درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

کابوس

کابوسهایم

ـ کابوسهای همیشگی این روان خسته

نه هول و ولا بود و نه ترس و خوف و نه هیچ نفسگیر وحشت افزا خواب پریشان

رویایاهای پردردم

حضور این زمینی جسم بی باور بود

ـ آدمی

و من هنوز انسان باور خویشم را منتظرم

به اوجی که میدانم

پروازجای اوست ...

 

نفس

 

شاید نفسم

 ز اجبار  هستیست 

ـ  آفرینش  و  تحمیل

 اما

بی نفسیم بیشک

تحمیل آفرینشی بر هستی خواهد بود

پرشکوه و بی همتا ...

باور

  و

تو هنوز باورت نیست

بی  تو من بی عشق خواهم مرد