوس خدای خدایان میتونه کلکهای دیگه ای هم بزنه که به نابودی
همیشگی ما انسانها منتهی بشه ، من تا وقتی حس میکردم کار برای اونا برام منفعت داره از اونا پیروی میکردم اما ...
خادم : برای تو چه فرقی داره ...
مومیاگر : من از قارچ و نابودی همیشگی خوشم نمی آد ، من دلم میخواد تا ابد بمونم ، جاودانه و قوی ...
خادم : اما من عاشق قارچم ...
فاوست مفیستو : مثلا منهم ...
مومیاگر : به نظرتون راه دیگه ای نیست ؟؟؟
خادم : نه ...
فاوست مفیستو : نه ...
مومیاگر : ناگزیر باید بجنگیم ،،، مثل همیشه یه جنگ دیگه ...
فاوست مفیستو : این بار هم ابلیس تونست همه رو به جون هم بندازه ...
فاوست مفیستو و خادم به حالت حمله رودرروی مومیاگر قرار میگیرند .
مه همه جا را فرامیگیرد و چیزی دیده نمیشود . سیاهی مطلق .
انفجار رقص نور .
صدای فریاد هلن و فاوست : در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت
خدا ،،، خدا ،،، خدا ...
سیاهی .
صدای کارگردان از پشت صحنه شنیده میشود .
صدای کارگردان : بچه ها خسته نباشین ،،، خوب بود ...
پایان .
سحر ...
نور عمومی .
صحنه فانتزی و با انتخاب کارگردان .
سحر : چقدر دیر میاد این سحرسراغ سیاهی شبهای تار من ، پرده ها رو بکشم که بازم انگاراز پشت اون کوه بلند خاکستری میخواد خورشید
خانوم بیاد بیرون و بیفته دنبال آقا ماهه که همینجوری هی داره از دست معشوقه آتیش به دلش در میره ، میگم چه صبری داره
خورشیدخانوم ها ، آخه مگه این ، این عشق چیه آخه ؟ آقا ماهه هنوز اونجاست و کنارشم که اون ستاره هه ایستاده و از کنارش
تکون نمیخوره ، چه رقیب سرسختی داره خورشید خانوم ،،، ا ا ا بی حیا ، بوسیدش ، اون دیوونه انگارحالیش نیست که این همه
چشم از این پایین دارن نیگاش میکنن ،والله حیا هم خوب چیزیه ( پرده را میکشد ) بیام اینورتر ، من بجای اونا خجالت کشیدم ،،،
انگار نه انگار ،،، واه واه واه ، عجب دوره و زمونه ای شده ، جلو چشم همه میشینن تنگ هم و همدیگه رو بغل میکنن ، اونم چه
بغل کردنی ، اه اه اه ، یکی نیست به ستاره هه بگه بابا اون خورشید خانوم عاشق اینه ، میمیره براش ، تو چرا دستت رو انداختی
گردنش و میبوسیش ؟ اونم جلو چشم همه ؟ حالم رو بهم زدن ، اه اه اه ، الانه که بالا بیارم ، هاع هاع هاع ،،، وای که با این بالا
آوردنا جونم داره بالا می آد ( بالا آورده است ) ،،،،،،،،،،،،، خوبه عمه سولی اینجا نیست بگه هی دختر تو حامله ای ، حامله !!!
یکی نبود بهش بگه آخه سولماز خانوم این دخترشوهر داره که ازش حامله هم بشه ؟؟؟ حامله ، هاع !!!!!! ( لباسش را پاک میکند )
میگم اما این لباس گشاده که عمه برام خرید چقدر هم بهم میاد ، بنده خدا گمون کرده بود من حامله ام رفته بود یه لباس گشاد برام
خریده بود و آورده بود و تنم کرده بود ،،، چرا دارین میخندین ؟ باور کنین ! ( چند عروسک را از گوشه و کنار جمع میکند و روی
زمین میچیند ) گوش کنین تا براتون بگم قضیه چی بود ، البته عمه خودش لباسه رو تنم نکرد ، اون فقط خرید و آورد و گفت :
سحر من یه لباس نو برات خریدم ماه ، من گفتم عمه سولی اما ماه که سیاه نمیشه ، ماه همیشه سفیده ، رو سفید رو سفید ، همیشه
خدا روسفیده ( آینه ای کوچک در دست میگیرد ولی پشتش را نگاه میکند ) ، عمه ام نخواست اشک چشماشو ببینم ، هیچوقت
نمیخواست ، یواشکی با گوشه دستاش پاکشون کرد و گفت : خب این لباس نیست که ماهه تو ماهی ، این سیاهه درست اما وقتی
تو تن تو باشه اونوقت تویی که ماه میشی ، با اون صورت سفیدت تو این لباس سیاه عین ماه شب چهارده میشه سحر خانوم گل من ،
میشی یه ماه تو شب تاریک ( به صورتش سفیدکننده میزند )،،، عمه سولی نتونست این لباس رو تو تنم ببینه ، خدا بیامرزتش ،
بیرون که رفته بود خرید کنه ماشینه زده بود بهش و مرده بود ، قبل از مرگش گفت : اگه خودت نخوای بگی هم من فهمیدم کار کار
کی بوده ، گفتم : کدوم کار ؟ گفت : سحر موهای من چه رنگین ؟ گفتم : سیاه ، مثل شب سیاه ، چقدر ناز بود موهای عمه سولماز ،
از بچگی دست میکردم لای موهاش و باهاشون بازی میکردم ، گفت : اگه رو لباسای کوروش موهای بلوند پیدا بشه معنیش چیه
سحر ؟ من که نفهمیدم منظورش چیه ، اما انگار خودش از یه چیز مطمئن شده بود ،،، میگن مرده ها میرن به مهمونیه خدا ، من
اولا این حرفا رو قبول نداشتم مگه میشه کسی لیاقت مهمونی خدا رو داشته باشه ؟ اما وقتی عمه سولمازم مرد فهمیدم این حرفا
همشون درستن آخه اون از بس خوب بود که غیر از خدا نمیشد با کس دیگه ای مهمون بازی کنه ، مهمون بازی ! چه اصطلاح
قشنگی ! مثل خاله بازی ، ، ، وقتی مرد خوشگلتر هم شده بود حیوونی عمه ، اونقده خوشگل شده بود که آدم دلش میخواست کاش پا
میشد و یه دوری تو خیابون باهات میزد ، حتم دارم همه پسرا می افتادن دنبالمون ، ، ، ، ، ( انگار در خیابان قدم میزند ) گمشو ،
، ، بیشعور ، ، ، انگار آدم ندیدن عمه ،،، چیه ماه دیدی رو چهره م اینجوری زل زدی ؟؟؟ اونو ببین عمه بدبخت غش کرد افتاد ، ،
، ، ، وای که چقدر هواخواه داشتیم ( از پنجره بیرون را نگاه میکند ) کسی نیست ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، چی داشتم برا بچه
های گلم میگفتم ؟ آهان من لباس سیاهمو تنم کردم و اومدم برم سر قبرش که نگذاشتن ، مگه برا مرده سیاه نمیپوشن ؟ خب چرا ، منم
میدونستم و پوشیدم ، ، ، هی گفتم : ای بابا شما چرا اینجوری میکنین آخه ، بذارین برم سر قبرش ، گفتن برا تو خوب نیست گریه
کنی ، احمقا فکر کرده بودن من که این لباس گشاد رو پوشیدم حتما حامله ام ، بیشعورا اون عمه م بود چیزی بهش نمیگفتم شما الاغا
حق ندارین از این چرندیات تحویلم بدین ، برین گمشین ، بذارین برم سر قبر عمه سولمازم ، ولم کنین احمقای خر ، با شمام الاغای
عوضی ، ولم کنین میگم ، اه ،خدایا اینا چرا با من اینجوری میکنن ، کم مونده از دستشون دیوونه بشم ، خدایا بدادم برس آخه ، این
خرای نفهم حالیشون نیست من تو همه دنیام فقط عمه سولمازم رو دارم ، بگو بهشون ولم کنن ، خدایای من کمکم کن بتونم برم سر
قبرش ، آخه اگه نرم که اون از دستم دلخور میشه ، حق هم داره طفلک آخه اونم بجز من کس دیگه ای رو نداشت ، چرا داشت ،
کوروش ! هی کوروش تو چیزی بگو به اینا ،،،،، اه اونم که همه ش از من فرار میکنه ، بابا میدونم ناراحتی ، میدونم بخاطر مرگ
1
عمه م دلت خونه ، میدونم با دیدن من یاد اون می افتی اما یه چیزی به اینا بگو که بذارن برم سر قبرعمه ، بخدا دلم داره میپوکه ،،،،
اه بازم که در رفت ،،،، بابا یکی نیست به اینا حالی کنه عمه سولمازم از من انتظار داره ، اون از من انتظار داره ، از من انتظار
داره ، اون ، اون ، ( درگیر شده است ) آخه کسی نیست به این نفهما بگه اون منو بزرگم کرده ، منو از بچگیم که ننه و بابام تو
تصادف مرده بودن تو آغوش خودش بزرگم کرده ، اون جای بابا مامان منه ، آخه من که اونا رو ندیدم ، بابا ولم کنین برم سر قبرش
، دیوونه م کردین ،،، اه اه اه ،،،،،،، خدا خدا خدا ،،،،،،،،،،،،،،،، وای که چقدر داد کشیدم و داد کشیدم و داد کشیدم ، وای که چقدر
خدا خدا کردم ، ، ، خدایا خودت بدادم برس که دادرسی ندارم من ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خدا خدا خدا ،،،،،،،،
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اگه نگرفته بودنم که خودم رو به درو دیوار میزدم و ازدستشون در میرفتم ،،، ولم کنین دیگه ،،،،،،،
خسته م کردین آخه ،،، اه اه اه ، ولم کنین حرامزاده های عوضی احمق ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ( از تقلا کردن خسته شده است ،
مینشیند ) لامصبا همشون گردن کلفت بودن و نتونستم از پسشون بربیام ، نشستم ، خسته شده بودم از بس تقلا کرده بودم ،،،،،،
همینجوری داشتم برا خودم لالایی میخوندم ، آخه لالایی های عمه یادم افتاده بودن ، هی تو سرم صداش میپیچید که داشت برام
لالایی میخونه ، داشت برام لالایی میخوند ، ببینین داره برام لالایی میخونه ،،،، ( لالایی میخواند ) لا لا لا لا گل پونه ، بخواب
که من دلم خونه ، لا لا لا لا گل پسته ، بابات رفته مامات رفته منم خسته ، لالا لالا گل پونه بخواب که من دلم خونه ،،،،،،،،،،،،،،،
یه بار که داشتم همینجوری برا خودم لالایی میخوندم دستش رو کشید رو شکم من زد زیر گریه ، گفتم هی چت شد یهو ، چیزی
نگفت اما داشت حیرون حیرون نیگام میکرد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ( یهو از جا میپرد ) من
بچه ندارم ، بابا به چه زبونی بگم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، داشتم چکار میکردم یهو وایستادم برا خودم قصه
بگم ؟؟؟ قصه ، قصه ؟! برا خودم ؟؟؟ نه ! برا شما ! برا شما که نشستین وفقط گوش میدین ، برا اونای دیگه نمیگم ، چرا ؟ اونا فقط
دوست دارن حرف بزنن ، به حرفای آدم که گوش نمیدن ، فقط حرف خودشون رو میگن ، اما شما گلای خوبم نشستین و فقط گوش
میدین ، آره که برا شما میگم قضیه چیه ، قصه رو برا شما میگم که قصه رو دوست دارین ، مثل خود من ،،، من قصه گوی خوبیم
اما اونا گفتن حرفات چرتن و گوش ندادن ، بخدا من قصه گوی خوبیم آخه من از همون بچگیام که عمه م شبا برا خوابوندنم برام
قصه میگفت شروع کردم به گفتن قصه ، قصه های عمه م که تموم شد و اون شروع کرد به تکرارشون گفتم عمه اینا تکرارین ، من
دوستشون ندارم ، گفت آخه من که غیر از اینا قصه دیگه ای بلد نیستم میگی چکار کنم ؟ گفتم میخوای من برات قصه بگم ؟ گفت
مگه تو قصه دیگه ای غیر از اینایی که من برات گفتم بلدی ؟ گفتم آره ،،، از همون شب من شده بودم قصه گوی عمه سولمازم
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ( می نشیند ) یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود ، توی این دنیای بزرگ یه سحر خانوم
کوچولو بود که غیر از عمه سولماز کس دیگه ای رو نداشت ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ( گریه میکند ) چه روزای خوبی داشتیم ،،، چه
روزای قشنگی بودن اون روزا که من برا عمه سولی قصه میگفتم ،،، چقدر زود میگذره روزای خوب ،،،،،،،،،،،،،،،،،،، فایده ش
چیه آخه آدم بشینه و حسرت بخوره ، داشتم چکار میکردم ؟ آهان داشتم این لباس سیاهه رو تو آیینه نیگاه میکردم ،،، بذار بینم ، ( از
جا بلند شده و در آینه خودش را تماشا میکند ) اووه چقدر هم بهم می آد ، عمه حق داشت بگه ماه شدم ، ، ، یه بار بهش گفتم عمه
تو هم عین ماهی ها چرا ازدواج نمیکنی پس ؟ گفت : من با داشتن تو به بودن کس دیگه ای تو زندگیم نیازی ندارم ، من چیزی
نگفتم اما از اون روز شروع کردم به گفتن قصه پسر چوپونی که عاشق دختر شاه شده بود ، عمه سولماز اولش گفت نمیخواد قصه
عاشقونه بگی اما بعدش که دید من ول کن نیستم خوشش اومد ،،، پسر چوپون برا دختر شاه جونش رو میداد ، چشمای دختر شاه شده
بود قبله پسره ، وقتی نیگاشون تو چشم هم می افتاد دیگه حالیشون نبود اون کیه و این کیه ،،، دست تو دست هم پرواز میکردن تو
آسمونا ،،،،،،،،،،،،،،،،،، ( می رقصد ) ها ها ها ،،، رقص تو آسمون چقدر میچسبه ،،، ها ها ها ،،، یه دور دیگه به افتخار دختر
خوشگل رویاهای من ،،، ها ها ها ،،، وای که آدم از این پرواز سیر نمیشه ،،، ها ها ها ،،، من چوپونم و شاهزاده ، میگی بهم
میرسیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو قصه من اونا بهم میرسیدند ،،، وای که از نفس افتادم ،،، چقدر دور زدم ،،، وای ،، داره بازم حالم بهم
میخوره ،،، وای ،،، الانه که بالا بیارم ،،، هاع هاع هاع ( بالا می آورد ) ،،، وای عمه بدادم برس که مردم ، ، ، آخه دختر تو
چقدر سر بهوایی ، مگه هزار دفعه بهت نگفتم تو فقط حق داری راه بری ، تو نباید برقصی ، آخه چرا تو بحرف من گوش نمیدی ،
ببین خودت رو به چه روزی انداختی ، اگه تو چیزیت بشه من چطوری جواب بابات رو تو اون دنیا بدم هان ؟ نمیگی این عمه م به
برادرش قول داده که از بچه اش مثل چشمای خودش مراقبت کنه ؟ نمیگی اگه یه مو از سر تو کم بشه من باید خودم رو بکشم ؟ اگه
تو به خودت رحم نمیکنی به من رحم کن ! به من رحم کن ، به من ، به این کوچولو که تو شکمته رحم کن ، رحم کن ، رحم کن (
گریه میکند ) ،،، ای بابا عمه باز که تو داری همینجوری برا خودت میبری و میدوزی که ؟ آخه من بچه ام کجا بود ؟ ای بابا
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( عروسکی را بغل می کند ) دختر گلم ، سحر نازم پاشو قربونت برم ، روتو اونور نکن عمه قربونت بره ،
قربون اون قهر کردنات برم ، گوش کن عزیز دل عمه ، ببین آخه چی میگم ، روتو نکن اونور آخه قربونت برم ،،، باشه دیگه
کاریت ندارم ، هر کاری دلت خواست بکن ، دیگه چیزی بهت نمیگم !!!!! ( گریه میکند ) ،،، عمه ، عمه سولی ، داری برا من
گریه میکنی عمه ؟؟؟ عمه من تحمل گریه هاتونو ندارم ! منو ببین ، سحر کوچولوتو ببین ، میخوای منم گریه کنم ؟ باشه ، اگه اینو
میخوای کاری که نداره منم میشینم کنار تو و باهات گریه میکنم !!! ( عروسکی را در آغوش گرفته و گریه میکند ) هی ، سحر
من ، هی دیوونه تو داری گریه میکنی ؟ دیوونه من ، دخترکوچولوی من ، نازنازی عمه ، پاشو بینم دختر ، پاشو ، بذار این چشمای
قشنگتو پاک کنم ، این لبا چیه آویزونشون کردی ؟ میخوای تموم پسرا با دیدنت پا بذارن به فرار و تو بمونی رو دستم ؟؟؟ چیه
انگار اسم ازدواج که اومد خوشت اومد هان ؟ آی کلک داری میخندی هان ،،، ( با صدای بلند میخندد ) آخه یکی تو دانشکده گفته
بود دوستت دارم ،،،،،،،،،،، دوستت دارم ،،،،،،،،،، دوستت دارم ، ، ، خدا ( فریاد میزند ) ،،،،،،،، وای خدا که چقدر گریه کردیم
،،، بعدش هم خندیدیم ، خنده هامون که تموم شد به اصرار عمه گلم من شروع کردم به گفتن قصه پسر چوپون که با یه اسب سفید
2
داشت با دختر شاه فرار میکرد ...
رقص نور .
سحر با اسبی خیالی می تازد .
نور عمومی .
( سحر عروسکی را جلو صورتش گرفته است ) هی سولماز ، سولماز خودتو آماده کن ، پسر بزرگ قیصر بانو ازت خوشش
اومده و میخواد برات خواستگار بفرسته ،،، من و عمه م داشتیم خودمونو برا رفتن به بیرون حاضر میکردیم که سر آیدا ( عروسک
را از جلو صورتش کنار کشیده و نشان دیگر عروسکها میدهد ) دوست عمه م از در خونه ظاهر شد و اینو گفت و ناپدید شد
،،،،،،،،،،،،،، تا من بیام بدونم چی به چیه دیدم رنگ عمه م عین گچ شده و خودش چسبیده به دیوار خشکش زده ، شده بود مثل یه
میت ، ، ، ، ، عمه ، عمه سولی ، عمه سولماز تو چته ؟ چی شد یهو ؟؟؟ وای خدای من !!! یه لیوان آب رو برداشتم پاشیدم تو
صورتش ( به صورت عروسکی آب میپاشد ) به خودش اومد ،،، گفتم عروس خانوم رفته پس بیفته ، بعد هم زدم زیر خنده که با
دادی که عمه رو سرم زد لبخندم پرید ، ، ، من قصد ازدواج ندارم !!! اون نباید بیاد خواستگاری من !!! من نمیتونم !!! من برام زوده
!!! من نمیتونم !!! !!!!!!!!!!!!! نمیتونم ، نمیتونم ،،،،، عمه سولماز مثل دیوونه ها شده بود و داشت تند تند درا و پنجره ها رو میبست
،،، اولش من ترسیدم ، فکر کردم دیوونه شده ، بعد که اون آروم گرفت و نشست و چشم دوخت تو چشم من ، یهو زدم زیر خنده ،،
عمه اولش نخندید اما بعدش اونم قاطی من شده بود و داشت هر و هر میخندید ، خنده هامون قاطی شد با اومدن کوروش خان ،
خواستگار عمه سولماز ،،، یه داش مشدی درسته ،،، قد بلند و چهارشونه ، سبیلا قیطونی ، کت و شلوار مشکی اتو کشیده و کفشهای
براق ، با یه دستمال مشدی قرمز تو دستش ،،، ( دوری میزند و همراه با یک موسیقی مجلسی ادای لوتی ها رو درمی آورد )
ما عاشق عشقیم جون شما ، جون میدیم برا یه نیگا که بی غل و غش باشه و بشه اونورش صفا رو سیر کرد ، جون که قابلی نداره
جون شما ، هستی و نیستی کوروش فدای یه تار موی سولماز خاتون ، بگین بمیر میمیریم ، بگین بمون میمونیم ، بگین بیشین
میشینیم ، بگین پاشو پا میشیم جون شما ، به بزرگی و هارت و پورتمون نیگا نکنین ، شما یه بار لب تر کنین تا عین یه چاکر حلقه
بگوش جلو پاتون رو جارو بزنیم ، به جون شما عزیز عشق نباشه به مرگ خودمون اگه بگین یه بدخواه مثل دیو سفید اونور کوه
قاف دارین رخش رستم رو قرض میگیریم و با گرز سام میریم سراغش و دمارشو درمی آریم ، اگه تو همه شهر اسم ما رو بزبون
بیارین همه جلوتون خم میشن اما چکنیم که این دل صاحب مردمون ما رو ذلیل عشق شما کرده و بخاکتون نشونده ، البته گفته باشیم
که این برا ما هزار بار بهتر از آقایی برای اونای دیگه هستش ، آخه هرکسی جای خودش رو داره و برا ما شما اول و آخر همه
چیزین ، راستش رو گفته باشیم یه تار موی شما میتونه حکم موی سیمرغ رو برا ما داشته باشه که برا نوکری حاضرمون کنه ، باور
بفرمایید اگه یه کلوم بگین از ما بدتون نمی آد اون کلمه میشه قبله ما و اون لحظه میشه معراج گاهمون ، زبونمون لال اگرم ازمون
خوشتون نیومده شما رو قسمتون میدیم جون عزیزترینتون که اینو بهمون نگین بخدا که با شنیدن همچین کلامی جون و روحمون یکی
میشه و پرمیگیره این روح لاکردار ومیره که میره ، ما توهمه دنیا غیر عشق شما چیزی کم نداریم که اگه لایقمون بدونین اونم بدست
می آریم ، میدونیم براتون سخته قبول کنین همچون مایی که همه دنیا برامون به اندازه یه نخود ارزش نداره تو دام عشق شما گرفتار
شده باشه اما اگه خودتون رو بجای من بذارین و فقط چند لحظه کوتاه تو آیینه به چشمای شهلایی خودتون نیگا کنین میفهمین کار ما
از خود عشق هم گذشته و بدبختتون شده ایم و اون چشمای سیاه کار خودشونو کردن و تا ابد این جون نالایق رو بسته مهر شما کردن
، حق بدین به ما که نتونیم جلو شما مقاومتی بکنیم ، مایی که همه را بزانو درآورده ایم و کسی نمونده بتونه جلومون مقاومت کنه ،
سولماز خانوم این ما و این یه کلوم برای خلاص کردن خودمون از این همه گفت و شنود که کوروش بی شما نباشه بهتره ،،،،،،، (
نفس بلندی میکشد ) وای که چقدر گفت و گفت و گفت ، گفت و شنود نبود که ، همه ش اون حرف میزد و عمه گوش میداد ، منم
نشسته بودم پشت در و داشتم دزدکی حرفاشون رو گوش میدادم ،،، چقدر خوشم اومده بود از حرفاش ، میدونستم دل عمه از سنگ
هم اگه باشه جلو این یل عاشق وا میده ، آخه مگه یه زن از یه مرد چی میخواد غیر عشق ؟ بخدا هیچی ،،، اون که رفت عمه م
شروع کرد به گریه کردن ،،،،، ای بابا باز که تو شروع کردی ، حالا که وقت گریه نیست که ، حالا باید زد زیر خنده و شروع کرد
به بشکن زدن ( بشکن میزند ) بادا بادا مبارک بادا ، عروسو ببین لالالالا لا لا لا لا دامادو ببین لی لا لی لا لی لی لی لا ، لالا لا
لالا ،،، ( نوبتی با تک تک عروسکها ) مبارکه ، مبارکه ، خوشبخت بشی ، به پای هم پیر بشین ، مبارکه ،،، ( با یکی از
عروسکها ) قربون شما ، اینشالا عروسی آقاپسرتون ، ممنونم ، اینشالا عروس شدنتو ببینم ، ممنون ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، کوروش
خان یه عروسی گرفت که تو این دوهزار و چندسالی که بقول خودش همسایه ما شده بود تو محله بی نظیر بود ...
رقص نور .
عروسیست .
وای که چقدر باشکوه بود ، فقط خنده بود و شادی ، رفتم جلو ، عمه سولماز تو لباس عروسی شده بود خود ماه ، بخدا خوشگلتر از
ماه بود ، رفتم جلو و پیشونیشو بوسیدم ، کوروش داشت با یکی صحبت میکرد و متوجه من نبود ، وقتی روشو کرد طرف ما و ما
رو دید یه لحظه همینجوری ایستاد و نیگام کرد ، تا اون لحظه خودم رو نشونش نداده بودم ، اصلا نمیدونست سولماز فامیلی مثل من
داره ، همینجوری داشت با تعجب نگام میکرد که عمه لبخندش یه لحظه از صورتش پرید ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، عمه بهش گفت
3
: برادرزاده ام سحر ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، چرا عمه یهو لبخندش محوشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نور عمومی .
زندگیشون شروع شد ، عمه بر خلاف همیشه که دوست نداشت من ازش جدا بشم و برم دانشگاه بزور وادارم کرد برم ادامه تحصیل
بدم ، اولاش خیلی دلم ازش گرفت فکر کردم حالا که شوهر کرده داره منو دک میکنه ، اما بعدش فهمیدم خب برا خودم خوبه که
درس بخونم و پزشک بشم ، خیلی کم میرفتم دیدنشون ، نمیخواستم مزاحمشون بشم ، عمه می اومد خوابگاه دیدن من و کلی برام
وسایل می آورد ، من هی ازش میپرسیدم خبری نیست ؟ آخه چرا ؟ حالا دیگه وقتشه ! ( عروسکی را بغل میکند ) من میخوام اونو
بزرگش کنم ! مثل خود تو که منو بزرگم کردی ، دلم میخواد بگیرم تو آغوشم و ببوسمش ، باهاش بازی کنم ، صداش کنم آرزو
بدو بیا بغل خاله سحر ،،، آرزو !!!!!!!!! چرا حالا دختر ؟! همه که پسر دوست دارن ! ! ! چه فرقی میکنه ، حالا اگه پسر هم بود
میگم : امید ، امید بدو بیا ،،،،،،،،،،،، امید ، آرزو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای ، وای ، وای ،،، چقدر ناز ، چقدر خوب ،،، گریه نکن
عزیز دلم ، گشنته ؟ تشنته ؟ جاتو خیس کردی !!! اه اه اه ! تو چقدر شیطونی دختر ،،، وای که بمیرم برات زمین خوردی ، قربونت
برم خوشگلکم ، فدای این اشکات بشم قشنگ من ، ، ، ، ، ، ، لالا لالا گل پونه بخواب که من دلم خونه ، بخواب که من دلم
خونه ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، روزای خوب چقدر زود میرن و سیاهیها جاش رو میگیرن ، تا بیای خوشی رو با تموم
وجودت حس کنی یهو میبینی وسط یه دریا ایستاده ای که اون دریا جز غم و اندوه چیز دیگه ای نداره ،،، یه روز رفتم خونه شون ،
عمه دوست نداشت زیاد برم خونه شون ، هیچوقت نپرسیدم چرا ، رفتم ، خونه نبود ، کوروش گفت سولماز رفته دیدن مادرم ، گفتم
تو چرا نرفتی ؟ گفت رفته راضیش کنه من رو خونه راه بده آخه باهام دعواش شده و خونه شون راهم نمیدن ، کوروش اینو گفت
و در رو بست ، خواستم برگردم نذاشت ، گفت الان دیگه سولماز پیداش میشه ، رفتیم تو و نشستیم ، کوروش برام قهوه آورد و
خوردم ...
سیاهی . نور .
وای خدای من ساعت چرا اینقدر جلو زده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیرم شده بود و عمه هم که نیومده بود ، گفتم میرم و بعدا می آم
،،،،، چرا سرم درد میکرد ؟ اصلا یه جوری شده بودم ، موقع راه رفتن همه بدنم داشت صدا میداد ، احساس خستگی عجیبی داشتم
، کوروش گفت حالت خوب نیست برسونمت ، اینجوری نرو ، شاید لازم باشه کسی کنارت باشه ، نمیفهمیدم چرا داره اصرار
میکنه که لازمه یکی کنارم باشه ! من که بچه نیستم ؟؟؟!!!! ( مثل مستها راه میرود ) چقدر حالم بده ، یه جوری شده م ، ای بابا
چشام چرا داره گیج میخوره ! وای !!!!! ( صدای ترمز ماشین ) الاغ عوضی ! کم مونده بود ماشینه بزنه بهم ، حالا که ترمز کرد
حالیش میکنم ، مرتیکه این چه جور رانندگی کردنه ؟ کم مونده بود بزنی داغونم کنی ،،،،،،،،، خانوم انگار شما حال خوشی ندارین
اجازه بدین کمکتون کنم ،،،،،،،،، من چیزیم نیست ، برم که دیرم شد ....
سیاهی . نور .
( سحر دراز کشیده است ) اینجا دیگه کجاست ؟ من کجام ؟ وای که چه دردی دارم ! پاشم بینم ، عمه ! سلام عمه تو اینجایی ؟
من کجام ؟ ؟ ؟ بیمارستان ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من بیهوش شده ام ؟ کنار خیابون ؟ آخه چرا ؟؟؟ تو چرا داری گریه میکنی
عمه ؟ نکنه مریضی بدی دارم و خودم هم خبر ندارم هان ؟ من که تا دیروز سالم و قبراق بودم که !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا حال من خوبه و اینجا هم نمیخوام بمونم ،،،،،،،،، عمه تو چته ؟ دیوونه شدی ؟ ولم کن ، چی باید مشخص بشه ؟؟؟ بگم ؟!!!
آخه چی رو بگم ؟ کی کی بوده آخه ؟ اسمش رو بگم ؟ اسم چیه ؟ اون کیه آخه ؟ ولم کن ، ولم کنه ( با سیلی میزند تو گوش
یکی از عروسکها ) عمه !!!!!!!!!!!!!!! تو ، تو منو زدی عمه ؟!!!! تو که بد نبودی عمه ، تو که منو دوستم داشتی ، تو که برا
خوشحال شدن من خودتو میکشتی ، چت شده حالا که داری منو میزنی ؟ آخه کی رو باید معرفی کنم ؟ کوروش چی گفته ؟؟؟
کوروش گه خورده میگه حتما تو دانشگاه با یکی آشنا شدم و سر کارم گذاشته و من نمیخوام اسمش رو بگم ،،، کوروش میگه اون
تهدیدم کرده چیزی نگم ؟ کی منو تهدید کرده ؟ بابا این چرت و پرتا چیه آخه ؟ به پیر به پیغمبر من با هیشکی رابطه ای نداشتم ،
نداشتم ، نداشتم !!! یکی بود اونجا بهم گفت دوستت دارم اما بخدا فقط همین بود ، این چه حرفیه آخه ، کدوم خری گفته که من
دوست پسر داشتم آخه ؟؟؟ دکترای بیمارستان !!! ؟؟؟ اصلا اونا چکار دارن به زندگی خصوصی من آخه ؟؟؟ اونا دکترن یا کارآگاه
؟؟؟ آخه از کجا میشه با معاینه یه نفر فهمید که اون عاشق بوده ؟ ناسلامتی منم پزشکی میخونم ،،، این کدوم روش تشخیصیه که تو
دانشکده ما تدریس نمیشه ؟ نبضم نشون میده عاشقم ؟ یا از چشام معلومه ؟ بابا عشق که سرماخوردگی نیست با گرفتن بینی مشخص
بشه ! اینا از کجا فهمیدن که من با یکی رابطه داشتم ؟؟؟ رابطه !!!؟؟؟؟؟؟ هاع !!!! من با یکی رابطه داشتم و خودم هم ازش خبر
ندارم !!! جالبه ،،،، بابا اینا چیه میگین آخه ،،، مگه میشه دکترا تشخیص بدن یکی تو یه جای دیگه ای عاشق شده و با معشوقش
هم رابطه داشته ؟ مگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رابطه ؟! من !!! ؟؟؟ من ؟؟؟ یعنی !!!!!! نه ، نه ، این نمیتونه
درست باشه ، نه ، نه ، ، ، خدا ( بیهوش میشود ) ...
سیاهی . نور .
بچه های خوبم قصه امروزمون تموم شد ، عمه سولماز یه روز قبل از مرگش موهای بلوند منو ناز کرد ، من هم موهای شما رو
ناز میکنم ،،، میخوام قبل از خوابتون یه رازی رو به شما بگم ، وقتی عمه ام مرد و من هم خل بازیام گل کرد گفتند که سحر
دیوونه شده ، بردنم تیمارستان ، یه روز یه سگ سیاه اونجا اومد و گفت همه چیزمون رو به نام خودش کرده ، بعد منو برد تا بقول
خودش چند ساعتی هوا بخورم ، بعدش تو خونه بهم گفت سحر حالا که تو دیوونه شده ای و کسی به حرفای تو رو قبول نمیکنه یه
چیزی بهت میگم ، من عاشق موهای بلوند تو بودم ، سولماز فهمید باهات چکار کرده ام منم با ماشین زیرش گرفتم ،،،،،،،،،،،،،،،
خواست بغلم کنه ، گفتم بذار برم بیرون و آماده بشم و بعد بیام پیشت ، گفت باشه ، وقتی برگشتم اون چاقو رو تو دستم ندید آخه
4
چشاشو بسته بود و دستاشو باز کرده بود ، سه ضربه زدم ، چپ ، راست و وسط ،،، میگن قراره اعدامم کنن ، اما مهم نیست ، آخه
میرم مهمونی خدا پیش عمه سولمازم ،،،،،،، حالا دیگه بخوابین ،،، اه بازم داره حالم بهم میخوره ، اه ،،، هاع ( بالا آورده است )
اه اه اه ، برم یه آبی بزنم بصورتم سر حال بیام ، میچسبه بعده یه استفراغ آدم یه آب خنک بزنه به صورتش و یه هوایی هم بخوره
،،، نگهبان ، نگهبان ، بیا میخوام برم دستشویی ...
