نمایشنامه : سروته ...
نویسنده : علی قبچاق ...
پرسوناژها : مهین ویران ، فرزین رهنمون ، هاشم بیابانی ، ممدخوخو و شعله .
صحنه دفتر یک آژانس تاکسی تلفنی است . بر روی دیوار
تابلوئی قرار دارد که بر روی آن نوشته شده است : " لطفا
بحث 30 یا 30 نفرمائید " : مدیریت آژانس اطمینان .
نور عمومی آژانس .
مهین : ببخشین کسی نیست ؟
ممدخوخو : اومدم ،،،،،،،،،، سلام ، شیفت امشب تک نفره ست ، سوار میشدین می اومدم ،،، صدری ، دفتردارمون ، مریضه ، مونده خونه ،،، خب من در
خدمتتونم ، کجا باید بریم ؟
مهین : شرمنده مزاحم شدم ، بقیه رفتن؟
ممدخوخو : رفتن خونه هاشون ، ساعت دوازده که میشه میرن ، ، ، در خدمتتونم ، بفرمایین ...
مهین : نمیخواستم جائی برم ، میخواستم ، ، ، یعنی من تنهام ...
ممدخوخو : تنهام باشین وظیفه ما صحیح و سالم رسوندن مسافرا به مقصده ، شب و روزم نداره ،،، ممدخوخو ، حقیر ، اینا رو حفظم ،،، بفرمایین ...
مهین : مهینم ...
ممدخوخو : ...
مهین : یه کاری داشتم که ...
ممدخوخو : فقط لفتش ندین ، راننده های آژانس فکرای بدو زود میریزن تو مخشون ، علی الخصوص اگه زنی بیاد تو شیفت شب با یکی مثل من خلوت
بکنه ، اینجور جاها زود انگ میزنن ، امرتون ؟
مهین : مگه نگفتین رفتن خونه شون ؟
ممدخوخو : شانس ما یه جورائی همچین ، بگذریم ، نگفتین امرتون چیه ؟
مهین : میخوام ماشینمو بفروشم ...
ممدخوخو : بنگاه معاملاتی چند مغازه بالاتره ، دوما من خودم ماشین ...
مهین : میدونم ماشین دارین ، این یه چیز دیگه ست ...........
ممدخوخو : یعنی چی یه چیز دیگه ست ؟
مهین : یعنی که باید بره زیر دست یه اوستاراننده خوشدست به اسم محمدآقای ...
ممد خوخو : ماشینی این دوروورا نمیبینم ؟
مهین : ترسیدم چشش بزنن ، نیاوردم
ممدخوخو : حالا این ماشین شما چی داره که حکما باید بره زیر دست ما ؟
مهین : هر چی دلتون بخواد ............ ( کتش را درمی آورد )
ممدخوخو : د ،،، پس اینجوریاست ، باشه ،،، بوق داره ؟
مهین : فقط این یکی خرابه
ممدخوخو : دنده عقب چی ؟
مهین : پنج تا ... 1
ممد خوخو : پنج تا ؟
مهین : لازم میشه ، چرخ ماشینتون پنجر شه زاپاس لازم ندارین ؟! اینم عین اونه ، روز مبادا زاپاسا مطمئنترین دوستای آدم میشن ،،، فرمون داره بیست ،
موتورشم حرف نداره ، چرخاش ...
ممد خوخو : هر ماشینی اینا رو داره که ، همین ماشین من ، دنده داره ، فرمان داره ، جک داره ، گاز داره ها ، پا که روش میذاری و فشار میدی هوا رو
پاره میکنه میره جلو ، انگار که موشکه ول شده ...
مهین : جدا ؟
ممد خوخو : عدل ...
مهین : میخرمش
ممدخوخو : مگه من گفتم میفروشمش !؟
مهین : چند برابر قیمتش ، نمیفروشین ؟
ممدخوخو : چند برابر !؟!
مهین : حالا ، از داشته هاش میگفتین ؟
ممد خوخو : ببینم خداوکیلی شما برا فروش اومدین اینجا یا برا خرید ؟
مهین : از پول بدتون میاد ؟
ممدخوخو : تو این عالم عشقم پیکانمه ،،، گفتین چشتونو گرفته ؟ مبلغ رو نگفتین ؟!
مهین : آقا محمد بود اسمتون نه ؟ ببینین ، راستش من دنبال یکی میگردم که ماشینشم ماشین نباشه دست فرمونش دست فرمون باشه ، هستین ؟
ممدخوخو : پس پیکان مدل چهل و هشت ما چشتونو نگرفته ...
مهین : دست فرمونتون عالیه ، اینجوری شنیدم
ممدخوخو : از کیا ؟
مهین : همه ....................
ممدخوخو : مشهور شدم !؟
مهین : هستین ؟
ممدخوخو : کجا باید بریم ؟
مهین : جاش بد نیست ، پولشم خوبه ...
ممد خوخو : هم خودم هم ماشینم در اختیارتونیم خانوم میهنی ، اشتباه که نگفتم ؟
مهین : مهینم ، ببینم اون خوخو آخر اسمتون ، ممدخوخو گفتین دیگه نه ؟ اون برا ترسوندن بچه هاست ؟
ممد خوخو : ...
مهین : مهم نیست حالا ،،، گفتین هستین ؟
ممد خوخو : جای دوری میخواین برین ؟ من تصدیق پایه یک دارم ، بی سوراخ
مهین : پس تا امروز دست به عصا رفتین ؟
ممد خوخو : اختیار دارین خانوم ، یه شوفر کارکشته از پیچ که میپیچه میتونه بفهمه اونجاها افسره کمین کرده یا نه ، قلق جاده بایستی دستت باشه تا گیر
این پلیسای جورواجور نیفتی ، منم خب سرور جاده هام
مهین : میخوام یه نفرو برام بیارین ...
ممد خوخو : از جای دور ؟
مهین : فرقش چیه ؟
ممد خوخو : پول دوردورا گنده تره
مهین : نگران مبلغ کار نباشین ، فقط درست انجامش بدین ،،، دو تاست ، کارو میگم
ممد خوخو : خب 2
مهین : اولیش ، یه نفرو برام میارین ، راهش زیاد دور نیست اما شما پول راه دورتونو میگیرین ، ، ، دومیش ، تنهائی نه ،،، کار حکما باید اونجوری تموم
بشه که من دوست دارم ، سر سوزن انحرافی یعنی از جاده افتادین بیرون ، چپه ،،، مسابقه است ، فرمول ایکس در یه فضای بینهایت لایتناهی ،،،
پولشم یک جلوش اونقده صفر که خودتون دوست دارین
ممدخوخو : هستم ، تا تهشم هستم ، ، ، حالا لازمه شریک داشته باشم ؟ خودم تنهائی میتونم ها ،،،،،،،،،،،،، شریکم کیه ؟
مهین : این با شماست که با کی برین دنبال کار ، اما من باید قبولش داشته باشم ، یک ،،، دومیشم اینکه حتما لازمه ، مثل زاپاس ماشین
ممد خوخو : آهان ...
مهین : یه مرد میدون میخوام ، آسمونم بیاد پایین اون باید سر جاش بمونه و در نره ، خودشو نبازه ، عدل
ممد خوخو : تو این آژانس راننده هائی داریم که ...
مهین : از اینجا نه .............................
ممدخوخو : د ،،،،،،،،،،،،،،،، پس مهمه ؟!
مهین : خود کار راحته ، آدمش مهمه ، فرزین رهنمون ...
ممد خوخو : بفرمایین دیروقته ...
مهین : ترسیدی ؟
ممد خوخو : از چی ؟ من کار دارم باید برم ...
مهین : اسم فرزینو که آوردم وا دادی
ممد خوخو : بفرمایین خانوم ... ( میخواهد بیرون برود )
مهین : اینجوری ضرر میکنی ...
ممدخوخو : نخواستیم این منفعت شما رو ...
مهین : میدونم دور نمیری
ممد خوخو : تو میخوای جلومو بگیری ضعیفه ؟
مهین : پنج میلیون
ممدخوخو : قیمتم اینه ؟
مهین : یه نفرو قراره برام بیاری ، قیمتا دستمه ...
ممدخوخو : من وقت زیادی ندارم
مهین : باشه ، تو نه یکی دیگه ، اما پولش بد نبود
مهین میخواهد خارج شود ، موبایلش زنگ میزند ، مهین با
تلفن صحبت میکند .
