ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تو خدای نسل امروز بشری
بشر قرن مجهولات
قرن مدفوعات
ساده مردمان غرقه در ملزومات !
به این تمدن دروغین این قرن پر هیاهو
تو پروردگار جدید انسانی !
غار خلوتت کنج اطاقکی چون پستو
قبله ات بی سوترین بی سو
سویترین سویت تصویرکی در روبرو !
مصور کادرک یک مانیتور !
آری !
ترا میتوان چنین نامید !
خدای قرن شاسی !
قرن بی پروای بی پیمان
با پیمانه هائی از جنس خوب و زیبای پلاستیک !
پرگشته از ایمان !
ایمان بی ایمان !
ترشحات مغز و ذهنت را میگویم !
آنجا که خطوط ترسیم کرده ات راه جدیدی برای رفتن آدمی میسازند !
چاه در چاه !
جائی از سعادت هم گفته ای ؟
خواه ناخواه !
یا به اکراه ؟
تو سود را جسته ای از این ماشین
سکه های طلایت را !
بدین قرن برجکهای بام بر بام
قرن بی فرجام !
تو
بالاترین برج زنده ها را ساخته ای !
نساخته ای ؟!
تو پروردگار اندیشه هائی که فقط حسابهایت را سرریز میکند از انباشتگی ها !
تو خدائی
آری !
اما
تو بت پرستیدنی این زمانه نیستی
که
زمان زمان پرستش نیست !
هست ؟
پرستش دیگر در میان آدمیان معمائیست
پرستنده کیست ؟
خدای کدخدائی ها مرده بی شک !
در دل انسانها
تک به تک !
نمرده آیا ؟!
روزگار پرستش خدایان دیرگاهیست رخت بربسته از میان مردمان !
آخر چه نیازیست بدان ؟
نیازی نیست !
خدایان گفته اند بگذار چنین باشد !
رخت بربسته باشد پرستش ما !
پرستش را خریداری نیست
دیگر امروز حتی خدایان را چنین سودائی نیست
خدایان را کار باید
آفریدن اندیشه هایی از برای آدمیان
این ساده مردمان !
بس چنین کاری
بس آنها را !
دیگر از ارواح هم خبری نخواهی دید
به پایان نمی آورد روح خبیثی کارها را
یا حتی پاک روحی منزه !
اینک زمان زمانه تکنولوژیست
و صاحب آن هزاران تن چون تو ای ابر سایت آفرین !
ای تو خدایان را آخرین !
با سایتهائی هزار افسون و هزار رنگ
تو کار خدایان دیروز را میکنی !
وای از این شهر فرنگ !
وبلاگهایت معبدکان قرن کامپیوتر
عصر ماشینهای خودکار
زمانه آدمهای بیکار !
و کار تو کارآفرینیست !
بیست !!!
که
آنکه ندارد از تفکر بایدش داد
بدان حالتی که خود میخواهید !
راستی را چه میخواهید ؟
چیزی نمیخواهید ؟
میخواهید
که
راهها را تو نشان میدهی امروز
همچون آتش افروزی بر قله های دیروز !
کاش با شمایان باشد اندیشه نشاندادن راه آن آتش افروز رفته از یاد
کاش چنین باد !
با توام ای نویسنده وبلاگها
کاش از هزاران نوشته ات یکی زیبا باشد
کاش از هزاران راه دست سازت یکی را راست ساخته باشی
ساخته ای ؟
که
راهت
روزی
آدمی را به آدمی برساند !
چنین شود کاشکی !
اما تو بیش از این و پیش از آن
به فکر ساختن کاخی از سکه ای !
سکه هایت را شمرده ای ؟
تو چاپگر اسکناسهای پستوی خویشی
حاصل شده از مصرف افکارت توسط ساده مردمان زمانه بغرنج اندیش !
شاید جزیره شخصی ات آنسوی اقیانوسها باشد
با کاخ سیاهی بر فراز تک قله بلند این متروکه جای دنج در دنج
نشانیهای یک جادوگر سحر در جادو
بسته بر دم یک جارو !
_ بی آبرو !
درهم تنیده دیدم پاک و ناپاک را در تو !
راستی
تو کدامینی ؟
بازم نخواهی گفت میدانم
که ترا با سخن میانه ای نیست
شاید
فقط
با
من
نباشد چنین حالی !
هان ؟
شاید برای حالی به حالی شدنت با مردمان نیز گپی میزنی
تنوع بد نیست
گاهی به گاهی
اما
تو ای خدای این مردمان ساده زندگانی
کاش خدائی را نیز میدیدی نشسته بر عرش کبریائی خویش به نظاره تو !
دیده ای ؟