| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
نه رازی در میانه بود و نه رمزی در دلم
فقط کمی گرفته دل بودم
و تا حدی فکور
گاهی از اعماق جهان همچو تیری می رسد از راه فکر نپخته ای
و آدمی میماند که گره این کلاف سردرگم را با کدامین دندان نداشته اش باز کند
باز هم باید بدهم فحشکی به این پیری
من در خویش مانده و رانده از خویش
به کجا رسیدن این افکار جور و ناجور را توطئه می کردم
و در راهی که میرفتم نه با کسم کاری بود و نه از کسم یک آشنا سلامی
راه
راه
راه
تمامی من شده بود رفتن
نمیدانم چرا چنین شد
اما شنیدم کسی در باد میگفت
ـ آخر به او که ربطی نداشت راه رفتنهای بی هدف رهگذر
خودش را گرفته
آنکه در کنارش بود گفت
شاید زنش مرده که ما را ندید
ـ زنم کجا بود آخر !
و یکی داشت حرفهای آنها را دزدانه میشنید و در دل با خود گفتگوها داشت او
طلسم روزگار را در من کارگر دیده بود این یک
من در دلم گفتم
بی آنکه چیزی در دلم گفته باشم
این راه را پایانی نیست ؟
راه بود و قدمهای من و تنهایی من
کاش با من کسی گفته بود در ازل حدیثی از انتها ...
دولانیر دوران اوزگه له ر اوچون
ـ دورماقین گورمه ک چه تیندیر چه تین
دولانمیر دونموش بوز کیمی بیزیم دورانیمیز
دوردوقو کیمین دوروبدیر
دارخماسام نی نی ییم
داریخمالی دوراندا ...
گرفت دستم را و گرفتم من نیز دست او را
زمانه ای بود که گرمی دستش میسوزاند نه دستم را که حتی دلم را و جانم را
و من ماندم که در این میان آنچه باخته ام چه بوده است ؟
راهها را میروم و می اندیشم با خویش
غوطه ور شده در میان امواج خاطره های مه گرفته ام
چه جنگی دارم با زمانه و زمان گذشته بر باد رفته ام
در میان گرد خاک این غوغا
دمی با خود خلوتی کردم و گفتم
ـ با دلم نه با کسی که میدانستم گوشی نیست به شنیدن
: آنچه رفته را نتوان باز آورد
اما
آخر در قبال آن هیچ از زمانه نستانده بودم
هیچ
جز تنهایی و تنهایی و تنهایی
و اینک اعترافی بایدم آورد بر سپیدی این کاغذ
دریغ از عمر ...