کوچه ...
صحنه محله ایست قدیمی . در وسط صحنه حوض آبی چند ضلعی و در قسمت انتهایی صحنه چند پله دیده میشود که به درب مسجد منتهی میشوند . در سمت راست صحنه مکتبخانه دده آشیق و در سمت چپ آن کلاه فروشی شاپشاپو قرار گرفته اند .
نور .
غلام و سردار وارد میشوند .
غلام : آخرش چی شد ؟
سردار : سرشو انداخت پایین و راهشو گرفت و رفت ...
غلام : چیزی نگفت ؟
سردار : چیزی هم مگه داشت بگه ...
غلام : آخه اون قلدرتر از این حرفا بوده ...
سردار : میگن که دست روی دست زیاده ، اونی که جلوش وایستاد جنسش از جنس اون محکمتر بود ...
غلام : ایول بابا ، دست مریزاد ...
سردار : هر چی بود زیر سر همون چهار تاکلمه ای بود که دده آَشیق به ما گفت تا ما جلوش وایستیم و به اون گفت تا سربراه بشه ...
غلام : دیگه هم خبری ازش نشد نه ؟
سردار : نه دیگه ، از اون موقع به این طرف کسی نشنید چنگیز جایی سری جنبونده باشه ...
غلام : برا همینه که گفتن دود از کنده بلند میشه ...
سردار : در هرحال یه دده است و یه محله ...
غلام : میگم در مورد ثریا که چیزی نمیدونه ؟
سردار : نمیدونم اما تا حالا که به من چیزی نگفته ...
غلام : خوبه ،،، کجا ؟
سردار : تا نمازم قضا نشده میرم تو مسجد و میخونم و میام ...
غلام : ما رو هم دعا کن ...
سردار وارد مسجد میشود .
غلام روی پله ها می نشیند . ژنده پوشی وارد میشود و آنطرفتر می نشیند .
ژنده پوش : نگاهات قلب آدمو به لرزه میندازه جوون ، تو یکی یا خود رستمی یا که از نوادگانش ...
غلام : اینورا ندیده بودمت ؟
ژنده پوش : پس بگو حکم خریدارو داشته صاحب این نگاه نافذ ...
غلام : نگفتی ...
ژنده پوش : نپرسیدی که بگم ، البته شاید اگه میپرسیدی هم نمیگفتم ...
غلام : تازه وارد نگو شاغلام غریب نواز نیست و ضعیف کشه اما خب اگه نخوای دهنتو باز کنی وبگی از کجا اومدی و چکاره ای یه جورایی بازش 1
میکنم اون دهن کپک زده ات رو ، بنال ؟
ژنده پوش : پس حدسم درست بود ...
غلام : کدوم حدست ؟
ژنده پوش : که داش غلام باشی ،،، همین که دیدمت ته دلم گفتم خودشه ، اما خب آدمیزاد همیشه ممکنه اشتباه کنه ، موندم تا مطمئن شم ، حالا هم
که مطمئن شدم ، ، ، برم ...
غلام : وایستا غریبه ، ما رو شناختی ، ایول به هوشت ، اما نمیشه که ما تو رو نشناخته در بری ، شاغلام باید آمار محله رو داشته باشه ...
ژنده پوش : ما که عددی نیستیم تا بیاییم و بشینیم تو آمار داش غلام ، اما ، حالا که دارم میرم بذار تا یه نصیحتی بکنمت جوون برنا ، نصیحت که نه ،
یه خبر شاید ، اینروزا ممکنه آمارت به هم بخوره ...
غلام : نفهمیدم ...
ژنده پوش : برم ...
غلام : ببین پیرمرد لباس چرکی من یه مدتی بود اینجا نبودم و نمیدونم تو از کی اومدی اینورا اما تو این مدتی که اینجا بودی باید میفهمیدی که
شاغلام وقتی چیزی میخواد بایستی بهش بدی ،،، د یالا ور بزن بینم منظورت چی بود ؟
ژنده پوش : کولی دربدری مثل من که قراره راست یا دروغ گذشته و آینده آدما رو بدونه تا با سرکیسه کردنشون به اسم طالع بینی زندگیشو بگذرونه
وقتی وارد این محله شد نمیتونست از کنار اسم شاه غلام داش این محله براحتی بگذره ،،،،،، اما خب ، شاید اگه چیزی نگم و برم بهتر
باشه ...
غلام : من زیاد اهل فکر کردن و اینجور چیزا نیستم اما حرفات یه جورایی داره به فکرم میندازه کولی ...
ژنده پوش : رخصت بده برم داش غلام ...
غلام : آدم حرفداری بنظرم می آی ، بنال بینم چیا تو اون کله ته که بزبونشون نمیاری ...
ژنده پوش : داش غلام ببین چی ...
غلام : د جون بکن بی پدر مادر ...
ژنده پوش : بگریز ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، از سرنوشتت بگریز ،،،،،،،،، تا میشه از اینجا فاصله بگیر و برو ،،،،،،،،،،،،،، تو پیشونیت میخونم که خونت
ریخته میشه ،،،،،،،، ردپای یه زنو تو زندگیت میبینم که از گذشته تو میاد و تو آینده تو تاثیر میذاره ، یه تاثیر بد و شیطانی ،،،،،،،،،،،، شاید
اگه از اینجا بری بتونی نجات پیدا کنی ،،، بگریز ، نمان ،،، از سرنوشتت بگریز جوون قلدر ،،،،، تو گذشته هر چی بوده تموم شده و
زمونه برای تو آس تازه ای رو کرده ، آسی که اگه بمونی و به بازی ادامه بدی همه زندگیتو میبازی ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، تو سینه ت یه
زخم میبینم ، شاید زخم یه چاقو ، شایدم یه دشنه که تا دسته تو قلبت فرو میره ،،،،،،، دارم میبینمت که افتادی رو زمین و خونت همه جا
رو سرخ کرده ،،،،،،،،، دارم میبینم ، دارم میبینم که آخرین نفساتو میکشی و کسی نیست تا کمکت کنه ،،، بگریز ، بگریز ...
غلام : مادر نزاده اونی رو که بخواد غلام رو با چاقو بزنه ...
ژنده پوش : تا حالا شاید ، اما حالا یکی داره بهت خیانت میکنه ...
غلام : بمون ،،، کی داره بهم خیانت میکنه ؟
ژنده پوش : شاید اگه میدونستم میگفتم شاه غلام ، اما من فقط میتونم کل پیشامدو پیشگویی کنم ،،، برم که از کارم موندم ...
ژنده پوش میرود . شاپشاپو از مغازه اش خارج میشود و در کنار غلام روی پله های مسجد مینشیند .
شاپشاپو : رسیدن بخیر شاه غلام ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، دمغی ؟ نرسیده که اخمات تو همه !!! حواست به دور و برت نیست انگار ، این جغد سگ
پدر باز که اینورا پیداش شده ...
غلام : ما رو نمیدیدی خوشحال بودی دیگه شاپشاپو نه ؟ این گدا تازه تو محل پیداش شده نه ؟
شاپشاپو : اگه یه روز بود که به فکرت نبودم حق داری این حرفو بزنی اما من ...
غلام : نگفتی اون گدا از کجا پیداش شده ؟
شاپشاپو : گدا نیست شاه غلام ، کولیه ، فالبینی میکنه ، لامصب چقدر هم خوب فال میبینه ، هر چی میگه راست راسته .......................................
غلام : چه خبر ؟ محله در چه وضعیه ؟ 2
شاپشاپو : سلامتی شاه غلام ، همه سرشون به کار خودشونه ، شما که رفتین زندون آبا از آسیاب افتاد ...
غلام : شاپشاپو جات خالی زندون هم برا خودش جائیه ها ...
شاپشاپو : نگین شاه غلام ، امیدوارم دیگه اونجاها رو نبینین ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اینم هدیه این حقیر بخاطر آزادیتون ...
غلام : باز که کلاهای تازه ای آوردی شاپشاپو ...
شاپشاپو : ناقابل ،،، قابل شاه غلام رو ندارن ، اگه لب تر کنی یه کلاه که قابلی نداره کل دکونو تقدیم میکنم ...
غلام : امون از دست این زبون چرب و نرم تو ،،، باز که یه کلاه سرمون رفت ، بگیر ...
شاپشاپو : اگه بگیرم داش غلام ،،، گفتم که هدیه رهاییتونه ...
غلام : همین که سرمونو خم میکنیم تا کلاهات بره تو سرمون برات کافیه شاپویی ، بگیرش ...
شاپشاپو : بهتم میاد ...
غلام : از ثریا چه خبر ؟
شاپشاپو : بی خیال اون ، یکی رو تازه خدا رسونده جون شاه غلام ...
غلام : باز که گفتی ...
شاپشاپو : این یکی محشره ...
غلام : از نظر تو کدوم یکی نبوده که اینم نباشه ...
شاپشاپو : جان داش خودم یه لعبتیه که لنگه اش تو چین و ماچینم پیدا نمیشه ، سگ صاحاب ...
غلام : شاپویی جلو مسجده ها ...
شاپشاپو : اگه ببینیش ...
غلام : نرو تو جلدم ابلیسک ...
شاپشاپو : بخدا تکه ...
غلام : نزن خاکی ، پرسیدم از ثریا چه خبر ؟
شاپشاپو : ای بابا همه کارام مونده ، تازه خرید کردم ، باید دکونو مرتبش کنم ...
غلام : بشین بینم ، چته ؟ فکر کردی چند روز نبودم تو و امثال تو سرخود شدین که هر کاری دلتون خواست انجام بدین ، ، ، بشین ، من هنوزم همون
شاغلامم ، از ثریا پرسیدم ...
شاپشاپو : خیلی وقته ندیدمش ...
غلام : اون چشای کوچیکت که داره عین الماس برق میزنه بهم میگه که داری دروغ ردیف میکنی شاپشاپو ...
شاپشاپو : نه جون شاه ...
غلام : جون عمه ت ، ور بزن بگو چی شده ؟
شاپشاپو : تو محل شایعه است که ...
غلام : شاپشاپو ...
شاپشاپو : جونم شاه غلام ...
غلام : دست به چاقوی من که یادته ؟ از زندون که اومدم بیرون چاقوی دسته زنجانمو هم دوباره تحویل گرفتم ، میری سر اصل مطلب یا که ...
شاپشاپو : من نوکرتم شاه غلام ، گفتم تازه اومدی و بهتره ...
غلام : د برو سر اصل مطلب بی پدر ...
شاپشاپو : میگن قراره ازدواج کنه ...
غلام : ازدواج ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! ثریا ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیچ دلقکی نمیتونست اینقدر منو بخندونه شاپشاپو ، دست خوش بابا ...
شاپشاپو : قضیه جدیه ...
غلام : آخه کدوم الاغیه که بخواد با ثریا بره تو یه حجله ؟
شاپشاپو : میگن ، میگن ... 3
غلام : د بنال خب ...
شاپشاپو : کامران ، پسر خسروخان ...
غلام : کامران ؟! کامی ؟
شاپشاپو : منم شنیدم خب ...
غلام : انگار با یه زندون رفتن ما تو محله کن فیکون شده و همه چیز به هم ریخته ...
شاپشاپو : حالا شنیدم قراره تو عروسیشون از چین و ماچین آتیش باز بیارن که وسط راسته بازار آتیش بازی راه بندازه ...
غلام : حالا بگیم کامی دوست داشت نخود هر آشی بشه و خودی نشون بده و بگه منم بزرگ شدم مثلا ، ثریا که اهل این حرفا نبود ...
شاپشاپو : شاه غلام تو از دنیای زنا چی میدونی ؟ زنه و هزار حیله و کلک ، پسر خسروخانم که کم کسی نیست برا خودش ، با منقارش افتاده تو روغن
خب ، ثریا رو میگم ...
غلام : ثریایی که من میشناسم صد تا مثل کامی رو تشنه میبره سر آب و تشنه بازمیگردونه ،،،،،،،،،،،،،،،،، این کارا زیر سر اون خسرو حرومزاده است ،
دستش به ثریا که نمی رسید ، نشسته و دیده این بهترین راهه تا اونو به خودش نزدیک کنه ، آی که تو گور اون پدر ...
شاپشاپو : حالا تو خودتو زیادی ناراحت نکن ، تو که بی بالش شب نمیمونی ، خیلیا آرزو دارن که شاه غلام شبا کنارشون باشه ، اینی که گفتم تکه ...
غلام : گفتی که خودمو ناراحت نکنم ؟
شاپشاپو : حیف وقت شاه غلام نیست که با این چیزا خراب بشه ...
غلام : موضوع که ناراحتی و این حرفا نیست شاپویی ...
شاپشاپو : پس چی ؟
غلام : میدونی ، من اگه همینجوری بی خیال شم و پا پس بکشم که ثریا و کامی بی اجازه من برن زیر یه سقف دیگه نمیتونم تو محله سرمو بالا بگیرم
و ادعا کنم داش محله منم ...
شاپشاپو : شاه غلام تو همیشه سالار محله ای ...
غلام : شیر بی یال و دم و اشکم کی دیده تا حالا ؟
شاپشاپو : این حرفا چیه ..........................
غلام : تو محله چی میگن ؟؟؟
شاپشاپو : هر کس چیزی میگه ، یکی از طرف کامران حرف میزنه ، یکی از طرف ثریا ، خسروخانم که ورد زبوناست ...
غلام : لابد شاغلامم شلغم شده و هری ، نه ؟!
شاپشاپو : شما که اینجا نبودین ...
غلام : پس بکلی از یادا رفتیم بیرون ،،،،، خوبه ، خوبه ...
شاپشاپو : کی جرات داره شاه غلامو فراموش کنه ،،، تو اگه یه چرخ تو محله بزنی همه یادشون می آد که داش اینجا کیه ...................
غلام : زیادم بیراه نمیگی ، انگار یه گرد و خاکی باید بکنم ...
غلام خارج میشود .
شاپشاپو : گمون میکردم با زندون رفتنت دیگه کارت تمومه اما تو سگ جونتر از این حرفا بودی ، ولی خب منم کسی نیستم که به این راحتی میدونو
ترک کنم ، دوره تو یکی دیگه تموم شده غلام سیلاوی ...
شاپشاپو خندان رفتن غلام را نگاه میکند . سردار از مسجد خارج میشود .
سردار : انگار کبکت داره خروس میخونه شاپشاپو ؟! یه بارکی بشکن بزن و برقص خب ...
شاپشاپو : بخاطر اومدن شاه غلام خوشحالم ، شاه غلام اومده دیدیش ؟
سردار : آره تو بمیری ، تو گفتی و منم باورم شد تو بخاطر اومدن شاه غلامه که تو پوستت نمیگنجی ، شیپیش مگه تو ندیدی ما با هم اومدیم ؟
شاپشاپو : رفیقت رفت ، برا چی وایستادی ، برو دنبالش خب ...
سردار : عجب زمونه ئیه این زمونه بدروزگار ...
سردار خارج میشود . 4
شاپشاپو : آهای پیام ، با تو ام بچه ، پیام بدو برو دنبال خسروخان بگو بیاد اینجا کارش دارم ...
سیاهی . نور .
خسروخان : اگه تضمین بشه که تو به مغازه هات میرسی چی ؟
شاپشاپو : سریعا ترتیب کارا رو میدم ...
کامران : من که چشمم آب نمیخوره ...
شاپشاپو : چیزی که از دست نمیدین ، چرا دیگه اینقدر دست دست میکنین ...
خسروخان : اگه نتونی که ...
شاپشاپو : تا ابهت خسروخان سر جای خودش هس من که هیچ ، هیچ کس دیگه ای هم هوس زیرآبی رفتن نمیکنه ...
کامران : مخصوصا تو حوضی که سر خیلیا رفته توش و تا گلو آب حوض کشیده بالا ...
شاپشاپو : من حواسم به همه اینا هس ...
خسروخان : کی کار رو تموم میکنه ؟
شاپشاپو : کامران خان ...
کامران : من ؟؟؟
خسروخان : میفهمی چی داری میگی ؟
شاپشاپو : مردم بجای غلام سیلاوی که الان شده شاه غلام و داش محله نیاز به یه قهرمان جدید دارن ، کی بهتر از کامران خان ...
کامران : من که نمیتونم به شاه غلام نزدیک بشم ...
شاپشاپو : ضربه آخر رو وقتی میزنی که اون مرده ............................................................................................................................
