درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

ساوالان ...

آن دم که از خود میشوم بیخود  

ـ تنها

مست از آن باده که نامش باده بیخویشیست

لحظه هایم یک به یک شعری شود لخت 

به تابستان خیالم آب یخ باید این تن داده در آب سرد اندیشه ام را 

در زمستانم داغ داغست آب رویاهایم  

که من فرزند آن کوه بلندم که دارد تاج سفیدی زان برف سفیدک رو به سر چون لولو الماس 

و از چشمه های گریانش همیشه آب داغی جاریست 

من فرزند آن کوهم  

ـ ساوالان ...

کوراوغلو ...

هه له ده    دومان     

اوجو  قولاقی   بیلله نمه ز   دومان 

توتوبدیر    چه نللی    بئلین   باشینی 

آمما 

کوراوغلودان   بیر   خه به ر   یوخ 

هانسی   روزگاریمیزین   اوغلوندا  وار   کوراوغلو   ایسته یی ؟

راه و انتظار ...

خیالم رفت 

رفته از خویش 

خود را دیدم 

دیدم آسمان را میجویم 

میجویم و ندایی صدایم میکند 

میکند این جان را ندایی صدا از آسمان 

آسمان به انتظار است و چشم در راه 

راه را تو چشمی به انتظار گردانده ای  ؟