| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
ماندن را هم بهانه ای ندارم
مگر دلی از رفتنم تنگ می شود که بمانم ؟
دخترکی بود
هست ؟
و من جز عشق بهانه ای نداشته ام
اما
دیگر آنرا هم ندارم
وای از این بی حوصله بودنها ...
کاش چشمان زیبائی به انتظارم بود
به آنجا
شهر دور !
دورترین جا !!!
و من به شوقی بیقرارانه می رفتم
با بالهائی که پرواز را میشناختند
حیف نیست
نه شوقی
نه هوسی
و نه تپشی !
دلم گرفته خدا ...
راه را نشانی نیست که با خود کشدم بسوئی
ماندن ماناست به تنم
همچو مردابی !
هیچگاه اینگونه نبوده ام
نه آنزمان که هر روز مسیر شهرم تا شهر مجاور را میرفتم و می آمدم
و نه پس از آن و پیش از آن !
همیشه بهانه ای بود که راهیم کند
کم یا زیاد !
چشم یاری
شاید کاروباری
و یا الکی بزن بریم که رفته باشیمی !
اینک اما پایم را راه پس میزند
و من مانده ام چه کنم !
بروم
یا
بمانم ؟
و میدانم نخواهم رفت !
کاش دلتنگ کسی بودم
مثل روزگاران گذشته
حتی اگر خیالی بود در خیالم یارم !
من از درون آتشی میخواهم
از درون کششی میخواهم
کسی چنینم نخواهد کرد ؟
کاش همچون دوران گذشته رند بودم
رند و عاشق !
الکی خوش !
یاد دلبرکی خیالین تا کجاها میکشانید این سر شوریده را
اینک اما کجاست ؟
چیزی آن دورها پیداست ؟
هیچ !
و من مانده ام و پائی که نمیکشدم
برجا
بی جا
اینجا ...