درام

متنهای دراماتیک

درام

متنهای دراماتیک

میهمان فردا ...

در پس خیال چون مه خود گم کرده راهم

سوسوی چراغی نیست پیدا

و نه کورسوی امیدی

نه در دورست

که در همسایگی این تن خسته و مجروح

دیدم نگاه وحشت افزای دوستی که گم کرده بود در خود دوستی را

و دیدم

دستهایی که خون گرفته اند بس که جستجوگر راهی بوده اند با لمس خشونت دیوارها 

و

سایه ها هجوم فاجعه را تفسیر کرده بود بر رهگذر تنها

ماندم که چرا گذرگاه انسانی این قرن دیوانه چنین است ؟

کاش به شبهای تاریک زندگانی شمس دانایی جلوه میکرد و رخ مینمود

شاید قرن آتی

قرن خون مفت آدمیزاده نباشد

چه کسی به شادی فردا میهمانمان میکند از پوچی امروز ؟؟؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد