درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

خون اسماعیل ...

ابراهیم

ـ دیگر نبود ابراهیم !

آخر خنجر از خود دور کرد به دمی که دشنه نبریده بود سر فرزند

او

روح محض روزگاران شد

بی دشنه و خون

و خدا عشق را به تمامی معنا کرده بود

بی که خونی بریزد بر زمین

و عجبا که ریزش خون آدمی امروزه روز نهایت عشق نامیده میشود ...

تفسیر نور ...

یلدا

چه دراز است این تاریکی !

و عادت چشمان مردمان روزگار ما دیدن این سیاهیهاست

بی که آرزوی طلوعی باشدشان در دل

آخر

کسی که از خورشید یادی به خاطره ندارد

که

نور را بتواند تفسیر کند به روشنایی ...

گرسنه ترین تشنه ...

و من تمامی بودنم را در جام یاد عشق خیالینم چون باده نابی سر میکشم

شاید که در عیش این عشق به شور مستی رسیدم و دیدم حضور خلوص مهربانی را

آه ای قرن دیوانه نانجیبان دد منش بی ترحم

دمی زین سرسام آور هجوم خود بکاه

که ما را آرامش دریا آرزوست

آی ای بد روزگار بی پروای بد مست

آسمان را مگیر از پرنده که جز پروازش آرزویی به سر نیست

چه غمی دارد مجنون به روزگاری که لیلی ها را به شبهای تاریک معنا میدهند

و چه بگویم از اسبهایی که حسرت تکسوار بر دلشان سنگینی میکند

که زمانه زمانه تاختن عاشقانه نیست

وای بر انسانی که ماییم

ساقه های در باد

افق نگاهمان شد

بس که

خوابمان جز به یاد گرسنگی نبود

چه حسرتی دارد این روح سرگردان گشنه

کاش آب دورترین اقیانوسهای آنسوی این کهکشانها از آن ما بود

سیراب نخواهیم شد ؟؟؟