مهین : سلام خانوم دکتر ، مرسی عزیزم ، شیفت شبی ؟ چی ؟ باز اومدن اونجا ؟ تو که چیزی بهشون نگفتی ؟ میترسی مجبور شی ؟ نه تو رو به خدا ،،،
اصرار داره بدونه چرا نمیشه ؟! آهان ،،، میفهمم ، ببین عزیزمن امشبو مقاومت کنی تمومه ، باشه ؟ اومد تو اطاق !؟ گوشی رو بده بهش ،،،
سلام پسرم ،،، تو خوبی ؟ ببین فرزاد من تو نمیتونی اونو انتخاب کنی ،،،،،،،، یعنی نباید انتخابش کنی ،،،،،،،،، مگه خانم دکتر بهت نگفت شدنی
نیست ، خب دلیلش ، دلیلش اینه که بچه دار نمیشین ، چی ؟ بچه نمیخواین ؟ اصلا من ، مادرت ، آره من میگم ، من میگم که نباید ، یعنی من
میگم که حق نداری با اون دختره باشی ، اون نمیتونه ، یعنی تو نمیتونی با اون ،،، گوش کن ،،، گوش بده به حرفام ،،،،،،،،،،،،،،، بی چشمورو ،
با توام آره ، با توئی که پسرمی ، خونمی ، یعنی من حق ندارم دو کلمه حرف حساب بهت بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حرمتم کو پس ؟ به خدای احد و
واحد با این حرفات خرابم میکنی ، دلمو میشکنی ، من از دست تو دارم داغون میشم ، کارد بزنی از رگام به جای خون درد فواره میزنه بیرون ،
ببین فرزاد من دلم نمیاد نفرینت کنم ، آقت کنم ، از خودم برونمت ، بچه می ، روحمی ، دوستت دارم ،،،،،،،، آخه مادر قربون تو بره ، آخه
مادر فدای چشمای قشنگت بشه حتما حکمتی داره که میگم نرو دنبالش ، باهاش نباش ، ازش دور شو ، لابد چیزی هست فرزاد جان ،،،،، باز که
تو حرف خودتو میزنی ، باز که رفتی سراغ همون حرفا تو ،،، گوش کن ،،، ببین آخه من چی میگم ،،،،،،،،،،، آخه نفهم ، بیشعور این که میگی
نشدنیه ، نباید بشه ، گناهه ،،،، تو ،،، اصلا ،، باشه ،، باشه بهش میگم بیاد و تکلیف منو با تو روشن کنه ، با توئی که جونمو به لبم رسوندی ،،، 3
مرتیکه هر روز تو یه شهره ، گذاشته رفته دنبال یللی تللیش که مثلا میرم دنبال نون درآوردن ، منم گذاشته دست توی ناصالح ، توی نادان ، الو
،،،،،،،، الو ، الو ،،،،،،،، الو ، خانم دکتر شمائین ، جونم ، چی ؟ من که دنبالشم ، مطمئن باشین تا فردا پیداش میکنم ، باشه ، خداحافظ ...
مهین گوشی تلفن را میگذارد ، در یک حالت خاص
بیخودی روی یک صندلی مینشیند و قرصی را از کیفش
درمی آورد و در دهانش میگذارد . ممدخوخو لیوان آبی
را از روی میز برمیدارد و پر میکند و به او میدهد .
مهین : ده میلیون ، خوبه ؟
ممدخوخو : حال شما خوبه ؟ بابا شما چقدر کنسین ، کار اگه از دستتون دربره واویلاست ها
مهین : آب گل آلوده نه ؟ هستین ؟
ممدخوخو : با این پولا نه ......................
مهین : با این چی ؟ ( طپانچه ای را بطرف ممد خوخو میگیرد ) لازمت نداشتم به خاطر حریص بودنت شلیک میکردم ، من از مردای فرصت طلب
ترسوی زبون خوشم نمیاد
ممدخوخو : فرصت طلب شاید ، اونم به خاطر تورمه خانوم ، من آدم ترسویی نیستم ، شما رو چه حسابی فرمودین ترسو ؟
مهین : من حوصله بحث کردن با شما رو ندارم
ممدخوخو : مدیر آژانس ظرفیتش تموم شه منو با اردنگی از اینجا میندازه بیرون ، میگن دیوار موش داره و موشم گوش ، الانه که خبرا برسه و ...
مهین : نمیترسین ؟
ممدخوخو : میدونم اینجا نمیتونین شلیک کنین ،،، به امید دیدار با یه پیشنهاد بهتر ...
مهین : ترسو اسم رهنمون که اومد تو وا دادی ...
ممدخوخو : اسمش ترس نیست ، شاید معرفت ، مرام ...
مهین : پونزده میلیون ، تمومش کنین .....................................
ممد خوخو : دارین یواش یواش شعله شو زیادتر میکنین ها ،،، اصلا شما کی هستین ؟
مهین : دوست ندارین برین سراغ کسی که براش کار میکردین ؟
ممد خوخو : من برا اون کار نمیکردم
مهین : من برا دونستن این نیومدم سراغتون ،،،،،،،،،،،،، میدونم گاهی میرین دیدنش ، البته چراشو نمیدونم ...
ممد خوخو : من راننده آژانسم
مهین : نمیخوامم بدونم به خاطر چی باهاش میپرین ،،، فقط ، یه بار به حرف من برین طرفش ، خواهش میکنم آقا ، شما تنها کسی هستین که اون بهتون
اعتماد میکنه و باهاتون میاد ، در ضمن هیشکی غیر از شمام نمیدونه اون الان کجاست و ...
ممد خوخو : من دوست ندارم یکی به هیچ تبدیل بشه
مهین : فرزین منو ببینه اعتمادش به شما بیشتر میشه
ممد خوخو : این حرف شماست ، شما گفتین من تنها کسی ام که میدونم اون کجاست ، راستم گفتین ، اما باید میدونستین تنها کسم باقی میمونم ، شما
هنوز نگفتی کی هستین و چرا دنبال اون میگردین
مهین : من باید ببینمش
ممد خوخو : زیادی لفتش دادین ، بدرود ..........................................
مهین : محفل انس و خلوت ............................................
ممد خوخو : ...
مهین : خواستم بدونین منم جاشومیدونم ، اسمشو گذاشته محفل انس و خلوت ...
ممدخوخو : برا چی خودتون نمیرین سراغش ؟
مهین : نمیدونم کجاست این ... 4
ممدخوخو : محفل ،،،،،،،،،،،، خب اگه دونستنش براتون مهمه یه کم ملاتشو زیادتر کنین
مهین : پونزده میلیون پول کمیه ؟
ممدخوخو : شما اهل معامله نیستین ...
مهین : بیست میلیون خلاص ، شد ؟ ببینین ، اگه شما انتخاب شدین دلایل زیادی داره ، یکی اینه که به خونه و محفل خلوت فرزین رفت و آمد دارین ،
دومی اینه که هاشم بیابانی رو میشناسین ، اونی که قراره باهاتون بیاد اونه ،،،،،،،،،،،،، حالا چی ؟ میبینین که اونقدرام بیراهه نزدم
ممدخوخو : هاشم خان ؟
مهین : خودش خواست بهتون میگه چی به چیه .........
ممدخوخو : پس شما کاملا ما رو با رفقامون شناسائی کردین ؟
مهین : برین سراغش و برام بیارینش ، یادتون باشه آدمای زاپاس بالاخره یه روزی به درد میخورن ( کتش را میپوشد )
ممدخوخو : تا آدم زاپاس چی و کی باشه ؟!
مهین : جفت این اسما بزرگتر از شمان ، وقتی کار تموم شه حرمتتون پیش اونا بیشتر میشه ، بیست میلیون پولم میره تو جیبتون ، اینا کمن ؟ یادتون باشه
ثوابشم هست ، شما دارین به یه زن داغون کمک میکنین
ممدخوخو : این پیکان مدل چهل وهشت ما کلش از جنسای اوراقی جمع شده ، من عاشق چیزای داغون ماغونم ، علی الخصوص ته کار اگه مایه ای هم
بیاد بره تو جیبمون ...
مهین : بیست میلیون میگیرین ...
ممدخوخو : دو نفر باید براتون بیارم ، هاشم بیابونی و فرزین رهنمون ، اولیش ، هاشم خانو میگم ، مخلصشم هستم ، راحته ، دومیش کمی تا قسمتی
همچین ...
مهین : قمیش نیاین خب ، بیست میلیون از سرتونم زیادیه ، در ثانی هاشم خان که بشنوه یه زن درمونده رو چزوندین اوقات تلخی میکنه ها ...........
ممدخوخو مهین را تا بیرون بدرقه میکند .
سیاهی . نور عمومی بنگاه .
صحنه یک بنگاه معاملاتیست . برروی دیوار تابلوئی قرار
دارد که بر روی آن نوشته شده است : " لطفا در معامله
دیگران دخالت نکنید " : بنگاه معاملاتی خاطره .
هاشم و ممدخوخو روی صندلی نشسته اند .
ممد خوخو : همه افتخاراتمو میدم تو قبولم داشته باشی ، پیش تو هیچن ، بگو صفر ، کل جایزه های ماشین سواری اون سالها با همه لوح تقدیراش اندازه
این نمی ارزن که تو بگی قبولم داری
هاشم : تو دیگه داری غلو میکنی ممدی
ممد خوخو : نه بخدا
هاشم : تو داری با حرفات منو تا نوک بلندترین قله های عالم بالا میبری ، اما من روی یه قله محلی ، نه اصلا روی یه تپه ، نه ، روی یه ساختمون ، اونجام
نه ، پشت بام خونه مون ، خونه م نیست که ، من توی اون زیر زمینم ، میبینی تو رو بخدا ، یه زیرزمین اندازه کف دست ، اندازه یه قبر ، اونوقت
سر برج که میشه چی ؟ باید اندازه خون بابای صاحبخونه پول بهش بدم ، میبینی ، میبینی چه روز و روزگاری دارم منه بدبخت بیچاره ...
ممد خوخو : میفهمم دردت چیه هاشم خان ، خودم اگه تا خرخره تو این لجن زندگی نکبتی نرفته بودم شاید حالیم نبود اما از خدا که پنهون نیست از تو
چه پنهون صورتمو با سیلی سرخ نگه داشتم ، اوضاعم اونقده قاراشمیشه که نگو
هاشم : میدونم ...
ممد خوخو : حالام دربست در خدمتم ، فکر نکنی پول خانومه چشمو گرفته ، نه که لازمش نداشته باشم ، دارم ، اما چیزی که راغبترم کرد ترمزدستیمو
بکشم و سرازیر بشم اینورا اسم آقای خودم هاشم خان بود
هاشم : ممد اینی که گفتی نگرانم کرد ... 5
ممد خوخو : زبونم لال حرف بدی زدم ؟
هاشم : جاده هه سرازیری نیست ها دستیه رو بکشی بری تا پایین ، سربالائیه ، بگو گردنه ،،، تخته گاز باید بگیری بری که اون آخراش کم نیاری ، گفته
باشم بهت ، حواست نباشه نیمه راه موتورت می افته به تلق تلوقو و چی ؟ پسکی میری ته دره ، اسم یارو باید به گوشت خورده باشه ، آوردنش
کار هر کسی نیست ...
ممد خوخو : یه جورائی دودلم بهتون بگم یا نه ،،، آخه ...
هاشم : چته تو ؟ ندیده بودمت اینریختی این پا اون پا کنی !!!
ممد خوخو : راستش ،،، ما یه دوره ای با این فرزینه سروسری داشتیم
هاشم : با فرزین ؟!!! تو ؟!!! چه سروسری ؟ تو رو که من معرفیت کردم به خانومه !!!
ممد خوخو : همین جاش بود که لامصب دنده هه نمیرفت سرجاش ، اگه موس موس میکردم و دو دل بودم واسه همینش بود
هاشم : بنال بینم چی میخوای بگی
ممد خوخو : میدونی هاشم خان ، این تو نبودی که منو به خانومه معرفی کردی ، این .......................................
هاشم : ...
ممد خوخو : این من بودم که ..........................
هاشم : چرا داری ناز و عشوه میای ، بگو چیه قضیه و خلاص
ممد خوخو : به خانومه گفتم ، گفتم بهش اگه یه نفر باشه که بتونه به دردت بخوره همین هاشم خان خودمونه ، البته اگه خودش بخواد
هاشم : پس تو جیک و پیک ما را ریختی بیرون ؟
ممد خوخو : میدونستم دستت تنگه ، پولش خوب بود ، گفتم کی بهتر از آقای خودم
هاشم : زرنگه لامصب ...
ممدخوخو : خیلی ...
هاشم : تو هم زرنگ شدی
ممدخوخو : من ؟
هاشم : مرتیکه وقتی دروغ میگی ببین به کی داری میندازی حرفای صدمن یه غازتو ، یابو مشنگ اون اسم منو به زبون آورده یا تو ما رو بهش معرفی
کردی مثلا ؟؟؟
ممدخوخو : برزخ نشو سالار ،،، چه دستی داری تو ، عزرائیل ، عدل ،،،،،،، خب بر فرض اون گفته بیام سراغ تو ، میخواستم بگم منم مخلصتم واللاه ، ای
بابا ...
هاشم : نبینم دیگه بخوای زرنگی کنی و زرنگ بازی دربیاری
ممدخوخو : من نوکرتم به مولا .....................................
هاشم : یه دوره ای خاطرخواش بودم ...
ممدخوخو : شما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هاشم : هم فرزینه هم اون دکتره موی دماغم بودن ، ولی خب مام از رو برو نبودیم که ، دل که طالب کسی باشه یا بایستی بهش برسه یا چی ؟ یا تو راه
عشقش جون بده ،،،،، قابل ندونست جون مارو ، منم اگه نمردم و موندم فقط برا این بود که یه روزی روزگاری بیاد سراغم که خب ، انگار حالا
وقتشه ......................................................
ممدخوخو : پس قصه قصه عشقه
هاشم : باید دید
ممدخوخو : شما میدونین زاپاس به چی میگن ؟
هاشم : چند گرفتی ازش ؟
ممدخوخو : هنوز که هیچی ...
هاشم : چند توافق کردین ؟ 6
ممدخوخو : ده تا
هاشم با سیلی میزند تو گوش ممدخوخو .
هاشم : بی پدر نگفتم دروغ موروغ نداریم با هم
ممدخوخو : هاشم خان برا هر کدوممون ، ای بابا ............
هاشم : نگفتی با فرزین چه سروسری داشتی تو ؟
ممدخوخو : چیزی نبود قابل عرض باشه ...
هاشم : دوا و اینا ؟
ممدخوخو : قرص ، از همینا که یه زمونی پیدا نمیشد و حالا همه سیگارفروشا دارن ...
هاشم : حالیمه ،،، اوضاعش در همه ؟
ممدخوخو : گفتین مهین ، اون خانومه ، طالبش که بودین فرزینه موی دماغتون بود ؟
هاشم : برا خودش یلی بود لامصب ..................
ممدخوخو : فرزین !؟! چی بگم واللاه
هاشم : تو داری چیو مخفی میکنی ؟
ممدخوخو : هیچی بخدا
هاشم : ببین ممدی این داستان سر درازی داره ، وقتی مهین اومد سراغم و حرفاشو زد یه جورائی افتادم تو فکر که نکنه بندو آب بدیم
ممدخوخو : مگه خانومه چی گفت ؟
هاشم : ببینم خانومه از شوهرش چیزی به تو نگفته ؟
ممدخوخو : نه ،،، لازم باشه ازش میپرسم و میرم سراغش
هاشم : لازم نکرده ، حالیت شد تو ؟
ممدخوخو : آره خب قربونت برم ، نگفتی خانومه چی گفته رفتی تو خیالات ؟
هاشم رودرروی ما به فکر فرومیرود .
تعویض نور .
هاشم و مهین داخل بنگاه معاملاتی . مهین روی مبل نشسته و
هاشم کنار پنجره ایستاده است .
مهین : یه کار خاصی که فقط از دست توانای شما برمیاد
هاشم : باید آبش کنم ؟
مهین : منظورتون ماشینمه ؟ نه ، من میخواستم ...
هاشم : دوتاش کنین ، البته که مده و شمام نباید از این مد عقب بمونین ، لنگه به لنگه که شد با هر هوسی سوار یکیش میشین و ، راستی پیشنهاد میدم
دومی یه شاسی بلند باشه ،، سورنتو ،، پولتون زیاده بی ام و ، نداشتین سوزوکی ، هان ؟
مهین : شما قطعا لطف دارین این پیشنهادای خوبو به من میدین ، من شاسی بلندشم دارم
هاشم : اینجوری کار دیگه ای نمیمونه بنده در رکابتون باشم مهین خانوم ؟!
مهین : میتونستین مثل قدیما مهین صدام بزنین ، بگذریم ،،، من یه حاجت دارم ، گره کارمم فقط به دست شما باز میشه ...
هاشم : ببینین مهین خانوم من یه بنگاهدار نیمه ورشکسته م که ...
مهین : آقا هاشم بیابانی ، بیابانیش به خاطر عشق به ماشین آهو بیابانه ، سن بالای چهل ، بزن بهادر محله ، سابقه دار ، کمی تا قسمتی بامرام و لوتی ، البته
جائی که عشقش میکشه ،،، اینروزا وضع خوبی نداره چون چکهاش دارن برگشت میخورن ، چکهائی که برا اثبات معرفتش ، شایدم برا درنرفتن
مشتریاش به جای اونا داده و تو این روزگار بی مرام افتاده تو هچل ، اهل خلاف بوده و حالا میگه نیستم ، میبینین قدیما اگه خوب نمیشناختمتون
حالا تا یه جاهائی میشناسم ... 7
هاشم : با این اشارات مفصل میمونه سایز کمربندم که اونم میتونم خدمتتون عرض کنم ...
مهین : پنجاه میلیون ،،،،،،،،،،،، خوبه ؟!
هاشم : حق دارین ، بنگاه جای معامله است البت
مهین : با یه شاخه گل سرخ ...
هاشم : زیر بغلمون ؟!
مهین : گلای خوشبو نفس آدمو خوب درمیارن ، ، ، دست تنهام هاشم خان
هاشم : دکتر کی مرد ما خبرمون نشد ؟
مهین : سرطان دردی نیست تا شش ماه آدمو نکشه .............................
هاشم : باید باورم بشه مهین خانوم ویران بعد این همه سال ما رو فراموش نفرموده و یه راست اومده سراغمون که چی ؟ که داره تنها میشه ؟
مهین : بهتون نیاز دارم
هاشم : فرض کارتونو راست و ریس کردم ، اونوقت ما گل خوشبو میشیم ؟
مهین : یه نفر سر راه شماست که ...
