من و فریاد و مرگ و ...

دیواره های این قرن تاریک

خموشم میکند

گفتار را بی زبانی میباید اینک

نه از این صخره ها   هایی

نه فریادم را پژواکی

خموشانند

هستی و بود و نبود و نمود جهان اینکم

تا به فریاد این پرفریاد رسد ز بی انتها جایی

کسی یا که فریادی

مرگ را میدانم پیشوازی خواهدم بود ...