خسروخان : کجا ؟
شاپشاپو : تو عروسی کامران ...
کامران : اون نمیاد ...
شاپشاپو : می آد ، من کسی رو میشناسم که اگه ازش بخواد میاد ...
خسروخان : ثریا ؟!
کامران : من دیگه اجازه نمیدم اون با غلام دهن به دهن بشه ...
خسروخان : کامی بذار بینم چی تو کله شه ...
شاپشاپو : البته قبل از مرحله عروسی یه مرحله دیگه ای هست که اگه کارا خوب پیش بره غلام سیلاوی تا عروسی زنده نمیمونه ...
خسروخان : نقشه ات چیه ؟
شاپشاپو : شرمنده ، این یکی رو نمیتونم بگم ، اگه به هدفی که میخوام برسم نرسم فقط خودم بدونم چی به چیه بهتره ، منم آدمم و سرمو مثل همه
دوست دارم ، اگه شد که شده اگه نشد که میرسیم به عروسی کامران خان ...
کامران : تو عروسی قراره چه اتفاقی بیفته ؟؟؟
شاپشاپو : ثریا ازش میخواد بره تو اتاق ، وقتی اون رفت داخل آدمای تو میریزن سرش و تموم ، کامران هم با چاقو می آد تو حیاط و داد میزنه و میگه
که اون پست فطرتو تو اطاق خوابش کشته ...
خسروخان : با قهرمان شدن کامران چی گیر تو میاد ؟
شاپشاپو : من که عمرمو کردم و از قهرمان شدن خوشم نمی آد پس دو مغازه بغیر از اون دوتای قبلی که قولشو داده بودی ...
خسروخان : یه روزی میکشمت شاپشاپو ...
شاپشاپو : این گردن ما که همیشه آماده است تا بره زیر تیغ جنابعالی خان بزرگ ...
ژنده پوش وارد میشود .
ژنده پوش : بر منکرش لعنت ............................................. 5
شاپشاپو خسروخان و کامران را بدرقه میکند تا بروند .
شاپشاپو : مرتیکه خر مگه نگفته بودم که به مغازه من نزدیک نشو ، اگه غلام به حرفات گوش بده و دربره خودم میام سراغت ...
ژنده پوش : گرفتیم اون حرفای من رو جدی نگرفت و در نرفت اونوقت حق و حقوق من چی میشه پس ؟؟؟
شاپشاپو : حق و حقوق تو هان ، الان یه حق و حقوقی نشونت بدم که حال کنی ...
ژنده پوش : منو میخوای بزنی ، منو ، آهای ، آی مردم بیاین که ...
شاپشاپو : داد نزن الاغ ،،،، حق و حقوق میخواد برا م من ،،،،،،،،،،، بیا اینم پول ...
ژنده پوش : هان این شد یه چیزی ،،، خیرشو ببینی ، با اینکه تو این مدت کمی هم که اومدم اینجا تونستم بفهمم از تو یکی امید خیری نیست ، ببین
حالا اگه از بچگیت میشناختمت چقدر میتونستم شر بودن تو رو تشخیص بدم ...
شاپشاپو : وراجی بسه ، پاشو گمشو برو که فعلا کاری باهات ندارم ،،،،،،، خوبه که خیلی وقته اینجا نیست وگرنه ادعا میکرد همه رو مثل کف دستش
میشناسه ،،،،،،،،،، میشناسه !!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ همه رو مثل کف دستش !!!!!!!!!!!! از بچگی ؟؟؟؟؟!!!!!!!! آهای ، آهای کولی بیا ، بیا ، بیا که کلی
کارت دارم ، بگیر ، فعلا اینو داشته باش بعدا هم بهت میدم ، فقط یه کار باید بکنی ، تو محل شایع کن که بیست و پنج سال پیش یه بچه از
بچه های کولی ها تو این محل گم شده است ،،، برو ، بعدا بازم بهت پول میدم ، برو خب ...
ژنده پوش : معلومه یهو چت شد ؟
شاپشاپو : تو چکار داری آخه ، پولت رو که گرفتی برو کاری رو بکن که ازت خواستم ، فهمیدی که چی شد ؟؟؟
سیاهی . نور .
غلام روی پله ها نشسته است . ثریا وارد میشود .
ثریا : امری داشتین شاه غلام ...
غلام : چه عجب بنده نوازی کردین ...
ثریا : ما همیشه زیر سایه تونیم شاه غلام ، اما خب این چشمای شماست که همیشه تو آسمونا دنبال ستاره ها میگردن ...
سردار : شاه همه ستاره هام که ستاره ثریاس ثریا خانوم ...
ثریا : شاه غلام خواستین اومدم اما انگار نمیومدم بهتر بود ...
غلام : گوشمون با شماست ...
ثریا : انگار اما دلتون با من نیست ، حرف زدن سبک کردن دله ، دلتون که با من نبود برا چی پس خواستین هم صحبت بشیم دوباره ...
غلام : طولش نمیدم ...
ثریا : ای بابا این منم که باید از دیده شدنم با این و اون بترسم که ...
شاپشاپو : که شکر خدا نمی ترسین و خیالتون راحته ...
ثریا : شاه غلام سگای کوچه رو ول نکنین به امون خدا همینجوری پاچه بگیرن ...
شاپشاپو : به شتر گفتن از کجا ...
سردار : شاپشاپو داری وقت شاه غلامو هدر میدی ، حواست باشه ها ...
ثریا : به جای مثل گفتن غیر مربوط اصول کارتو یاد بگیر و کلاههای نامرغوب قالب مردم نکن ...
شاپشاپو : نود و هشت درصد جذابیت جنابعالی از کلاههای منه که ...
ثریا : آره ارواح خاک ننه ت ، من بی کلاه و با کلاه خودمم و خودمم که اول و آخر خانومای محله ام ...
شاپشاپو : بر منکرش لعنت ...
ثریا : بیش باد ، حالا این تن لش گند گرفته اتو از سر راهم بردار که میخوام با شاه غلام اختلاط کنم ...
شاپشاپو : هنوز منتظر جواب سوالی ام که چند روز پیش ازت پرسیدم ، یادته که ...
ثریا : سرزده یه سر به خونتون بزن ، شاید از صحنه باشکوه داخل اتاق خوابتون خوشت بیاد ...
شاپشاپو : ببند دهن کثیفتو زنیکه ... 6
غلام : شاپشاپو ...
سردار : دوست داشتی کار به اینجا بکشه ، بیا برو تو مغازه ت ...
سردار شاپشاپو را وارد مغازه اش میکند .
غلام : میگفتین ...
ثریا : میبینین که ، کارم شده هری گفتن به این و اون ،،،،، عصرا دوروبر خونه م پر میشد از این سگای ولگرد ...
غلام : خب ...
ثریا : خب به جمالتون ، میدونم برا چی خواستینم ، گفتم اگه یه مردی باشه و اراذل اوباشو یه کیشی بکنه راحت میشم ،،، شمام که نبودین ...
غلام : از کی کامی شده مرد میدون و سگ بگیر محله ...
ثریا : خدا سایه شما رو از سر ما کم نکنه ، کامران خان که بهونه است ، ما زیر بیرق شما نفس میکشیم ، همه اینو میدونن ، اما شما که نبودین تا ...
غلام : مگه قرار بود بمیرم و برنگردم که رفتی سراغ اون پسره ؟
ثریا : خدا نکنه شاه غلام ، ، ، مجبور بودم ...
غلام : برا همین صدات کردم تا با زبون خودت بگی کی مجبورت کرده ...
ثریا : کسی نبوده ، خودم خواستم ، کامران اگه مرد میدون نباشه و نتونه لات و لوت محله رو از دور و بر خونه من دور کنه بجاش یه بابایی داره که
با پولاش همه رو میخره و از خونه من دور میکنه ...
غلام : پس خر پولش شدی ...
ثریا : همه ش این نیست ...
غلام : خب ؟!
ثریا : من دوست دارم پدر بچه ام کسی باشه که اصل و نسبش مشخص باشه ...
غلام : منظور ؟
ثریا : منظورم ، منظورم اینه که ، شما که اهل ازدواج نبودین ...
غلام : منظور اصلیت پشت لبات جا موند خانومی ، لب وا کن ...
ثریا : تو محله یه چیزایی پشت سرتون میگن ...
غلام : مثلا چیا ؟
ثریا : گیر نده تو رو به ...
غلام : د بگو خب ...
ثریا : رو چشم میگم ، میگم ، میگن که ، میگن که شاه غلام مال خود این محله نیست ، یه بچه سر راهیه که بیست و پنج سال پیش کولی ها گمش
کرده بودن و یکی پیداش کرده و داده یه پیرزن بزرگش کنه ........................................................................
غلام : کی همچین حرفی زده ؟
ثریا : شاه غلام جدی نگیر ...
غلام : اگه جدی نبود تو چرا جدیش گرفتی ؟
ثریا : من ، من نفهمیدم ، حتی اگه منم جدیش گرفته باشم دلیل نمیشه که تو ...
غلام : اتفاقا دلیل میشه ثریا ،،، بعد فوت ننه مرحومم ...
ثریا : خدا بیامرزتش ...
غلام : هیچ زنی نبود که تو زندگیم باشه الی یکی ، این زن هر چی بود و نبود برا شاغلام یه تکیه گاه بود که تنهائیاشو فراموش کنه ، شاغلامم کم و
بیش دوسش داشت ، تا اینکه فلک برگشت افتاد تو زندون ، تو زندون افتادن همانا و پریدن اون زن همون ...
ثریا : اون زن نپرید شاه غلام فقط ...
غلام : بی خیال ، تا بوده همین بوده ،،،،،،،،،،،،،،،،، خب نگفتی کی پشت سر من ور زده ...
ثریا : شاه غلام بذار برم ... 7
غلام : تا پنج میشمرم ، تو که خوب میدونی هیچ پنج من شیش نشده ، یک ...
ثریا : من شنیدم ،،،،،،،،،،،، راست یا دروغش گردن اونایی که گفتن ،،،،، شنیدم دده آشیق ...
غلام : دده آشیق !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ثریا : تو این محله اون بیشتر از همه عمر کرده و همه رو خوب میشناسه .............................................................
غلام : خنجر کاری که کردی تا ته دلمو سوراخ کرده ثریا ، ، ، ، ، برو ، نمون اینجا ، برو ،،،،،،،،،، برا چی موندی پس ، برو خب ...
ثریا : دوست دارم تو عروسیم باشی ، ، ، داش محل شاه غلام که تو عروسی ثریا باشه همه قبول میکنن که تو زندگی ثریا یه روز تازه ای شروع شده ،
اگه نباشه میشینن و منتظر روزی میشن که غلام خان بره سراغ این ثریا ،،،،،، من دوست ندارم با شروع زندگی تازه ام هر روز از این و اون متلک
بشنفم ، باقیشو خودت میدونی ، اگه هنوز ثریا رو میخوای و عاشقشی بخاطر عشقی که اون تو دلش داره ، بخاطر خوشبختیه ثریات این کار رو
بکن ، بیا به عروسیم ...
ثریا خارج میشود . سردار و شاپشاپو وارد میشوند .
سردار : نه که بودنت کلی به نفع مردمه ...
شاپشاپو : نبودنم هم همچین سودی نداره سردارخان ...
سردار : این دلیل نمیشه که مردمو اذیت کنی و به این و اون بپری ...
شاپشاپو : مگه ندیدی داشت ور میزد ...
غلام : تمومش کنین خب ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خونه مئیخمچی عوض نشده که ...
شاپشاپو : مئیخمچی خونه اشو عوض کنه که از بی پولی میمیره ...
سردار : منم برم یه سر به خونمون بزنم برگردم ...
غلام و سردار خارج میشوند . ثریا برمیگردد .
شاپشاپو : مرحبا ، آفرین بهت میگم ثریا ...
ثریا : یه بار دیگه جوگیر بشی پیش این و اون با شخصیت من بازی کنی چاک دهنتو جر میدم ...
شاپشاپو : لازم بود خب ...
ثریا : لازمم باشه حق نداری در مورد من ور بیخود بزنی ، حالا دیگه نود و هشت درصد جذابیت من از کلاههای توئه دیگه هان ؟
شاپشاپو : پس از اینکه جذابیتت رفته زیر سوال ناراحتی ...
ثریا : نه ، پس فکر کردی از اینکه جنابعالی شبا از خواب میپری و داد میزنی که نه ، نه اون اخوی من نیست ، اون اومده که ارث بابامو بالا بکشه
ناراحتم ...
شاپشاپو : قرار نیست که اینو هی بگی و بروم بیاری ...
ثریا : پس تو هم مواظب حرف زدنت باش شاپی خان ، رد کن بیاد که چیزی تو خونه م پیدا نمیشه ...
سیاهی . نور .
غلام مست است ، روی پله ها مینشیند . دده آشیق از مکتبخانه خارج میشود .
دده آشیق : به به ، آقا غلام ، رسیدن بخیر ، کی اومدی بیرون ؟ باز که تو خودت نیستی مرد ...
غلام : مکتبخونه ت رو بستی دده ؟ درس و مشق تمومه دیگه نه ؟
دده آشیق : درس و مشق که تموم بشو نیست ...
غلام : هس دده ، هس ،،، هر درس و مشقی بالاخره یه روز بایستی که تموم بشه ، امروزم یکی از همون روزاست ...
دده آشیق : سرحال نیستی غلام خان ،،، اولا تو این وضعیت یه جورایه دیگه ای میدیدمت ...
غلام : مام بالاخره تو این محله زندگی میکنیم ، وقتی همه چیز و همه کس عوض میشن خب ما چیزی از بقیه کم نداریم که عوض نشیم ...
دده آشیق : تا این عوض شدن چه جوریا باشه ، عوضی شدن بد نه عوض شدن ...
غلام : انگار مد شده که آدما همه عوضی بشن ... 8
دده آشیق : دلت از کی پره ؟
غلام : از کسی که تا امروز جای پدرم بود ...
دده آشیق : غلام حرف تو دلت سنگینی میکنه بریزشون بیرون ...
غلام : خوبه ، سردارم اومد ، حالا میتونم حرفای دلمو بگم ...
سردار وارد میشود .
سردار : سلام ...
دده آشیق : علیکم السلام ...
غلام : خب ، دده این مدتی که ما نبودیم چیزی عوض شده ؟
دده آشیق : تو زندگی هیچ چیزی نمیتونه بدون تغییر بمونه ...
غلام : تغییر تا این حد که آدم اصل و نسبشو با یه زندون رفتن از دست بده ؟
سردار : چیزی شده شاه غلام ...
غلام : دده از زندون رفتن من ناراحت بوده و اینو برا محله عار میدونسته برا همین تو محله جار زده غلام بچه سرراهی کولیاییست که از شمال می آن
و اینجاها اطراق میکنن ، که اونا گمش کردن و یکی پیداش کرده و داده یه پیرزن نگهداریش کنه ...
سردار : چی شد ؟ یه بار دیگه بگو ، من که حالیم نشد چی به چیه ...
غلام : اما انگار دده خوب حالیش شده ...
دده آشیق : کی این حرفا رو زده ؟
غلام : مگه فرقی هم میکنه ...
دده آشیق : لابد توفیر داره که میپرسم ...
غلام : برا من اصل اینه که بدونم تو اینا رو گفتی یا نگفتی ...
دده آشیق : جواب سوالمو بده ...
غلام : اول تو بگو بینم گفتی یا ...
سردار : شاه غلام متوجه ای سر کی داری داد میزنی ؟
دده آشیق : راحتش بذار سردار ...
غلام : اگه برا من مشخص بشه که دده این اراجیفو گفته سرش که داد میزنم هیچ پوستشم میکنم و از مکتبخونه اش آویزون میکنم ...
سردار : شاه غلام ...
غلام : من نمیگذارم که هر پیرمرد زوار در رفته ای چاک دهنشو باز کنه و راجع به گذشته من ور بزنه ...
دده آشیق : سردار ،،،،،،،،،،،،،،،،،،، غلام دده آشیق اگه تا حالا مونده و سربلند هم مونده بخاطر این بوده که میدونسته کجا حرف بزنه و کجا عمل کنه
و کجا ساکت بمونه ،،، لوطی محله ای درست ،، گردنت کلفته درست ،، مستی ، باش ،،، اما حیا و حرمت چیزی نیست که تو بتونی
براحتی زیر پاشون بذاری و آدما رو خراب کنی ...
غلام : پس چطور تو بخودت اجازه میدی با آبروی من بازی کنی و هر چی دلت خواست بگی ؟
دده آشیق : یک کلوم ازت پرسیدم کی اینا رو بهت گفته ؟ بگو تا بهت بگم چی به چیه ...
غلام : شاید نخوام بگم ...
سردار : آخه برای چی ؟
غلام : شایدم نمیخوام بگم .......................................
سردار : خب اگه اینه که من میگم ،،، اگه اشتباه گفته باشم خودت درستشو بگو ،،، لابد ثریا بهش گفته دده .........................................
غلام : چی شد حوپ گرفتی ؟!
دده آشیق : این حرف حرف ثریا نیست ......................................
غلام : پس اونوقت من باید بگم که گوشای من اضافی ان دیگه نه ... 9
دده آشیق : این که ثریا به تو گفته جای حرف نداره اما حرف حرف خود اون نبوده ...
غلام : اگه بوده باشه چی ؟ اونوقت دیگه باید ریش سفیدای محله رو که همیشه ادعای پاکدامنی داشتن با تیپا ...
دده آشیق : ببند دهنتو بچه ...
غلام : تا حالا اگه حرمتی داشتی بخاطر ریش سفیدی و نجابتت بود که هم بزرگ محله بودی و هم مراد خیلیا از این به بعد که فهمیدم تو هم همپیاله و
همصحبت امثال ثریا بوده ای ...
دده آشیق : نه ، هرچی من خواستم چیزی نگم نشد ، تا امروز هر کاری دلت خواست تو محله کردی و چون کسی نبود بیاد سراغ من و ازت شکایتی
بکنه به روی خودم نیاوردم ،،،،،، اما امروز که هر چی معرفته زیر پا گذاشتی و دهنتو باز کردی و هر چی دلت میخواد میگی جلوت درمیام
تا بدونی بزرگ این محل چاقوکش محله نیست و ریش سفید محله است ،،،،،،،،، بهت گفتم این حرف حرف ثریا نیست شروع کردی به
نامربوط گفتن ، مرد ناحسابی من اگه میگم این حرف حرف اون نیست به خاطر این نیست که میترسم بهم بگی با اون همکلام شدم ،
بخاطر اینه که واقعا حرف حرف اون نیست ،،،،،،، تو بیست و پنج سالته و اون بیست و دو سالش ، اون از کجا میتونه بفهمه که تو بچه کی
بودی وکی بزرگت کرده وقتی که بزرگتر از اونش هم نمیدونن؟ حالا حالیت شد برا چی میگم حرف حرف ثریا نیست ؟؟؟
غلام : پس این حرفا از کجا اومده رو زبون اون هان ؟
دده آشیق : غلام بگذر و بذار که شر بخوابه ...
غلام : شر بخوابه ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ دده دیگه تموم شد که این مار آروم بگیره ، تا حالا هر کجی که داشتم بیرون از این محله انجام میدادم و مثل ماری که تو
لونه اش راستکی وارد میشه صاف و درست می اومدم تو محله ، حالا دیگه اون روزا تموم شد ، بخدا اگه ندونم این حرفا از کجا اومده و چی
به چیه و من چکاره محله ام از فردا محله رو به آتیش میکشم ...
سردار : نشد دیگه شاه غلام ...
غلام : میشه سردار ، خوبم میشه ...
سردار : شاه غلام تو میخوای حقیقتو بفهمی درست ، خیلی هم خوبه اما این وسط گناه مردم چیه که داری محله رو قاطی مساله خوت میکنی ؟
غلام : همین که شنیدین ...
سردار : این که شدنی نیست داداش من ...
غلام : تو خودتو قاطی نکن ...
سردار : قاطی نکنم ؟ تو که گفتی محله رو به آتیش میکشی منو هم قاطی کردی ...
غلام : در هر حال همینه که هس ...
سردار : پس اونوقت منم بایستی بگم داری خط میکشی رو ...
غلام : رو چی سردار ...
سردار : من و تو عهد و پیمون برادری داشتیم شاه غلام ، اما خب برا من یکی آدمای محله بیشتر از همه چیز ارزش دارن ...
غلام : پس اینه ، انگار عالم و آدم قراره از من روبگردونن ، مهم نیست داداش من ، حالا که اینجای کارم تو که هیچ همه عالم و آدمم جلوم وایستن
باید بدونم اصل قضیه چیه ؟
دده آشیق : انگار چاره ای جز این که این زبون وا بشه نیست ،،،،، خیلی سعی کردم نگم و بذارم بمونه تو دلم این راز سر به مهر ، اما میبینم که نگفتنش
داره شر درست میکنه و لازمه که گفته بشه ، شاید هم حکمتی داره این کار که خدا میخواد اتفاق بیفته ،،،،،،،،،،،،،،،، خدا خودش آخر و
عاقبت همه رو بخیر کنه ،،،،،،،، تو این محله غیر از من فقط یه نفربود که میدونست تو کی هستی و از کجا پیدات شده ، این همه سال از
ترس من و قدرت بازوی خودت نتونسته و نخواسته بود چیزی بگه اما نمیدونم چی شده و کی رفته زیر جلدش که این قصه فراموش
شده رو به میون کشیده ، خدا میدونه ....................................................................................
سردار : گوشمون به توست دده ...
دده آشیق : خدایا به امید تو ، چند سال پیش یه روز که داشتم از مکتبخونه به خونه میرفتم صدای بچه ای رو شنیدم که داشت گریه میکرد ،،،،،، بطرف
صدا رفتم و دیدم یه نوزاد تو قنداقشه و کسی اونورا نیست ،،، هر چی صدا کردم کسی جواب نداد ، بچه رو برداشتم و راه افتادم که از
پشت درختا سایه یه نفر توجهمو به خودش جلب کرد ،،، رفتم طرف درخت ، یارو که دید من دارم میام از پشت درخت خارج شد و 10
دررفت ، شناختمش ، از دیدم که دور شد بچه روبرداشتم و بردم و دادم ننه مروارید نگهش داره ، بنده خدا بچه ای نداشت و حسرتشو
میکشید ، بچه شون نمیشد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بعدها یه روز رفتم سراغ اونی که پشت درخت دیده بودمش ، گفت نمیخواد اسمش
روی بچه باشه ،،،،، وقتی مرد فکر کردم همه چیز تموم شده اما انگار اون موضوع رو به پسرش گفته ...
غلام : اون کی بود ؟
دده آشیق : تاجیکخان پدر شاپشاپو ....................................................................................................
غلام : همون مرتیکه که نون داش مشدیگری رو گذاشت تو سفره من ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
دده آشیق : آدم پاکی نبود ، خدا از تقصیراتش نگذره ...
سردار : بعدش چی شد ؟
دده آشیق : ننه مروارید بچه رو بزرگش کرد و خودشم که میدونین عمرشو داد به شما و رفت ...
غلام : حالا میخوای بگی اون بچه من بودم دیگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ د یالا جواب بده ...
دده آشیق : آره ...
غلام با چاقو بطرف دده آشیق حمله میکند ، قبل از اینکه دده آشیق کاری بکند ، چاقوی سردار تو دل غلام جای میگیرد .
غلام : زدی داداش من ؟
سردار : مجبورم کردی داداش ...
غلام : برادری که به خون نیست هس ؟
سردار :شاید باشه شاید نه اما برادری من تو برادری دل و عشقه ...
غلام : میدونی برا چی ازت خواستم اینجا باشی ؟
سردار : نگفتی بهم ...
غلام : وقتی اون گدای کولی اومد سراغم فهمیدم یه اتفاقاتی قراره بیفته ، حرفای ثریا رو که شنیدم حالیم شد تقدیرم عوض شده انگار ، میدونستم دده
آشیق حرف مفت نمیزنه و اگه اون چیزی گفته حکما چیزی بوده که گفته ، با خودم گفتم اگه اینا راست باشن و من بچه سرراهی باشم دیگه
موندنم تو محله به چیزی نمی ارزه و نمیتونم مثل سابق سرمو بالا بگیرم و بگم که داش محل منم ، از نیگاه کردن تو چشم مردم میترسیدم ،
جای دیگه ای هم که نداشتم برم ، ما کبوتر جلد این محله ایم ،گفتم بهت بگم بیای و وقتی دده حرفشو زد وگفت جریان چیه کاری کنم که
با چاقوی تو بمیرم ، میخواستم بمیرم ، میدونستم دیگه نفس کشیدن برام سخت میشه ، نمیخواستم کس دیگه ای منو بزنه ، دوست داشتم
بدست یه مرد بمیرم ، نه مثل رستم بدست یه نامرد ، هرچند اون شاپشاپوی نامردم شغاد زندگی من شد ...
سردار : نوکرتم به مولا شاه غلام ،،، تو نباید بمیری ، تو زنده میمونی ، این حرفا چیه میزنی ...
غلام : میدونم تو این دم آخر دوست نداری داشتو غمگین ببینی و مثل همیشه دوست داری خوشحالش کنی ، اما نه دیگه ، تمومه ، یعنی که بایستی
برم ، راه دیگه ای نمونده ،،، دیدار به قیامت ،،،،، دده همیشه وقتی خونه میومدم و میدیدم تو پنهونی اومدی و چیزی به ننه مرواریدم دادی با
اینکه بچه بودم اما هم دلم میگرفت که چرا بابا ندارم و هم از مردونگی تو خوشم میومد ، هیچوقت نتونستم لب واکنم و ازت تشکر کنم ، یه
چیزی از اینکار منعم میکرد ، حالا دیگه راحت شدم ، دیگه غروری ندارم که جلومو بگیره که حرفای دلمو نزنم ، الان با اینکه میدونم پدرم
کی بوده و چکاره بوده و چه جوری بوده اما نمیخوام اونو پدر خودم بدونم ، واقعیتش اینه که ، بذار یه اعترافی بکنم ، دده من همیشه دوست
داشتم پدرم تو باشی ...
دده آشیق : آروم باش پسرم ، آروم باش ...
غلام : دده من ، من دارم میمیرم آخه ...
دده آشیق : بچه اینقدر اشک نریز ، چشاتو ببند و به چیزی فکر نکن ، نترس چشاتو که بستی همه چیز به آخر نمیرسه ، اونوری هم هس ،،،،،،،،، سرشو
بگیر طرف قبله سردار ،،، حالا اشهدتو بگو و راهی خونه آخرتت شو که تو زندگیت خیلی حسرتها کشیدی .......................................
غلام : سردار ، داداشتو که فراموش نمیکنی ...
سردار : قربون دردت برم شاه غلام ...
غلام : دوست دارم بگی که شاپشاپو قسر در نمیره ... 11
سردار : تاوون میده ، تاوون میده شاه غلام ...
دده آشیق : هیچ قصاصی به قیامت نمیمونه ، دلتو بزرگ کن ...
غلام : دیدار به قیامت ،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اشهد ان ..................................................................................................................
سیاهی . نور .
سردار و شاپشاپو رودرروی هم .
شاپشاپو با چاقویی در شکم بر زمین می افتد .
پایان .