صدای پایی که نزدیک میشود . سحر خارج شده ، بعد از چند لحظه وارد میشود . منتظر میماند ، صدای پا دورترمیشود . از زیر لباسش سنگی را بیرون می آورد .
لباس حاملگی اینش خوبه که میشه زیرش هر چیزی رو قایم کرد ، اینم از چیزی که میخواستم ،،، یه بار عمه ام گفت آدم اگه نتونه
خوب زندگی کنه میتونه که خوب بمیره ...
با سنگ به شکم خودش میزند ...
کوروش ، کوروش ، کوروش ...
تمام .
ده نیز ...
صه حنه .
صه حنه نین سونوندا _ سون په رده نین اوستونده _ نئچه سیرا کیچیک لامپ وار . بو کیچیک لامپلار ایله چولون ، ده نیزین ، هه مده بیر چادیرین و قه صرین ایچینین مه نظه ره سی لازیم اولان
صه حنه له ر ده دوزه له جه کدیر . ساری لامپلار گونه ش شه کلینده اوسته ، قه هوئیی و یاشیل لامپلار داغ شه کلینده اورتادا ، اونلاردان آششاقیدا گوی لامپلار ده نیز شه کلینده ، قیرمیزی لامپلار چادیرین شه کلینده و آق لامپلار قه صرین ایچینین شه کلینده په رده یه یاپیشاجاقلار .
ایشیق .
چول .
اورادا بورادا ائلین ایگیتله ری مه شغولدولار . بیری دوشوبدیر قیز دالینا ، نئچه سی آشیق آتیرلار ، نئچه سی شیکارا گئدیبدیرله ر ،،، نئچه سی اوینویرلار .
خان نه نه نین چادیرینین ایچی .
خان نه نه هیسلی هیسلی گیریر ایچه ری یه ، دالیسیجاقدا بویوک ده ده گیریر . خان نه نه اوزون اویانا چونده ریر .
بویوک ده ده : قاش قاباق ائدمه مه نه د گوروم نئی له میشه م
قاش قاباق ائدمه مه نه د گوروم نئی له میشه م
خان نه نه : سه ن هئچ ، آمما ،،،،، نه دئییم آخی بویوک کیچیک قالمی ییب کی آی کیشی ،،، اورمو ده نیزی قورویور ایسته دیم
ایگیتله ری ییقام آپارام داغ دوشونده یالواراق تانری یا یاغیش قار یاقا ، هئچ بیری سوزومه قولاق وئرمه دیله ر ،
بیری دوشموشدی قیز دالینا ، نئچه سی آشیق آتیردیلار ، نئچه سی شیکارا گئدمیشدیله ر ،،، ها بئله ،،، نه دئییم آخی ...
بویوک ده ده : په س بودی آی قوجا آرواد مه نی سایمادین گیردین چادیرا هان ؟
خان نه نه : قوجا اوزونسه ن خالقین بویوک ده ده سی ...
بویوک ده ده : ایندی مه نیم آدیمی مه سخه ره یه توتورسان آی ائلین خان نه نه سی ؟
خان نه نه : مه سخه ره اولماسان بیر بو اوشاقلاری چاغیر اینانیم هه له ده توستو کوتوکده ن چیخیر ...
بویوک ده ده : په س دور باخ ...
بویوک ده ده چیغیریر . ائشیکده کیله ر توکولورله ر ایچه ری یه .
خان نه نه سئوینیر و اوشاقلاری ییغیر باشینا اونلارا ناغیل دئییر .
خان نه نه : مه نیم یاخچی بالالاریم ایستی ییره م سیزه بیر گوزه ل ناغیل دی یه م ،،،،، کئچه ن گئده ن ایلله رده ن ، اسکی 1
زامانلاردان ،،،،، بیری واریدی بیری یوخیدی تانریدان سونرا هئچ کیمسه یوخیدی ،،،،، اوزاق زامانلاردا بیر ساحیر
واریدی کی آژداهایا ایشلی ییردی ، او ساحیرین ایشی میلله تی پیسدیکله ره ساری آپارماقیدی ،،، اونلاری آللادیب و
آپاریردی آژداهانین جه هه ننه مینه طه ره ف ،،، آداملار کی جه هه ننه مه گئدیردیله ر او ساحیر اونلارین ائو ائشیکله رینه
صاحابلانیردی ،،، بیرگون ساحیر گه لدی اورمو ده نیزینه ساری ، گوردو نه گوزه ل بیر اولکه دی ، ایسته دی آداملاری
یاللادا یوردولارینا صاحاب اولا آمما ئلی یه بیلمه دی ،،، بو اولکه نین آداملاری دوشمه دیله ر اونون دالیسینا ،،، باخدی
گوردو کئچه بیلمیر بو گوزه ل اولکه ده ن ، فیکیرین ایشه سالدی گوردو بیر یولو وار اودا بودو کی اورمو ده نیزین
سویون آپارا آژداها ایچه و اوزو ده نیزین آلتینداکی یئرله ره صاحاب اولا ،،، بو اولدو کی ایشینی باشلادی ...
اوشاقلار خان نه نه و بویوک ده ده ایله باشلی ییرلار اویناماقا ، اونلار اولورلار ده نیز ، توفان ، قوشونلار ، سولماز ، ساحیر ، کئچه ن جان ، ایندی جان ، سولطان کیشی ، موباشیر ، لوت لات .
چول .
کئچه ن جان ایله ایندی جان یاتیبلار .
اویاندا ده نیز اوشاقلارین حه ره کاتلاری ایله گوسته ریلیر .
ساحیر گیریر ایچه ری یه ، یورغوندیر ، بیر طه ره فده اوتورور .
ساحیر : آی ده ده م هئی ، دینجه ل جانیم دینجه ل ،،، نه پیس یورولدوم ، آخی ،،، اوتوروم بو داش اوسته ، آهان آهان ،،، چوله باخ چوله
یام یاشیل ، بورا مه نیم کی اولسایدی نه گوزه ل گونله ریم اولایدی ، یاشاییشیمدا داها بیر بویله زه حمه ته دوشمه زیدیم ، ئله
اوتوراردیم یئییب ایچیب یاتاردیم ، هاممیدا مه نه ایشلی یه ردی ، اوزوم هه رده ن بیر ئله بیر چئشمه سئحر ئله سه یدیم
به سیمیدی ، اودا ایش اوچون یوخ ، ته فریح اوچون ،،، آمما نئی نه مه ک بورانین آداملارینا گوجوم چاتا بیلمه دی ، مه نیم
سوزومه قولاق آسیب یولوما گه لمه دی له ر ،،، ایندی مه نده بو ده نیزی قورولدارام یئرینه صاحاب اولارام ...
ساحیر باشلی ییر ایچمه قه ، مه ست اولماقا و اویناماقا . او ده نیزی قوروتماق ایسته ییر .
ده نیز گورولدویور ، توفان اولور .
سو ایلاهه سی ده نیزین توفانین آرام ئلی ییر .
سو ایلاهه سی : یئنی ده بو پیس ساحیر ایسته ییر بیر ایشله ر گوره ،،، گه ره ک قاباقین آلام ...
کئچه ن جان ایله ایندی جان توفانین سه سینه یوخودان دورورلار ، ساحیری گوروب و اونو تانی ییرلار .
کئچه ن جان : او ساحیردی ، گه ره ک قاباقین آلاق ،،، بو مه نیم چوبان آغاجیم ...
ایندی جان : مه ن حاضیرام ، بودا مه نیم آتالاردان قالان قیلینجیم ...
اونلار بیر حیماسی اوینامقلا ساحیرین قاباقین آلماق ایسته ییرله ر .
ساحیر : بونلاری آزدیرام گه ره ک ...
هه ر یانی توستو گوتورور . دومان اولور . کئچه ن جان ایله ایندی جان بیربیرین دوماندا ایتیریرله ر .
سولماز بیر ته خت اوسته یاتیبدیر .
ساحیر : داها یاتماق به سدیر گوزه ل قیز ،،، سه نی یاتیتمیشدیم ده ردیمه ده یه نده اویادام ، ایندی اوگوندو ... 2
ساحیر سولمازی یوخودان اویادیر .
سولماز کوزه نی گوتورور گئده سو گه تیره .
ایندی جان دوروب داغ اوسته دوربینله باخیر ، سولمازی اوزاقدان گورور عاشیق اولور اونا .
سولماز بولاقدان سو دولدوروب قاییداندا نئچه عه سگه ر اونو دوره لی ییر ، او ایسته ییر قوش کیمین اوچا و قاچا آمما قاچا بیلمیر ،،، سولماز اوچماقدان قالیر و هوشدان گئدیر .
ایندی جان اونا کومه ک ئله مه ک اوچون یولا توشور .
عه سگه رله ر سولمازین ال له رین باغلی ییب آپاریرلار .
ایندی جان دوشور داللارینا .
ایندی جان : گئددیله ر سولطانین قه صرینه ، نه جور اورایا گیرمه لی یه م ؟؟؟
ایندی جان هه ر طه ره فده ن ایسته ییر گئده بیر گه زمه چیخیر قاباقینا . گه زمه له ر آراسیندا حئیران اولوبدیر .
ساحیر : بو بوندان ، ایندی نوبا او بیریسینیندی ...
ساحیر بیر قوجا قادین شه کلینده ایسته ییر چایدان کئچه ، ئلی یه بیلمیر . کئچه ن جان اونو گورور ایسته ییر اونا کومه ک ئلی یه .
ساحیر : یاشا اوغلوم ...
کئچه ن جان : هارا گئدیرسه ن نه نه ؟؟؟
ساحیر : سولطانین قوشونو داوارلاریمی الیمده ن آلیب گئدیره م اونا شیکایه ت ئلی یه م ،،، آمما ...
کئچه ن جان : آمما نه ؟؟؟
ساحیر : او قولدور سولطاندی ، مه نده بیر قوجا قادین ، او مه نیم سوزومه باخمی یاجاق ...
کئچه ن جان : مه نده سه نله گه له ره م ، قورخما ،،، مه ن قه بول ئلی یه بیلمه ره م او سه نه ظولوم ئلی یه ...
ساحیر : یاشا ...
سو ایلاهه سی کئچه ن جانلا ساحیری گورور . کئچه ن جانا عاشیق اولوبدیر . اونلارین دالیسیجاق گئدیر .
سو ایلاهه سی : گئددیله ر سولطانین قه صرینه ، نه جور اورایا گیرمه لی یه م ؟؟؟
ایندی جان : بونو مه ن اوزومده ن سوروشدوم آمما جاوابین تاپا بیلمه دیم ، دورد دوره نین گه زمه سی واردی ...
سو ایلاهه سی : سیز آداملار یول تاپا بیلمه زسیز آمما بیز ایلاهه له ر تاپا بیله ریک ...
ایندی جان : مه نیده آپار ...
سو ایلاهه سی : ایشیمی خاراب ئله رسه ن ، گئد اویانا قوی ایشیمی گوروم ...
ایندی جان : مه ن گه زمه له رین آراسیندا دورموشدوم گوردوم سه ن کئچه ن جانا خومارخومار باخیرسان ، مه ن گه له نه جه ک او
گئددی ، یوخسا اونلا گئده ردیم ایچه ری یه ،،، باخیشین اونا دئییردی کی سه ن اونا عاشیقسا ن ، گئدیرسه ن گوره ن
هارا گئددی ، مه نیم آدیم ایندی جاندیر ، مه ن اونلا دوستام ، مه نده سه نین ته کین عاشیقه م ، مه نیم عشقیمی آپاردیلار
بورایا ، مه نیده اوزونله آپار ،،، سئودالارا گوره ...
سو ایلاهه سی : عاشیق اولسان ، مه عشوقویوندا آپارسالار بورایا بیله یین آپارمالی یام ، دئدین آدی کئچه ن جاندی !!! حاضیرلان ... 3
قه صرین ایچی .
سولطان ایله موباشیر اوتوروبلار ته خت اوسته ، لوت لات اوینویور . به ساط موهه ی یادیر .
موباشیر : آی سولطان بوجور بورولما گئد ایشی یین گور گه ل ...
سولطان : گوره بیلمه زسه ن یئریمده ن دورام ،،، آی موباشیر گور بونلار کیمدی له ر گه لیبله ر بیزیم قه صره ؟
موباشیر : اوهوی لات لوت ائشیددین کی ؟
لوت لات : بیریسی بو کی لات لوت یوخ لوت لات ، ایکیمجیسیده مه نیم آدیم موباشیردی ؟
موباشیر : گئد اوغول بالا ، گوره بیلمه زسه ن یئریمده ن دورام ، گئد گور نه خه به ردی ...
لوت لات : بیرگون نوبا مه نه ده یئتیشه ر اوتورام ته خت اوسته ...
سولطان : اوغول بالا بیز چوخ که مینده اوتوردوق کی ئلی یه بیلدیک اوتوراق بورادا ، بوجور راحات الده ن وئرمه ریک بورانی ...
لوت لات چیخیر ئشی یه .
موباشیر : آی جانیم گئد ایشی یین گور گه لدا ، لات لوت گئددی قورخما ...
سولطان : مه ن اوندان سه نده ن قورخدوغوم جاق قورخمورام ،،، گوره بیلمه زسه ن موباشیر ...
لوت لات ساحیرله کئچه ن جانلا گه لیر ایچه ری یه .
موباشیر : یئنیده بو قوجا بیرین سالیب دالیسی جاق گه لیب بیزیم قه صریمیزه ...
سولطان : هه ر نه دی گه تیردیکله رین توتاندان سونرا اوزو یوخ اولور گئدیر ...
موباشیر : نه دی ؟ یئنی کی گه لدین !