هاشم : فرزین ؟!
مهین : ...
هاشم : دوست ندارم برگردم عقب و برسم به اون روزای بد گذشته ، در ضمن چاقومم دور انداختم ...
مهین : منم از خون خوشم نمیاد ، کار شما همراهی کردنه ، جلوئی اگه خواست پا پس بکشه باید یکی باشه از پشت هلش بده ، خلاص .............
هاشم : جرمای سنگین قیمتای بالاتری دارن
مهین : سر کیسه اگه شل بود هالو حسابم نکنین هاشم خان ، قیمتا دست منم هست ( چشمک میزند ) ، کار برام مهمه ، البته نمیخوام بخرمتون ، با این
که یه روزی به شما نه گفته بودم ، اما خب اینم نبود که هیچوقت چشم دنبالتون نباشه ، نخواستین باور نکنین ، زندگی بالا پایین داره هاشم خان ،
اون موقع که شما نه شنیدین از پایین بودن جای من بود نه شما ، این پول برا اینه که بدهیاتونو صاف کنین
هاشم : من اونقدرام شبیه الاغ نیستم
مهین مجله ای را ورق میزند .
مهین : چه عکسای قشنگی داره این مجله ، ، ، از این درنده ها خیلی خوشم میاد
هاشم : ؟؟؟
مهین : بیابونیاش با حالترن ، گشنه م که باشن بیشتر ، میرن تو نخ اصل کار ...
هاشم : از کدوم ور ؟
مهین : وسط وسط ، هیچ شکاری نمیتونه از دستشون در بره ،،،،،،،،،،، شنیدم قمارباز ماهری هستین ، تک لو دل که میدونین چیه ؟
هاشم : این همسایه بالائی ما هست ، آره خب ، یکی داده به ما توپ ، ترکونده !
مهین : مگه ترقه ست ؟
هاشم : اینو گفتم بدونید چقده برامون ارزشمنده مثلا ،،، قلبه ، هوائی شه بجای دقیقه ای شصت تا صد و بیستا میزنه ...
مهین : نترکه یه وقت با این اضافه کاری ؟!
هاشم : ترکیدم به جهنم !!!
مهین : دل شما یا همسایه بالائی ؟
هاشم : فرقی هم میکنه مگه ؟؟؟؟؟ دوست ندارم خر بحساب بیام ،،، نیستم ...
مهین بطرف پنجره میرود و آسمان را نگاه میکند .
مهین : فاصله ستاره ها رو دیدین تو آسمون ؟
هاشم : ربطش چیه ؟
مهین : با اینکه از این پایین چسبیده ن به هم ، اون بالا یکی اینجا یکی میلیونها سال دورتر از اون یکی ، بیشتر از فاصله ماه و خورشید ، میفهمین ؟ 8
هاشم : میگم سوادم خوبه ها ، اون موقع که ما بچه بودیم اینجوری نبود که ، کلاس کنکوری ، تقویتی ، چی میگن ؟ باهوشان روزگاری ، اون زمونا سه
سال اول که رد میشدی ، اینم رو شاخش بود بخوای نخوای ، البته با مخی که بعضیایی مثل بنده داشتن ، میموند اکابر ، یه اکابر بود بهش
میگفتیم شبونه ، مگه روزا وقت داشتیم بریم کلاس ، ننه هه تو باغ نبود و دده مونم میفرستادمون دنبال نون در آوردن ، بیگاری ، از باربری تو
گاراژ میرخلیل چپه گرفته تا فروختن هندونه و خربزه رو گاری با ریگی شرخر تو راسته بازار ، فقط وقت کردیم دست چپ و راستمونو بشناسیم
مهین : ایام رفته رو خوب دارین سیر میکنین
هاشم : شما خوب بلدین ناخنک بزنین به دیواره های دل آدم ، مام یه جورائی آدمیزادیم خب ، گفتین آس دل ، مام حالیمونه چیه این یه مشت گوشت ،
منتها پای معامله که میاد وسط بعضیا خوباشو سوا میکنن ، پس مونده هائی مثل دل مام این وسط هپلوهوپو میشن و دود هوا ،، یادمه یه روزی با
تیپای کفشای پاشنه بلند یه خانوم محترم از گود عشق بیرون انداخته شدم ، شمام یادتونه ؟
مهین : سراغ خاطرات بد گذشته نرین ، خوبام هستن
هاشم : خوبا !؟ آره ، خاطرات خوبم هست اما نه برا ما ، حسن رقیب در نظر یار جلوه نمود عاشقانه .............. ( شیشه میز را میشکند )
مهین : وای خدا چیزیتون که نشد ؟ ( از جعبه کمکهای اولیه وسایلی درمی آورد و زخم هاشم را میبندد )
هاشم : نگران شدین ؟
مهین : مام یه جورائی آدمیزادیم خب ...............
هاشم : نافمونو که بریدن انداختنمون تو کوچه ، یا بایست جلو پای گنده ترا پرپر میزدیم ، یا چی ؟ مثل گرگ هار میشدیم ، میانبر نداشت لامصب ، مام
که موندیم کوچه و شدیم این ، خوبای زندگیمون قصه عشق شما بود که ...
مهین : هر کسی قسمتی داره
هاشم : کاش خونده بودیم ، الان برا خودمون پخی بودیم ، دکتری مهندسی
مهین : تجربه شما می ارزه به دانش هزار تا مهندس فکلی ترگل ورگل تیتیش مامانی زردک گرفته
هاشم : از اون دل نگفتین مهین بانو ، از ماه و خورشید ...
مهین : گفتین به دلتون ناخنک زدم که حرافاتونو یهوئی ریختین تو سفره ، دل اگه فقط گوشت باشه که ناخنک نمیتونه راش بیاره ، دلتون صفا داشت
باهام راه اومد ، از دل ترکونده همسایه بالائی میگفتین
هاشم : مثل بود ، یعنی که حالیمونه عشق و عاشقی ................................
مهین با سیلی میزند تو گوش هاشم .
مهین : نیست ،،،،،،،،،،،،،،،،،، اگه بود با یه بار نه شنیدن راهتو نمیگرفتی تا بری و برنگردی ، ماهو دیدی تو آسمون عمریه می افته دنبال خورشیدش ؟
هاشم : ایول بابا ، ناز دستتون ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، باید میموندم و بیشتر تحقیر میشدم ؟
مهین : باید میموندی و منو ، اگه حقت بودم ، از دست اونای دیگه درمیاوردی
هاشم : شما عاشق فرزین خان بودین ، نبودین ؟
مهین : اگه بودم زنش میشدم ، شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هاشم : ...
مهین : اگه اون روزا برمیگشتین خاطرات گذشته اینقده دل آزار نبودن ،،،،، حالا ،،،،،،،،، دوست دارم برین سراغش و بیارینش
هاشم : فرزینو ؟!
مهین : میخوام ببینمش ..............
هاشم : هنوز به یادشین پس ؟!
مهین : ...
هاشم : این فیلما همه ش برا این بود که برم رقیبو بیارم ؟
مهین : قاطی نکنین ، لازمش دارم ، اون برا من سالهاست مرده ..................................
هاشم : کار سختیه
مهین : برا همین پیش شمام ........................................... 9
هاشم : راستش هنوز کلافه سردرگمه و سرنخه نیومده دستم مهین بانو
مهین : دوست ندارم کسی مزاحم عیشم بشه ، بعد مرگ دکتر فقط لحظه های خوبو میخوام ، حسرت به دل مردن درد بزرگیه ، این همه سال حسرت
به دلم مونده ، بسمه ، میخوام باهاش حرف بزنم و هر چی بین من و اون بوده یا نبود تموم کنم ، هینجا ، اینجا گوشی دستش میاد که پشتم به کی
محکمه ،،،،، وقتی از بنگاه قدم بیرون میذارم و اون اینجا تنها میمونه ، اگه با چتر باز باشم اون باید نفسای آخرشو بکشه تا مثل گذشته نیاد سراغم
هاشم : یه بار شما با چتر باز از مغازه م بیرون رفتین ، چند نفری ریختن سرم و تا میخوردم کتکم زدن ، این چتر سحرآمیز چه ها که نداره ،،، اگه چترتون
باز نشه چی ؟ یعنی که ما رو به آقا فرزین فروختین ؟
مهین : میخوام بهتون ثابت بشه عمریه تو اشتباهین ، اگه چترم باز نشه معنیش اینه که اون طالب من نیست ، اونوقت میشه به هم نزدیک شد ...
