درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

نگاهی به قابلیتهای نمایشی افسانه ترکانه کوراوغلو .

نگاهی به قابلیتهای نمایشی افسانه ترکانه کوراوغلو .

کوراوغلو از آنسوی افسانه های کهن انسانهائی با تاریخ اجتماعی و فرهنگی هزاران ساله پروازکنان می آید  ، بر آسمان فرهنگ و ادب این مردمان اسطوره میشود و با دریدن پرده های فسون گرفته آنسوئی بودن و خیالواری از آسمان رویاها بر زمین گام مینهد و خاکی میشود : میشود  " روشن  " ؛ فرزند مرد کوری که چشمانش  از پس ظلم خانی ظالم دیگر طلوع خورشید را هرگز نتوانست ببیند  . چه آشناست این کورزاده آمده از رویاهای انسانی که نامش به زبان مادریش " سر تیر "  است و به زبان همسایه سرزمین اجدادیش " آشکار و هویدا  " . آری کوراوغلوئی که از اسطوره ها می آید آشنای نزدیک هر انسان عدالت دوستیست که نمونه اش را هر جائی از این کره خاکی  میتوان دید ،  و نه همانند دیگر اسطوره های دروغین  دور و دست نیافتنی ، او آشنای ظلم ستیزیست که هزاران نمونه در این سرزمین ظلم گرفته از ازل دارد ، آشنای تمامی قصه ها و یادها و خاطره ها ، نمونه ای از تمامی رادمردانی که در تاریخ این سرزمین برپاخواسته اند و بر ظلم شوریده اند ، چرا که باور داشتند آزاد آفریده شده اند  .

افسانه کوراوغلو  .

" کوراوغلو  "  قهرمان حماسی مشترک میان ترکان آذربایجان و ترکمن و  ترکیه  و اوزبک و قزاق و قرقیز و سیبریا و تاتار و با اندکی تفاوت اهالی گرجستان و تاجیکستان و ارمنستان است ، این قهرمان همچنین در بین مردم رومانی و بلغار و دیگر کشورهای اروپائی شناخته شده و آشناست . میتوان گفت روایت کوراوغلی در جغرافیای وسیعی از اروپای شرقی تا قفقاز ،  ایران ، افغانستان ، آسیای مرکزی و جنوب سیبری و برخی نقاط دیگر گسترده ‌است . در این جغرافیای وسیع روایت کوراوغلی در قالب نمونه‌های آذربایجانی ، قفقازی ، آناتولی ،  ارمنی ، گرجی ، ازبکی ،  ترکمنی ، خراسانی ، قشقایی و حتی توبولها یا گروههای تاتار در سیبری سروده شده‌است که شباهتها و تفاوتهائی با هم دارند .

افسانه کوراوغلو و قیام او نشانه ای از انقلاب خلقهای در بند است . علت آغازین این قیام کور شدن ناجوانمردانه مهتر سالخورده اسبان " حسن خان  " به نام  " علی "  ملقب به  " علی کیشی "  است که بدست حسن خان و به نوعی به خواسته  " حسن پاشا " اتفاق می افتد . علی کیشی  پسری به اسم   " روشن "  دارد که بعد از کور شدن چشمان پدر با نام  " کوراوغلو  "  نامیده میشود . کوراوغلو به ترکی یعنی کورزاده یا پسر مرد کور . برخی وجه تسمیه این اسم  را  " گووراوغلو  "   یعنی زاده پهلوان جنگجو می‌دانند ، همچنانکه کوراوغلی در زبان ترکمنی گوراوغلو تلفظ می‌شود .

کوراوغلو پس از کور شدن ظالمانه پدر به  " چنلی بئل  " پناه میبرد و بر بالای کوهی بلند آتشی می افروزد که درنهایت این آتش دودمان ظلم را با شعله های فروزانش دربرمیگیرد و میسوزاند و به خاکستر بدل میکند .علی کیشی مهتر اسبان حسن خان است ، عمر خود را در پرورش اسبهای این خان گذرانده و به پیری رسیده است .                                                   1

طرح و توطئه و پیرنگ داستان کوراوغلو  .

علی کیش مهتر اسبان حسن خانست ، او یک ایلخیچی  _  مهتر اسب  _   قهار و کار بلد شمرده میشود . روزی با گله اسبان در کنار دریاست که مشاهده میکند دو اسب نر از دریا بیرون می آیند و با دو مادیان از گله حسن خان جفت گیری میکنند و به دریا بازمیگردند ،  علی کیشی که تا آنروز همچین چیزی را نه شنیده و نه دیده است مادیانها را شناسائی میکند و زیر چشم میگیرد ، مادیانها پس از مدتی کره اسبانی لاغر بدنیا می آورند . علی کیشی سخت مواظب آن دو کره اسب است ، چرا که تجربه اش به او میگوید این دو اسب با دیگر اسبها تفاوتهائی خواهند داشت .

روزی حسن خان میزبان حسن پاشاست ، حسن پاشا آوازه گله اسبان حسن خان را شنیده است و از او میخواهد بهترینهای گله اش را به او هدیه دهد . علی کیشی از طرف حسن خان مامور میشود بهترین اسبان گله را به حضور بیاورد ، مهتر کارکشته دو کره اسب تازه به دنیا آمده را می آورد ، حسن پاشا از دیدن اسبهای لاغر و مردنی ناراحت میشود و فکر میکند او را دست انداخته اند بنابراین گلایه کنان از حسن خان جدا میشود و میرود . حسن خان عصبانی  این عمل علی کیشی  را توهینی سخت نسبت به خود  و میهمانش تلقی می‌کند و دستور می‌دهد چشمان مهتر خود را درآورند و وی را کور کنند .

روشن پسر علی کیشی که تازه جوانست و سرکش با شنیدن خبر کور شدن پدر میخواهد کاری بکند اما علی کیشی  پیر و باتجربه که دو کره اسب را در قبال کوری چشمان از حسن خان گرفته او را از هر اقدامی علیه خان خشن و بی ملاحظه برحذر میدارد و مجبور میکند به نگهداری از اسبها بپردازد ، خودش نیز  از یک تکه سنگ آسمانی شمشیری برای پسر خود سفارش می‌دهد و آنرا " میصری قلینج " مینامد و نزد خود نگه میدارد .  روشن از این کره اسبها که همان اسبهای بادپای مشهور او با نامهای "  قیرآت "   و "  دورآت  "  _  یا  بوزآت  _   میشوند نگهداری میکند .

علی کیشی پس از کور شدن به دست حسن خان با دو کره اسب همراه پسرش روشن از قلمرو خان خارج میشود  و پس از عبور از سرزمین‌های بسیار ، سرانجام در " چنلی بئل "  که کوهستانی است سنگلاخ و سخت‌گذر با راههای پیچاپیچ مسکن می‌گزیند . روشن بر اساس آموخته های علی کیشی کره اسب‌ها را در تاریکی پرورش می‌دهد و در شبی معین در " قوشابولاق "   آب تنی می‌کند و بدین گونه   " هنر آشیقی  "  در روح او  و  " قدرت پهلوانی "  در بازوهای او دمیده می‌شود . علی کیشی بعد از اینکه همهٔ سفارشها و وصایایش را به پسرش بازگو میکند و  میصری قلینج  را به کمر او میبندد دارفانی را وداع میکند و به سرای باقی میشتابد   .

روشن پدر را در کنار  قوشابولاق به خاک می‌سپارد و چنلی بئل را به عنوان پناهگاه خود برمیگزیند و  شروع میکند به گرد آوردن  افرادی در چنلی بئل ، افرادی که روشن انتخاب میکند و به آنجا می آورد با نام " کوراوغلو دلیسی " به معنای دیوانه کوراوغلو نامیده میشوند . این افراد شامل " دلی حسن "  ، " دمیرچی اوغلو "  ، " بللی احمد "  ، " هالای پوزان " ، " توخماق ووران " ، " عیسی باللی " ، " توپ داغیدان " ، " گیزیر اوغلو مصطفی بی " ، و دیگران است  . "  آشیق جنون "  نیز بعنوان دوست کوراوغلو در دهات و شهرها با ساز خود به تبلیغ راه و رسم و افکار او میپردازد و راهنمای شوریدگان و عاصیان به چنلی بئل میشود  .  

کوراغلو عاشق " نگار "   دختر زیبای   " خوتکار " سلطان استانبول میشود و او را میدزدد و به چنلی بئل می آورد و همسر2 خود میکند . کور اوغلو همچنین برای تمامی افراد خود زنانی را به عنوان همسر برمیگزیند  . او که فرزندی ندارد " ایواز " را بعنوان فرزند برگزیده و به چنلی بئل می آورد . به‌تدریج آوازه هنر کوراوغلو و افرادش  از کوهستانها می‌گذرد و در روستاها و شهرها به گوش همگان می‌رسد  .  پرچم عدالت خواهی  و مبارزه با خانهای ظالم بر بالای چنلی بئل افراشته میشود .

خانها به فکر می افتند تا کاری بکنند . علاج درد در دزدیدن قیرآت است چرا که با نبودن قیرآت کوراغلو هیچ است . به امر حسن پاشا  که بزرگ همه خانهاست   " کچل حمزه "   مامور دزدیدن قیرآت میشود  . کچل حمزه در لباس گدایان  به چنلی بئل وارد میشود و ملتمسانه میگوید از دست خان ظالمی گریخته و آنجا پناه آورده است . کوراوغلو علیرغم مخالفت یارانش کچل حمزه را مهتر قیرآت میکند چرا که او در نگهداری از اسبها مهارت خود را نشان میدهد  ، روزی از روزها آنچه که نباید اتفاق بیفتد روی میدهد ؛ کچل حمزه قیرآت را میدزدد و میبرد . کوراوغلو باید تاوان اعتماد بی جای خود را بپردازد و خود به تنهائی به دنبال قیرآت برود . کوراوغلو پس از مرارتهای بسیار و گرفتاری و در بند شدن و کشیدن سختیهای بسیار در آخر قیرآت را از حسن پاشا پس میگیرد و با خود به چنلی بئل باز میگرداند .

پس از این کار حسن پاشا تصمیم میگیرد کوراوغلو و یارانش را از بین ببرد . او با کمک خانهای دیگر و  با حمله ای همه جانبه  به چنلی بئل می آید اما کوراوغلو  با کمک مردم _  این کار بیشتر به انقلابی شبیه است  _ حاکمیت حسن پاشا را با دیگر خانها از میان برمیدارد  و شخص حسن پاشا را می آورد و در چنلی بئل به آخور میبندد  .

پس از بین رفتن حاکمیت ظالمانه حسن پاشا و برچیده شدن تومار ظلم خانها کوراوغلو افرادش را می پراکند تا چنلی بئل را ترک کنند و در دهات و شهرهای خود زندگی عادیشان را از سر بگیرند .

روزی از روزها تفنگی را نشان کوراوغلو میدهند و میگویند این سلاح جدید است و با کشتن گاوی نحوه کار آنرا نشان او میدهند . کوراوغلو بر پشت قیرآت میزند و در گوشش میخواند که : " برو در کوه و صحرا بگرد چون دیگر پس از این روزگار روزگار نامردهاست و نمیتوان مردانه جنگید "  . 

گفتگو در داستان کوراوغلو  .

داستان کوراوغلو از پس سینه به سینه آمدن شفاهی روزی روزگاری در پس فرودآمدن دستی بر سیمهای سازی " قوپوز " نام بر کلام آشیقی جاودانه نام  جاودانگی میگیرد  . نام این آشیق در هیچ دفتری بیادگار نمیماند اما هنرش برای همیشه باقی میماند . قوپوز تنها سازیست در دنیا که نوازنده آن را بر سینه خود قرار میدهد و مینوازد ؛ درست بر روی قلب خود .  اولین نشانه از این ساز بر جامهائی بجای مانده از سومرهای شوش در هفت هزارسال پیش دیده میشود . در راهیابی به گذشته داستان کوراوغلو شاید به گونه ای بتوان نام " دده قورقود " بزرگ شاعر و حماسه سرای "  اوغوزها "  را بر زبان آورد چرا که او را درست کننده قوپوز میدانند و اگر چنین باشد دیگر نمیتوان قصه کوراوغلو را به زمان " عباس شاه  " نسبت داد . میگویند دده قورقود در حضور پیامبر بزرگ خدا " اسلام  "  آورد و مسلمان شد و  دین اسلام توسط او به " آذربایجان "  آورده شد . در هر حال  تاریخ هر چه باشد این هست که آشیقهای نوازنده قوپوز داستان کوراوغلو را همراه با نواختن ساز بازگو میکنند .

آشیقها راویان این داستان بوده اند ، راویانی که هم متن داستان را با ترانه میخواندند و هم متن گفتگوها را و سپس گفتگوها را همراه با متن داستان دوباره بصورت دکلمه بازگویه میکردند . شاید بتوان گفت بازگویه کردن دیالوگهای داستان از پس3 ترانه خوانی آنها بصورت دکلمه مونولوگ گوئی آشیقها باشد ، اجرائی از متن توسط یک نفر بجای همه شخصیتهای متن داستانی  .

از اول تا آخر داستانهای بدست آمده کوراوغلو با گفتگوی اشخاص بصورت موزون و با زبان شعر مواجهیم :

                       دینلگین آقالار، دینلگین بیک‌لر

سوراریم بونلاری بیرگون اولورکی

آدام اولوپ قوچ قیراتا مینه‌نده

قیراریم بئللری بیرگون اولورکی

آراریم بیک‌لری بیرگون اولورکی

آل یاناغیم قیزیل قانا بولاندی

آخان قاندان جوشقون سولار بولاندی

دشمن نه سویله‌دی بیکیم ایناندی

آراریم بونلاری بیرگون اولورکی

                       آراریم بیک لری بیرگون اولورکی

بشنوید آقایان ، بشنوید بیک‌ها /  روزی می‌شود که حساب از این‌ها پس می‌گیرم /  مردی شده و بر قیرآت می‌نشینم /  روزی آید که کمرها درمی‌نوردم /  روزی آید که به سراغ خان‌ها می‌‌روم /  رخسار گلگونم به خون آغشته /  آب‌های جوشان به خون آلوده /  روزی می‌آید من این‌ها را می‌جویم /  روزی آید که خان‌ها را می‌جویم .

                       کوراوغلویام ،  اونو ،  بونو  بیلمزیم

 هر یئتن لکه‌یه ،  بویون ایمه‌زیم

 یاراداندان غیری کیمسه بیلمزیم

                        ایسته‌ر ،  ایری ، ایسته‌ر یامان بیل منی

من کوراوغلویم و چون و چرایی نیست مرا /  به هر ننگی سر فرود نمی‌آورم /  غیر از خدای یگانه کسی را نمی شناسم / خواهی مرا نیک بدان و یا از بدان .

                       ایگیت اولان هئچ آیریلماز ائلیندن

  ترلان اولان سونا وئرمز گؤلوندن

  یاغی آمان چکیر جومرد الیندن

                         لش لشین اوستونه قالایان منم

جوانمرد هرگز از ملت خویش جدا نمی‌شود /  شاهین امان نمی‌دهد تا از دریاچه‌ی او قویی به غارت برند /  خصم از دست جوانمردان فریاد امان سرمی‌دهد /  منم آن کس که نعش روی نعش تلنبار می‌کند .

                       کوراوغلویام قوچ کوراوغلویام ،  قوچام من

  چتیندیرکی بو مئیداندان قاچام من

  کوراوغلویام ، کوراوغلویام ، کوراوغلو

                       کوراوغلویام ، کوراوغلویام من  !                  4

من کوراوغلو هستم ، دلیرزاده‌ی دلیر /  محال است از این میدان بگریزم /  کوراوغلو هستم ، کوراوغلو .

                        منی بینادان بسله‌دی
                        داغلار قوینوندا قوینوندا
                         تولک ترلانلار سسله‌دی
                         داغلار قوینوندا قوینوندا
                         دولاندا ایگیت یاشیما
                          یاغی چیخدی ساواشیما
                          دلیلر گلدی باشیما
                          داغلار قوینوندا قوینوندا
                          سفر ائیله‌دیم هر یانا
                          دئو لاری گتیردیم جانا
                           قیرآتیم گلدی جولانا
                           داغلار قوینوندا قوینوندا

من از ابتدا در آغوش کوهستان پرورده شدم /  شاهینها در آغوش کوهستان نامم را بر زبان راندند /  چون قدم به دوران جوانی گذاشتم ، دشمن به مقابله‌ی من قد برافراشت /  پهلوانان در آغوش کوهستان گرداگرد مرا فرا گرفتند /  به هر دیاری سفر کردم ، دیوان را به تنگ آوردم  /  اسبم  « قیرآت » در آغوش کوهستان به جولان درآمد .

                        کوراوغلویام قایالاری قیرارام 

                         خالقین قیلینجی یام حاقی آرارام

                         شاهدان پادشاهدان حساب سورارام

                          اؤیقودان اؤیانان قاتیلیر منه  .

کوراوغلو هستم و صخره ها را درمی‌نوردم /  حق خلق و مردم را از پاشاها می‌گیرم /  به حساب پاشاها و خان‌ها می‌رسم / دلاوران به من می پیوندند .

در شعرهای آشیقها " دئیش "  یک نوع ترانه خوانی بین دو آشیق است که درواقع میتوان گفت نوعی گفتگوی شاعرانه است ، آشیقها در برابر هم می ایستند و در مورد مساله خاصی سوال میکنند و جواب میشنوند  . یک نمونه از صدها نمونه مشابه در داستان کوراوغلو :

آشیق جنون :

                          بورویوب عالمی شانین شوهره تین

                          دئ قوچ کوراوغلو ندن ملولسان ؟

تمامی زمین را شهرتت گرفته کوراوغلو / از چه ملولی کوراوغلو ؟ با من بگو .

کوراوغلو :

                         کوراوغلویام سوزوم چوخدور

                          سوزله ریم پیکانلی اوخدور

                          هانسی ایگیدین سونو یوخدور                                                                                                      5

کوراوغلو هستم و حرف زیاد دارم / حرفهایم همانند تیرند و پیکان / کدامین مرد بی فرزند به سر میبرد زندگی ؟

" باغلاشماق " بمعنای مسابقه دادن و " دوداق دیمز " بمعنای لب به هم نزدن  دو نوع دیگر از گفتگوهای آشیقها میباشند که با شعر و ترانه اجرا میشود .

شخصیتها در داستان کوراوغلو  .

پس از آنکه چنلی بئل خانه و پناهگاه کوراوغلو میشود آرام آرام افرادی گرد او جمع میشوند . از زن و مرد و کوچک و بزرگ . به تمامی دوستان کوراوغلو لقب دلی میدادند .

نامهائی که در داستان کوراوغلو به آنها اشاره میشود زیادست ، بعضی از آنها دوستان کوراوغلو هستند و بعضیها دشمنانش . آنچه که پیداست اینست که دشمنان او بیشتر از خانهاست و دوستانش از مردم عادی . مردم او را دوست دارند و همچون قهرمانی میدانند که باید باشد و داد آنها را از ظالمان بگیرد  . افرادیکه به چنلی بئل می آیند  و همچنین دشمنهائی که با کوراوغلو میجنگند عبارتند از :

حورو خانیم : زیبا و باوقارست . همسر ایواز میشود . / تئللی خانوم  : زیباست و با یار وفادار /  دونا خانیم :  دختر حسن پاشا . کچل حسن بخاطر او قیرآت را میرباید  / محبوب خانیم / روقییه خانیم  /   شیرین خانیم  / دونیا خانیم /   مومینه خانیم /  مهری خانیم /  مرجان خانیم /  لئیلی خانیم / زرقلم باجی .

خوجا عزیز دوست بازرگان کوراوغلو که با خریدن و آوردن قیرآت از آدمهای آسلان پاشاگرفتار شدن ائیواز و دمیرچی اوغلو را با احمد بللی به او میدهد .

علم قولو خان : خان پولدار  /  احمد تاجیرباشی /  بولو بی  /  مئهتر مرتوض /  احمدخان  /  حسینعلی خان  /  بهلول / آسلان پاشا : از خانهای بزرگست . نامرد و  حیله گر .

علی کیشی :

پدر کوراوغلوست  . پیرمردیست کاربلد که موی خود را در خدمت به حسن خان گذرانده است ، صبور است و با تجربه . او کار خود را به بهترین شکل انجام میدهد ، چه در نقش یک مهتر اسب و چه در نقش اسب شناسی خبره  . او همچنین برای پسرش  پدری خوب و دلسوز محسوب میشود  .

علی کیشی بر اساس شناخت خود از اسبان وقتی حسن خان از او میخواهد اسبهای انتخاب شده را برگرداند و اسبهای بهتری را برای میهمان حسن خان بیاورد علی کیشی نمیتواند قبول کند که اسبی غیر از دو کره اسب آورده شده را تقدیم کند چرا که او مطمئن است انتخاب درستی کرده و اگر به خواسته حسن خان مبنی بر آوردن اسبی دیگر تن دهد درواقع خیانت کرده و دورغ گفته چرا که او میداند اسبهای آورده شده واقعا بهترینند . علی کیشی به درست بودن کارش ایمان دارد .

او بدلیل برخورداری از اعتماد بنفس بالا در تشخیص درستی و نادرستی هر کاری در صحنه ای نمیتواند قبول کند استاد شمشیرساز سرش کلاه بگذارد و شمیر بدی را به او قالب کند .                                                                                       6

علی کیشی  بدلیل تجربه بالای خود  میداند در صورت مقابله روشن جوان با حسن خان مرگ با پسرش است لذا از درگیر شدن روشن با حسن خان جلوگیری میکند و او را با خود به جائی میبرد که دست خانها بدانجا نرسد و آنجا که میرسد اجازه عصیان به پسرش را میدهد .

او در زندگی غیر از سعادت پسرش چیزی نمیخواهد و برای همین راهنمای روشن است به پناهگاهی امن .

کوراوغلو :

کوراوغلو دئییر من آشیقم

آشیق دئییلم ایشیقام ...

کوراوغلو میگوید من آشیق هستم / آشیق نه که نور هستم .

" آشیق "  اگر از کلمه  " ایشیق "   باشد میشود  " نور  "  .

کوراوغلو قبل از هر چیزی آشیق است ، او باسواد است و شاعر . کوراوغلو همچنین قبل از هر چیزی  با تمامی وجودش عاشق است و دیوانه عشق  ؛ با دیدن نامه نگار بی هیچ ترسی از آنچه ممکن است روی دهد  راهی استانبول میشود ، علیرغم آنکه میداند تمامی خانها و پاشاها به خون او تشنه اند .

                     تولک ترلان قورخماز ساردان

 کؤنول آیریلماز نیگاردان

 اؤنو زورایله خوتکاردان

                        آلارام ائله آپاررام

شاهین از سار نمی‌ترسد / دل از نگار جدا نمی‌شود / اورا به زور از حاکم  /  می‌گیرم و می‌برم.

                          مائیلم گوزونه قاشینا

  دوشه‌رم تر ساواشینا

  دوروب دولاننام باشینا

                         توتارام دیله آپاررام

عاشق چشم و ابرویش هستم / جنگی خونین می‌کنم / دورِ سرش می‌گردم / با زبان خوش تو را می‌برم

                           سایمارام خوتکاری ، خانی

    قوشونا وئرمه‌م آمانی

    میدان ایچینده آل قانی

                           دونده‌ررم سئله آپاررام

اعتنایی به حاکم و خان نمی‌کنم / به قشون امان نمی‌دهم / میانه‌ی این میدان ، خون سرخ را / به سیل تبدیل می‌کنم و می‌روم

                            سنی گؤردوم عاشیق اولدوم

     درده سالدون جانیمی

     آلا گؤزلر ، نازلی سؤزلر

     قارا قاشلار، عشوه نازلار                                                                                                                 7

     جانیمی یار تؤکدو ناحق قانیمی

                            نه‌دیر اَمرون تاجداریم سروریم

تو را دیدم وعاشق شدم /  جانم را به درد آوردی /  چشم آبی و نازگو / سیه ابرو و پرعشوه و پرناز /  یار به ناحق خونِ مرا ریخت /  سرورم، تاجدارم  امر و فرمانِ تو چیست؟

                           اسگیک اولماز کوراغلونون غوغاسی

       دوشه‌ر پاشالارلا جنگی دعواسی

       استانبول شهرینده خوتکار بالاسی

                              نیگار سؤراغینا گلدیم، ها گلدیم !

غوغای کوراوغلو کم و تمام نمی‌شود /  هردم با پاشاها به جنگ و دعواست /  در شهر استانبول ، دختر حاکمی‌ست /  من به سراغ نگارخانم آمده‌ام .

کوراوغلو در یک دست ساز دارد و در دستی دیگر شمشیر .  شمشیرش برنده است و تیز . هیچ ظالمی را توان فرار از برابر شمشیر این پهلوان نیست اما با تمامی قدرت و توانائی در برابر ضعیفان دست و دلش میلرزد .  

دستی گشاد دارد و بخشنده است ، علی الخصوص برای آنهائی که ندارند .

                        دشمنین اوستونه قوش تک آلدیران

 آصلانلار دیشیندن آولار سالدیران

 خاقانـــلار باشینا ششپر چالدیران

                        قولاج قوللار بوران، کوراوغلودور !

چون شاهینی که به روی دشمن فرود می‌آید / کسی که از دندانِ شیرها ، آهو را  پس می‌گیرد /  کسی که بر سینه‌ی خان‌ها و پاشاها نیزه‌ی ششپر می‌کشد /  کسی که بازوان تنومند را درهم می‌شکند ، کوراوغلوست .

                        کوراوغلویام ، اونو ، بونو ، بیلمزیم

 هر یئتن لکه‌یه ،  بویون ایمه‌زیم

 یاراداندان غیری کیمسه بیلمزیم

                         ایسته‌ر ، ایری ، ایسته‌ر یامان بیل منی  !

من کوراوغلویم و چون و چرایی نیست مرا /  به هر ننگی سر فرود نمی‌آورم /  غیر از خدای یگانه کسی را نمی شناسم / خواهی مرا نیک بدان و یا از بدان .

                        کوراوغلویام قوچ کوراوغلویام ، قوچام من

 چتیندیرکی بو مئیداندان قاچام من

 کوراوغلویام ، کوراوغلویام ، کوراوغلو  !

کوراوغلو منم ، همچون قوچی گله ها ، سخت است  که من از میدان فرار کنم ، کوراوغلو منم من !

آدمیست که قدم به قدم بطرف پخته شدن میرود . او بی صبر است و بیقرار ، پرشور است و پر حرارت . کوراوغلو هیجان بسیاری دارد و از تحمل و تعلل در کاری که میداند باید انجامش دهد گریزانست .  قیام کوراوغلو نه به خاطر غارت و چپاول محض است و نه به خاطر شهرت شخصی و جاه طلبی یا رسیدن به حکمرانی . او تنها به خاطر خلق و آزادی و پاس شرافت انسانی می جنگد ، و افتخار می کند که پرورده ی کوهستانهای وطن خویش است .  کوراوغلو نیک می داند        8

مبارزه ای که عدالت و خلق پشتیبانش باشند چه نیرویی دارد . او به هر طرف روی می آورد خود را غرق در محبت و احترام می بیند . همین است که در میدان جنگ بدو جرئت می بخشد که با اطمینان خوانین واربابان را ندا دهد :

                          قیرآتی گتیردیم جولانا

                         وارسا ایگیدلرین میدانا گلسین

                         گؤرسون دلیلرین ایندی گوجونو

                          بویانسین اندامی آل قانا ، گلسین

                         کوراوغلو اییلمز یاغی یا ، یادا

                         مردین اسگیک اولماز باشیندان قادا

                          نعره لر چکرم من بو دو نیادا

                         گؤستررم محشری دوشمانا ، گلسین !

پاشا ! اسبم « قیرآت » را به جولان درآوردم ، اگر مرد میدانی داری گو پیش آید ! اینک ، بیاید و زور بازوی مردان بنگرد، و اندامش از خون گلگون شود . کوراوغلو بر خصم و بیگانه سر خم نمی کند ، مرد هرگز سر بی غوغا ندارد ، نعره در جهان در می افکنم و برای دشمن محشری برپا می کنم ، گو بیاید!

قدرت کوراوغلو همان قدرت توده های مردم است . قدرت لایزالی که منشأ همه ی قدرتهاست . بزرگترین خصوصیت کوراوغلو تکیه دادن و ایمان داشتن بدین قدرت است .

                          ایگیت اولان هئچ آیریلماز ائلیندن

                         ترلان اولان سونا و ئرمز گؤلوندن

                          یاغی آمان چکیر جومرد الیندن

                          لش لشین اوستو نه قالایان منم  !

جوانمرد هرگز از ملت خویش جدا نمی شود ، شاهین امان نمی دهد تا از دریاچه ی او قویی به غارت برند ، خصم از دست جوانمردان فریاد امان برمی دارد ، منم آن کس که نعش بر نعش می انبارد .

او حتی برای یک لحظه فراموش نمی کند که برای چه می جنگد ، کیست و چرا مبارزه می کند . همیشه در اندیشه ی آزادی خلق خویش است که چون بردگان زیر فشار خانها و دستگاه حکومتیان پشت خم کرده اند .                               9

                   قول دئیه رلر، قولون بوینون بورارلار

                   قوللار قاباغیندا گئدن تیرم من

آنکه برده خوانده شده لاجرم گردن خود را خم می کند ، من آن تیرم که پیشاپیش بردگان در حرکت است .

                   خالقین قیلینجی یام حاقی آرارام

                   شاهدان پادشاهدان حساب سورارام

                    اؤیقودان اؤیانان قاتیلیر منه !

کوراوغلو هستم و صخره ها را درمی‌نوردم /  حق خلق و مردم را از پاشاها می‌گیرم / دلاوران به من می پیوندند .

کوراوغلو دشمنانش را در هنگام شکستشان میبخشاید و رها میکند .

و چه روزگار بدیست که کوراوغلو را نیز روزی پیر باید دید :

تیتره‌ییر اللریم ، تور گؤرور گؤزوم

من می قؤجالمیشام ، یا زمانه می ؟

دؤلاشمیر دهاندا صؤحبتیم ، سؤزوم

من می قؤجالمیشام ، یا زمانه می ؟

توتولور مجلیسده ایگیدین یاسی

کار گؤرمور قیلینجی ، پولاد لیباسی

من می قؤجالمیشام ، یا زمانه می ؟

بئله زامان هارا ، قؤچ ایگید هارا ؟

مردلری چکیللر نامردلر دارا

باش اَییر لاچینلار ، قوغانلار سارا

                       من می قؤجالمیشام ، یا زمانه می  ؟

می‌لرزد دستانم ، تار می‌بیند چشمانم / آیا من پیر شده‌ام یا که زمانه ؟ / سخن در دهان نمی‌چرخد / آیا من پیر شده‌ام یا که زمانه ؟ / مجلسِ سوگ دلاور گرفته می‌شود / کارساز نیست شمشیر و لباس پولادین / ایام بی‌پدری و زمانه‌ی نامردی فرارسیده / آیا من پیر شده ام یا که زمانه ؟ / چنین زمانی کجا و دلاور شجاع کجا ؟ / مردان را می‌کشند ، نامردان به دار / سر فرود می‌آورند شاهین‌ها و غوغان‌ها به سار / آیا من پیر شده‌ام یا که زمانه ؟

نگار :

نگار فرزند خوتکار سلطان استانبول است . با شنیدن نام و آوازه دلاوری و بزرگی و شجاعت و دلیری کوراوغلو به او تمایل پیدا میکند و از کوراوغلو  میخواهد در صورت خواستار بودنش برای بردنش به چنلی بئل بدیدارش در  استانبول برود . نگار در عین زیبائی سخت شجاعست و قوی .

آدی نیگار  اوزو  پری : نامش نگارست و خود پریچهره ایست .                                                                           10

آلا گوزلو : چشمان نگار درشت و زیبایند .

آغ اوز : صورت سپید همچون کاغذ .

عثمان گوزلی : زیبای عثمانی .

بخاطر رسیدن به کوراوغلوی قهرمان از تمامی نعمتهای بزرگزاده بودن چشم میپوشد و قصرهای رویائی و دل انگیز استانبول را رها میکند و با کوراوغلو به چنلی بئل میرود . تنها کسیست که کوراوغلو در اوج عصبانیت  به حرفش گوش میدهد و از گفته اش سر نمیپیچد  ، و جالب اینکه این اتفاق درست از همان لحظه اول دیدارشان که کوراوغلو از مردی و سر نترسش حرف میزند روی میدهد و نگار از او میخواهد بجای دم زدن از زور و قدرتش کمی فکر کند و کوراوغلو برای اولین بار در مقابل یک نفر سر فرود می آورد و دم نمیزند .

نگار که به دلخواه از زندگی شاهانه خود دست کشیده و به چنلی بل آمده ، تنها همسر کوراوغلو نیست    که همرزم و همفکر او نیز هست . نگار زیبایی و اندیشمندی را با هم دارد .  پهلوانان از او حرف می شنوند و حساب می برند ، و او چون مادری مهربان از حال هیچ کس غافل نیست و طرف مشورت همگان است .     

نگار وقتی آوازه بزرگیهای کوراوغلو را میشنود در خلوت دخترانه خود او را شهسوار سوار بر اسب سفیدی میبیند که روزی خواهد آمد و او را با خود خواهد برد :                         

                        باشینا دؤندوگوم آی قوچ کوراوغلو

اگـر ایگیدسن‌سه ، گل آپـار منی

حسرتیندن یوخدور صبریم قـراریم

اینجیدیر سـراسر آه و زار منی

چنلی‌بئل اوستونده اسره‌میش نرسن

دوشمن قاباغیندا دایانان ارسن

تامام دلیلره ایگید ، سرورسن

آختارسان تاپارسان دوز ایلقار منی

من خوتکار قیزی‌یام نگـاردیر آدیم

شاه‌لارا ، خان لارا محل قویمادیم

بیر سنسن دونیادا منیم مورادیم

ایسته‌رم اوزونه ائیله‌یه ‌یار منی  .

فدای سرت شوم کوراوغلوی دلاور  /  اگر دلاوری بیا و مرا ببر /  از حسرتِ دیدارِتو صبر و قراری برایم نمانده /  این آه و زار مرا رنج می‌دهد /  در چنلی‌بئل مرد شجاع و پرخروشی /  و در مقابل دشمن استوار /  بر تمام دلیرانت سروری /  ای وفا کننده به عهد ، اندکی بگردی پیدایم می‌کنی /  من دختر حاکمم نامم نگار است /  هرگز شاهان و خان‌ها را اهمیتی ندادم / فقط تویی در این جهان مراد و مونسِ من /  مرا یار و همراه خود کن .  

                         آمرود آغاجی هاچا

  الیم دولاشدی ساچا

  بیر کوراوغلو ایسته‌رم

                          منی گوتوره قاچا                                                                                                                           11

درخت گلابی ، دوشاخه /  دستم رفت لای گیسوها / یک کوراوغلوی دلیری می‌خواهم / تا مرا بردارد و ببرد .

در بدی ایام و آن زمانیکه همه از هم دست شسته اند نگار همه را آرام میکند  و اوضاع را به حال اول برمیگرداند . نگار  شوخ است و گاهی با شوخیهایش کوراوغلو را براه می آورد و از عصبانیتش  ، غرور و خودبینیش  میکاهد .

نگار دلرحم است و با زخمی شدن هر کدام از دلی ها گریه سر میدهد .

                          آغلاما آلا گوز نیگار .

گریه نکن نگار خوش نگاه من !

او دلش فرزندی میخواهد که ندارد :

                         نئجه باخیم ائو _ ائشیگه

                         یارالی کونلوم اوشویه

                         توز بوروموش بوش بئشیگه

                         شیرین لایلا چالان یوخدور

                         چنلی بئلی گوللر بزه ر

                         گوللر سارالسا کیم اوزه ر

                         هر قوش بالاسینان گزه ر

                         نییه سنین بالان یوخدور ...

چطور به خانه و کاشانه نگاه کنم ؟ / دل زخمی ام یخ میزند ؟ / چطور به گهواره خاک گرفته نگاه کنم ؟ / کسی که لالائی زیبا بخواند نیست / گلها چنلی بئل را زینت میدهند / چه کسی گلهای پژمرده را دوست دارد ؟ / هر پرنده ای با فرزند خود پرواز میکند / چرا تو بچه ای نداری ؟

و اینجاست که برای اولین بار کوراوغلو گریه میکند .

ایواز  :

جوان و زیبا و پهلوان . از ترکمنهاست . کوراوغلوی بی فرزند او را فرزندخوانده خود میکند و همچون پسری در کنار خویش نگهش میدارد .

                     لاچین کیمی گویده سوزه ر

                      نامردلرین باغرین ازه ر ...

همانند لاچین بلندپروازی در آسمانها میچرخد / دمار از روزگار نامردان درمی آورد .

                           گوزه للرین پئشوازا گله ر

                           دوغان آنا قدرین بیله ر

                        آلنین آچیق اوزون گوله ر

                        نه شیرین دیر سویون ائیواز ...                                                                                                   12

چشمان قشنگت همیشه به پیشواز می آیند /  مادرش قدرش را میداند / پیشانیت بلندست و رویت خندان / چه شیرینی تو ائیواز من .

                           ائیوازیم بنزه ر لاچینا

                           سونالار حئیران ساچینا

                           وئرمه رم چینه ماچینا

                           ائیوازی پئشواز ائیله یین ...

ائیواز من شبیه لاچینست / اردکها حیران گیسوانش هستند / او را به چین و ماچین نمیدهم / به پیشواز ائیوازم بروید .

                          سن یوسف کنعانسان می ؟

                          پاشاسان می ؟ سولطانسان می ؟

                           ملیک سن می ؟ اینسانسان می ؟

                           کیمه چاتار سویون ائیواز ؟

تو یوسف کنعانی ؟ / پاشائی یا سلطان ؟ / فرشته ای یا انسان ؟ / نسبت به کی میرسد ائیواز ؟

آنجا که کوراوغلو پهلوان ایواز را از پدرش می گیرد و با خود به چنلی بئل  ( بذ مه آلود )  می آورد و سردسته ی پهلوانان می کند ، گویا همان واقعه نخستین بر خورد جاویدان و بابک است که جاویدان وی را جوانی با استعداد تشخیص می دهد در هنگام فروش دامهایش ؛ بابک جوان را از مادرش گرفته و به کوهستان می برد و او را سردسته ی قیامیان میکند .

دلی حسن :

دلی حسن اولین فردی است که با کوراوغلو پس از مستقر شدنش  در چنلی بئل روبرو شده  و با او  درگیر میشود . فردیست پهلوان و قوی و دلاور . کارش راهزنیست . از تاجران و خانها میدزدد و به ندارها میبخشد . علی کیشی از آوازه او با کوراوغلو سخنها گفته است و کوراوغلو میخواهد او را از افراد خود کند . پس از آنکه کوراوغلو او را در مبارزه تن به تن شکست میدهد از کوراوغلو مهلت میخواهد زننده بماند و تا آخر عمر در خدمتش باشد ، برای اثبات دوستیش تمامی اموالی را که از بازرگانان گرفته تقدیم کوراوغلو میکند  . او از نزدیکترین دوستان کوراوغلو میشود و تا لحظه آخر در رکابش باقی میماند  . مشاور ارشد و مورد اعتماد کوراوغلوست و در تمامی کارها راهنمای اوست و زمانیکه کوراوغلو نیست جانشینش در چنلی بئلست .

                          دوشمنه قیلینج چکمه‌یه

    باشلاری بیچیب تؤکمه‌یه

     پاشالار قددی بوکمه‌یه

                           گلدی ده‌لیلر، گلدی

برای شمشیر زدن به دشمن / بریدن وریختن سرها / خم کردن قامت پاشاها / آمد دلاورانم ، آمد .                         13

بللی احمد :

جوان و پهلوان . با سخاوت و دست گشاده . سفره اش همیشه برای محتاجان باز بوده است . سری نترس دارد  و تیزبین است . او اولین کسیست که از راز نگار و از تمایلش به کوراوغلو آگاه میشود و از او برای کوراوغلو خبر میبرد .  رازنگهدارست و محکم و با اراده ، با هیچ ترفندی زبانش باز نمیشود  .

                          ایگیدین کسمه‌ز غوغاسی

   همیشه اولار داعواسی

   کوراغلونون قوچ آرخاسی

                            گلدی دلیلر، گلدی

غوغای دلاور قطع نگردد /  همواره به جدال است /  پشتیبانان جنگنده‌ی کوراوغلو / آمد دلاوران ، آمد .

جائی به کوراوغلو میگوید  : من به خاطر گرسنگی یا از ترس جان نیامده ام . من جوانمردم .

دمیرچی اوغلو :

صنعتکارست . آهنگری را از پدر به ارث برده است  . قدرت بازوانش حتی از کوراوغلو نیز بیشتر است . مردانه می ایستد و مردانه هماورد میطلبد . در جنگ ناامید نمیشود و میدان را رها نمیکند .

                           مرد یولوندا باشدان جاندان کئچرم

                           یاغی دوشمن غضبیندن قورخمارام

در راه مردان از سر و جانم میگذرم / از غضب دشمنان یاغی ترسی بدل راه نمیدهم .            

                          آج قورد کیمی دوشمن اوسته اولارام

همانند گرگ گرسنه ای بر سر دشمنان نعره میکشم .

                          دمیرچی اوغلویام قورخمارام مرددن

آهنگرزاده ام  از مرد نمیترسم .

                           دمیرچی اوغلویام یالان گلمز دیلیمه

                            اولر عجم اوغلو گئتمز بو یئردن !

آهنگرزاده ام دروغی بر زبانم جاری نمیشو / در جنگ فرزندان عجم میمیرند اما فرار نمیکنند .

گیزیر اوغلو مصطفی بی :

مرد میدان و مرد روزهای سختست  . با صلابت و پر قدرت . بی آنکه کوراوغلو دستی برای کمک خواستن دراز کند بدلیل دشمنی با خانها او را یاری میدهد . یک بار برای در ترازو قرار دادن قدرت خود با قدرت کوراوغلو راه بر او میبندد .

کوراغلو در موردش میگوید :                                                                                                                            14

                          بیرآتی وار آلا پاچا

                          آمان وئرمیر قیرآت قاچا

اسبش _  آلاپاچا  _  مجال نمیدهد قیرآت از برابرش فرار کند .

تنها کسی که توانست کوراوغلو را از اسب بر زمین اندازد ،  با دیدن قدرت کوراوغلو با او دوست میشود .

                          الده شئش پری قالخانی

                          یاغی‌یا وئرمز آمانی

                           اؤلدورمه‌یه بئی پاشانی

   گلدی دلیلر، گلدی  .

گرز و سپر به دستشان/ به یاغی امان ندهند/ برای کشتن بیگ و پاشا/ آمد دلاورانم، آمد.

عیسی باللی  :

                          کوراوغلو اؤنونده مردانا دوران

                            بنؤشه بیغلارین دالیندا بوران

     بیر الینده یئددی ایفچین نال قیران

                         بوگون عیسی باللی بوردا گرکدی  !

آنکه در مقابل کوراوغلو می‌ایستد / آنکه سبیل‌های بنفشِ خود را تاب می‌دهد / آنکه با یک دست هفت جفت نعل فولادی را می‌شکند / عیسی باللیست که باید امروز ایجا باشد .

هالای پوزان /  توخماق ووران  /  کانکان اوغلو  :

                          یاغی‌لارا اؤلوم یازان گلیبدی

                          دوشمن‌لره قبیر قازان گلیبدی

   کانکان اوغلو ، هالای پوزان گلیبدی

                          چنلی‌بئله توخماق ووران گلیبدی !

ابلیس مرگ به سراغ یاغیان آمده است / گورکن دشمنان آمده است / « کانکان‌اوغلو »  و  « هالای‌پوزان » آمده است /   « توخماق‌ووران » به چنلی‌بئل آمده است  .

توپ داغیدان  /  تانری تانیماز /  دلی مئهتر /  گورجو ممد / کوسا صفر :

                          قوربانام مردین آدینا

   دوستونو سالار یادینا                                                                                                                          15

    بوگون یئتر ایمدادینا

                           گلدی دلیلر، گلدی

فدای نام هرکه مرد هست / که دوستش را به یاد می‌آورد / امروز برای یاریِ سرکرده / آمد دلاوران ، آمد.

آشیق جنون :

خوش صداست و صریح الهجه . بین مردم میگردد و افکار و راه و رسم کوراوغلو را تبلیغ میکند . ائیواز را او به کوراوغلو معرفی میکند  . در برابر خانها از کوراوغلو تعریف میکند و زندانی میشود اما از تعریف او دست برنمیدارد .

حسن خان :

خانی که پدر کوراوغلو در خدمت اوست نامش حسن خانست . او دهن بین است و خشن و بی ملاحظه . حسن خان که جایگاه بالای خود را دلیل برتری میداند از شنیدن دلایل درست علی کیشی مبنی بر درست بودن انتخاب اسبها خودداری میکند و قبول نمیکند که اسبهای پیشکش شده واقعا بدرد بخور باشند . حسن خان قسی القلب است و دستور میدهد چشمان علی کیشی را کور کنند .

حسن پاشا :

حسن پاشا بزرگترین خان منطقه است و طراح اصلی دشمنیها با کوراوغلو . ترسوست و در عین حال خشن و بی رحم . چشمان پدر کوراوغلو بخاطر او کور میشود . کوراوغلو در نهایت او را به چنلی بئل میبرد و به آخور میبندد . حسن پاشا شاید نمادی باشد از تمامی حاکمان زورگوی جهانی که دوست دارند به هر طریقی هست و با هر ترفندی بر راس کار بمانند و مردم را زیر سلطه خود داشته باشند . قیام کوراوغلو علیه او قیام علیه استبداد و انحصارخواهیست .

کئچل حمزه :

در هیچ جمعی به حساب نمی آید . کفش دزد مسجدهاست  . شکمش را میگرداند . باهوشست و دغلباز . با مظلوم نمائی و خوش خدمتی دل کوراوغلو را بدست می آورد و مهتر اسبش میشود . دورآت را میدزدد و میبرد و وقتی کوراوغلو برای یافتن اسبش از پی او میرود با کلک و حیله قیرآت را از کوراوغلو میگیرد و برای حسن پاشا سوغاتی میبرد تا او دخترش را به نکاح این مرد کچل بدقیافه درآورد .

عرب ریحان :                                                                                                              16

پر زور ، جوان و با قدرت اما در مبارزه نامرد است  . 77 فن بلدست . دوبار با کوراوغلو روبرو میشود و با او میجنگد .

قیرآت :

میتوان گفت قیرآت بیشتر از آنکه اسب کوراوغلو باشد روح پهلوانی اوست :

                          جانیم قیرآت گوزوم قیرآت !

قیرآت چشم و جان من است !

کوراوغلو اگر قرارست در جنگی پیروز شود باید که بر پشت قیرآت نشسته باشد .  

                           قیرات کوراوغلونون، وورار الی دیر

    قیرات کوراوغلونون، قاچار ایاغی

                           وار گونونده قیرات اونون یولداشی

                           های گونونده قیرات اونون دایاغی

قیرآت دستِ بزنِ کوراوغلوست /  قیرآت پای گریز کوراوغلوست /  به روز فراخ قیرات دوست و همدم اوست /  و به روز تنگدستی تکیه‌گاه او .

                          اوجا داغ باشیندا یئل کیمی اسه ر

                       دار گونده منه اوره ک قیرآتیم

                          بیر آیلیق منزیلی بیرگونده کسه ر

                          کوهله ن بسله میشم قیرآتیم

بر قله های بلند همانند نسیمی میوزد / در روز بدی دلم به محکم شود / منزل یک ماهه را در یک روز میرود / قیرآتم را پرورش داده ام من !

                          آرخا قاری دوشمن قاباغیم اوچوروم

                           آپار چنلی بئله منی قیرآتیم

                           سنه سیغینمیشام قورتار بو داردان

                           آپار چنلی بئله منی قیرآتیم  .

پشت سر دشمن روبرو دره هولناک / من را به چنلی بئل ببر قیرآتم / به تو پناهنده شده ام از این بدی اوضاع /  من را به چنلی بئل ببر قیرآتم .

کشمکش :

انسان با خود / با جامعه  /  انسانها با هم / جامعه ها با هم / انسان با طبیعت /  با سرنوشت .

بند بند حماسه ی کوراوغلو از آزادگی و مبارزه و دوستی و انسانیت و برابری سخن می راند ، درواقع تمامی آنچیزی که17 ظلم و انحصارطلبی حاکمان ستمگر و ظالم در برابرش می ایستد .  