ساحیر : سیز مه نه ظولوم ئلی ییبسیز ، بو ظولومو تانری قه بول ئله مه ز ، بو ایگیت اوغلان گه لیب مه نیم حا ققیمی سیزده ن
آلا ...
کئچه ن جان چوبان آغاجین آلیر الینه حیماسی اوینویور .
ساحیر : گئدیم ، که له ییم توتدو ...
ساحیر یوخ اولور .
سولطان : یئنیده یوخ اولدو او قوجا قادین ،،،،،،،،،، توتون بونو بابا ...
کئچه ن جان سولطانین عه سگه رله ریله جانانه دویوشور آمما توتورلار باغلی ییرلار بیله سینی .
موباشیر : سولطان ساغ اولسون بیزیم آژداهادان قالان کیتابیمیزدا یازیلیبدیر بیر ایگیت اوغلانی هوشدان گئده ن قیزین قاباقیندا
قوربان ئله سه له ر او قیز هوشا گه له ر ...
سولطان : موباشیر گئد و او هوشدان گئده ن قیزی گه تیر ایچه ری یه .
موباشیر ایسته ر ایسته مه ز گئدیر . لوت لات تئز اوتورور اونون یئرینده . موباشیرله نئچه عه سگه ر قیزی گه تیریرله ر . موباشیر ایسته ییر لوت لاتلا ساواشا آمما سولطانین ایشاره سی ایله گئدیر دالا .
سولطانین ایشاره سی ایله موباشیر ایسته ییر کئچه ن جانین باشین که سه .
ایندی جانلا سو ایلاهه سی گیریرله ر ایچه ری یه . سو ایلاهه سینین الینده بیر قاوال واردیر .
لوت لات : بیی بیی ، بونلار کیمدیله ر ؟
سولطان : ایلک سئریدیر گوروره م بیله له رین ...
موباشیر : مه نده ...
سو ایلاهه سی : بیز اوینچویوک ، مه ن چالیرام بودا اوینویور ، باخین بیر ...
سو ایلاهه سی ایسته ییر چالا آمما سولطانین ایشاره سی ایله قالیر . 4
سولطان : سیز بیز ایسته دیقیمیز ته کین چالاجاییز ،،،،،،،،، اونون الین آچین ،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ایندی ، سه ن چال بو ایکیسی
ساواشسینلار ،،، دئمه لی یه م ساواشدان دورانی لوت لات تیر کامانلا ووراجاق اولدوره ...
کئچه ن جانلا ایندی جان چوخ ساواشیرلار ، سون باشدا ایندی جان ایسته ییر کئچه ن جانی اولدوره آمما سو ایلاهه سی قاوال چالماقین ده ییشیر ، عه سگه رله ر هاممیسی هوشدان گئدیرله ر ، سولماز هوشا گه لیر دورور آیاقا ،،،،،،،،،،،،،،،،،، اویاندا ایندی جانلا سولماز بیربیره حئیران اولوبلار ، کئچه ن جانلا سو ایلاهه سیده بویاندا .
موباشیر : لات لوت دوروب نه یه باخیرسان ته ختده ن دوش آششاقی یا بونلارا بیر ایش گور آخی ...
لوت لات : لات لوت یوخ لوت لات ، بیرده کی مه ن دوشه بیلمه ره م ، ته زه چیخمیشام بورایا ...
سولطان : تئز اولون بیر ایش گورون ...
موباشیر : سیز دوشون آششاقی یا بیر ایش گوره کدا ، ته کیمه نئله ییم آخی ؟
سولطان : تئز اولون ...
موباشیر : دوشون گوره ک ...
لوت لات : مه ن دوشه بیلمه ره م ...
سولطان : مه نده دوشه بیلمه ره م ...
سولطان ، موباشیر و لوت لات دوشورله ر بیربیرینین جانینا .
سو ایلاهه سی : ایندی آشق ماهنیسینین واقتی دیر ...
سو ایلاهه سی چالیر ،،،،،،، سولماز ، کئچه ن جان و ایندی جان سولطانین ، موباشیرین و لوت لاتین الین باغلی ییرلار .
بیر حیماسی ماهنی ایله جه شن توتولور ،،، عه سگه رله رده هوشا گه لیب قاریشیبلار اونلارا .
سو ایلاهه سی : ایندی هاممی گوزونو یومسون ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، یاخشی ، ایندی گوزله ری ییزی آچین ...
چول .
هاممی : بیز چولده ییک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ساحیر ده نیزین سویونو اوغورلاماقدادیر .
هاممی ساحیرین اوستونه هوجوم گه تیریرله ر ،،،،،،،،،،، ساحیر قاچیر گئدیر .
سو ایلاهه سی : اورمو ده نیزی قالمالی دیر ...
هاممی : اورمو ده نیزی قالمالی دیر ...
سو ایلاهه سی : ساحیر قاچدی گئدی آژداهانین یانینا ،،، مه نیم ایشیم بورادا قورتولدو ،،، ایندی گئدمه لی یه م .........................
کئچه ن جان : مه نی ته ک قویوب گئدمه ،،، دوز کی سه ن سو ایلاهه سیسه ن آمما قال بیز آداملارین یانیندا ...
سو ایلاهه سی : مه ن گئدمه لی یه م .............................................................................................
کئچه ن جان : گئدسه ن مه نده اوزومو اولدوره جه یه م ...
کئچه ن جان بیر قیلینجلا ایسته ییر اوزونو اولدوره ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، سو ایلاهه سی گئدمه کده ن قالیر .
سو ایلاهه سی : مه ن قالسام ایشله ریمی سیز آداملار گه ره ک گوره سیز ...
هاممی : گوره ریک ...
سو ایلاهه سی : اوندا ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، مه نده قالارام ... 5
خان نه نه نین چادیرینین ایچی .
اوشاقلار ناغیلا قولاق آسیرلار .
خان نه نه : سو ایلاهه سی گئدمه دی قالدی ، اونون ایشین آداملار گوردوله ر ،،، قیز قادینلارلا اوشاقلار دوعا ئلی یه ردیله ر ، و
اوغلانلارلا کیشیله ر ده نیزه گه له ن سولارین قاباقین آچاردیلار ، بیرده گویده ن بولوتلاری اوغورلویانلارلا
ساواشاردیلار ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، آمما ، ایندی هاممی اوز ایشینه مه شغولدیلار ، ده نیزی یاددان چیخاردیبلار ، گویده کی
بولوتلاریمیزدا یاغمامیش گئدیرله ر ، تانری بیلیر کیمله ر آپاریر اونلاری ،،،، بوجور قالسا اورمو ده نیزی قورومالیدیر ،،،
اوزوموزه گه لمه لی ییک ...
هاممی دورورلار آیاقا و بیربیر چادیردان ائشی یه چیخیرلار .
چول .
قیزلار ، قادینلارلا اوشاقلار دوعا ئلی ییرله ر ، اوغلانلارلا کیشی له ر بئل ال له رینده یولا دوشوبله ر .
ساحیر اوزونده ییغیشیبدیر .
یاغمور یاغیر .
سون .