هاشم : یادتونه اینجا محضر طلاق و ازدواج بود ؟ حتم دارم یادتونه ، اینم یادتونه بغلی مغازه مکانیکی من بود؟ اون زمونا یه دختر خوش آب و رنگ
هر روز که از اینورا رد میشد تا بره برسه سر کلاس درس و مشقش جلو محضر چند لحظه ای می ایستاد و با اون چشای قشنگش زل میزد به تابلو
رنگ و رو رفته بالای در ، اینا رو گفتم یادتون بیاد اشتباهه رو اون زمون مرتکب شدم که فکر کردم صاحب اون چشمای نازنین میتونن عاشقم
بشن و اون ریختی نیگام کنن ، وقتی بهم نه گفتین و ازدواجتونو با دکترسرشناس اینجا ثبت کردین خریدمش تا دیگه چشای عسلی هیچ دختر
دیگه ای رو نبینم ، کردمش بنگاه معاملاتی خاطره ، به یاد خاطره اون چشمای قشنگ
مهین : دکتری که دست شما رو از دلداده چشم عسلیتون کوتاه کرد داره میمیره
هاشم : نمرد چی ؟
مهین : سرطان حتما آدمو میکشه ، چترمو درست میکنی ؟ ؟ ؟ ( مهین چترش را برمیدارد ) شکسته انگار ، بالاخره دستای فنی تو بدردم خورد ،،، یه
نفرم میخوام ، باید دست فرمونش عالی باشه ، شاید لازم باشه یه ویراژی بده
هاشم : دارمش ، اما خب با پیکان مسافرکش چهل و هشت که نمیشه جلو این اوتولای جدید ویراژ داد
مهین : اوتول جدیدش با من ، کل اسباب آلات لازم کار با منه
هاشم : بهتر ...
مهین شاخه ای گل سرخ از گلدان برمیدارد و روی میز هاشم
میگذارد .
نور عمومی بنگاه .
ممدخوخو : انگار موضوع پیچ تو پیچه نه ؟
هاشم : باید حواسمون باشه ، هم فرزین هم دکتر خطرناکن ، گفتم که فرزین برا خودش یلی بود ، دکترم که خب هم پولداره و هم چی ؟ آدم قلدریه ،
برا خودش یه جورائی سلطانه ، تو کار دارو و ایناست ، بی خلاف هم نمیتونه باشه کارش ، اگه قراره بازی رو قبول کنیم دوست ندارم بازنده
باشم ، اگه فرزین کاری با مهین نداشته باشه نمیکشمش ، اما خب اون دکتره حکما باید بمیره ،،، ممدی برگشتن مهین بدجوری آتیش خاموش
شده دلمو شعله زده
ممدخوخو : تو هچل نیفتیم ؟
هاشم : من عاشق بازیای سختم .............................
ممدخوخو : تو این جاده چند بانده باید مواظب بود قالپاقا رو باد نبره
هاشم : تو قالپاق چرخا رو نبری باد نمیتونه ببره ، بخوای نارو بزنی طرف حسابت منم ، این یادت باشه
ممدخوخو : نوکرتیم هاشم خان ..................
سیاهی . نور .
صحنه همانجا : بنگاه معاملاتی .
مهین و فرزین رودرروی هم .
مهین : از دیدنم تعجب کردی ؟ 10
فرزین : چرا گفتی بیارنم اینجا ؟
مهین : یه کم شکسته شدی ، با موهائی که سفید نبودن و حالا بدجوری سفیدی گرفتن ...
فرزین : منو کشوندی اینجا بدبختیامو یادم بیاری ؟
مهین : نه ، نیومدم از غصه هام و غصه هات بگم و بشنوم ...
فرزین : حرف دیگه ای هم میمونه اونوقت ؟ نکنه باید از ،،، از ، هان اینجا جای خوبیه برای حرف زدن از تراول و معامله و مدل ماشین ، اصلا چرا اینجا ؟
یه بنگاه ؟!!! جائی که رای آدما رو با سه تومن پول سیاه میشه خرید یا فروخت ، به نظر توجای بهتری برا گفتگو پیدا نمیشد ؟؟؟ اونم بعد این
همه سال ،،، نکنه تو هم رفتی تو خط چک و معامله ؟ تو این معامله منم باید همرات باشم هان ؟! باید توی بنگاه معاملاتی چک کشیده بشه ؟
قراره چیزی بفروشم بهت ؟ یا باید بخرم ؟ نکنه میخوای منو بخری تو ؟ حالا برا چی لازمت شدم ؟
مهین : جدا نمیدونی چرا اینجا رو انتخاب کردم ؟
فرزین : ...
مهین : یادت نمونده اینجا کجاست نه ؟ اما من خوب یادمه ،،، اینجا محل قرار دو جوون عاشقه که قرار بود به عقد هم دربیان ، منتهی بیست و چند سال
پیش اینجا بنگاه معاملاتی نبود ، محضر ازدواج و طلاق بود .........................
فرزین : تو یه احمقی که منو کشوندی آوردی اینجا ، یه ............................. ( میخواهد برود )
مهین : نرو فرزین ، بمون ، کارت دارم ...
فرزین : خانم مشنگ بمونم که بیشتر زجرم بدی ؟ توی لجن چی فکر کردی برا خودت هان ؟ تو لایق بدترین فحش و ناسزایی اما ...
مهین : من عصبانی بشو نیستم فرزین جان ، هر چی دوست داری بگو اما خب زمان برام مهمه ، اگه وقت نشه حرفای اصلیمو بگم اون آخرش که دارم
با چتر باز شده م از اینجا بیرون میرم و تو داری داد میزنی و میگی مهین بگو چرا منو کشوندی اینجا ، اونموقع دیگه ازم توقع نداشته باش بمونم ،
بمونم و جلو اتفاقات بعدیو بگیرم ، باشه عزیزم .............
فرزین : چتر باز !؟ اوهوم ، مثل همیشه با توپ و تشر و تهدید اومدی ...
مهین : البته ممکنه موقع بیرون رفتن از اون در سبز بزرگ چترم باز نشه و من تصمیم بگیرم به جای عصا ازش استفاده کنم ،،، شونه به شونه تو ،،،،، تو که
قاعده بازیو بلدی
فرزین : یه بازی تازه ، هاع !!! نگفتی اون دو تا تو این بازی چکاره ن ؟
مهین : بمونه برا بعد ، الان ...
فرزین چتر را از دست مهین میگیرد و او را روی یک
صندلی مینشاند .
فرزین : بگو ...
مهین : کلی گشتم تا فهمیدم کجائی ، فقط ممدخوخو جاتو میدونست ، رفتم سراغش تا بهت برسم ، همین ...
فرزین : هاشم بیابونی چی ؟
مهین : اینجا مال اونه ...
فرزین : ...
مهین : خشن شدی !؟ تو هیچوقت اهل خشونت و انتقام و این حرفا نبودی ...
فرزین : چترت شکسته باید بدی تعمیرش کنن ( چتر را به مهین پس میدهد ) من دارم گوش میدم .......................................
مهین شاخه ای گل سرخ از گلدان برمیدارد و به فرزین
میدهد .
مهین : یه شاخه گلسرخ همراه با قلبی که تقدیم میشه ،،، چشتو نگرفت ؟
فرزین : این قلب تقدیم شده اولش مال من بود ، نبود ؟ دوست ندارم دوباره کلک بخورم ، برو سر حرف اصلیت ...
مهین : قلبه مال تو بود ، درست ، فاصله اونو ازت گرفت ، اومده م فاصله رو بردارم 11
فرزین : کی باعث و بانی این فاصله بود ؟
مهین : گلایه بعد این سالهای جدایی لطف لحظه ها رو ...
فرزین : من دوست ندارم اینجا باشم حالیته ؟
مهین : سردرد داری ؟
فرزین : اگه زودبگی من چرا اینجام و بعدش من بتونم برم و گورمو گم کنم نه دردی ندارم ، تمومش کن
مهین : دوست داشتم تو اول حرف بزنی
فرزین : من حرفی برای گفتن ندارم
مهین : باور کنم ؟
فرزین : لامصب میخوای شکنجه م بدی ؟ د بنال و بگو چه مرگته منو کشوندی آوردی اینجا ؟
مهین : آروم باش فرزین ...
فرزین : نمیتونم .............................
مهین : میتونی ،،،،،،،،،، هنوزم میتونم آرومت کنم ،،، میبینی ،،،،، حالا حرف بزن ،،،،،،،، هیچی نمیخوای بگی ؟ هیچی ؟
فرزین : گاهی چیزی چند سالی لونه میکنه بیخ قلب آدمی تا فرصتی پیش بیاد و خودشو بندازه بیرون ، یه دردی عقده ای ...
مهین : میشه فرصتو از درد لونه کرده گرفت و داد به قسمتهای دیگه ی اون قلب ، ناگفته های هستن لبریز از مهربانی و باید گفته بشن ...
فرزین : ناگفته ها ؟ یکی بود بیشتر از جونم دوستش داشتم ، یه روز تو لحظه موعود یهوئی ناپدید شد و رفت و برنگشت ...
مهین : از رفتن نگو ، من الان اینجام ...
