درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

خسته ...

رهایشی در کار نیست 

خوف ما خوف بی پایان آخر زمانیست 

قصه های نیاکان در کتابهای سوخته خوانده نخواهند شد 

آسمان هر روز تیره تر میشود 

ابرهای بی بارش را چه کنیم ؟ 

امشب شب بی پایانیست 

شب بی فردای شبگرد تنها 

و سرمایی که تا استخوان را نسوزاند رهایمان نخواهد کرد 

مردی مست میگذرد با پیاله ای در دست 

و مردمان از پی او روانه اند 

دخترکی میرقصد در مهتابی ساخت بشر 

ـ گفتم که نور را دزدیده رندی دزد 

گوشها میشنود 

چشمها میبیند 

اما 

نه از شنیدن گوشی باز میشود و نه از دیدن چشمی روشن  

ـ چشممان روشن چه روزگاریست  

کاش میدانستم از چه آدم این زمانه ام ؟ 

به کدامین جرم ؟ 

چه گناهی کرده ام ؟ 

همهمه ها همچنان میرسد از دور و نزدیک 

فریادها 

فریادها 

و عربده ها 

همه مست 

همه مست 

و منی که گیجم و مبهوت 

جنون میگیرد آرام آرام جانم 

و من تسلیم این جنون خواهم شد ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد