درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

اولدوزلار آراسی قه ده ر ...

بو نیفره تده ن     کئچه   بیلسه ن 

سئومه کی  

سئودانی 

آشکی 

سئوه جه کسه ن    مه نی   

ـ خه میر    چوخ   سو   آپارار !

کئچه بیلسه ن    بو    نیفره تده ن  

سئوه  بیله رسه ن

بیلیرسه ن 

مه ن     ایسته سه مده    سه نی 

سه نی    بوتون    ایسته ییره م  

سه ن    ایندی   آشکدا   یاریمچیلیقسان 

دامجی  ده نیزه      قاریشماسا 

دامجی   قالار 

سه ن    هه له   اوزویون   مه نده ن    چوخ     ایسته ییرسه ن 

نیفره تده ن    کئچه   بیلسه ن 

یئرله   گوی   آراسیجاق    سئوه جه کسه ن     مه نی 

دور   هه له 

قالیر   چوخو   ایشین 

هه له   بیر   بئله   سئوسه ن 

چوخ   قالیرسان  مه نجه    سئوه ن 

دوغودان    باتی یا 

باتیدان    دوغویا 

بوتون   اولدوزلاریلا 

بو سئومه ک    بیلیرسه ن   وار ؟ 

بوتون   اولدوزلار   آراسی 

اولدوزلار   آراسی 

بوتون ...

شلاق و عشق...

دخترک 

ترشروترین دختر ماتم گرفته عالم شد 

بس که ننر بار آمده بود  

از کودکی تا کودکی !

دیگران 

ـ همه شاید  ! 

دیگران رعایت حال او را میکردند  

بی آنکه بدانند او چه پدیده ای خواهد شد  

ـ وحشتناکتر از وحشت ! 

خواستنها همان و دادنها همان  

بی آنکه زحمتی در میانه باشد با او 

و دخترک چنین بود که کلکسیونی ازعروسکهای دلخواهش را گرد آورد 

دخترک بزرگ شد  

ـ همان کودک ! 

دلش هوایی شد  

ـ به گمانش ! 

هوای عشق مثلا !

هوسی هم میکرد در خفا گاهی

نگاهی دلش را لرزاند 

ـ و شاید نگاههای دیگری ! 

نمیدانم 

اما  

میدانم  

ـ به یقین میدانم  

او صاحبان هر نگاهی را عروسکی میدید  

عروسکی که او باید تصاحب میکرد  

و عجبا که گمان میکرد عاشق شده است ! 

عاشق!؟ 

وای که آدمها چگونه احساس نامعلوم خویششان را اینگونه راحت نام عشق میدهند ! 

عشق !؟ 

او تصاحب شدن میخواست 

همچون کودکیهایش 

عروسکها و کودکی !

بی آنکه بداند عشق را چه معنایی دربرست 

چه تعریفی داد او از این سودا 

عشق و خواهشهایی همچون خواسته های کودکی لوث ! 

بی  لرزشی در دل و جان 

بی گذشتی از خود

ایثار  

آه هرگز!  

شوقی کو که پرواز دهد جان را  !

اویی کو ؟ 

اویی در میانه نیست ! 

هر چه هست تویی !  

دخترک !

بی آنکه بخواهد  او در او تولدی یابد 

مقصد کجاست ؟ 

در عشق هرسویی مقصد است  

هرسویی ! 

رو به هر سو کنی قبله آنجاست  

یار آنجاست 

دل آنجاست 

روح روح آنجاست  

مقصد ؟ 

رفتن چه بی معناست به وادی عشق 

که 

عاشق رسیده است آنجا 

و 

خلوص نهایت از خود گذشتن معشوقست 

چون قربانی شدنی در محراب چشم یار   

دخترک اما رسیدن میخواست  

از کجا ؟ 

به کجا ؟ 

ـ کودکی بازی میکرد !

دخترک طنابی در دست  

انگار گله ای اسب را هدایت میکرد 

به سیرک زندگی ! 

بی آنکه بداند  

عشق حماسه ایست 

حماسه دادن خود به اویی که اوی توست و تو اوی او 

قربانی شدنی به خواست خود 

آه از این معنای عشق !

دخترک همچون کاوشگری عالم بود 

ضیافت چشم و نگاه عالمانه ؟ !  

عجب تعریفیست این !

بی معناترین معنای عشق ! 

ضیافت دیدگان دلدار دم جاودانه معشوقه هاست  

و دخترک هرگز نتوانست چنین باشد 

کاوشگر عالم  

ـ کودکی بازیگوش ! 

معدن دل را میجست  

چه میخواست ؟  

بیشک

آنچه خود دوست میداشت  

برای او آنچه دلدار داشت مهم نبود 

او 

آنچه را خود دوست میداشت میجست 

و آنچه او را خوش نمی آمد لاجرم دور انداختنی میبود 

و چه دلهایی که دور انداخته شد  با احساسهایی مختلف

تملک ! 

عقده هزاران ساله این سرزمین  

در دل زنها !  

به این دیار کهن  

زنها 

هیچگاه صاحب چیزکی نبوده اند  

ـ برخلاف مردان !

و عقده  این نداشتنها سنگینی میکرد بر دل زنها در همیشه تاریخ  

چه میباید نمود ؟ 

پاسخی تلخ ! 

تصاحب و تملک تنها چیزی که میتوان بدستش آورد

مردان عاشق !؟ 

آری 

و اینگونه بود که زنان این سرزمین در عشق جز تملک چیزی ندیدند 

تملک آنکه از عشق با آنها گفته بود ! 

دخترک طنابی در دست  

انگار اسب سرکشی را میخواست تصاحب کند ! 

آه از این عشق!

ابتدا شلاق را چرخاند 

صدایی در هوا پیچید 

پسرک برگشت 

 آشنایی ! 

و عجبا متفاوت با تمامی آشنائیها  

ـ آشنائیهای دیگر مردمان  

آشنائی مردمان این دیار بوده تاکنون

مردم این دیار 

به طول آشنائی  

نه به دنبال لذت بردن از کشف هم به سان دیگر مردمان بوده اند

که  

خواست آنها همیشه این بوده

یافتن آنچه خود دوست دارند در وجود دیگری 

و اگر نبود 

آه 

تفاهمی نیست بین ما ! 

تو دوست داری اوی تو  خود نباشد  

تویی باشی در لباسی دیگر 

او من شدن  و من او شدن  واقعی اینگونه نیست ! 

هرکسی خود  

اما  

گم شده در وجود دلدار 

دخترک آنچه را خود دوست میداشت میخواست 

و چون پسرک قصه نتوانست آنچنان باشد که او را خوش می آمد 

با پسر گفت برو 

گفت برو 

و پسرک مات مانده بود  

آخرچرا ؟ 

پسرک نتوانسته بود همچون عروسکی باشد بدست دختر 

عروسکی ازبرای بازی 

عروسکی همچون دیگر عروسکهای دختر  

با طنابی بر گردن 

ـ شاید بر پا یا که بر دست ! 

و پسرک که تمامی عمر خود همچون وحشیان بدوی آزاد زیسته بود تاب تحمل طناب را نداشت 

وحشی گریزپای گریخت 

بی آنکه خود بخواهد   

که دخترک را عاشقانه دوست میداشت 

دخترک اما  

آه !

طناب در دستان دختر بود  

ـ بره کوچولویی که هرگز بزرگ نشده بود !

عروسکها همه در صف 

ـ شلاق سیرک در هوا چرخید ! 

یک 

دو  

سه  

همه به فرمان من  

دخترک فریاد زد ...

وار ؟

بیلیرسه ن 

بیلیرسه ن  نی یه    گئدمیره م 

ـ گئدمه ک    مه نه   بیر  عاده تدیر   بیلیرسه ن 

گئده بیلمیره م 

بیلیره م 

دئمه سه نده   بیلیره م 

سه ن    گئدمه ک   ایسته مه دین 

بیلیره م 

گئدمه ک    ایسته مه دین 

هئچ   سه ن   گئد   دئدین ؟ 

بیلیره م 

دئمه سه نده    بیلیره م 

ایسته مه ک   سه نده ده    وار ...