ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
میتوان به هر زبانی شعری سرود
گاهی یادم میرود تکرار آنچه از آن من نیست
زبانی غیر آنکه خود دارم !
اینکه با زبان مادریم میسرایم یادگار یاری بود و نبود
ـ اما همیشگی خواهد بود !
گاهی اما بد نیست کلماتی را بلغزانی بر سفید کاغذ خوشرنگ
با زبانی تازه
کاش همه زبانهای عالم را میدانستم !
اینروزها حال من خرابست
میدانم هر کسی را تجربه شکستی بوده در زندگی
پس میفهمید حال گرفته این مفلوک گرفتار را !
آری بیحالم !
میتوان از شکسته های قلبم برجکی ساخت
شاید اگر جمع میکردم لیوان شکسته های اینروزها را
کلکسیونی داشتم از بلور !
آخر
چند روزیست دست به هر چه میزنم میشکند
هیچگاه کسی نگفته بود شکستن دل مسریست !
اما هست !
من دیدم که هست !
زنجیر لازم نبود تا با آن دخیل حرم امنی شوم
یاد گیسوان مواجش بسم بود !
اما به یقین میدانم این قفل را باز شدنی در کار نخواهد بود !
گفته بود مرا با تو کاری نیست !
و کاری نبود او را با من !
کاش با من مهربانتر میبود
آخر مگر نه اینکه من مستحقترین کس بودم به عشق او ؟
نبودم ؟
کجاست دلی که چون دل من بیاد چشمان او دریائی شود ؟
کجاست ؟
کدامین احساس با آتش وجود من برابری خواهد کرد ؟
کدامین ؟
کو دستی که بیش از دست من عطش دستان او را داشته باشد با خود ؟
کو ؟
چه کسی همچون این شسته دست از خود ثانیه های وجودش را بیاد او تلف میکند ؟
چه کسی ؟
پیدا خواهد شد عاشقتر از من ؟
بخدا هرگز !
آخر مگر نه اینکه خدا خود از عشق من بحیرت افتاده ؟
چگونه فریاد نکند این بیقرار بیقراریهای خود
کجاست آنکه گفت بی تو هرگز ؟
کجاست ؟
وای که چه دردی دارد بی او شدن ...