فرزین : یعنی نباید سوالی بپرسم ؟ نباید بدونم مهین خانم ویران ، فامیلتو که عوض نکردی هان ؟ نباید بپرسم این همه سال مهین خانم ما شده تو خلوتش
از خودش بپرسه کسی که زمانی همه چیز و همه کسش بوده الان کجاست ؟ چه کار میکنه ؟ مرده است یا هنوز زنده مونده و نفس میکشه ؟؟؟
نباید بدونم خودش کجا بوده و چکارا میکرده ؟ نباید بپرسم اصلا این رفتن و گم شدن برای چی بود ؟
مهین : بپرسی هم فایده ای نداره ، من برا گفتن حرفای مهمتری اینجام ، این آقا پسر نق نقو هنوزم فکر میکنه من و اون دو جوون بیست و چند ساله
دانشجوی آرامانگرائی هستیم که هی دوست داریم نک بزنیم به خاک و زیرشو بریزیم بیرون تا بفهمیم اون ته چیا هست و چیا چی ؟ نیست ،،، و
یادش رفته ای بابا سنی ازش گذشته و حالا دیگه تو روابطش جایی برای این وقت هدردادنا نیست ، موی سفید سر و صورت جنابعالی نشون
میدن ایام برفت و عمر بر باد شد شازده من ،،، نه ، من برای گلایه کردن و این حرفا نه به خودم اجازه میدم و نه به تو ،،،،،،،، اومدم دوباره باهات
باشم ، البته اینبار فقط با خوشی و بگو و بخند ، میخوام جبران کنم ، تو هم باید بخوای ، والسلام قصه شد تمام ،،،،،،، اینم آخرین حرف در مورد
چیزهائی که گفتی ، در مورد گذشته من مقصرم ، قبول ، اما دلایل محکمم نشون میدن مجبور بودم ، مجبور بودم برم ،،، حالام از تو خواهش
میکنم این حرفا رو ادامه ندی ،،، میشه ؟
فرزین : گفتی اومدی با من باشی ؟!!!!!!! دکتر ...
مهین : نه ، هنوز نه ، اما خب رفتنیه ، چند ماهه دیگه سرطان کارشو تموم میکنه ،،، تو خوشحال شدی ؟؟؟
فرزین : اون یه طرفه مساله است ،،، طرف دیگه این قصه گذشته من و توئه ...
مهین : گفتم ادامه ندیم بهتره ...
فرزین : اینقدر بی حوصله شدی ؟
مهین : فکر میکنی این سالها بجز سر گذاشتن رو بالش پر قو کار دیگه ای و درد دیگه ای نداشتم ؟
فرزین : داشتی ؟
مهین : قرص میخورم ، اعصاب و جسم داغونی دارم ،،، فشار و این مزخرفات ..................................
فرزین : ...
مهین : تو زندگی خوبی داری
فرزین : جدا ؟!
مهین : زنت خوبه ، دخترتم ... 12
فرزین : کی اینا رو بهت گفته ؟
مهین : شنیدم ،،، بهت حسودیم میشه ، زندگیت همونیه که دوست داشتی ، آروم و زیبا ...
فرزین : پس بهت گفتن من زندگی خوبی دارم !! زن و بچه !!!!!!!!
نور موضعی .
فرزین و زنش شعله زیر نور .
شعله در حال آرایش کردن میباشد .
شعله : رو گاز برات غذا گذاشتم ، میرم یه سر میزنم و میام
فرزین : شعله ..................
شعله : مثل همیشه میخوای بگی با اون پیکان قرمزه نرم ؟ عزیزم تو زیادی حسودی ، آخه یه پیکان مدل پایین قراضه مگه حسادت میخواد ؟
فرزین : از ریخت رانندهه خوشم نمیاد
شعله : اون تاکسی سرویس منه ،،، در ثانی نترس ، ریخت اون به من سرایت نمیکنه ، خوخو که نیست
فرزین : حکما باید با اون بری اینور اونور ؟
شعله : ...
فرزین : نشکن ، غرورمو نشکن شعله ...............................................
شعله : با همه چیزت ساختم ، تو هم با اینجور بودن من بساز ، نه تو نه من ، بهتره نداشته هامونو به رخ همدیگه نکشیم ، خب ؟
شعله دور میشود .
فرزین : نداشته هامونو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
نور عمومی بنگاه .
مهین : پسرم بدجوری اذیتم میکنه ، دارم از دستش دق میکنم ، تو باید به دادم برسی ،،، نه توقع زیادی نیست ،،، نه که نتونسته باشم تربیتش کنم ، نه ،
هر چی از دستم برمیومد براش کردم ، از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد ، بهترین مدرسه ها درس خوند ، بهترین دانشگاه ، تو کار اسطوره و
افسانه و باستانشناسی بود ، کارش دنبال فسیل و استخون پوسیده گشتن بود و از این شهر به اون شهر رفتن ،،، از این روستا و ده کوره به اون تپه
و پشتکوه میرفت ، جائی و سوراخی نموند اونجا سر نزده باشه ، ، ، مومیائی می آورد زیرزمین و کاسه کوزه میبرد بیرون ، همیشه بهترینها رو
داشت ، از خونه و ماشین تا دوست دختر و رفیق ، هر چی میخواست براش مهیا بود ، بچه م سربراه بود و معصوم ، اما یواش یواش دیدم اخلاقش
داره عوض میشه ، باهاش کاری نداشم ، جوون بود ، وقتی فهمیدم عاشق شده خوشحال شدم ، از اینکه فهمیده بود عشق چیه خوش بودم اما
وقتی خانم دکتر اخباری بهم گفت دختره کیه قلبم وایستاد ، باور کن ، باور کن هنوزم درد دارم ، موندم معطل که چرا اینجوری شده ، آخه
اونا چه جوری همدیگه رو پیدا کردن ؟ وای خدا ، خدا ........................
فرزین : دختره چشتو نگرفته ؟؟؟ چه گریه ای هم میکنه ...
مهین : فرزین به دادم برس ، دارم دیوونه میشم بخدا ...
فرزین : وقتی دکترای فوق تخصص آشنا ، میگم لابد همه آشنای حاج آقا دکترن دیگه نه ؟ وقتی اونا نتونستن کاری برا گل پسر کاکل زریت بکنن از
من چه توقعی داری تو مهین ؟
مهین : میدونم داری کنایه انتخابمو بهم میزنی ، من بد کردم ، قبول ،،، من نباید تو رو ول میکردم و میرفتم سراغ دکتر سرشناس و ...
فرزین : حاج دکتر سرشناس ...
مهین : فرزین موضوع خیلی مهمه ، خیلی ، تو چرا حالیت نیست ؟
فرزین : جمع کن بابا ، بعد بیست و چند سال گم شدن و زجر دادن من یهوئی اومدی سراغم و میگی پسرت عاشق شده و تو از دختره خوشت نیومده و
من باید کمکت کنم ؟ من ؟ مگه من چکاره توام ؟ شوهرت ؟ ها ها ، مگه من چی چی پسرتم ؟ باباش ؟ هو هو ، بابای اون که آدم مشهور و
بزرگی هست ، دکترم هست ، چرا اون نتونسته کمکش کنه هان ؟ این وسط چطوری شده تو یاد من کردی ؟ اصلا چه کاری از دست من
مریض برمیاد ؟ چه توقعی داری تو ........... 13
مهین : آره که توقع دارم ، خیلی هم توقع دارم آخه ...
فرزین : آخه چی ؟ روتو برم بشر ...
مهین : فرزین گوش کن ، حرفام هنوز تموم نشده ...
فرزین : من حال و روز خوشی ندارم که دردای خودمو فراموش کنم و بیام حرفای خاله زنکیه یه مادر عقده ای ...
مهین : فرزین پسر من ...
فرزین : پسر من ، پسر من ، پسر من ،،، گور بابای پسر تو و خود تو و ...
مهین : فرزین ، اون عاشق ...
فرزین : عشق ، هوس ، زن ، زندگی ، خوشبختی ، بچه ، بچه ، بچه ،،، گور بابای عشق و زن و ...
مهین : اون عاشق دختر تو شده ................................................................................................................................
فرزین : دروغ میگی ،،، بگو داری دروغ میگی ، بگو ، بگو ، د یالا بگو داری دروغ میگی ،،،،،،، اون غلط کرده عاشق دختر من شده ، اون گه خورده ،
مگه قحطی آدم بود که دختر من بیاد عاشق پسر تو بشه ، مگه تو چه گلی به سر من زده بودی که پسرت بخواد سر دخترم بزنه ، پسرت غلط
کرده با بابای دکترش ، با تو ، غلط کرده با داروندارش ، هشت سال از بهترین سالهای عمرمو گذاشتم به پات ، هشت سال ثانیه به ثانیه و دم به
دم لی لی گذاشتم به لالات ، هر چی گفتی گفتم چشم ، هر جا خواستی پا به پات اومدم ، هر جا گفتی بردمت ، شبا با شکم گرسنه تو
خوابگاهها خوابیدم تا پولامو خرج تو کنم ، روزا رفتم ظرف شدم و زمین تی کشیدم تا برا تو کم نذارم ، هر کی چشش افتاد بهت زدم ناکارش
کردم ، ببین ، ببین هنوز زخمائی که برا خاطر تو رو تنم حک شدن جاشون محو نشده ، اثرشون نرفته ، اینا حالا زمانی بود که باهات بودم ،
میدونی این سالهائی که نبودی چی به سرم اومده ؟ نه نمیدونی ، از کجا باید بدونی ، فکر کردی این همه سال که زدی و رفتی داشتم حال
میکردم ؟ من این بودم ؟ یه آدم مریض لاغر مردنی ؟ یه روح دربدر ؟ اینا رو میبینی قرصن ، مسکن ، میدونی اینا با من چکار کردن ، با من
و مردونگیم چکار کردن ؟ اولا برا فراموش کردن دردت رفتم سراغ اینا ، حالا معتادشونم ، اینا ضعفیفم کردن ، حالا دیگه همیشه خدا سردرد
دارم ، خارش دارم ، میبینی ، تهوع ، این قرصا اعصابمو بهم ریختن ،،، خواب آلودگی ، درد ، بی اشتهائی ، همه اینا شدن لحظه به لحظه
زندگیم ، من این بودم ؟ ببین میتونی یه موی سیاه رو سرم ببینی ؟ هیکل من این بود ؟ منی که وقتی سر گذر می ایستادم احدالناسی جرات
نداشت تو محل پا کج بذاره ؟ من این بودم ؟ حالا تو اومدی و پشت سر دختر من لیچار بستی که چی ؟ که پسر پولدارت نباید عاشق دختر
بی پول من بشه ؟ اصلا تو چرا به پسرت یاد نمیدی ترکش کنه هان ؟ ولش کنه و یهوئی ناپدید بشه ؟ قالش بذاره و دربره ، هان ؟ تو که
خودت اوستای این کاری ، تو که خبره ای ، تو که این یه کارو خوب بلدی ، خوب بلدی سر قرار عقدت نیای و تو مه گم بشی ، گم بشی ،
گم بشی ، ، ، خب یادش بده ،،، یادش بده ، یادش ... ( حال فرزین متشنج شده است ) ....................................
مهین : فرزین ، فرزین ، خدایا ،،، چکار کنم من ،،،،، فرزین ، فرزین ( قرصهای زمین ریخته شده را برمیدارد و توی دهان فرزین میریزد و به
زور آب به او میخوراند ) .
فرزین آرام شده است .
فرزین : من کجام ؟ اینجا کجاست ؟
مهین : آروم باش ، آروم باش ......................
فرزین : توئی مهین ؟ بالاخره اومدی ؟ راستی چرا رفته بودی ؟؟؟ بگو چرا ؟
مهین : اگه نمیرفتم توئی وجود نداشتی که الان نیشم بزنی ، رفتنمو به رخم بکشی ، سرم داد بزنی ...
فرزین : ...
مهین : اینجوری نیگام نکن ، اون روزی که قرار بود با تو برم مثلا خونه رویاهام زیر سقف خونه تو نفس بکشم ، سعادتو تو آغوش بکشم ، آره ، درست
همون روز ، تو اون لحظه ی نحس آخر یه تلفن همه چیزو عوض کرد ............................................
فرزین : یه تلفنی که سرنوشت دو نفرو عوض کرد ، یه تلفن !!! لابد از ...
مهین : از دکتر ، درسته ، ، ، وقتی گوشی رو گذاشتم منگ بودم ،،، گیج گیج ،،،، دنیا دور سرم میچرخید ، انگار نه انگار من همون دختر خوشحال
بلندپرواز عاشق پیشه خوشبخت چند لحظه پیشم ، آسمون بالا سرم کدر شده بود ، تیره ترین آسمونی بود که تا اون روز دیده بودم ، من ، من ،
من باید مال اون میشدم ..................................................................... 14
فرزین : دلت نمیخواست ؟
مهین : وقتی گفت اگه بخوای بری پیش فرزین باید کنار نعشش بشینی و به مرده ش چنگ بزنی پام سست شد ، تو خودم غرق شدم ، تو باتلاقی که تو
وجودم لحظه به لحظه بیشتر جا باز میکرد ، مثل جنینی که تو رحم یه زن داره شکل میگیره ، بزرگتر میشه ، آخرشم میشه جزئی از وجودش ، نه
میشه خودش ، خودش ،،، این باتلاق منو کشید درون خودشو نفسمو گرفت ، دیگه مهین مرده بود ، یه مرده روان ، یه مرده که فقط میتونست از
پشت لنزای چشاش نگاه کنه بدون اینکه رنگا رو از هم تشخیص بده ، هزار بار مردم و زنده شدم ، هزار بار ...
فرزین : دروغای قشنگین ، با چند تا دروغ زیبا نمیشه دلی رو که سالها سوخته و دم نزده به حال آورد ، نمیشه ...
مهین : من نیومدم دل تو رو به حال بیارم ...
فرزین : پس برای چی بعد این همه سال که به درد خودم خو کرده بودم پیدات شده و شدی سوهان روحم هان ؟ اومدی تا فدا شده خودتو خوب تماشا
کنی تا دلت بیشتر خنک شه ؟ اومدی تا شاخ شمشادتو به رخم بکشی ؟ من باید پدر اون بچه میشدم نه اون حاجی دربه در داغون زواردررفته
مهین ، میفهمی ؟ بعد این همه سال نمیدونم از کجا فهمیدی که من با یکی به اسم ممدخوخو رفت و آمد دارم ، رفتی سراغش و با اون مرتیکه
هاشم بیابونی فرستادیشون سراغم تا به بهانه خرید دارو از محفلم بیارنم بیرون و چی ؟ هیچی ، مثل فیلمای هالیوودی بدزدنم و بیارنم اینجا ، یه
بنگاه معاملاتی ، آخه لامصب برای چی ؟ هان ؟ هان ؟ دردای خودم کافی نبودن ؟ باشه ، باشه حالا که از دخترم خوشت نمیاد و اون لایق تو و
پسرت نیست میکشمش تا خیالتو راحت کنم ، راحت کنم ، میکشمش ، میکشمش ،،، خوبه هان ؟ خیالت راحت شد ...
مهین : گریه نکن فرزین من ...
فرزین : هیچ میدونی چقدر درد کشیدم این همه سال ؟ آره راست گفتی من زن و بچه داشتم ، بچه م دختر بود ، ناز و تپل و خوشگل ، آره هست ،،، اما
وای ، وای به تو ،،، اون ، دخترم ، آره دخترم ،،، خدای بزرگ ،،،،،،، دست از سر ما بردارین .....................................
مهین : هیچوقت گریه هاتو نشونم نداده بودی ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
فرزین : ...
مهین : اگه من اینجام به خاطر دختر توئه ، به خاطر فرزاد ...................
فرزین : به شکستن من قانع نشدی ، حالا نوبت دخترمه ؟ دخترم !!!!!!! باشه میگم ولش کنه ،،، میخواستی خراب شدن دوباره مو ببینی ؟ هان ؟
مهین : باورش سخته ، اما باید قبول کنیم ، سخته ، خیلی هم سخت ، تقدیر بدی برا ما ، من و تو ، برا اونا رقم خورده فرزین ، خیلی هم بد ،،، فرزین یادته
اون روزا ،،، حتما یادته ، اون روزای آخرو من خوب یادمه ، میدونم تو هم یادت مونده ...................................
نور موضعی .
مهین : حالا توئی که باید بیفتی دنبالم ، بیفتی دنبالم منو بگیری ؟
فرزین : دست بردار دختر ...
مهین : تنبلی موقوف پسر شجاع ، دوست دارم نرسیده به اون درخت منو گرفته باشی
فرزین : سر پیری و معرکه گیری ؟ ول کن این پیرانه سر را ...
مهین : نه انگار این ریختی نمیشه تو رو تکون داد ، خودت خواستی ( به طرف فرزین آب میپاشد و فرارمیکند )
فرزین : وای خدا ، الان نشونت میدم ...........................
فرزین مهین را دنبال میکند و در نوری آبی به او میرسد ،
مهین به رقص درآمده است ، فرزین با او همراه میشود .
نور .
مهین : تو اون روز منو تا کهکشونای دور بردی ، اوج اون قله های سربفلک کشیده و رویائی ، من و تو دیگه نمیدونستیم کی به کیه و کی کیه و کی
کجاست ! روحمون یکی شدن و آسمون آبی رفت زیر پروبالمون ، از اون روز یه حسی بهم میگفت من مال توام ، مال فرزین خودم ، حسی که
چند مدت بعد ریشه دووند تو دلم و جونم و تنم ، دیگه فهمیده بودم تنها نیستم ، یه موجود دیگه ای تو تنم با من شریک شده بود ، شده بود یه
قسمت از وجود من ، هر روز بیشتر حسش میکردم ، بیشتر از قبل ،،، اون تو وجود من نفس میکشید ،،، قد میکشید ،،، جون میگرفت ،،،،،،،،،،،،،،
آره میدونم باورش سخته ،، اما خب تو زندگی من واقعیتی بود ، تو زندگی من و تو ، اما نه ، فقط تو زندگی من ، یه راز که میخواستم یه روز 15
تنگ غروب غافلگیرت کنم و بهت بگم ، دوست داشتم بهت یه شوک بدم ،،، تو و من صاحب یه بچه شده بودیم ، بچه ای که مال ما بود ،،،،،،
همون روزی که عصرش برا همیشه ناپدید شدم قرار بود باهات ملاقاتی داشته باشم ، یادته ؟ ؟ ؟ یادته ،،،،، قرارمون به هم خورد ، به هم خورد
چون اگه اتفاق می افتاد تو میمردی ، اون ، دکتر رو میگم عاشق من بود ، نمیتونست منو با تو ببینه ، اون حتی وقتی شنید من از تو بچه دارم به
روی خودش نیاورد ، من باید مال اون میشدم ، براش فرقی هم نمیکرد چه ریختی و چه جوری ، وقتی گفت میکشدت ، وا دادم ، وادادم و شدم
زنش ، مادر بچه اش ، بچه ای که فقط اون و من میدونستیم بچه اون نیست ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بهش گفتم اگه میخوای زنت بشم حق نداری
منو از بچه ای که تو شکم دارم جدا کنی ، قبول کرد ،،، اون واقعا عاشق من بود ،،،،، بایدم گریه کنی ،،،،، حالا اون بچه عاشق ،،، عاشق ،،
فرزین به دادم برس ، دارم دیوونه میشم ،،، فکر با هم بودن اونا داره دیوونه م میکنه ، تو باید جلو دخترتو بگیری ، اونا نباید با هم باشن ، فرزین
تو باید اونارو از هم جدا کنی ، اونا نباید با هم باشن ،،، میفهمی ؟ وای خدا دارم دیوونه میشم ،،،،،،،،،،،، بدادم برس ..............
فرزین : وقتی تو رفتی ، باورم نشد ، نبایدم میشد ، شدم مجنون بی لیلی ، چند بار خواستم خودمو بکشم ، نمردم ، قسمت که میگن بعضی جاها از زندگی
خودشو بدجوری به رخ میکشه ، نمردم و موندم ، شروع کردم به خوردن قرص ، میخواستم فراموشت کنم ، نمیشد ، تعداد قرصها هر روز بیشتر
میشد اما تو از جلو چشام کنار نمیرفتی ، مصرفم زیادتر و زیاتر شد ، روانمو میدادم دست اون قرصا ، چند بار بین مرگ و زندگی لش زمین
موندمو برده بودن دکتر ،،، بعدها یکی پیداش شد ، اومد تو زندگیم ، هیچوقت نپرسیدم چرا ؟ اومد و شد شریک زندگیم ، اولا خوب بود ، برا
من نه ، برا اون ، اما وقتی دلش هوس بچه کرد همه چیز به هم خورد ، نه ، به هم نخورد ، آخه ما بچه دار شدیم ، من و اون ، یه دختر خوشگل و
تپل ، میدونی وقتی بهم گفتی زندگی دارم ، زن دارم ، بچه دارم دلم گرفت ، خواستم بزنم زیر گریه ، غرورم نذاشت ، آخه یه بار بدترین خبر
زندگیم از زبون یه دکتر بیرون اومده بود ، یه خبر که تو شرایط عادی میتونه بهترین خبر برا یه مرد باشه ، اما برا من بدترین خبر بود مهین ،،،
قرصا کار خودشونو کرده بودن .......................................
مهین : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فرزین : اسمشو خودم گذاشتم ، مهبانو ، به یاد مهین گم شده در مه ..................................
فرزین پالتوئش را درمی آورد و روی صندلی می اندازد ،
قرصهائی را توی لیوان میریزد و روی میز میگذارد و میرود
روی زمین مینشیند ، مهین می آید و پشت به پشت فرزین و
روی زمین مینشیند .
فرزین : زندگی گاهی قشنگه ، مثل یه افق پر رمز و راز و افسانه ای و افسون شده با یه دست مهربون رو شونه و یه لبخند دلنشین رو صورت شرم گرفته ،،
گاهی اما میشه زندان اسکندر و ماتمسرای یه دل خسته و مجروح
مهین : گفتم میام و دوباره از نو شروع میکنیم ، تازه و دلنشین
فرزین : وقتی انتهای خط باشی هوس دوباره شروع کردن چنگی به دلت نمیزنه
مهین : میدونستم وقتی میام سراغت و ازت میخوام همرام بشی تا بریم قله های بلندو با هم فتح کنیم اگه راه نیفتی و نیای معنیش اینه که نمیخوای بمونی و
میخوای این زندگی ناخوشایندو ترکش کنی ، اما من میخوام ، یعنی دوست دارم زنده باشم ، مثل اونروزا دوست دارم زندگی کنم
فرزین : هنوزم ؟
مهین : یه دریای آبی با موجای سفید و ساحل شنی ، یه دنیا کوه که هم سبزی جنگلاش قشنگن و هم خاکستری گندمزاراش وقتی که شخم خوردن و
آماده گرفتن بذرن ، شنزارای زردی که به یه بار دیدنشون می ارزن ، رقص گندمزارا تو باد و انعکاس رنگ آسمون تو آب شالیزارا ، خاک قرمز
و تیره و آجری ، آسمون صاف و آبی ، حتی گاهی ابری و تیره ، چقدر قشنگه زل زدن به ته آب و گوش دادن به صدای رودخونه
فرزین : باتلاق .......................
مهین : میتونی نجاتم بدی ؟
فرزین : زندگی سخت شده .........................
مهین : دکتر اذیتم میکنه ،،، مثل اولا نیست ،،،،،،،،،،،،، اگه اون نباشه ...
فرزین : هنوزم میتونم شال و کلاه کنم و برم سراغ کسی که بدتو میخواد اما میخوام خلوتم برام بمونه ،،، به هم ریختگی روحی الانم برام کافیه ، نمیخوام
بقیه عمرمو با کابوس مرگ حاج دکتر سر کنم ................................................... 16
مهین : ...
فرزین : ناامیدت کردم ؟
مهین : باید دوباره برم
فرزین : میدونم تو باتلاق موندنیم اما دوست دارم پسرتو ، اسمش چیه گفتی ؟ میخوام ، میخوام فرزادو ببینم .......................
مهین : از در میرم بیرون ، چترم میشه عصای دستم ، کاش شونه به شونه ام میومدی
فرزین : میدونم اتفاق می افته ، یعنی باید بیفته اما کاش ...
مهین : کاش کسی از این همه دغدغه های رنگ به رنگ دلمو خلاص کنه
فرزین : اندازه یه ملاقات کوتاه بهم مهلت بده ، میشه ؟ اون باید بدونه ...
مهین : نه دیگه ، اون سربراه میشه ،،، دختر تو میتونه ، کی بهتر از دختری که تو تربیتش کردی ، حالا دیگه میدونم خونش با تو یکی نیست ،،، فرزاد من
سربراه میشه ، میشه قهرمان رویاهای مادرش ...
فرزین : تو میخوای زندگی کنی ،،، موی دماغتم ؟! اما ، اما من نمیخوام زندگیتو بهم بریزم ، با دکتر خوش باش ، فقط بذار پسرمو ...
مهین : دکتر اذیتم میکنه ، مثل قدیما نیست ، باید یه فکری براش بکنم ،،، باید برم
فرزین : کاش منم میتونستم مثل گنجشکا از این شاخه بپرم برم رو اون شاخه
مهین : وقتشه ، تا دیر نشده باید راه بیفتم
فرزین : نمیبینمش ؟
مهین : ...
فرزین : درای باز هوای خیالات تازه ای رو با خودشون میارن تو ، سودای محض ...
مهین : واقعیت تلخ بهتر از رویا و خیال و سودائی شدنه
فرزین : این بارم اونی نشد که باید بشه نه ؟
مهین : باید برم ...............................................................
مهین چترش را برمیدارد ، میماند . فرزین جاروی دسته
داری را از گوشه ای برمیدارد و جاروی آن را جدا میکند و
زمین می اندازد و دسته اش را پشت گردنش میگذارد و
دستانش را از پشت روی آن می اندازد ، انگار به صلیب
کشیده شده است . مهین چترش را برمیدارد و از در بیرون
میرود .
فرزین : تو شاید خوب باشی شاید بد ، اما یه عیب داری که خیلی بده ، هیشکی قهرمان رویاهای تو نیست .............................
فرزین مردد است ، چند لحظه ای میگذرد ، فرزین جارو را
برمیدارد و چوبش را درست میکند و سرجایش میگذارد و
از بنگاه بیرون میرود .
صدای ماشینی که با سرعت نزدیک میشود ، صدای تصادف
و ماشینی که با سرعت دور میشود .
هاشم سراسیمه وارد میشود ، انگار سردش شده است ، پالتو
فرزین را برمیدارد و به تن میکند ، ناخواسته لیوان آبی را که
فرزین داخلش قرص انداخته از روی میز برمیدارد و
سرمیکشد . هاشم به طرف پنجره میرود و از پشت شیشه 17
بیرون را نگاه میکند .
هاشم : ممد ، کثافت میکشمت ، اون که چترشو باز نکرده بود ...........................................
پایان