درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

عشق زمان اینک ...

جنون ! 

دردهائی همه در هم  

همه با هم 

همه یکجا !  

انتظار !

انتظار هر آن لحظه که این لحظه نیست

همه با غم 

همه با دلواپسی و دلهره ها و وحشت و رنج !  

نگرانی ! 

چشم در افق ماندن ! 

در اسارت او بودن ! 

قلبی که از سینه بیرون زده 

چشمی که خون می گرید 

دستهائی که لرزش گرفته اند 

صدائی که حنجره خون آلودی را با بغض بیرون میریزد 

تپش 

تپش 

و رنگی که پریده ترین رنگ هستیست ! 

خون جگر 

آه دمادم 

و تماسهائی که راه به جائی نمی برند ! 

ناسزا 

التماس 

بوسیدن کف پا 

سجده بر درگاهی ! 

آرامشی بر هم میخورد 

راهی نرفته میماند 

فحش و دعوا اوج میگیرد 

و گاهی 

در سکوتی مرگبار بدان این یکی را 

دستی بالا میرود 

و 

صورتی رنگ گل میگیرد ! 

سرخترین شرم عالم ! 

یکی با سیلی آن یکی را زد !!! 

نه ! 

نه ! 

باور کن اینها صحنه یک درگیری نیست 

صحبت از جنگ هم در میان نیست ! 

آنچه گفتم قصه عشق است 

نیست ؟ 

قصه عشق این روزگار ! 

و من از عشق میترسم  

باور کن ! 

آری میدانم 

میتوان نیمه پر لیوان را هم دید 

عشقی زیبا و آسمانی ! 

آری  

اما 

این قصه ای رفته از یادهاست ! 

باور کن ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد