درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

حوصله ...

ماندن را هم بهانه ای ندارم 

مگر دلی از رفتنم تنگ می شود که بمانم ؟ 

دخترکی بود 

هست ؟ 

و من جز عشق بهانه ای نداشته ام 

اما 

دیگر آنرا هم ندارم  

وای از این بی حوصله بودنها ...

دور ...

کاش چشمان زیبائی به انتظارم بود 

به آنجا 

شهر دور  ! 

دورترین جا !!!

و من به شوقی بیقرارانه می رفتم 

با بالهائی که پرواز را میشناختند 

حیف نیست 

نه شوقی 

نه هوسی 

و نه تپشی ! 

دلم گرفته خدا ...

اینجا ...

راه را نشانی نیست که با خود کشدم بسوئی 

ماندن ماناست به تنم 

همچو مردابی ! 

هیچگاه اینگونه نبوده ام 

نه آنزمان که هر روز مسیر شهرم تا شهر مجاور را میرفتم و می آمدم 

و نه پس از آن و پیش از آن ! 

همیشه بهانه ای بود که راهیم کند 

کم یا زیاد ! 

چشم یاری 

شاید کاروباری 

و یا الکی بزن بریم که رفته باشیمی ! 

اینک اما پایم را راه پس میزند 

و من مانده ام چه کنم ! 

بروم 

یا 

بمانم ؟ 

و میدانم نخواهم رفت ! 

کاش دلتنگ کسی بودم 

مثل روزگاران گذشته 

حتی اگر خیالی بود در خیالم یارم ! 

من از درون آتشی میخواهم  

از درون کششی میخواهم 

کسی چنینم نخواهد کرد ؟ 

کاش همچون دوران گذشته رند بودم 

رند و عاشق ! 

الکی خوش ! 

یاد دلبرکی خیالین تا کجاها میکشانید این سر شوریده را 

اینک اما کجاست ؟ 

چیزی آن دورها پیداست ؟ 

هیچ ! 

و من مانده ام و پائی که نمیکشدم  

برجا 

بی جا 

اینجا ...