درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

نمیگویم ...

نمیگویم کزان ناب مهر دلبران شوخ رفتار نازنین کردار شیرین سخن 

فراری تا ابد میبایدم 

اما به نیکی میداند این دل 

بدین بد روزگاران هزار چهره های دم غنیمت دان بی پروا 

عشق را جز دروغی بر لب نباید دید 

و من همچون بندیان پای در زنجیر سردرگریبان 

سحرهای خلوتم را 

به شبهای تنهایی  

ـ بیهوده در بیهوده در بیهوده 

گره ها میزنم سخت جانتر ز جان خویشم 

که دانسته دلم 

دروغ عشق را تاب آوردنم نیست ...

سه ن اولماسان اولما ...

اولمه میشه م 

اولمویه جه مده  

سئوه سه ن    سئومی یه سه ن   گه ر ! 

بیرجه   بو  وار کی  

سئوه جه م   تا    نه فه سیمده    نه فه سیم   وار

سئودالی  جانانه له ری ...

دیدن یا ندیدن ...

تنها یک بار دیدمش  

ـ که سر راهم را نشانه گرفته بود 

گفتم تصادف است 

و او رفت و ندیدم او را 

شاید تصادفی بکار نبوده 

اگر چنین باشد بیشک باز خواهمش دید 

ـ چه تقدیریست در این هستی ...