درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

سه ن نئجه ؟

آشیق   اولاندان  نئچه  گون   قاباق   اوشاقلار کیمی  گوز  آچدیم 

یومورتامدان  ائشی یه   چیخدیم 

ـ آشک  یومورتاسیندان ! 

سه نی  گوردوم  ایلک   آشکیم

سه نی   پیس   تانیدیم !

سه ن   اوزون   بویله   ایسته دین  تانیناسان 

اینان ! 

مه ن   سوجلویام 

دانمیرام 

سه ن   نئجه ؟

ثریای زمانه ما ...

ثریا قسمت این نیمه زن نیمه خدا شده بود  

زنی که میگویند زیبا بود  

آری ثریا را او صاحب شد !

سیاره ای که با درخشش خود میخواند سفینه ها را از هر طرف آسمان بسوی خویش  

یکی پرسید : نام زن چیست ؟ 

دیگری گفت : نامش الهه فحشاست !  

زن نشنود گفتند ! 

آرامتر ! 

وگرنه سفرتان نیمه تمام خواهد ماند و باید که راهی شوید از این ثریای فضائی ! 

چگونه تصاحب کرده اینجا را ؟ 

یکی گفت :

زن  شروع خوبی داشت  

در سرزمین خود بر زمین

به هر آنچه میخواست رسید 

شبی  

شاید هم روزی 

یکی که او را در آغوش گرفته بود کمتر از آنچه طی شده بود میدهد

زن با او یکی به دو کرده انگار 

و  

مرد بیرحمانه گفته با او : فاحشه جان از سرت هم زیادترست !

زن قصه فهمید چه جایگاه بدی دارد ! 

هر روز لاغرتر میشود 

هر روز تمامی بودنش را به شکنجه هایی در خود گم میکند 

اما  

تمامی ندارد هیاهوی جانش !   

پژواک کلام مرد همچنان ناقوسی بر کاسه سر زن کوبیده میشود هر آن  

لحظه بر لحظه سواره میرود و زن با خود کلنجار !

زن دیگر همان خوبروی طناز نبود ! 

ترشروی بی آرایش !  

او خدایان را باعث تلخی زندگیش میدانست

اما این پایان قصه نیست !

خدایان از برای چنین روزی تجربه هایی دارند 

ثریا از آن زن شد  

و او شاهزاده این ستاره روشن !  

زن آرام آرام شروع کرده بود ثریا را بسازد

کلوبهایی راه انداخت 

و خانه هائی و باغهائی !  

شروعی تازه و رویائی ! 

جشن نور و هلهله و هیاهو !

هزاران سفینه میهمان او شدند 

یکی که می آمد دیگری سفر آغاز میکرد 

ثریا پاتوقی شد نامور در فضای بیکرانگیها   

و همه سجده گر این شاهزاده بی صورت و روی ! 

آخر زن پنهان از چشمها میتازاند اسب مراد خود را ! 

و چه تاختنی !

زن گاهی طعمه ای هم داشت !  

هوس سفید تنی و چشم خماری و بازوان تنومندی همیشه با او بود ! 

آغوشی خیال برانگیز !

بازیچه کردن این و آن و خوش گذراندن لحظه ها بود و فراموشی گذشته دردآور !  

که 

هر آنچه میخواست مهیا بود !

خوش میگذشت ایام 

و

زن شاهزاده ای تمام شد ! 

روزی سفینه ای آمد 

مردی ! 

شاهزاده خانوم به پیشواز آمده بود  

چون همیشه !

و مرد قصه عاشق این زن شد ! 

شاهزاده خانوم نیز !  

با خود گفت یکی مرا بس است  

چه بهتر که عشقم نیز او باشد !

خدایان را خوش نیامد که بی اذن آنها عاشقی جرمست و خیانت !   

ثریا باید از زن گرفته شود 

و یا او مرد را باید از خود دور سازد  ! 

حکم چنین بود !

زن بین ثریا و مرد مانده بود ! 

ثریا همه چیز داشت و مرد هیچ جز عشق ! 

زن ثریا را برگزید که گمان میکرد مرد دیگری هم راهش بدانجا خواهد افتاد ! 

عشق را در ثریا به انتظاری دیگر خواهم نشست  

زن این با خود اندیشید !

زن به مرد عاشق خیانت کرد  

یکی از هزاران میهمان را شبی با خود به خلوتش برد   

و چنین شد که یکی برای زن کافی نبود !

زن آغوشی باز در برابرش دید و چشمهایش را بست  

همانی شد که دیرگاهی از آن گریخته بود ! 

مرد فهمید و شکست !

میباید دوباره راهی فضا میگشت و شد مرد قصه که او امتحانی بود از برای زن !

زن ماند و ثریا و کلام آخر مرد : 

هرزگی را هیچکس به انسانها نمیدهد جز ذات خود آدمی  

و پاکی را نیز ! 

سفینه ای در فضا دورتر و دورتر میشد ! 

و من چشمهایم که از خواب بیدار شد آسمان را بالای سرم میدیدم با ستاره هایش  

آه آنجا !!! 

ستاره ای میرفت بر خطی از خطهای سیاه شب تاریک ...

به سیمدیر ...

یاواش یاواش  گه ره ک   فیکیرله شه م   بیله سینه 

یاشامین  بیر  بولومو  ائوله نمه کدیر 

آشکدا  دئییرله ر  گه له ر 

گه لمه سه ده    گه لمی ییبدیر  

هاممی   نئجه  بیزده  اوجور 

ساریماقدان 

ساریلماقدان 

اله  سالماقدان 

اله توشمه کده ن 

بیر  نئچه  انگی بوش  بئده رد  بئعارلا  باش باشا  وئرمه کده ن   یورولدوم  

به سیمدیر ...