درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

پوستینهای وارونه ...

جرم 

جنایتی نبود بر خلقی 

جرم  

تجاوزی نبود بر کسی 

جرم رسواگریه تجاوزگری بود متجاوزتر از تجاوز 

جرم 

نشان دادن جنایتی بود متداولتر از تداول 

و عجبا ! 

عجبا 

جانی همچنان آزاد میگشت 

ـ بی دغدغه ترسی از ترس 

و 

و مظلوم در بند بندستان پرخارتر از خار ! 

که 

به روزگار وارونگیها 

پوستینها را وارونه کرده اند این قوم وارونه ...

سولطان یاغیب ...

بر کناره های راه خاکی آن بلندکوه سنگین رخ 

ـ راه باریکی که از میان گندمزارهای زردرنگ رقصنده در باد میگذرد 

بر کناره های راه خاکی 

تا سر کوه سولطان 

ـ سولطان یاغیب پیرست و دیرین !  

تا سر کوه 

گلهای رنگی زیبا بوسه ها میدادند به خورشید غروبی 

و من میرفتم و میدیدم و شاد بودم از این عشق  

عشقی که خالص بود و خالص 

از دور 

از دوردستهای دور 

از دوردستهای دور  آواز چوپانی می آمد گم شده در میان پارسها و زنگوله ها  

و من میشمردم ذرات خاک رقصان در هوا را 

آن دورها انگار مه گرفته بود آسمان 

باز رفتم و رفتم 

دره  

دره ای تنگتر از یک دل دلتنگ سایه گرفته بوم نقاش خوش دستی گشته بود 

و من چه لذتها میبردم و میرفتم 

آن انتها 

بر بالای کوه  

بر بالای کوه سولطان چشمه ای جاریست 

خنکتر چشمه عالم  ! 

و من مینوشیم و دعایی میکردم 

اما 

اما 

آن لحظه که یاد یارم آمد سراغم 

وای بر من 

چه دلتنگ بودم ...

پرنده مست ...

چه چهچهه ای میزند بلبل مست  

به میان رقص برگهای درختان سرسبز کهنسال 

ـ آن سایه های ابدی هر گرمای تابستانی سوزان 

با خودم گفتم 

کاش او نیز با من بود 

آخر 

پرنده ای ترانه میخواند 

و 

پرنده ای میرقصید ...