درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

سوخت ...

گاهی

نگاهی می کنم

پرواز چیزکی در آسمان را

گاهی

گوشم می شنود از جایی

ـ شاید باز باشد رادیوی یک مغازه

انسان گرفته مریخ

و

به فرداهای نزدیک 

تمامی کهکشان را به زیر پا خواهد کشید

و من مانده ام در فکر که فردا بی سوخت چه خواهم کرد

ـ ما نیز انسانیم ؟؟؟ 

به عصر فضا و انرژی خوش آمده اید ... 

درد و دزد ...

شعله ها خاموش

ـ بر باد بود خاکستر آخرین آتش

و نفسها جز خرناسهای مردمان رفته در خواب شیرین نبود

دزد میبرد یغما

بی واهمه ای از کس

گلیم زیر پا را

و آنکه میداند درد چگونه آمده به گرفتاری خویش در بند است

چگونه می توان خندید

ـ درد و دزد !!!

شعله ها خاموش

چشمها بر هم

ـ چه زجه ای می زند مرد تنها به تاریکی پستوی جانش ...

 

آنا ...

گول له رین     ایسی نی    آلمیشام  

اییی لی    نه فسله رده ن 

ـ آی   اوشاقلیقیم    هئی

ده نیز کیمی    گوزه ل     گوزله رده ن

ایلهاملار    وئریبسه ن     مه نه

ـ ساکن   اولدوقجا    گوجلو   باخیشلاردان

اینانیب   جانیم   جانلا   باغلیدی   جانین   جانیما

ـ گورچه ک    خانیم

آی    شانلی    آنا

سایین آنا ...