در ایران داستان پهلوانی های کوراوغلو در آذربایجان بسیار مشهور است . از نظر تاریخی شاید بتوان گفت  این داستانها از وقایع زمان شاه عباس و اوضاع اجتماعی آن دوره سرچشمه می گیرد .
تحرکات جهانی قرون 14 به بعد میلادی  و برنامه ای که برای فروانداختن امپراطوری بزرگ اسلام که عثمانی در راس آن بود باعث شد در ایران نیز صفویه بر سر کار آید ، حکومتی که سرآغاز حرکت ایران به سوی ایرانی با زبان رسمی فارسی بود . این دوران  دوران شکفتگی آفرینش هنری در تمامی زمینه ها و  مخصوصاً شعر آشیقی   ( آشیق شعری )  در زبان ترکی است . وقایع سیاسی اواسط قرن  16، علاقه و اشتیاق زیاد و زمینه ی آماده یی برای خلق آثار فولکلوریک در زبان ترکی  ایجاد کرد .
شاه عباس اول با انتقال پایتخت به اصفهان و جانشین کردن تدریجی زبان فارسی به جای زبان ترکی آذربایجانی  در ایران حرمت زبان ترکی را شکست و مبارزه یی پنهان و آشکار میان شاه عباس و آذربایجان ایجاد شد . این مبارزات به شورش ها و قیام هایی که در گوشه و کنار آذربایجان درمی گرفت نیرو می داد .  و لاجرم مالیاتها سنگین تر می شد و ظلم خوانین کمر مردم را می شکست ...
وقایع تازه  برای آشیق ها که ساز و سخن خود را در بیان آرزوها و خواستهای مردم به خدمت می گمارند « ماده ی خام » تازه ای شد .
آشیق نوازنده و خواننده ی دوره گردی است که با ساز خود در عروسی ها و مجالس جشن روستاییان و قهوه خانه ها  _  گاهی همراه دف و سرنا  _ می زند و می خواند و داستانهای عاشقانه و رزمی و فولکلوریک می سراید . آشیق ها شعر و آهنگ تصنیفهای خودشان را هم خود درست می کنند .
در دوران جنگهای خونین ایران و عثمانی به سال 1629 شورش همبسته ی فقیران شهری و دهقانان در طالش روی داد که شاه عباس و خانهای دست نشانده اش را سخت مضطرب کرد . شورشیان مال التجاره ی شاه عباس و خانها ، و مالیات جمع آوری شده و هر چه را که به نحوی مربوط به حکومت می شد به غارت بردند و میان فقیران تقسیم کردند . حاکم طالش ساری خان به کمک خوانین دیگر ، شورش آن نواحی را سرکوب کرد .
در قاراباغ مردی به نام میخلی بابا دهقانان آذربایجانی و ارمنی را گرد خود جمع کرد و به مبارزه با خانخانی و خرافات مذهبی پرداخت .  وی با یاران خود در یکایک روستاها می گشت و تبلیغ می کرد و روستاییان به امید نجات از زیر بار سنگین مالیاتها و ظلم خوانین و به قصد دگرگون کردن وضع اجتماعی ، به گرد او جمع می شدند .
نهضت میخلی بابا آهسته آهسته قوت گرفت و آشکار شد و در سراسر قاراباغ و ارمنستان و نواحی اطراف ریشه گسترد و تبلیغ نهانی او بناگاه به شورشی مسلحانه مبدل شد .
در جنوب غربی آذربایجان اوضاع درهم تر از این بود . قیام جلالی لر ( جلالیان )  سراسر این نواحی را فرا گرفته بود . طرف این قیام ، که بیش از سی سال دوام یافت ، از یک سو سلاطین عثمانی بود و از یک سو شاه عباس و در مجموع ، خان ها و پاشاها و فئودال ها و حکام دست نشانده ی حکومت مرکزی بود .
در گیرودار همین رویدادهای سیاسی و اجتماعی بود که آفرینش های هنری نیز گل کرد و به شکفتگی رسید و سیماهای حماسی آذربایجان از ساز و سوز آشیق ها بر پایه ی قهرمانان واقعی و حوادث اجتماعی بنیان نهاده شد و نیز همچنان که همیشه و در همه جا معمول بوده است قهرمانان ادوار گذشته نیز با چهره های آشنای خود در جامه های نو بازگشتند و با قهرمانان زمان درآمیختند .                                                                                                                                          18
سیمای تابناک و رزمنده و انسانی کوراوغلو از اینچنین امتزاجی بود که به وجود آمد .
داستان زندگی پرشور " توفارقانلی آشیق عباس " که شاه عباس عروسش را از حجله می رباید و او تک و تنها برای رهاندن زنش پای پیاده به اصفهان می رود ، در حقیقت تمثیلی از مبارزه ی آشکار و نهان میان ترکان آذربایجان  و شاه عباس است . شاه عباس قطب خان خانی عصر و نماینده ی قدرت، و عاشق، تمثیل خلق سازنده ای است که می خواهد به آزادگی زندگی کند .
ناگفته نماند که سیمای شاه عباس در فولکلور آذربایجان به دو گونه ی مغایر تصویر می شود . یکی بر اینگونه که گفته شد ، و دیگری به گونه ی درویشی مهربان و گشاده دست که شب ها به یاری گرسنگان و بیوه زنان و دردمندان می شتابد .
داستان کوراوغلو و آنچه در آن بیان می شود تمثیل حماسی و زیبایی از مبارزات طولانی مردم با دشمنان داخلی و خارجی خویش ، از قیام جلالی لر و دیگر عصیانهای زمان در دو کلمه : قیام کوراوغلو و دسته اش ، قیام بر ضد فئودالیسم و شیوه ی ارباب و رعیتی است  .  در عصر اختراع اسلحه ی آتشین در نقطه ای از آسیا  ، که با ورود اسلحه ی گرم به ایران پایان

می یابد .
آنچه در داستان مطرح شده است به خوبی نشان می دهد که داستان کوراوغلو به راستی بر اساس وقایع اجتماعی و سیاسی زمان و مخصوصاً با الهام از قیام جلالی لر خلق شده است ، نام های شهرها و روستاها و رودخانه ها و کوهستانها که در داستان آمده ، هر یک به نحوی مربوط به سرزمین و شورش جلالی لر است . بعلاوه بعضی از بندهای  ( « قول » در اصل )  داستان مثلا سفر توقات و سفر ارزنجان ، شباهت بسیاری دارد به حوادث و خاطراتی که در کتابهای تاریخ ضبط شده و در اینجا صورت هنری خاصی یافته است . از طرف دیگر نام ها و القاب آدم های داستان به نام و القاب جلالی لر بسیار نزدیک است .
مورخ ارمنی مشهور تبریزلی آراکل  ( 1670 -  1602 )  در کتاب مشهور خود " واغارشاپاد تاریخی " در صفحه ی 86 جوانانی را که به سرکردگی کوراوغلو نامی قیام کرده بودند چنین نام می برد : « کوراوغلو ... این همان کوراوغلو است که در حال حاضرآشیق ها ترانه های بی حد و حساب او را می خوانند ...  گیزیر اوغلو مصطفا بگ که با هزار نفر دیگر قیام کرده بود ... و این همان است که در داستان کوراوغلو دوست اوست و نامش زیاد برده می شود . اینها همگی جلالی لر بودند که بر ضد حکومت قیام کرده بودند » .
اما کوراوغلو تنها تمثیل قهرمانان و قیامیان عصر خود نیست . وی خصوصیتها و پهلوانی های بابکیان را هم که در قرن نهم به استیلای عرب سر خم نکردند ، در خود جمع دارد . ما به خوبی سیمای مبارز و عصیانگر بابک و جاویدان را هم که پیش از بابک به کوه زده بود در چهره ی مردانه ی کوراوغلو می شناسیم .
آنجا که کوراوغلو ، پهلوان ایواز را از پدرش می گیرد و با خود به چنلی بل می آورد و سردسته ی پهلوانان می کند ، ما به یاد جاویدان می افتیم که بابک را از مادرش گرفت و به کوهستان برد و او را سردسته ی قیامیان کرد .
کوراوغلو پسر مردی است که چشمانش را حسن خان درآورده و جاویدان نیز مادری دارد که چشمانش را درآورده اند . احتمال دارد که بابک ، مدت های مدید برای فرار از چنگ مأموران خلیفه به نام ها و القاب مختلف می زیسته و یا به چند نام میان خلق شهرت می داشته و بعدها نیز نامش با نام کوراوغلو در هم شده سرگذشت خود او با وی درآمیخته .
باید گفت داستانهای دده قورقود که داستانهای فولکلوریک و حماسی قدیمی تری هستند ، در آفرینش داستانهای کوراوغلو بی تأثیر نیست .
روابط اجتماعی چنلی بل روابطی عادلانه و به همگان است. آنچه از تاجران بزرگ و خانها به یغما برده می شود در اختیار19 همه قرار می گیرد. همه در بزم و رزم شرکت می کنند. کوراوغلو هیچ امتیازی بر دیگران ندارد جز این که همه او را به سرکردگی پذیرفته اند، به دلیل آنکه به صداقت و انسانیتش ایمان دارند.
حتی کوراوغلو به موقع خود برای پهلوانانش عروسی نیز به راه می اندازد. زن های چنلی بل معمولا دختران در پرده ی خان هایند که از زبان عاشق ها وصف پهلوانی و زیبایی اندام پهلوانان را می شنوند و عاشق می شوند و آنگاه به پهلوانان پیغام می فرستند که به دنبالشان آیند. این زنان، خود، در پهلوانی و جنگجویی دست کمی از مردان خویش ندارند.

گره افکنی و پیچیدگی .

داستان کوراوغلو از بندهای مختلفی تشکیل شده است ، تقریبا 18 بند و یا در اصل 18 قول را گرد آورده اند . هر داستان برای خود شروع و میانه و پایانی مستقل دارد ، در هر داستان با بسته شدن  تعدادی گره آرام آرام به نقطه اوج نزدیک شده و در نهایت با آخرین بحران به نقطه اوج میرسیم و گرهها گشوده میشوند ، و اگر تمامی داستانها را پشت سر هم بیاوریم و آنها را یک داستان در نظر بگیریم در حالت کلی با کور شدن علی کیشی پدر کوراوغلو بدست حسن خان اولین گره داستان زده میشود ، گره های بعدی با فرار پدر و پسر و پناه گرفتنشان در چنلی بئل ، آمدن افراد مختلف بدانجا ، دزدیده شدن قیرآت توسط کچل حمزه ، پیدا شدن اسب و آمدن حسن پاشا برای نابود کردن قدرت چنلی بئل ادامه می یابد و در نهایت با اسارت حسن پاشا بدست کوراوغلو و بسته شدنش به آخور به انتهای دوران خانخانی میرسیم که درواقع با پیروزی کوراوغلو داستان تمام میِشود .

بحران .

میتوان این بحرانها را در داستان کوراوغلو مشاهده کرد :

زمانیکه حسن خان از علی کیشی میخواهد بهترین اسبها را برای پیشکش کردن به میهمانش حسن پاشا برای او بیاورد .

وقتی که کوراوغلو از کور شدن پدرش آگاه میشود .

زمانیکه نامه نگار بدست کوراوغلو میرسد .

در هر آشنائی و آمدن هر یک از دلیها به چنلی بئل با بحرانی روبرو هستیم .

وقتیکه ائیواز با کوراوغلو دیدار میکند و از قصد او مبنی بر بردنش به چنلی بئل آگاه میشود .

زمانیکه حسن پاشا از کچل حمزه پیشنهاد دزدیدن قیرآت را میشنود .

وقتیکه کوراوغلو میفهمد دورآت را ربوده و برده اند .

زمانیکه کوراوغلو میفهمد حسن پاشا به چنلی یورش آورده است .

تعلیق .

در هر داستان آشیقها با کشانیدن داستان به شاخه های فرعی تعلیقهای زیبائی را بوجود می آورند . در داستان ربوده شدن20 قیرآت توسط کچل حمزه تعلیق به زیبائی خواننده یا شنونده را درگیر میکند که آیا کوراوغلو خواهد توانست اسبش را پس بگیرد . در داستانی که به مرگ و زنده بودن ائیواز پرداخته میشود نیز از عنصر نمایشی تعلیق بخوبی استفاده شده است .

اوج .

اوج داستان زمانیست که حسن پاشا برای نابودی چنلی بئل با تمامی قوا و بهمدستی تمامی خانها بدانجا قشون میکشد و در برابر او کوراوغلو و افرادش جانانه مقاومت میکنند و در نهایت با شکست دادن حسن پاشا و به آخور بستن او توسط کوراوغلو اهالی چنلی بئل پیروزی را جشن میگیرند .  

البته هر داستان برای خود اوجی دارد .

زمان و مکان .

در داستان کوراوغلو هر بند  یا از چنلی بئل شروع میشود و یا بدانجا ختم میشود .

زمان هر قصه متفاوت است و از چند روز تا چند هفته و چند ماه بطول می انجامد . اما با یکی بودن موضوع داستانی هر بند و منتهی شدن تمامی قصه ها به شخصیت خاص کوراوغلو میتوان گفت یکی از اصلیترین وحدتها یعنی وحدت موضوع  رعایت میشود . 

زبان و لحن .

داستانهای کوراوغلو را میتوان از بهترین آثار شکل یافته در زبان قدرتمند ترکی دانست . اشعار و سرودهای کوراوغلو در طول زمان الهام بخش نویسندگان بسیاری بوده است .

ادبیات شفاهی و آشیقی آذربایجان به علت مردمی بودن توانسته‌است بالندگی خود را بسیار خوب حفظ کند . داستان‌های کاملی چون کوراوغلو و آسلی و کرم با سوژه‌های بسیار متفاوتی به طور زنده توسط هنرمندان مردمی پدید آمده‌اند . این داستان‌ها برای اولین بار در قرن بیستم به صورت کتبی در آمده و مانند بسیاری از آثار ادبی جمع‌آوری شده‌اند .

اسطوره که بازتاب تفکر انسان درباره ی هستی و جهان است با بن مایه های افسانه ای و با بادبان های برافراشته ی خیال ، سفری به مافوق الطبیعه را با گریز از واقعیت پی می گیرد که در آن تصویری از اخلاق ودین رابازندگی و ماهیت آن پیوند می زند . اسطوره با ریشه در زبان ، سیال گونه عصرها را در می نوردد و با همه ی سحرانگیزی اش ، تاریخ را متبلور ساخته و سرمشقی راستین برای رفتار انسان می شود .  رفتاری که در جوامع نوین نمودی پر رمز و راز دارد و فهم مضامین‌اسطوره ای آن به دشواری امکان پذیر است .  با نگاهی به گونه های اسطوره که اسطوره های آیینی ،  بنیادی ، کیشی ،  شخصیت و جهان پس از مرگ را شامل می شود ،  در     21

فرهنگ آذربایجان با اوج خیال و ظرافت اندیشه ای روبروییم که با توسل به انگاره ها و نمادها زبان اسطوره به سخن در می اید و منشوری متجلی می شود که در آن تخیل و رؤیا، پل رنگینی می شود که شگرفی های تفکر انسان در تمدن های مختلف را به هم می پیوندد .

در میان انواع مختلف ادبیات فولکلوریک ، قصه ها و افسانه های آذربایجان و به طور کلی داستان های عامیانه آذربایجان به این دلیل که جز کهن ترین و زیباترین این داستان ها و از دید مضمون جز بهترین و پر محتواترین داستان ها می باشند ، ارزش و جایگاه ویژه ای در جهان دارند . در این داستان ها تصاویر روشنی از جهان بینی ، طرز تفکر و خصوصیات ملی و آداب و رسوم و معیشت مردم آذربایجان در اعصار مختلف تاریخ ارائه می شود . تنوع موضوعات و قدمت تاریخی و وسعت اطلاعات ارائه شده در این داستان ها، آذربایجان را به عنوان یکی از مهم ترین کانون های آفرینش و تاثیرگذار داستان های عامیانه در جهان معرفی کرده است . داستان های عامیانه در ادبیات فولکلوریک مردم آذربایجان با همه گوناگونی و تنوع ظاهری دارای جنبه های مشترک و یکسانی می باشند . بیشتر این داستانها توسط سخن پردازان و نوازندگان هنرمند و چیره دستی که در گذشته اوزان نامیده می شدند و امروزه به نام آشیق شناخته می شوند نقل می گردند و به همراهی آهنگ دل نواز و سحرآمیز آلت موسیقی ویژه ای مرسوم به قوپوز( ساز ) روایت می گردند . همه ی این داستان ها از دو قسمت نظم و نثر تشکیل یافته اند که معمولاً بخش های روایتی نثر و بخش های مربوط به گفتگوی دو شخصیت داستان به صورت نظم در آمده است و همچنین باید اضافه کرد که نثر آن توسط آشیق نقل می گردد و بخش های منظوم آن را نیز آشیق با همراهی سازش می خواند . از لحاظ مضمون داستان های فولکلوریک آذربایجان به دو دسته کلی تقسیم می شوند : دسته اول داستان های اسطوره ای ، حماسه ای و قهرمانی می باشند که در آن ها مبارزات خلق به خاطر آزادی و وطن به تصویر کشیده شده است . اغلب این آثار تنها به توصیف رشادت های یک قهرمان کفایت نمی کنند و مبارزات عموم خلق را منعکس می کنند . داستان های دده قورقود ، کوراوغلی ، قاچاق نبی از نمونه های بارز این دسته می باشند . دسته دوم داستان های عاشقانه می باشند که از مهم ترین آن ها می توان عاشیق غریب ، طاهر میرزا ، اصلی و کرم، شاه اسماعیل ختایی و... اشاره کرد . نکته ی بسیار مهم و قابل توجه که می توان ذکر کرد این است که هیچ کدام از داستان های ذکر شده در بالا ، در طول تاریخ نام هیچ نویسنده ای را با خود به یدک نکشیده اند و حتی در کتابی مانند دده قورقود نیز که تاکنون دو نسخه خطی از آن به دست آمده است ، نام هیچ شخصی به عنوان نویسنده ی داستان ها ذکر نشده است . همین مسئله دلیلی واضح و محکم برای اثبات حقیقت مردمی بودن این داستان ها ارائه می کند  .

آثار بدست آمده از سومئرها و ایلامیها نشان میدهد " قوپوز " ساز آشیقها یکی از اصلیترین سازهای آن مناطق بوده است و با توجه به التصاقی بودن زبانشان میتوان گفت ریشه های زبان ترکی را باید در آنجاها جست . در موزه ایران باستان و موزه لوور در قسمت تاریخ ایلام به مجسمه های کوچک نوازندگانی با قدمت دو هزاره قبل از میلاد بر می خوریم که همچون عاشیق های امروزی سرپا ایستاده و ساز خود را بر روی سینه نگه داشته اند . چنین نوازندگانی را که مشابهش را می توان فقط در میان ترکان امروزی پیدا کرد سرنخی از قدمت هنر موسیقی عاشیقی ترکان به دست می دهد . امروزه هنر عاشیق در میان مردم کشورهای ایران، جمهوری آذربایجان ، ترکیه ، ترکمنستان ، قفقاز و دیگر مناطق ترک نشین رایج است . عاشیق‌های آذربایجان وارث یکی از غنی‌ترین بخش‌های ادبیات و فرهنگ شفاهی آسیا و دنیا هستند .

دَدَه‌قورقود نام یکی از قدیمی‌ترین داستانهای اسطوره‌ای ترک‌های اوغوزاست که در حدود قرن شانزده میلادی به       22

صورت مکتوب در آمده‌است  .  این  مجموعه از ۱۲ داستان به نثر و نظم تشکیل شده و مجموعه پر ارزشی است که زندگی، ارزشهای اجتماعی و باورهای ایل‌های ترکی را نشان می‌دهد .

تاثیرات بسیار زیادی را میتوان پیدا کرد که داستان کوراوغلو از داستانهای دده قورقود گرفته است . شخصیت دده‌قورقود که کتابش به نام او نامیده شده را یک پیر فرزانه ، غیبگو ، طالع شناس و اوزان ( قابل مقایسه با آشیق های امروزین ) و روحانی  غز دانسته‌اند . واژه دده به معنی « بابابزرگ » است . اینکه آیا دده قورقود شخصیتی راستین بوده یا داستانی قابل اثبات یا رد نیست .  گوری وجود دارد که به باور مردم محل خاکسپاری دده‌قورقود افسانه‌ای است .  در باور ایشان دده‌قورقود در سن ۳۰۰ سالگی درگذشت . این گور در نزدیکی شهری که به نام او   قورقود  نامیده شده قرار دارد . این شهر در قزاقستان و در ۱۵۰ مایلی خاور دریاچه  آرال قرار دارد . دده‌ قورقود به‌ همه‌ چیز آگاه‌ است‌ .  ایزد تعالی‌ الهامبخش‌ اوست ‌.  چون‌ نزدیک‌ به‌ زمان‌ آشکار گردیدن‌ دین‌ مبین‌ اسلام‌ و ظهور رسول‌ اکرم‌ ( ص‌ )  به‌ دنیا آمده است ، چونان‌ مبشّری‌ مذهبی ،‌ و از بندگان‌ خاصّ خداست ‌.  نزدیکی‌ به‌ ایزدتعالی‌ ، پیامبر حق ، و آشنایی‌ با اصول‌ و احکام‌ دینی‌ باعث‌ شده‌ وی‌ به‌ صورت‌ مردی‌ مقدس درآید که‌ با زبانی‌ ساخته‌ ، استوار و آهنگین ‌، اشعار تر بسراید و قصّه‌های‌ ناب‌ نقل‌ کند . وی‌ صاحب‌ کرامات‌ است‌ ؛ چون‌ هر چه‌ می‌گوید ، همان‌ می‌شود . دده‌ قورقود داستانسرایی‌ قدرتمند و سخنوری‌ بزرگ‌ است‌ .  مهم‌تر از همة‌ اینها دده‌ قورقود یک‌ اوزان‌ است ‌؛ اوزانی‌ که‌ حکایتگر شادیهای‌ و غمهای‌ مردمانِ خویش‌ است‌ . او در بیشتر صحنه‌ها  قوپوز  ( ساز )  به‌ دست‌ ظاهر می‌شود و از سرگذشت‌ مردان‌ جاودانِ حماسه‌ها و سنّتهای‌ ترکان‌ حرف‌ می‌زند و نغمه‌های‌ شادمانه‌ و اندوهزا می‌سراید .  از صدای‌ سازش‌ دلهای‌ افسرده‌ و مرده‌ زنده‌ می‌شوند ، کوههای‌ خشکیده‌ ، سرسبز می‌گردند ، درختان‌ خشکیده‌ ، غرق‌ در شکوفه‌ می‌شوند ، و آب‌ از چشمه‌های‌ خشکیده‌ بر می‌جوشد . کتاب دده قورقود که از شاهکارهای ادبی - فولکوریک جهانی است از یک مقدمه و 12 داستان تشکیل شده است . داستانها به نثر و نظم نوشته شده است و در خلال آنها انواع مختلف آثار ادبی شفاهی مانند بایاتی ، نغمه ، ضرب المثل و حتی مرثیه دیده میشود .
در این داستانها جسارت و مردانگی و قهرمانیها و عادات و معیشت و عقاید ترکان اوغوز شرح داده شده و وطن خواهی و مهمان دوستی و محبت مادر و فرزند و حرمت زنان و خصلتهای انسانی ستوده شده است . داستانها از قسمتهای منثور و منظوم تشکیل شده و نثر داستانها ساده و به زبان مردم است
کتاب‌  « دده‌ قورقود » از آثار کلاسیک‌ جهان‌ به‌ شمار می‌رود .
  با اینکه‌ حماسة‌ ملی‌ ترکان‌ محسوب‌ می‌شود ، تنها به‌ تُرکان‌ تعلق‌ ندارد ، بلکه‌متعلق‌ به‌ همة‌ جهانیان‌ است‌ .

کوراوغلو ( اپرا )  :

کوراوغلو  اپرائی است در ۵ پرده که توسط  عزیر حاجی بیگف  موسیقیدان نامدار آذربایجانی ساخته شده‌است . اشعار این اپرا توسط محمد سعید اردوبادی نوشته‌شده‌است .

این اپرا در سال ۱۹۳۸ با نمایش در جشنواره « دههٔ هنرهای آذربایجان » در مسکو مورد توجه قرار گرفت که در آن اجرا استالین نیز حضور داشت .

این اپرا برپایه داستان حماسی کوراوغلو  است که چندین نسل توسط آشیقها سینه‌به‌سینه نقل شده‌است .                   23

حاجی‌بیگف برای نوشتن این اپرا جایزه لنین ( ۱۹۳۸ ) ، جایزه استالین (  ۱۹۴۸)  و هنرمند خلق اتحاد جماهیر شوروی ( ۱۹۴۱ )  را دریافت کرد .

اوزئیر حاجی‏بئیگلی ، آهنگساز و موسیقی دان برجسته شرق ، در تاریخ موسیقی جهان از مقام والایی برخوردار است . او با خدمات و آثار خود ، فرهنگ نگرش علمی به موسیقی را در کشورش آذربایجان معمول کرده و با سرودن و تصنیف آثار بیشماری ، جایگاه رفیع خود را بر فراز قلل ارتفاع موسیقی معاصر ، استحکامی درخور و لایق بخشیده است . حاجی بئیگلی از زمره اولین کسانی است که در شرق ، موسیقی آکادمیک را با آداب و رسوم  و فولکلور ملت خویش پیوند داده و از این راه به بیانی تازه و بدیع دست یافته است . او با پرداختن به اُپرا ، تاریخ شرقی این هنر را نیز از شکوه و افتخار آکنده و با استمداد از عقاید و ایده های انسانی خود ، در انتخاب موضوعات بکر و دست نخورده ، هنرمندی خود را به اثبات رسانده است . حاجی‏بیگ‏اف نقش خود را در بیداری ملت های شرق درک کرده و در آفرینشهای هنری خود آن را به طور جدی و دق مورد توجه قرار داده است .

اگر چه امروزه جهان او را به عنوان موسیقیدانی بزرگ می شناسد ، اما جالب است که بگوییم ، او نویسنده ای خستگی ناپذیر نیز بود که در راه احیاء ارزش های اجتماعی و سیاسی دوران خود، دمی از پای ننشست . سری مقالات او در روزنامه های عصر خود، در دفاع از آزادی مسلمانان قفقاز و آزادی ملت های آسیا ، آشنای هر جستجوگری است . توجه وی به مسائل گوناگون و مختلف عصر خویش ، روشنگری و همراهی او با مردم زمانه اش و رفاقت و دوستی دیرینه اش با قلم گویای شخصیت ذوابعاد اوست . آثار قلمی اوزه‏ییر حاجی‏بئیگلی در ده جلد منتشر شده است . آثاانسانی که با موسیقی انسی عجیب داشت و صدا را ماندگارترین چیزها در دنیا می دانست . ده جلد از مقالات و نوشته های او تنها بخشی از تراوشات مغز متفکرش بود . زیرا  ده ها جلد دیگر نیز از نت های سمفونی‏ها ، کنسرتوها ، اپراها ، اورتورها  و بسیاری دیگر باقی است که نانگر نبوغ اوست . اوزه‏ییر حاجی‏بئیگلی در همه این آثار حتی برای یک لحظه نیز از موسیقی زادگاهش ، از فولکور مردمش و از رسالت سترگ خود غافل نیست . او ساز  را نیز به سلاح تبدیل می کند و آن را بر علیه استعمارگران شرق و غرب به کار میگیرد و بی وقفه در راه بیداریی سراید .

امروزه زادگاه اوزه‏ییر حاجی‏بئیگلی ، در دهکده‏ی آغجا بدیع ، در شوشای قره باغ در قلب آزربایجان ، زخمی است ؛ زیرا اشغالگران ارمنی آنجا را با خاک یکسان کرده اند . اوزه‏ییر  هفده سپتامبر 1885 در آن دهکده چشم به جهان گشود . او از ابتدا با لالایی های مادر خورین بیگم خانم که می بایست گوش های موسیقی شناس او را پرورش دهد ، آشنا شد . در این خانه بود که با دلسوزی های مادری مهربان، موسیقی دانان آینده پرورش می‏یافتند . پدرش عبدالحسین به شغل منشی‏گری24 اشتغال داشت و این خود دلیلی بر آشنایی این پدر ، با قلم و تفکر موانست باشد . برادر بزرگ اوزه‏ییر ، ذوالفقار نیز از نام آوران موسیقی آزربایجان است . این دو برادر از همان اوان کودکی در شوشا ، مرکز روشنفکری آزربایجان و خاستگاه بسیاری از هنرمندان و شعرای نامی تحت آموزش قرار گرفتند . این امر باعث شد که آتش عشق و علاقه ای جویدان ، در سینه هاشان شعله ور باشد و موسیقی با خون آنان آمیخته گردد .

اوزه‏ییر سرانجام در سال 1904 تحصیلات خود را به پایان برد و در کسوت معلمی به دهکده‏ی هادروت رفت و به عنوان معلم موسیقی ، تاریخ و ادبیات روس کار خود را آغاز کرد . او در این مقام به افشای سیاست روسیه توجهی خاص مبذول داشت . وی با ترجمه نمایشنامه “بازرس” ( نوه نویسنده روس ) »گوگول « به تُرکی آزربایجانی ، نقش ماموران روس را در شهرهای آزربایجان و شباهت تام و تمام آنها را با بازرس گوگول ، به مردم فهماند . اما مبارزه ، او را از کار فرهنگی دور نکرد . ترجمه های درخشانی از آثار بزرگان فرهنگ و ادب روس به  ترکی آزربایجانی نیز ، در برنامه‏ی کار وی بود . پوشکین ، گوگول ، لرمانتف و چخوف یکی پس از دیگری از زیر دستش بیرون می‌ آمد . از سویی توجه عمیق حاجی‏بئیگلی به موسیقی ، او را به اتخاذ تصمیمی جدی وامی‏داشت :  اوزه‏ییر به یک مکتب نوین در موسیقی آزربایجان می اندیشید و به از موسیقیِ سازی به موسیقیِ آوازی نیز کششی خاص نشان می داد . با این افکار و تلاش‏های مستمر او بود که در روز دوازدهم ژانویه سال 1908 اولین اُپرای تاریخی‏اش به نام  " لیلی و مجنون " به روی صحنه رفت . لیبرتوی این اثر براساس اشعار تُرکی شاعر نامی قرن شانزدهم ربایجان  " محمد فضولی "  نوشته  شده بود و در آن سازهای بین المللی و فولکوریک با هم به کار گرفته شده بودند . این اثر اولین پایه های مستحکم اپرای آزربایجان را بنا نهاد .  به دنبال لیلی و مجنون ، اپرای شیخ صنعان ( 1909 )  ـ   رستم و سهراب ( 1910 ) ـ   شاه عباس و خورشید بانو ( 1912 )  ـ  اصلی و کرم   ( 1912 )   و  هارون و لیلا ( 1915 )  به ترتیب در هر‏چه غنی‏تر‏کردن دبیات جهانی موسیقی آزربایجان نقش پرباری ایفا کردند .

این همه حاجی بئیگلی را قانع نساخت ؛ او به مسائل بسیار مهم دیگری می اندیشید و هنوز راه درازی را در پیش پای خود می دید . اپرت   " اَر ـ  آرواد  "   در 1910 و اپرت  "  اوْ  اوْلماسین ، بو  اوْلسون  "   که به نام   "  مشهدی عباد  "   معروف است به سال 1913 و اپرت  "  آرشین  مال آلان  "   و تهیه لیبرتوی این همه به توسط خود او ، قدمهای موثر 25 دیگری را در راه عرضه و شناسایی موسیقی اصیل برداشت .

رقص کوراوغلو :

رقص کوراوغلو از جمله رقصهای فولکلوریک قدیمی اهالی آذربایجان  است .

نامگذاری این رقص به افتخار قهرمان افسانه‌ای آذربایجان  کوراوغلو بوده است .  آهنگ ملودی این رقص پر عظمت است . ایده این رقص دادن روحیه برای جنگ است . سرعت آن آرام و کمی تند است . در بسیاری از مناطق آذربایجان متداول است .

منابع و مآخذ :

کوراوغلو . پروفسور محمد حسن طهماسب . ترجمه م کریمی . نشر اختر . 1384 . چاپ اول  .

اپرای کوراوغلو . اوزئیر حاجی بیگف . شیوا فرهمندراد . نشر دنیای نو . 1382 . چاپ اول .

رویکرد نمایشی هنر آشیقی . جلیل خلیل آذر .نشر افراز . 1389 . چاپ اول .

http://uluulus.blogfa.com

shear.blogsky.com

www.ashiqchangiz.com

awfull.miyanali.com

dumuk.vcp.ir

۸۹.۱۲.۱۵

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد