درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

گرفته دلم ...

قصه هایم همه تکراریست 

شاه قصه ای میجویم 

سرایش ناب قصه روزگارم را به انتظارم 

قصه ای از آنچه نمیدانم چیست  

اما به یقین میدانم روزی سروده ای خواهم سرود 

سروده ای که طلوع انسان را به شرق هستی خویش مژده ای دهد 

سروده ای از جانم 

تا با آن ترانه برقصد ماه 

برقصد خورشید 

کهکشانها را به بزم فردا دعوتی خواهم کرد 

آسمان پژواک صدایم را تا عرش انعکاس خواهد داد همچون آینه ای روشن 

و من خدا را صدا خواهم کرد 

وای از این تنهای 

کاش حنجره ام زخمی نداشت 

و زبانم بوی خون نمیداد  

کاش دهانم را نبسته بود این بی کلامی امروز  

فریادها 

فریادها را آرزو دارد جانم  

دوباره دلم گرفته  

وای از این روزگار 

وای ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد