درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

دئمیشه م ؟؟؟

جانیم قوربان اولاندا   سه نه 

خه یال   مئیدانیندا 

قاداییندا   آلار 

یادیم اویناماق آچاندا  رویالاریندا 

خاطیره یین   پوزان  فیکیری  قاوالار 

هاوالار   دوماندا   اولسا 

ـ اولکه میزده  هه ممه شه   بو   دومان   وار  

گوزوم   سه نه   گوره   یوللاردان   اوزولمه ز 

سه ن   گوزه لیم   دولان   گه ز 

آمما 

بیرگون   سئیرینده ن    یورولاندا

به ریده   گه ل 

سوزون   وار   بیلیره م 

سوزویون   آجیسی   جانیمی   یاندیرسا 

سوزوم   یوخ   اونا 

نه   اولار 

قوی   گه له نده   گیلئیلی   اولسون   سوزله رین 

قوی   داشسین   گوزله رین 

آخی   مه ن   چوخ   سه نسیزله میشه م 

بونو   دئمیشه م ؟  

اولمویا   بیلیرسه ن    اوزون 

دئگینه ن   دوزون  ؟ 

بیلمه سه نده   بیل 

بو زاماندا   سه نسیزله میشه م 

دومان   اولکه ده   گونسوزله میشه م ...

ندای خاموش ...

چشمهایش از یادم نخواهد رفت 

نمیدانم با من بود یا با تو 

ـ شاید با همه 

اما میدانم حرفی داشت آن نگاهی که نگاه آخرینش بود 

حرفی با همه 

بزرگ 

و من عظمت را در نگاهش دیدم 

دیدم و شنیدم فریاد خاموشش را  

فریادی که مجالی برای بیرون آمدن نیافت 

دهانش چه خونین بود 

او از تمامی حرفهایی که بوی فلسفه میدهند روی گرداند  

روی گرداند و  به عمل رسید 

کاری که او کرد بزرگترین کارها بود 

او آمد و گفت که هست 

که وجود دارد 

که نمرده است 

که انسان است 

که آزادی را دوست دارد 

او آمده بود  

خیابان بود و او 

و سرب داغی که ندایش را برای همیشه در گلو خفه کرد 

آیا امروز هست کسی تا بپرسد از خود 

ـ یا از ما و از زمانه و از همه 

چه میخواست بگوید که نباید شنیده میشد 

که باید خفه میشد 

که باید میمرد 

ندایی که هرگز نشنید گوش ما 

و خاموشی ندای او سود که بود ؟ 

آه سود ؟! 

آری 

و من میدانم که امروزه روز ارزانترین کالا جان آدمیزادگانست ...

آزادی ...

چه میتازد این کج اندیش بدخو 

که میدان گاهجای نامردمیها شدست امروز 

اگر مرگ است هدیه ابلیس 

مرا با مرگ کاری نیست 

کزین زشتکاران شیطانی بدورست آن مرام جاودانه 

آن مرامی که دلهای این مردم ز او روشن شده به این تاریخ توفانی 

ما فرزندان سحریم 

با خورشید خواهیم گفت سرود دلتنگی شب یلدا را 

به فردایی که خون فرزندان این دیار شفقش را به رنگی سرخ آراسته اند امروز  

چه فریادها دارد در گلو این خلق 

چه بیدادها دارد این نامردمی ابلیسکان زشت کردار دروغ افکار 

آی  

ـ با توام ابلیسک پست 

آری با توام 

به خون پاشیده بر دیوار مسجدها قسم  

که از پای نخواهم نشست امروز 

اگر حتی تمام جان من زخم از آن دشنه ها گیرد 

اگر حتی میله ها را به من تقدیم دارد کردار نامردانه این قوم وحشی 

مرا با نام آزادی پیوند دیرینیست که آنرا من به دنیای پستتان به سودایی نخواهم داد از دست 

که آزادی جان جان این جانست 

که آزادی مفهوم بودنهاست 

که آزادی سرود مردمان ماست  

زنجیرها را به شوق پرواز خواهم جوید 

میله ها را از بهر رهایی میشکنم بیشک 

سرب اگر باشد از تو 

بخونم مینویسم من خدایا مگیر از من آنچه داده ای روزی مرا هدیه 

که آزادی را ز تو دارم  

که آزادی را ز تو دارم ...