درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

ساوالان ...

آن دم که از خود میشوم بیخود  

ـ تنها

مست از آن باده که نامش باده بیخویشیست

لحظه هایم یک به یک شعری شود لخت 

به تابستان خیالم آب یخ باید این تن داده در آب سرد اندیشه ام را 

در زمستانم داغ داغست آب رویاهایم  

که من فرزند آن کوه بلندم که دارد تاج سفیدی زان برف سفیدک رو به سر چون لولو الماس 

و از چشمه های گریانش همیشه آب داغی جاریست 

من فرزند آن کوهم  

ـ ساوالان ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد