درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

لب بسته ترینم ...

سروده ای نمانده بر لب

بس که چون تو گریز پایند سروده هایم

بی عشق

لب از لبم باز نخواهد شد

می دانم ...

 

تو ...

خاطره ها خاطره شد ...

 

فرسوده جان ...

فراسوی بودن من

چشم انتظار خورشید نشسته مردی

ـ زانگونه مردان مرد و مردی

شاید

طلوع جانم رهاییست

در غروب مرگبار این جسم بی جان

که فرسوده فرسوده فرسوده زاد است جان بی جسمم ...