درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

کهکشان خاموش ...

خود را ندیدم به دریا

ساحل بود و افق بود و انتظار

عکس آسمان ندیدم در دل

موج بود و توفان بود و غرش

چه هنگامه ها دیدم

چه گستاخ اندیشه ها دیدم

چه سرسبز رویا

روح من

در فراسوی این آرامش محض

شلاق بود و زنجیرها پاره می کرد

بر کدامین راه بی مغرب سایه ها جویم

که خود آفتاب بودم

پر فروغ و شعله افروز

چون ابر اختر

کهکشان آتشم من

ـ خاموش اینک اما ...

خار ...

خار

دلش گرفته چون شقایقی سرخ و گلگون

قطره اشکی بر چشم

با خود گفت :

چه دردیست درد من

به پاسداشت عشقم به گل

روز و شب

بی هیچ خفت و خوابی

ایستاده ام به نگاهبانی حریم خلوت او

و حدیث مردمان با من هیچ نبوده جز نفرین

اما

به دل گلکم

جز آرزوی بلبلی ندیدم هرگز...

اوچماق ...

سه ن
گویله رده
مه ن
_ اوچماق   اویره نمه میشه م    هه له
یئرده   قالیب 
باخیرام     اولدوزلار   آراسینا
توتماسان     الیم    قالاجاخ    یالقیز
یئنی ده     یارسیز    قالاجاخ     کونولوم
آی   آمان    سه نسیز لیکده ن
اولارمی    هارالایاسان    اوچدوغون    اولدوزلار   آراسیندا    مه نی   بیرگون ؟
سه نسیزه م ...