درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

شعر من ...

من شاعر شبهای سرد زمستانم 

شاعر آه و حسرتهایم 

شاعر دلهای محزونتر ز رویاهای زندانیهای زنجیر در پایم 

من شاعرم 

اما 

شاعر لبخندها و لب پسته کردنهای ابلیسکان ناز در گنه نیستم من 

ساق سیمین ساقی ساغر بدست مست قبله گاه شعر من نیست 

به شعر عصیانی این گستاخ بی پرهیز 

ـ هرگز 

از رژ مالیده بر زیر و بر لب 

یا  

ز بوی ناب مستی نمای عطر پاریس 

یا 

خط چشم دلربای دلدارها 

هیچ نخواهی دید 

من به شعرم زبلبل یا که از گل یادی نخواهم کرد 

ـ بمب ویران ساز را دیدن و از بوستانها دم زدن ؟! 

من به شعرم ز چشم دوست چیزی نخواهم گفت  

مگر آخر

من شاعر سرزمین خفته های چشم بر هم نه نیم ؟ 

ماه و مهتاب و خورشید را 

با سروده های من نسبتی نیست 

آسمان شعر من ابریست 

ـ همچو آسمان شهر بی بارشم که ابر دارد به سرخی خون 

در شعر من  

ز گلگونه های یار حرفی در میان نیست 

آخر مگر نه اینکه روزگارم عشق را برنخواهد تابید ؟ 

به این زمانه بی فردا 

عشق را 

در مسلخ هرزگیهای بی پروا 

به پای نیرنگهای دلدادگان عروسکی قربانی کرده اند 

رنگ شعر من  

رنگ خون و قیام هم نیست 

ـ فریاد ز خون سرد از یادها رفته سردار  

سرخی خون ساده لوحان زندگی عصر امروز اشباع کرده چشم آدمی را 

و دیگر خون را حرمتی نیست 

شعر خسته من  

سوز دلهای شکستست 

سوز ساز بی مضرابست 

چرک زخم زخمی خنجر به پشت این زمانست 

شعر من 

هوسهایی در کلاس 

دروغهایی نشسته بر تخت 

یک زبان له شده 

حسرتست این شعر 

حسرت لبخندهای صادقانه 

حسرت یک نگاه بی گناه 

حسرت دلهای عاشق 

حسرت پرواز انسان 

حسرت یک جرعه آب عطش گیر 

حسرت هواهای بی غبار 

حسرت دوستیهای بی سود 

حسرت یک غیرت جمعی بی حضور دست ناپاک شیطان 

حسرت فریاد از ته دل 

حسرت یک خدای بی شریک 

تنها 

تنها 

تنها 

شعر من حسرت روزگار بی جنگیها را به دل دارد 

حسرت خوب بودنها را به دل دارد ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد