نمایشنامه : گیسو در باد ) اقتباسی از داستان کوتاه " وقتی باد بدبختی بوزد " نوشته گابریل گارسیا مارکز (
آدمها : اریندیرا ، اولوآس ، پیرزن ، گیتاریست ، آمادیس ، سرباز ، مبلّغ ، شهردار و مردها .
صحنه : خانه ای بزرگ و مجلل .
پیرزن روی صندلی راحتی نشسته و اریندیرا موی سرش را شانه می زند ، باد می وزد و
اریندیرا را با خود می برد .
پیرزن روی صندلی راحتی نشسته و اریندیرا موی سرش را شانه می زند .
پیرزن : غذای من رو که دادی غذای شترمرغ یادت نره .
اریندیرا : چشم مادربزرگ .
پیرزن : کسی جز تو که ندارم ، همه ی کارام افتاده گردن تو ، با این همه می دونی که باید دعاگوی من باشی .
اریندیرا : چشم مادربزرگ .
پیرزن : می دونی چقدر خرج داره نگهداشتنت ؟ درسته پدرت پسرم بود اما خب چیزی که اون و بقیه آمادیس ها به ارث گذاشتن فقط برای تو
نبوده ، من باید بزرگت کنم ، سر و سامونت بدم ، می فهمی که ؟ حالا برو کارات رو انجام بده .
اریندیرا : چشم مادربزرگ .
پیرزن : قالیچه ها رو بشور ، لباسهام نمونن ، ساعتها رو کوک کن ، علفهای روی قبرا رو آب بده ، برام سوپ درست کن ، گل سرخ و کشمش دوغ
یادت نره ، دیگه نبینم وان حمام تمیز نباشه ، پیش از خواب لباسها رو اتو کن تا با وجدان آسوده بخوابی ، گلدونها حتما باید هوا بخورن ،
یادت نره ، بیدهای تو کمد لباس خوب جا خوش کردن ، یه کاری کن برن دنبال زندگیشون ، هیزم داریم ؟ خوبه ، دوست دارم فردا لوبیا
بخورم و سبزی .
اریندیرا : چشم مادربزرگ .
پیرزن : دیشب خواب دیدم منتظرم نامه ای به دستم برسه .
اریندیرا : توی خواب چه روز هفته بود ؟
پیرزن : پنج شنبه .
اریندیرا : تو نامه خبر بدی بوده اما هیچ وقت به دستتون نمی رسه .
پیرزن روی صندلی راحتی نشسته و اریندیرا موی سرش را شانه می زند ، باد می وزد و
اریندیرا را با خود می برد .
پیرزن روی صندلی راحتی نشسته و اریندیرا موی سرش را شانه می زند ، اریندیرا با تمام
شدن کارش دست پیرزن را می گیرد و او را در حالیکه با عصا راه می رود و به شانه او تکیه
داده می برد و روی تخت می نشاند و آرایشش می کند و می خواباند .
پیرزن : وقتی سروکله ی آمادیس ها پیدا شد بگو اینجا آفتابی نشن ، دار و دسته ی گالان منتظرن خدمتشون برسن .
اریندیرا : هذیان شروع شد ، من با چشمهای خواب رفته کار می کنم ، تو با روح خواب رفته ت هذیان می گی ، بخواب مادربزرگ .
پیرزن روی تخت دراز کشیده است ، مردهایی وارد می شوند ، پولی می دهند و از پیرزن یک
شاخه گل لاله می گیرند و می روند ، آخرین مرد وارد می شود و بر سر قیمت گل با پیرزن
درگیر می شود ، آمادیس وارد می شود و مرد را می کشد و پیرزن را با خود می برد .
پیرزن از خواب می پرد .
پیرزن : آمادیس ، آمادیس ...
اریندیرا پیرزن را آرام می کند و دوباره می خواباند .
اریندیرا : بخواب مادربزرگ بخواب ، پدر بزرگ مرده ، پدر مرده ، عمو مرده ، همه ی آمادیس ها مرده ن ، استخوناشون هم از لای سبزه های باغ
دارن ستاره ها رو می شمرن ، از خانواده آمادیس ها فقط تو موندی و من ، بخواب مادربزرگ ، بخواب .
اریندیرا خسته و خواب آلود اتاق را مرتب می کند ، شمعها را روشن می کند و در کنار آنها به
خواب می رود ، دستش به شمعدان می خورد و باعث افتادنش می شود .
آتش شمع آرام آرام همه جا را فرامی گیرد . 1
پیرزن : کمک ، کمک ، خانه م آتش گرفته ، کمک ، کمک .
اریندیرا گیج و مبهوت به خانه ای که آتش گرفته نگاه می کند .
گیتاریست با دیگر مردها خانه را خاموش کرده اند .
گیتاریست : اگه دریا نزدیکتر بود خونه تون کمتر می سوخت ...
پیرزن : اون موقع شاید این همه مرد سطل به دست این اطراف پیداشون نمی شد .
گیتاریست : در هر حال حیف شد .
پیرزن : غصه خوردن فقط می تونه موی آدم رو سفید کنه .
گیتاریست : چیز زیادی براتون نموده .
پیرزن : من مثل شما فکر نمی کنم ، دیروز شاید می تونستم باهاتون هم عقیده باشم اما امروز شرایط فرق کرده ، اریندیرا و من زنده ایم ، بایدم
به زندگی ادامه بدیم .
اریندیرا : حالا چی می شه ؟
پیرزن : کوچولوی من ، زندگی اونقدرها طولانی نیست بتونی تاوان این بدبختی رو پس بدی .
گیتاریست : همه ی اونچه مونده ، شاید بار یه قاطر هم ...
پیرزن : دوست دارین بزنین سر جنس ؟
گیتاریست : چی ؟
پیرزن : هنوز کاملا نرسیده !
گیتاریست : ...
پیرزن : حتی آفتابم تو خواباش همچین چیزی ندیده ...
گیتاریست : یعنی ؟
پیرزن : داشتم می دیدم چطوری بهش زل زده بودی پدرسوخته .
گیتاریست : حتی چهل کیلو هم نمی شه !
پیرزن : من مطمئنم بهترین گلفروش این دوروبر می شه ، سیصد پزو .
گیتاریست : سیصد پزو ؟!
پیرزن : قطعا می ارزه .
گیتاریست : صد پزو ...
پیرزن : هی معلوم می شه تو برای لاله های دست نخورده ارزش قائل نیستی .
گیتاریست : صد و پنجاه پزو .
پیرزن : خسارتی که این دختر به من زده از یه میلیون پزو بیشتره ، با این مبلغ دویست سال طول می کشه تاوان خونه ی سوخته شده م رو پس
بده .
اریندیرا : چشمام دیگه اشکی ندارن .
پیرزن : زندگی همینه .
اریندیرا : زندگی همه شبیه هم نیست .
پیرزن : کم و بیش چرا ، ( به گیتاریست ) زود باش تصمیم بگیر مرد .
گیتاریست : بخت پیرزن بلند بود ، دختره سن و سالی نداشت ، دست آخر با دویست و بیست پزو پول نقد و مقداری خواروبار به توافق رسیدیم ،
خیلی وقت می شد زنم مرده بود ، گاهی زخمه می زنی بر سیم ، انگار تارهای دلت پاره می شه ، می خونی ، آرام آرام شروع می کنی
و نهایتا به اوج می رسی ، آسمان ابریست ، بارش باران و تگرگ ، ترانه ها همچون باران می بارن ، فوران خون از زخمهای انگشتات تن
گیتارت رو رنگی می کنه ( می نوازد ) .
پیرزن : ( به گیتاریست ) ببرش به انباری ، هنوز سالمه ، ( به اریندیرا ) همینجا منتظرت می مونم .
اریندیرا : چشم مادربزرگ .
اریندیرا روی ننو دراز کشیده است ، گیتاریست می نوازد .
به جای صدای گیتار صفیر توفان و تازیانه آب و فریادهای دوردست و زوزه ی جانوران 2
و ناله ی کشتی شکسته ها شنیده می شود .
صحنه : بیابان .
چادری ایلیاتی برپا می شود .
اریندیرا با کمک مردها وسایل باقی مانده از آتش سوزی را یا به داخل چادر می برد و یا در
اطراف چادر مرتب می کند .
پیرزن : این شهر اسمش چیه ؟
گیتاریست : راننده بهتون نگفت ؟
پیرزن : همه ی حواسش به این بود ما متوجه نشیم تو گونیهای برنج داره قاچاق می کنه .
گیتاریست : دنیا از اینجا شروع می شه .
پیرزن : فکر نکنم !
گیتاریست : این جا سرزمین مبلّغهاست .
پیرزن : من به امور خیریه علاقه ای ندارم .
گیتاریست : این صندوق اندازه ی یه آدم مرده وزن داره .
پیرزن : چند آدم مرده ، خاک همه ی آمادیس ها توشه ، متبرک و مقدس ، بهشون احترام بذار .
گیتاریست : وردست راننده چی داشت می گفت ؟
پیرزن : گفت دوست داره دختره رو با خودش ببره .
گیتاریست : تو چی گفتی ؟
پیرزن : گفتم حرفی ندارم ، به این شرط که تاوان بی دقتی اریندیرا رو بدی ، گفتم حالا در حدود هشتصد و هفتاد و دو هزار و سیصد و پانزده پزو
می شه ، چهارصد و بیست چوبی که قبلا پرداخته کم ، می مونه هشتصد و هفتاد و یک هزار و نه صد و نود و پنج پزو .
گیتاریست : خب بعدش چی شد ؟
پیرزن : گفت اگه داشتم می دادم ، می ارزه ، گفتم هروقت داشتی بیا پس ، رفت .
گیتاریست : لابد اریندیرا خودش ازش خواسته ...
اریندیرا : من حرفی نزدم ، اصلا این چرا افتاده دنبال ما ؟
پیرزن : ندیده بودم عصبانی بشی !
اریندیرا : مونده م چرا دست از سر ما برنمی داره !
پیرزن : خیلیا دوست دارن وقتی گل لاله بو می کنن براشون صدای موزیک پخش شه .
اریندیرا : نوازنده نایاب شده ؟
گیتاریست : من ناراحت نمی شم ...
اریندیرا : اگه می خواد دوروبر ما بپلکه و از صدای گیتارش پول دربیاره باید یه چیزی هم به ما بده .
پیرزن : حرف بدی هم نیست .
اریندیرا : خب .......................................................
گیتاریست : نه !
اریندیرا : پس گم شو !
گیتاریست : تصمیم گیرنده من تو نیستی ، ( به پیرزن ) برم ؟
پیرزن : پول می دادی بهتر بود ...
گیتاریست : مردم به هنرمندا کمتر از شما پول می دن ، برم ؟
پیرزن : با این همه پول می دن ...
گیتاریست : برم ؟!
پیرزن : نه ، بمون ، لازممون می شی .
اریندیرا : این ؟!
پیرزن : لوازم آرایشمون داره تموم می شه ، ( به گیتاریست پول می دهد ) بیا ، ( در دفترچه ای یادداشت می کند ) آدم باید حساب کتابش درست
و پاک باشه اون دنیا گیر نیفته ، زود برگردی ها . 3
پیرزن اریندیرا را آرایش می کند .
اریندیرا : ( در آینه خود را تماشا می کند ) وحشتناک شدم .
پیرزن : وقتی پای مسائل زنانه پیش می آد مردها خنگ می شن ، کافیه یه بار پستچی نامه بیاره برامون ، یه پستچی می تونه کل شهر رو خبردار
کنه ، کافیه بهش تخفیف بدی ، به رئیسشون گفتم کجا چادر زدیم ، گلهای لاله فروش خوبی دارن .
گیتاریست : پیرزن درست حدس زده بود ، با اومدن یه پستچی کل شهر خبردار شد ، مردها به تاثیر حرفهای نامه رسان از دوردستها راه افتادن تا با
تر و تازگی آشنا بشن ، پشت سرشان میزهای شرط بندی و دکه های خوراک پزی از راه رسید و پشت سر همه ی آنها سروکله ی
عکاسی سوار بر دوچرخه پیدا شد ، عکاس درست روبروی اردوگاه دوربینش را با آستین سیاهرنگ روی سه پایه سوار کرد ، و در پشت
آن منظره ی دریاچه ای را با قوهای بی روح آویخت ، ماهها گذشت ، حالا دیگه پیرزن فوت و فن کار رو یاد گرفته بود ، اونها از شهری
به شهر دیگه ای می رفتن و چادرشون رو بر پا می کردن .
اریندیرا به همراه پیرزن و بقیه آدمهای دوروبرشان بیابان را طی می کند .
پیرزن : اگه وضع همینطورها پیش بره بعد از هشت سال و هفت ماه و یازده روز بدهیت پرداخت می شه ، البته بجز دستمزد و خورد و خوراک
سرخپوستهایی که دارن برامون کار می کنن .
اریندیرا : سرم از بی خوابی گیج می ره .
پیرزن : همینطور که داریم می ریم سعی کن بخوابی .
گیتاریست : یعنی خوابید ؟
پیرزن : همیشه همینطوری بوده .
گیتاریست : فکر می کنی وضعمون تو این شهر چه جوری بشه ؟
پیرزن : شاید برخورد آدمای این کامیونی که تا ما رو دید واییستاد بتونه بگه چی پیش می آد .
صدا از بیرون : شماها چه زهرماری می فروشین ؟
پیرزن : تر و تازگی ...
صدا از بیرون : بچه تا من استراحتی می کنم به سر و وضع کامیون برس .
پیرزن : گیتاریست می تونی سازت رو کوک کنی ، چادر می زنیم .
گیتاریست : با این اوضاع هیچوقت دیگه نوبت من نمی شه .
اریندیرا : تنها مرد دنیا اگه تو باشی ، مرگ و زندگی من هم دست تو باشه ، دوباره نوبتت نمی شه .
پیرزن جلو چادر نشسته است و اسکناسهایش را می شمرد .
اولوآس پشت سر چند نفر به صف ایستاده است .
پیرزن : نه پسر جون ، تموم طلاهای دنیا رو هم بدی نمی شه ، تو بدبختی می آری .
سرباز : چرا آخه ؟
پیرزن : تو هر جا بری روح شیطان رو با خودت می بری ، این رو از سر و روت می شه فهمید ، بعدی بره تو ، زیاد طولش نده ، مملکتت بهت نیاز
داره .
اریندیرا از چادر خارج می شود .
اریندیرا : دارم می میرم .
پیرزن : چیزی دیگه نمونده .
اریندیرا : تمومش کن مادربزرگ .
پیرزن : چند نفر بیشتر نیستن که ...
اریندیرا : نمی تونم ، نمی تونم ، نمی تونم ...
پیرزن : داد نزن ، ببینمت ، تب نداری ، خب باشه ، امروز تعطیله بچه ها ، تو فردا بیای نوبت اول برا توست ، برین دیگه کثافتا ، بو گندوهای کله
پوک فکر کردین از آهن درست شده ؟ دلم می خواست شماها رو به جای اون می دیدم الدنگهای گه .
اریندیرا : می رم لباسهام رو بردارم برم حموم کنم . 4
اریندیرا وارد چادر می شود .
اولوآس همچنان سر جای خود ایستاده است .
پیرزن : ببینم پس بالهات کو ؟
اولوآس : اونی که بال داشت پدربزرگم بود ، اما خب ، هیشکی باور نمی کنه .
پیرزن : چرا من باور می کنم ، حالا پسر خوبی باش ، بالهات رو ببند و فردا صبح بیا .
پیرزن وارد چادر می شود .
اریندیرا از چادر خارج می شود و با اولوآس روبرو می شود .
گیتاریست : کسی این گل های سرخ را به هم می ریزد / همیشه بوده قلبهایی که با دیدن معشوق به هم می ریزد / این کلمه چه باشکوه است و
زیبا : عشق / باد سختی می وزد و گیسوان یارم را به هم می ریزد ،
چه گناهی داشتم من ؟ برق چشمهای اولوآس هفت بیابون رو روشن کرد ! تا آسمان هفتم رفت و برگشت و شد ستاره ای از
ستاره های پر فروغ شب ، همون که راه گم کرده ها رو به شهرهایشان هدایت می کند ، چه گناهی داشتم من ؟
پیرزن روی تخت خوابیده است .
اریندیرا : تو کی هستی ؟
اولوآس : اولوآس .
اریندیرا : من خوابم ؟
اولوآس : اون خوابه .
اریندیرا : داد که زد چرا درنرفتی ؟
اولوآس : آتشفشان هم بود سر جام می موندم ......................................
اریندیرا : اما باید تا فردا صبر کنی .
پیرزن : ( هذیان می گوید ) بیست سال آزگار از آخرین باری که بارون بارید می گذره ، توفان اونقده وحشتناک بود که بارون با آب دریا قاطی شد و
صبح روز بعد خونه از ماهی و حلزون پر بود ، پدربزرگت آمادیس ، خدا روحش رو غرق رحمت کنه ، یهو چشمش به یه شیطون ماهی
نورانی افتاد که تو هوا شناور بود .
اولوآس : این چی می گه ؟
اریندیرا : بی خیالش ، همیشه وقتی خوابه خل بازی در می آره ، اما با زمین لرزه هم از خواب بیدار نمی شه ، کمکم می کنی ملافه رو عوض کنم ؟
اولوآس : آره ، چقدر بهت نزدیک شدم ، همه می گن تو خیلی قشنگی ، درست هم می گن .
اریندیرا : اما من دارم می میرم .
اولوآس : مادرم می گه اونایی که تو بیابون می میرن نمی رن بهشت ، می رن دریا .
اریندیرا : من هیچ وقت دریا ندیده م .
اولوآس : دریا بیابونیه که آب داشته باشه .
اریندیرا : پس نمی شه روش راه رفت .
اولوآس : پدرم مردی رو می شناخت که رو دریا راه می رفت ، البته خیلی قدیما .
اریندیرا : می خوام برم حموم ، فردا رو که از آدم نگرفتن .
اولوآس : فردا صبح زود من و پدرم از اینجا می ریم ، اون کامیون مال ماست .
اریندیرا : سری به این طرفها نمی زنی ؟
اولوآس : معلوم نیست ، حالا هم اتفاقی گذارمون به این طرفها افتاده ، داشتیم می رفتیم سر مرز ، راه رو گم کردیم .
اریندیرا : تا حموم همراهم می آی ؟
اریندیرا گل لاله ای به اولوآس می دهد .
پیرزن : ( هذیان می گوید ) همیشه آروم نفس می کشید ، اوایل نه البته ، خودم یادش داده بودم ، روز اول بهش گفتم کاش سر تا پات طلا بود ،
بوی خاک می داد ، از اینش خوشم می اومد تو خلوتمون خیلی جدی مزخرف می بافت ، منم خوشم می اومد ، اون روزها اوایل مارس
بود تو رو آوردن خونه ، مثل یه دسته گل بودی ، پدرت آمادیس ، که جوون و خوشگل بود ، اونقده خوشحال شد فرستاد بیست تا گاری 5
لبالب گل آوردن و تو خیابونا پخش کردن ، روستا از دریای گل پنهون شده بود .
پیرزن جلو چادر با مبلّغ ها درگیر شده است .
مبلّغ : این خط این هم نشون .
پیرزن : بیابون مال هیچکس نیست .
مبلّغ : مال پروردگاره و تو با کسب و کار خودت قوانین مقدس او را زیر پا گذاشته ای .
پیرزن : فرزندم مقصودتون رو نمی فهمم .
مبلّغ : این بچه به حد تکلیف نرسیده .
پیرزن : اگه این رو می گین که نوه ی خودمه !
مبلّغ : دیگه بدتر ، یا با رضایت خاطر نگهداری او را به ما می سپاری یا به راههای دیگه ای متوسل می شیم .
پیرزن : اگه من خط و نشونتون رو ندید بگیرم و پام رو اونورتر بذارم چکار می خواین بکنین مثلا ؟
گیتاریست پیرزن را به گوشه ای می کشاند و با او صحبت می کند .
گیتاریست : بهش گفتم کشیش ها با پاپ پیمان دارن ، اما پیرزن نشنیده گرفت ، مبلّغ ها هم مثل یک دسته گشتی نظامی نصف شبی سینه خیز
دزدانه و بی صدا وارد چادر شدن و اریندیرا را لای توری پشه بند پیچیدند و بی آنکه بیدارش کنن مثل ماهی بزرگ و ظریفی که تو تور
افتاده باشه با خودشون بردن ، مادربزرگ همه راهها رو برای نجات نوه اش امتحان کرد ، آخر سر هم به شهردار نظامی متوسل شد .
شهردار با یک تفنگ شکاری بزرگ بسوی ابرها شلیک می کند .
شهردار : لامصبا سوراخم نمی شن بارون بباره ، هی من می زنم هی اونا سوراخ نمی شن ؟ حکمتش چیه خدا خودش می دونه ، در مورد نوه ت
کاری از من ساخته نیست ، کشیشها طبق پیمان پاپ و دولت حق دارن ، گفتی چی بود اسمش ؟ آهان اریندیرا ، اون رو تا سن قانونی یا
تا موقع ازدواج پیش خودشون نگه دارن .
پیرزن : پس شما رو شهردار اینجان کردن که چی ؟
شهردار : تا بارون درست کنم .
پیرزن : تا درنرفته بزن خب .
شهردار : بی پیر ، ببین ازت خوشم اومده ، تو نیاز داری یه آدم اسم و رسم دار ضمانتت کنه ، صلاحیت اخلاقیت رو تایید کنه ، می فهمی که
منظورم چیه ؟ آهان ، خوبه ، سناتور سانچز رو که می شناسی ؟
پیرزن : من تو این بیابون بی سروته یه پیرزن بدبختی م .
شهردار : پس وقتت رو تلف نکن .
پیرزن : اینجوری که نمی شه .
شهردار : اونا از رو نمی رن تن به خواسته تو بدن .
پیرزن : منم از رو نمی رم ، تو که می شناسیش ، سناتور رو می گم ، یه کاغذی نوشته ای بده بدم بهش شاید فرجی بشه .
شهردار : نمی تونم ، کار من نیست .
پیرزن : به کارت برس ، ابرها دارن در می رن .
شهردار : بالاخره سوراخشون می کنم بارون بیاد .
گیتاریست دارد وسایلش را جمع می کند .
پیرزن : کجا راه افتادی بری ؟
گیتاریست : خب من باید برم ، دیگه فایده نداره ، اینجاها بدون اریندیرا حال نمی ده ، راستی شهردار چی گفت ؟
پیرزن : چرت و پرت ...
گیتاریست : نتونست کاری بکنه !؟
پیرزن : نمی دونم ، شایدم نخواست ، نگفتی کجا ؟
گیتاریست : هر جا باد بیاد ، دنیای بزرگیه .
پیرزن : نه به اون بزرگی که تو خیال می کنی ، نمک نشناس . 6
گیتاریست : بر فرض بخوام بمونم ، برنامه ت چیه ؟
پیرزن : یه فکرایی دارم ، شایدم بریم داخل گروه انتخاباتی سناتور سانچز .
گیتاریست : اریندیرا عاشق اون پسره اولوآس بود ، چرا از اون کمک نمی گیری ؟
پیرزن : اونا فرصت گیرشون بیاد با هم در می رن .
گیتاریست : اون راست می گفت ، این رو بعدها فهمیدم ، پیرزن با امیدهایی که بهم داد موندم ، اون به یه جوونی بیست پزو داد تا به مرکز مبلّغ ها
بره و با اریندیرا ازدواج کنه ، می خواست با این کار اریندیرا آزاد بشه ، اونجا تو مرکز مبلّغ ها از اریندیرا پرسیدن آرزوی قلبیش چیه ؟
گفت می خوام برم ، البته نه با این جوون ، حقم داشت آخه اون جوون به گراز شباهت داشت ، گفت می خوام با مادربزرگم برم ، گفت
با اینکه اینجا کارم اندازه کلفتهاست اما با شنیدن آهنگ عید پاک سر حال میام ، گروه کر خوشحالم می کنه ، تصمیم داشتم اینجا
بمونم ، حالا که قراره زن این بشم و برم ، همون بهتر با مادربزرگم برم ، دوباره اریندیرا با ما بود ، گاهی اون پسره دزدکی می اومد
دیدنش .
اولوآس : اونجا با شیطان مبارزه می کردی ؟
اریندیرا : شیطان کجا بود ! فقط می رسیدیم جلو بیابان واییستیم ، صبح تا شب باید جارو می زدم .
اولوآس : فکر کردم اون دنیا از جهنم دور می شی .
اریندیرا : بهشت و جهنم اینجاست .
اولوآس : اون پسره شبیه گراز نبود باهاش ازدواج می کردی ؟
اریندیرا : ...
اولوآس : باهاش می رفتی ؟
اریندیرا : فکرم اینجا بود .
اولوآس : پیش من ؟
اریندیرا : صدای پیانو سر حالم می آورد ، چشمام رو می بستم و .............................
اولوآس : وقتی ازت جدا شدم و رفتم خونه ، از همون موقع به هر چی دست زدم رنگش آبی شد ، مادرم می گه عاشق شدی ، می گه آدمای عاشق
نون از گلوشون پایین نمی ره ، چند روزه چیزی نتونستم بخورم .....................
اریندیرا : چطور ما رو پیدا کردی ؟
اولوآس : از هر کی سر راهم قرار گرفت پرسیدم ، شهر به شهر ، بیابون به بیابون ، گفتن گروه انتخاباتی سناتور سانچز اجیرتون کرده ، آخرین نفر
دریا را نشونم داد ، گفت پیرزنه نقشه کشیده ببرتت جزیره .
اریندیرا : از اینجا برو ..................................
اولوآس : این پرتقالها رو بابام پرورش داده ، توشون پره الماسه .
اریندیرا : باور کنم ؟
اولوآس : می دونم سخته ، ببین .
اریندیرا : خدای من ...
اولوآس : قشنگن نه ؟ قاچاقشون می کنیم اونور مرز ، با سه تا از اینا می شه رفت اون ور دنیا ، راستی وانت بابام رو هم کش رفتم ، با این ...
اریندیرا : ( طپانچه را می گیرد و با دقت بررسی می کند ) گلوله هم داره ؟
اولوآس : ایناهاش .
اریندیرا : تا ده سال حق ندارم از کنارش جم بخورم .
اولوآس : تکون می خوری ، همین امشب که اون نهنگ سفید خوابش برد ، صدای جغد رو شنیدی از چادر بزن بیرون ، ببین اینجوری .
اریندیرا : مادر بزرگ منه ؟
اولوآس : جغده ؟
اریندیرا : نهنگ سفیده .
اولوآس : نیست با اون هیکلش !؟ منتظرم باش ...
اریندیرا : بو می بره ، همه چیز رو خواب می بینه .
اولوآس : تا اون خواب ببینه از مرز رد شدیم ، زدیم به چاک ، باید فردا حرکت کشتی ها رو ببینیم . 7
اریندیرا : باید ببینم چی پیش می آد .
گیتاریست : صدای جغد می اومد ، چند بار ، گوشهای یه نوازنده گیتار تیزن ، عادی نبود ، رفتم بیرون ، اریندیرا مردد کنار چادر ایستاده بود ، جغد
برای چندمین بار صدا کرد ، اریندیرا راه افتاد ، متوجه چشمهایی شد که دارند نگاهش می کنند ، ایستاد ، گفتم نه چیزی دیدم نه
چیزی می دونم ، اما نرو ، گفت باید برم ، مردد بود ، گفتم بیدارش نمی کنم ، اما ، اگه خواست بیاد دنبالت نمی تونم جلودارش بشم ،
رفت ، پیرزن صبح فهمید ، از سناتور سانچز دست خط گرفت با یه فرمانده بی سواد نظامی رفت دنبالشون ، نرسیده به دریا گرفتارشون
کرد ، اریندیرا عصبانی طپانچه رو از اولوآس که گیج و منگ داشت فرمانده نظامی و پیرزن را تماشا می کرد گرفت و نشونه رفت ،
شلیک نکرد ، پسره بلوف زده بود ، طپانچه ی کهنه به درد نمی خورد ، اریندیرا رو کرد بهش گفت فقط بلدی بدهی من رو زیادترش
کنی ، راست گفته بود آخه پیرزن هزینه های کار رو پای دختره نوشت ، تا بیارنش چادر مردم دوروبرشون جمع شدن و شروع کردن به
مسخره کردنشون ، پیرزن با عصای اسقفی اش همه رو فراری داد ، بیچاره دختره ، با زنجیر بسته بودنش ، بعدها کارشون گرفت ،
پیرزن پول پارو می کرد .
صحنه : خانه ای بزرگ و مجلل .
پیرزن روی صندلی راحتی نشسته و اریندیرا موی سرش را شانه می زند ، باد می وزد و
اریندیرا را با خود می برد .
پیرزن روی تخت نشسته و پولهایش را می شمارد ، اریندیرا موی سرش را شانه می زند .
پیرزن : دلیلی نداره گله داشته باشی ، مثل شازده ها لباس پوشیدی ، تخت اشرافی و ارکستر در اختیارته و چهارده سرخپوست دست به سینه در
خدمتت ، زندگیت شاهانه نیست ؟
اریندیرا : چرا ، مادربزرگ .
پیرزن : وقتی من سرم رو زمین گذاشتم دیگه چشمت به دست مردها نیست ، توی یه شهر بزرگ از خودت خونه و زندگی داری ، آزاد و خوشبخت ،
خانوم محترمی می شی ، یه خانوم به تمام معنا ، اونهایی که در پناهت می گیری بهت احترام می ذارن ، بهت افتخار می کنن ، مقامات بالا
بهت لطف نشون می دن و حرفات رو گوش می کنن ، ناخدای کشتی ها از سراسر بندرهای دنیا برات کارت پستال می فرستن ، اعتبار
خونه ت از جزایر آنتیل تا قلب اروپا دهن به دهن می گرده ، خونه ت از قصر رئیس جمهور مهم تر می شه ، آخه اونجا می شه محل حل و
فصل مشکلات مردم ، کاری که بر عهده دولت باید باشه ، هر جا بری زیر پات فرش هزار رنگ آسیایی می ندازن ( به خواب رفته و هذیان
می گوید ) .
اریندیرا : ( فریاد می زند ) اولوآس ، اولوآس ، اولوآس .
پیرزن همچنان خوابیده است ، اریندیرا همچنان فریاد می زند .
باد می وزد و با خود اولوآس را می آورد .
اولوآس : بریم ؟
اریندیرا : پام با زنجیر به صندلی بسته شده .
اولوآس : همیشه بهونه ای داری .
اریندیرا : اون همیشه هشیارتره .
پیرزن : ( هذیان می گوید ) همون وقت بود که اون کشتی از آسیا اومد ، اونم سروکله ش پیدا شد ، قوی تر و بلندتر و مردتر از آمادیس .
اولوآس : پا شد !؟!
اریندیرا : بی خیالش ، هر وقت به اینجا می رسه بلند می شه می شینه ، اما بیدار نمی شه .
پیرزن : اون شب شروع کرد با ملوان ها به آواز خوندن ، خیال کردم زلزله اومده ، آوازشون تا ستاره ها می رفت ،
بی گناهی مرا بر من خدایا باز گردان / بار دیگر عشق او را در دل من ساز گردان ،
اون جا ایستاده بود ، رو شونه ش یه طوطی داشت و تفنگی تو دستش ، گفت هزار بار دور دنیا رو گشته م و زنهای تموم کشورها رو دیده م
، با قاطعیت می تونم بگم تو از همه ی زنهای روی زمین مغرورتر و مهربونتر و خوشروتری (گریه سر می دهد ) .
اریندیرا : جرات داری نفله ش کنی ؟
اولوآس : ... 8
اریندیرا : پرسیدم ...
اولوآس : نمی دونم ، تو داری ؟
اریندیرا : نه ، آخه مادربزرگمه .
اولوآس : به خاطر تو هر کاری می کنم .
گیتاریست : وقتی اولوآس برای تولد پیرزن کیک آورد اون گذشته رو فراموش کرد ، گفت مردی که راه و رسم طلب بخشش رو بدونه نصف بهشت
رو بدست آورده ، آرسینیکی که اولوآس تو کیک تولد ریخته بود برای نابودی نسل همه ی موشها کافی بود ، پیرزن همه ی اون کیک
رو خورد ، چیزیش نشد ، فقط وقتی داشت مثل همیشه حرفای توی خوابش رو تکرار می کرد صداش خش خش کرد .
پیرزن روی تخت خوابیده است .
پیرزن : ( هذیان می گوید ) درها رو بستم و رفتم تو اتاقم ، تو دلم می گفتم کاش کلون در رو بشکنه بیاد تو ، نه ، اگه راهش رو بکشه بره بهتره ،
به ش گفتم جلو نیا ، خندید ، چشماش دیده نمی شدن ، گفتم جلو نیا ، باز خندید ، یهو چشماش رو باز کرد و وحشتزده گفت آخ شازده !
صداش از دهنش بیرون نیومد ، از زخم چاقویی بیرون اومد که گلوش رو بریده بود .
اولوآس : پیرزن قاتل .
اریندیرا : برو جلو الان بیدار می شه .
اولوآس : زورش از فیل بیشتره ، کار من نیست .
اریندیرا : تو اصلا جربزه ی آدمکشی نداری .
پیرزن : ( هذیان می گوید ) اگه با ضربه ی چاقو نمی مرد با نیم تن دینامیت منفجرش می کردم ، آخه اون روزم مثل حالا داشتم خواب یه طاووس
توی ننوی سفید رو می دیدم .
اولوآس : چی می گه ؟
اریندیرا : این نشانه ی مرگه .
اولوآس : نارو نزنه ؟
اریندیرا : مثل همیشه هذیان می گه ، ترسیدی ؟
پیرزن : برگشتیم خونه ی اول ، بدهی همچنان سر جای خودشه .
اولوآس : بدهی کی ؟
اریندیرا : تنها کاری که با بودنت کردی بالا بردن بدهی من بود .
پیرزن : تا پزوی آخرش رو باید پس بدی .
اولوآس : دیگه اجازه نمی دم .
اریندیرا : خیلی وقته باد می آد ؟ ( بیرون می رود )
اولوآس چاقوی بزرگ آشپزخانه را برمی دارد ، پیرزن روی تخت می نشیند و عصای خود را
برداشته به طرف اولوآس می گیرد .
پیرزن : جوون مگه زده به سرت ؟! فکر می کردین هنوز خوابم ؟
اولوآس با چاقو ضرباتی را به سینه و پهلوی پیرزن می زند .
اولوآس : اریندیرا ، اریندیرا .........................................
اریندیرا در آستانه ظاهر می شود .
پیرزن : من دیر فهمیدم سر و شکل فرشته های خیانتکار رو داره ، جلوش رو بگیر .
اولوآس : نمرده ؟!
اریندیرا به طرف پیرزن می رود و جلیقه ی طلایی او را درمی آورد .
پیرزن : کاش قبلا می گفتی ازش خوشت اومده .
اولوآس کنار پیرزن روی زمین می نشیند ، دستهای خون آلودش را پاک می کند .
اولوآس : داره می میره نه ؟
پیرزن : همیشه باید رفت ، یه جا بمونی جان و روحت می پوسه ، دوست دارم یه باغ پر از گل به اسمم کنی ، آمادیس با توام ، آمادیس . 9
اریندیرا دوان دوان خارج می شود ، صدای قدمها ، نفسها و قلبش تا آسمانها می رود .
اولوآس خود را کشان کشان به طرف در می کشاند .
اولوآس : اریندیرا ، اریندیرا ...
پیرزن : من دارم می میرم ...
اولوآس : رفت !
پیرزن : ننگش برا تو می مونه ، چه بادی می وزه ، باد بدبختی منه انگار ...
اولوآس : اریندیرا ، اریندیرا .
پیرزن روی صندلی راحتی نشسته و اریندیرا موی سرش را شانه می زند ، باد می وزد و
اریندیرا را با خود می برد .
صدای اولوآس همچنان شنیده می شود که اریندیرا را صدا می زند .
گیتاریست : کجا ؟ نمی شنوی ؟ داره دورتر می شه ! چه سرعتی داره قدمهاش ! یه ماده گوزن تازه بالغ شده ست انگار ، از شهر دور شد ، پاهاش تو
شنهای ساحل فرو می رن ، اما ، اما سرعتش کم نمی شه ، داره از دریا می گذره ، انگار زمین از زمین کنده می شه ، افق و آسمون رو رد
کرد ، ستاره به ستاره داره غروب می چینه ، کهکشان به کهکشان دور می شه ! با گیسوهایی که دارن تو باد تاب می خورن ! انگار باد
درختهای یه جنگل بزرگ رو با هم تکون می ده ، خم می کنه ، یا ، یا یه اقیانوس که توفان به همش زده ، گیسوهاش تو باد پخش شدن ،
چه گناهی داشتم من ؟ چه گناهی داشتم اولین مرد زندگیش شدم و هرگز نتونستم بهش بگم ، بگم ، دوستت دارم ...
پایان .
92.09.19
آس اولدوز . آس اربایجان . ایری آنا .
10