ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
جنون !
دردهائی همه در هم
همه با هم
همه یکجا !
انتظار !
انتظار هر آن لحظه که این لحظه نیست
همه با غم
همه با دلواپسی و دلهره ها و وحشت و رنج !
نگرانی !
چشم در افق ماندن !
در اسارت او بودن !
قلبی که از سینه بیرون زده
چشمی که خون می گرید
دستهائی که لرزش گرفته اند
صدائی که حنجره خون آلودی را با بغض بیرون میریزد
تپش
تپش
و رنگی که پریده ترین رنگ هستیست !
خون جگر
آه دمادم
و تماسهائی که راه به جائی نمی برند !
ناسزا
التماس
بوسیدن کف پا
سجده بر درگاهی !
آرامشی بر هم میخورد
راهی نرفته میماند
فحش و دعوا اوج میگیرد
و گاهی
در سکوتی مرگبار بدان این یکی را
دستی بالا میرود
و
صورتی رنگ گل میگیرد !
سرخترین شرم عالم !
یکی با سیلی آن یکی را زد !!!
نه !
نه !
باور کن اینها صحنه یک درگیری نیست
صحبت از جنگ هم در میان نیست !
آنچه گفتم قصه عشق است
نیست ؟
قصه عشق این روزگار !
و من از عشق میترسم
باور کن !
آری میدانم
میتوان نیمه پر لیوان را هم دید
عشقی زیبا و آسمانی !
آری
اما
این قصه ای رفته از یادهاست !
باور کن ...